جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1386 10:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات

هری سرش را وارد مایع درخشان داخل قدح اندیشه کرد.وقتی وارد خاطره دامبلدور شد خانه کثیفی دید که مردی کنارش ایستاده بود.دامبلور از سمت راستش گفت:این بار وارد خاطره باب اوگدن می شیم که یکی ار مقامات وزارت خونه ست.
**** *********** ********* ******
پیر مرد انگشتر زشتی را جلوی اوگدن تکان می داد و فریاد می زد:قرن هاست که این توی خونواده مون مونده!میدونی برای این چه قیمتی به من پیشنهاد کردن؟
اوگدن گفت:چیزی به ذهنم نمی رسه.در ضمن این موضوع خارج از بحث ماست ومن...
جرقه ای پدیدار شد و اوگدن پا به فرار گذاشت.

اين متن كاملا از روي كتاب نوشته شده..سعي كن متن قشنگ تري خودت بنويسي!تاييد نشد.

آخه همه کلمه ها مال همون قسمت بود.یکی دیگه می نویسم اشکال نداره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط saam در 1386/12/24 10:28:53
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/24 12:00:52
ویرایش شده توسط هرمی در 1386/12/24 12:23:02
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 20 اسفند 1386 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات

هری جرقه ی سبز رنگی را دید که به پیر مرد برخورد کرد او فرد حمله کننده را شناخت او از کارمندان وزارت خانه بود که به تازگی مرگخواتر شده بود این را از چره ی زشتش می تونست بخواند می دانست که همه ی مقامات به ولدمورت پیوسته اند برای چند لحضه ذهن هری مشغول شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1386 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
هری در خیابان قدم می زد.ناگهان تعدادی از مقامات وزارت خانه را دید.ناگهان صورت زشتی را دید.می دانست که وارد ذهن ولدمورت شده است.در همان حال جرقه ای از انگشتر پیرمردی که در جلوی او بود پدیدار شد.


يه مقدار جملاتت تو هم پيچيده شده بود..ميتونستي يه ذره بهم مربوطشون هم بكني!با اين حال تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/19 15:20:51
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اسفند 1386 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهانجرقه اي در ذهن هري پديدار گشت بله حالا كه خوب دقت مي كرد صورت زشت ان مقام دولتي را كه انگشتري با عكس يك پيرمرد در دست داشت شناخت او همان فرد خيانتكار بود

خوب بود.تاييد شد.قوانين ايفاي نقش رو حتما بخون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/15 15:48:16
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست هركسي نغمه ي خود خواند واز صحنه رود
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ببخشيد من هر كاري مي كنم متنم رنگي نميشه لطفا كمكم كنيد ممنون

براي رنگي كردن متن و هر سوال ديگه اي كه داري بايد به تاپيك گفتگو با مديران مراجعه كني و سوالت و از مديران بپرسي!
موفق باشي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/11 15:21:21
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست هركسي نغمه ي خود خواند واز صحنه رود
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 6 اسفند 1386 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات

جرقه فشفشه ها از هر سو به روی زمین می ریخت.فریاد شادی مقامات وزارتی به هوا بلند شده بود. کل وزارتخانه مشغول جشنی بزرگ به مناسبت انتساب وزیر جدید بود. پیرمرد در حالی که با انگشترش بازی می کرد، از پشت لبخند های تصنعی که یک لحظه از صورتش پاک نمیشد در ذهن خود به گالیون های درخشانی فکر می کرد که به حساب او منتقل می شدند. زمان سخنرانی با وعده های پوج تمام شده بود و زمان آن بود که قوانین و تصمیمات واقعی خود را بر آنها پدیدار کند.

خوب بود..تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/6 16:38:07
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 6 اسفند 1386 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات

جرقه های درخشانی در چشمان پیرمرد صورت زشت ریش بلند دامبل پدیدار شد .
نگاهی به مقامات وزارتخانه انداخت ، انگشترش را از ریشش بیرون آورد و فریاد زد :
منم می خوام وزیر شم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1386 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات

________________
انگشترش را دراورد.خشم در چشمانش پدیدار شد. به طرف پیرمرد رفت. به صورت زشت پیرمرد نگاهی انداخت و گفت:
این انگشتر اصل نیست.این انگشتر گانت نیست.
رویش را برگرداند.چوبش را بیرون کشید و با خشم فریاد کشید:
آواداکدابرا
جرقه درخشان آخرین چیزی بود که پیرمرد دید.
لرد انگشتر رابه گوشه ای پرت کرد و از آنجا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1386 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند
با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد
مقررات:
1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود
2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...)
3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود
4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست)
5- داستانها نباید بیش از ده خط شود.

كلمات جدید:
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات


در حال حاضر تا آخر اسفند كاربران ميتونن با پست زدن در يكي از تاپيك هاي تاييد ورودي به ايفاي نقش،به اون وارد بشن و نيازي نيست در هر دو جا تاييد بشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/5 19:01:12
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 4 اسفند 1386 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
چنگال/شمشیر/عینک/شیروانی/حمل/تعمیر/خشم/برملا/بازجویی/نقطه

آشپز خانه ی هاگوارتز بسیار شلوغ بود و هر یک ازجن های خانگی در حال انجام دادن کاری بودند . در این میان دابی هم مشغول حمل کردن پاتیل بزرگی پراز آب بود که با هر بار کشیدن آن مقداری از آب آن بر روی زمین می ریخت ، جن های دیگر هم مشغول شستن قاشق ها و چنگال های طلایی رنگ مدرسه بودند .
ناگهان در آشپز خانه باز شد و هری مثل تیر رها شده از کمانی داخل شد ، دابی با دیدن هری به آرامی خود را پشت پاتیل پنهان کرد چون او می دانست هری برای باز جویی از او آمده است . هری از بالای عینکش نگاهی لب ریز از خشم به دابی کرد ... دابی سرش را پاین انداخت و به نقطه ای بین پاهایش خیره شد...
هری گفت : تو جای شمشیرو بهشون نشون دادی ؟
-اِه... اِه...
-گفتم بگو تو جای شمشیرو بهشون نشون دادی و نقشمونو بر ملا کردی ؟
دابی بالا خره به حرف آمد و گفت : اِه... آخه اونا منو گرفتن و تو اتاق شیروانی زندانی کردن و گفتن اگه بهمون نگی شمشیر کجاست و هری چطوری میخواد شمشیرو تعمیر کنه می کشیمت"
و بعد هم طبق عادت خودش سرش را به پاتیل پر از آب کوبید و فریاد زد : من به هری پاتر خیانت کردم ... من به هری پاتر خیانت کردم ...

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/12/4 17:06:54
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�