
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
100 کاربر(ها) آنلاین هستند (66 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
96
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
اسلیترین
بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/03/13
آخرین ورود: چهارشنبه 29 آبان 1387 18:23
از: کهکشان راه شیری،منظومه شمسی،سیاره سوم(زمین)
پستها:
57

جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
هری سرش را وارد مایع درخشان داخل قدح اندیشه کرد.وقتی وارد خاطره دامبلدور شد خانه کثیفی دید که مردی کنارش ایستاده بود.دامبلور از سمت راستش گفت:این بار وارد خاطره باب اوگدن می شیم که یکی ار مقامات وزارت خونه ست.
**** *********** ********* ******
پیر مرد انگشتر زشتی را جلوی اوگدن تکان می داد و فریاد می زد:قرن هاست که این توی خونواده مون مونده!میدونی برای این چه قیمتی به من پیشنهاد کردن؟
اوگدن گفت:چیزی به ذهنم نمی رسه.در ضمن این موضوع خارج از بحث ماست ومن...
جرقه ای پدیدار شد و اوگدن پا به فرار گذاشت.
اين متن كاملا از روي كتاب نوشته شده..سعي كن متن قشنگ تري خودت بنويسي!تاييد نشد.
آخه همه کلمه ها مال همون قسمت بود.یکی دیگه می نویسم اشکال نداره.
هری سرش را وارد مایع درخشان داخل قدح اندیشه کرد.وقتی وارد خاطره دامبلدور شد خانه کثیفی دید که مردی کنارش ایستاده بود.دامبلور از سمت راستش گفت:این بار وارد خاطره باب اوگدن می شیم که یکی ار مقامات وزارت خونه ست.
**** *********** ********* ******
پیر مرد انگشتر زشتی را جلوی اوگدن تکان می داد و فریاد می زد:قرن هاست که این توی خونواده مون مونده!میدونی برای این چه قیمتی به من پیشنهاد کردن؟
اوگدن گفت:چیزی به ذهنم نمی رسه.در ضمن این موضوع خارج از بحث ماست ومن...
جرقه ای پدیدار شد و اوگدن پا به فرار گذاشت.
اين متن كاملا از روي كتاب نوشته شده..سعي كن متن قشنگ تري خودت بنويسي!تاييد نشد.
آخه همه کلمه ها مال همون قسمت بود.یکی دیگه می نویسم اشکال نداره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط saam در 1386/12/24 10:28:53
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/24 12:00:52
ویرایش شده توسط هرمی در 1386/12/24 12:23:02
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/24 12:00:52
ویرایش شده توسط هرمی در 1386/12/24 12:23:02
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
هری جرقه ی سبز رنگی را دید که به پیر مرد برخورد کرد او فرد حمله کننده را شناخت او از کارمندان وزارت خانه بود که به تازگی مرگخواتر شده بود این را از چره ی زشتش می تونست بخواند می دانست که همه ی مقامات به ولدمورت پیوسته اند برای چند لحضه ذهن هری مشغول شد.
هری جرقه ی سبز رنگی را دید که به پیر مرد برخورد کرد او فرد حمله کننده را شناخت او از کارمندان وزارت خانه بود که به تازگی مرگخواتر شده بود این را از چره ی زشتش می تونست بخواند می دانست که همه ی مقامات به ولدمورت پیوسته اند برای چند لحضه ذهن هری مشغول شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
هری در خیابان قدم می زد.ناگهان تعدادی از مقامات وزارت خانه را دید.ناگهان صورت زشتی را دید.می دانست که وارد ذهن ولدمورت شده است.در همان حال جرقه ای از انگشتر پیرمردی که در جلوی او بود پدیدار شد.
يه مقدار جملاتت تو هم پيچيده شده بود..ميتونستي يه ذره بهم مربوطشون هم بكني!با اين حال تاييد شد!
هری در خیابان قدم می زد.ناگهان تعدادی از مقامات وزارت خانه را دید.ناگهان صورت زشتی را دید.می دانست که وارد ذهن ولدمورت شده است.در همان حال جرقه ای از انگشتر پیرمردی که در جلوی او بود پدیدار شد.
يه مقدار جملاتت تو هم پيچيده شده بود..ميتونستي يه ذره بهم مربوطشون هم بكني!با اين حال تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/19 15:20:51
ناگهانجرقه اي در ذهن هري پديدار گشت بله حالا كه خوب دقت مي كرد صورت زشت ان مقام دولتي را كه انگشتري با عكس يك پيرمرد در دست داشت شناخت او همان فرد خيانتكار بود
خوب بود.تاييد شد.قوانين ايفاي نقش رو حتما بخون!
خوب بود.تاييد شد.قوانين ايفاي نقش رو حتما بخون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/15 15:48:16
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست هركسي نغمه ي خود خواند واز صحنه رود
سلام ببخشيد من هر كاري مي كنم متنم رنگي نميشه لطفا كمكم كنيد ممنون
براي رنگي كردن متن و هر سوال ديگه اي كه داري بايد به تاپيك گفتگو با مديران مراجعه كني و سوالت و از مديران بپرسي!
موفق باشي.
براي رنگي كردن متن و هر سوال ديگه اي كه داري بايد به تاپيك گفتگو با مديران مراجعه كني و سوالت و از مديران بپرسي!
موفق باشي.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/11 15:21:21
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست هركسي نغمه ي خود خواند واز صحنه رود
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
جرقه فشفشه ها از هر سو به روی زمین می ریخت.فریاد شادی مقامات وزارتی به هوا بلند شده بود. کل وزارتخانه مشغول جشنی بزرگ به مناسبت انتساب وزیر جدید بود. پیرمرد در حالی که با انگشترش بازی می کرد، از پشت لبخند های تصنعی که یک لحظه از صورتش پاک نمیشد در ذهن خود به گالیون های درخشانی فکر می کرد که به حساب او منتقل می شدند. زمان سخنرانی با وعده های پوج تمام شده بود و زمان آن بود که قوانین و تصمیمات واقعی خود را بر آنها پدیدار کند.
خوب بود..تاييد شد!
جرقه فشفشه ها از هر سو به روی زمین می ریخت.فریاد شادی مقامات وزارتی به هوا بلند شده بود. کل وزارتخانه مشغول جشنی بزرگ به مناسبت انتساب وزیر جدید بود. پیرمرد در حالی که با انگشترش بازی می کرد، از پشت لبخند های تصنعی که یک لحظه از صورتش پاک نمیشد در ذهن خود به گالیون های درخشانی فکر می کرد که به حساب او منتقل می شدند. زمان سخنرانی با وعده های پوج تمام شده بود و زمان آن بود که قوانین و تصمیمات واقعی خود را بر آنها پدیدار کند.
خوب بود..تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/6 16:38:07
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
________________
انگشترش را دراورد.خشم در چشمانش پدیدار شد. به طرف پیرمرد رفت. به صورت زشت پیرمرد نگاهی انداخت و گفت:
این انگشتر اصل نیست.این انگشتر گانت نیست.
رویش را برگرداند.چوبش را بیرون کشید و با خشم فریاد کشید:
آواداکدابرا
جرقه درخشان آخرین چیزی بود که پیرمرد دید.
لرد انگشتر رابه گوشه ای پرت کرد و از آنجا رفت.
________________
انگشترش را دراورد.خشم در چشمانش پدیدار شد. به طرف پیرمرد رفت. به صورت زشت پیرمرد نگاهی انداخت و گفت:
این انگشتر اصل نیست.این انگشتر گانت نیست.
رویش را برگرداند.چوبش را بیرون کشید و با خشم فریاد کشید:
آواداکدابرا
جرقه درخشان آخرین چیزی بود که پیرمرد دید.
لرد انگشتر رابه گوشه ای پرت کرد و از آنجا رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند
با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد
مقررات:
1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود
2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...)
3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود
4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست)
5- داستانها نباید بیش از ده خط شود.
كلمات جدید:
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
در حال حاضر تا آخر اسفند كاربران ميتونن با پست زدن در يكي از تاپيك هاي تاييد ورودي به ايفاي نقش،به اون وارد بشن و نيازي نيست در هر دو جا تاييد بشن!
با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد
مقررات:
1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود
2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...)
3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود
4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست)
5- داستانها نباید بیش از ده خط شود.
كلمات جدید:
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
در حال حاضر تا آخر اسفند كاربران ميتونن با پست زدن در يكي از تاپيك هاي تاييد ورودي به ايفاي نقش،به اون وارد بشن و نيازي نيست در هر دو جا تاييد بشن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/5 19:01:12
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

چنگال/شمشیر/عینک/شیروانی/حمل/تعمیر/خشم/برملا/بازجویی/نقطه
آشپز خانه ی هاگوارتز بسیار شلوغ بود و هر یک ازجن های خانگی در حال انجام دادن کاری بودند . در این میان دابی هم مشغول حمل کردن پاتیل بزرگی پراز آب بود که با هر بار کشیدن آن مقداری از آب آن بر روی زمین می ریخت ، جن های دیگر هم مشغول شستن قاشق ها و چنگال های طلایی رنگ مدرسه بودند .
ناگهان در آشپز خانه باز شد و هری مثل تیر رها شده از کمانی داخل شد ، دابی با دیدن هری به آرامی خود را پشت پاتیل پنهان کرد چون او می دانست هری برای باز جویی از او آمده است . هری از بالای عینکش نگاهی لب ریز از خشم به دابی کرد ... دابی سرش را پاین انداخت و به نقطه ای بین پاهایش خیره شد...
هری گفت : تو جای شمشیرو بهشون نشون دادی ؟
-اِه... اِه...
-گفتم بگو تو جای شمشیرو بهشون نشون دادی و نقشمونو بر ملا کردی ؟
دابی بالا خره به حرف آمد و گفت : اِه... آخه اونا منو گرفتن و تو اتاق شیروانی زندانی کردن و گفتن اگه بهمون نگی شمشیر کجاست و هری چطوری میخواد شمشیرو تعمیر کنه می کشیمت"
و بعد هم طبق عادت خودش سرش را به پاتیل پر از آب کوبید و فریاد زد : من به هری پاتر خیانت کردم ... من به هری پاتر خیانت کردم ...
تایید شد!
آشپز خانه ی هاگوارتز بسیار شلوغ بود و هر یک ازجن های خانگی در حال انجام دادن کاری بودند . در این میان دابی هم مشغول حمل کردن پاتیل بزرگی پراز آب بود که با هر بار کشیدن آن مقداری از آب آن بر روی زمین می ریخت ، جن های دیگر هم مشغول شستن قاشق ها و چنگال های طلایی رنگ مدرسه بودند .
ناگهان در آشپز خانه باز شد و هری مثل تیر رها شده از کمانی داخل شد ، دابی با دیدن هری به آرامی خود را پشت پاتیل پنهان کرد چون او می دانست هری برای باز جویی از او آمده است . هری از بالای عینکش نگاهی لب ریز از خشم به دابی کرد ... دابی سرش را پاین انداخت و به نقطه ای بین پاهایش خیره شد...
هری گفت : تو جای شمشیرو بهشون نشون دادی ؟
-اِه... اِه...
-گفتم بگو تو جای شمشیرو بهشون نشون دادی و نقشمونو بر ملا کردی ؟
دابی بالا خره به حرف آمد و گفت : اِه... آخه اونا منو گرفتن و تو اتاق شیروانی زندانی کردن و گفتن اگه بهمون نگی شمشیر کجاست و هری چطوری میخواد شمشیرو تعمیر کنه می کشیمت"
و بعد هم طبق عادت خودش سرش را به پاتیل پر از آب کوبید و فریاد زد : من به هری پاتر خیانت کردم ... من به هری پاتر خیانت کردم ...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/12/4 17:06:54
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج