جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1387 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نگهبان دوم با احتیاط و پاورچین پاورچین از تالاری که در آن بود ، خارج شد . به چپ و راست خود نگاهی دقیق انداخت و با یک پرش پشت ستون بعدی پنهان شد . بعد با احتیاط ، غلطید تا پشت یک محفظه شیشه ای که تاج ملکه انگلستان در آن نگهداری میشد استتار کند !

{ در اینجا نگهبان نیم نگاهی به تاج می اندازد و رو به راوی :
- راوی خنگ ! تاج ملکه روزا رو سرشه ، شبام کنار تختش ! اینجا چکار می کنه ؟ بعدشم اینجا مال تاریخ جادو و جادوگریه ! چه ربطی به ملکه ماگلا داره ؟

راوی :
- تو ساکت باش . اون تاج بدلیه ، اینو فقط تو مراسم رسمی میذاره سرش چون پادشاهها و رئیس جمهورای بقیه کشورا لنگه خودش جنس ملت دستشونه ، اگه بدلی بذاره سرش می فهمن و آبروش میره . مردم معمولی طلا جواهر کجا دیدن که بدلی رو از اصل تشخیص بدن ؟ بعدشم این یه تاج جادوئیه دیگه ! نمی بینی هرجا هر اتفاقی میفته میگن پای انگلیسیا وسطه ؟ این همون جادوی تاجه دیگه !!!

دنباله خبرها : }

نگهبان سرش را چرخاند و به اطراف ، با دقت نگاه کرد و ناگهان دید که :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی ندید ! پس از کنار کوزه بزرگ و عتیقه ای که در گوشه سالن وجود داشت گذشت تا بقیه طبقات را بررسی کند .

لرد ، درون همان کوزه به طور رمانتیکی از بوی جورابی که روی صورتش بود ، لذت می برد

چند دقیقه بعد ، ساحره غول پیکر با دو فنجان چای که در سایز او بسیار شکیل و در سایز مای لرد ، به قواره یک بشکه بودند و روی یک سینی به اندازه یک فرش دوازده متری قرار گرفته بودند ، ظاهر شد .

- بیا عزیزم ، اینم دو تا چایی لب دوز جگر سوز دیشلمه ! ( ک . ر . ب شاغلام )

لرد را از کوزه خارج کرد و به زور کنار خود نشاند . لرد با درونی زار ، سعی می کرد ظاهر قضیه را حفظ کند و به طریقی آبرومندانه ( همون مرگخوارانه ! فکرای سفید به سر کسی نزنه ) قضیه را بپیچاند :
- ببین عزیزم ، فکر نمی کنی این حجم چای برای مثانه من ضرر داشته باشه ؟ اونم این موقع شب ؟

مجسمه کمی فکر کرد :
- حق با توئه ! اشکالی نداره عزیزم ، تو میتونی توش حموم کنی تا من چای خودمو بنوشم ! خجالت نکش ، من نگات نمی کنم . همین الان حموم کن .

لرد که دچار دردسر بدتری شده بود ، درحالیکه در موقعیت خطر ، مغزش بهتر کار می کرد به اطراف نگاهی انداخت و با دیدن شومینه کنار سالن ، فکری به ذهنش خطور کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/8 13:38:41
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- اهههه...ولم كن بابا .عجبا! الان كه خوب ميبينم متوجه مي شم اين مرگخواراي بد بخت من چه عذابايي مي كشيدن خبر نداشتم.يادم باشه به جاي دو نات سه نات در ماه بهشون بدم.
- نه من نمي ذارم تو اين از اينجا بري.اين جوري نه.اي سفيد سوار بر جاروي سفيد!اي فرشته ي زيبا رو ،خوب كه به چشمات نگاه مي كنم متوجه مي شم چه شباهت فوق العاده اي به چشم گوزن هاي زيباي شمالي داره.
- من مرد آرزوهات نيستم.جون مادرت بذار برم...اصلا فردا با هم قرار مي ذاريم مي بينيم همديگه رو.خوبه؟من الان بايد برم جايي يه كار فوري دارم.
- نه...حالا كه بعد از سالها پيدات كردم نمي ذارم به همين سادگي بري...منم با خودت ببر!تو اومدي دنبال من ديگه نه؟واي از لطفت ممنونم.فردا اول وقت ميريم مزدوج مي شيم با هم.
- اي واااااااااااااي...خيلي خب بيا بريم الان همه ي وزارت خونه مي ريزه اينجا.
- نه اول چايي از شان يه خانم و آقاي محترم به دوره كه در يه ملاقات شبانه چاي نخورن تو فعلا...آ ها توي اين كوزه ي نگهداري جو باش من الان با دو تا چايي نپتون تازه دم بر مي گردم عزيزم.

صداي گرفته راوي بعد از خوردن مقداري قهوه ي گرم صاف شد:

بله و مجسمه ي ماجراي ما براي دم كردن چاي به آشپزخانه رفته و چاي درست مي كنه.در همين حين كه لرد در كوزه گرفتاره و مجسمه ي ساحره در حال دم كردن چاي،نگهبان دوم با ماموران وزارت تماس گرفته و از اونها درخواست كمك فوري مي كنه!و براي اينكه كمي لرد رو سرگرم كنه .چون به فيلم هاي ماگلي آمريكايي (فيلم هاي دهه ي هشتاد ساخت آمريكا ) علاقه ي وافري داره ، پيشوني بند قرمزي به پيشوني و دستمال قدرتي به بازو هاش مي بنده و با بستن كمربند نارنجك و تيركمان با كلاهك انفجاري و يك خنجر به طول يك فوت كه تو پوتينش مي ذاره به شيوه اي فوق ژانگولري و سارا اوانزي به جنگ لرد مي ره.
آيا لرد دستگير مي شود ؟آيا لرد قبل از آمدن ماموران موفق به فرار مي شود؟آيا مجسمه ي ساحره با لرد ازدواج مي كند؟آيا اين ماجرا به مسير اصلي خود باز مي گردد؟آيا يارانه ها به كلي برداشته مي شوند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 04:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ظرف مدت بسيار كوتاهي نگهبانان موزه سر رسيدند.

-خب..تو...خيلي آروم از جات بلند شو.هيچ حركت اضافي نكن كه دو تا چوب دستي الان بطرف سر و...خب...حالا جزئياتش مهم نيست.دو تا چوب دستي بطرفت گرفته شده.

لردسياه به آرامي بلند شد.

-جك...برو اون جورابو از رو صورتش بردار ببينم ميشناسيمش يا نه.

لرد سياه دو دستي جوراب را گرفت.نبايد به هيچ عنوان اجازه ميداد اين خبر به گوش محفل و يا مرگخوارانش برسد.
-نه...اين كارو نكنين.من آبرو دارم.من اصلا دزد نيستم.من زن دارم.شيش تا بچه دارم.بچم مريض بود..اهوو...اهووو.بذارين برم.

نگهبان با ترديد به جادوگر ضعيف و فقير مقابلش نگاه كرد.
-نميشه.اينجا موزه اس.بچت مريض بود بايد ميرفتي به معجون فروشي دستبرد ميزدي يا به گرينگاتز...نه اينجا.ما بايد تو رو تحويل مقامات بديم.

لرد سياه در حاليكه وانمود ميكرد بشدت ترسيده به آرامي چند قدم به عقب رفت..و كم كم خود را به چوب دستيش نزديك كرد.
-من اصلا نميدونستم اينجا موزه اس..من فكر كردم نونواييه.ميخواستم چند تيكه نون خشك براي بچه مريضم ببرم.اهووو اهوووو....خودمم سه روزه غذا نخوردم.

ظاهرا نگهبانان كم كم تحت تاثير قرار ميگرفتند.

لرد به بهانه دل درد و گرسنگي دستش را روي شكمش گذاشت و خم شد.همين حركت كافي بود كه ضمن يك حمله سريع چوب دستيش را از روي زمين بردارد.
_آواداكداورا...

نگهبان اول فورا روي زمين افتاد ولي نگهبان دوم كه پشت ستون سنگي پناه گرفته بود موفق شد از در پشتي فرار كند..فرصتي باقي نبود.لرد بايد فورا فرا ميكرد.تعقيب نگهبان دوم ريسك بزرگي بود.لرد بطرف در خروجي دويد.در را باز كرد.وارد سالن بزرگي شد.
سالن حدود چهارده در داشت و پر از اشياي عجيب و باستاني بود.لرد سعي كرد حواسش را متمركز كند .راه خروجي كدام طرف بود؟بالاخره تصميم گرفت در سبز رنگي را كه در انتهاي سالن قرار داشت امتحان كند.ولي قادر به حركت نبود.ظاهرا ردايش به چيزي گير كرده بود.

-كجا؟حالا تشريف داشته باشين يه چايي براتون دم كنم.

لرد به مجسمه ساحره غول پيكري كه پشت سرش قرار داشت نگاه كرد.مجسمه با سماجت رداي لرد را گرفته بود.
-ولم كن.بايد برم.ميزنم نصف ميشي ها..حيفه.

مجسمه قهقهه بلندي زد.

-متاسفم.من جزو اشياي باستاني حفاظت شده هستم..نميتوني به من آسيب برسوني.از زير اون جوراب ميتونم چشماي جذابتو ببينم.تو فال امروزم نوشته شده بود كه ممكنه امشب با مرد آرزوهام مواجه بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/5/8 4:35:06
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1387 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به دور وبر خود نگاهی انداخت و بسوی در ورودی حرکت کرد.
بعلت بوی بسیار دلانگیز جوراب،با یکی از دستهاش دماغش و با یکی دیگه چوبش رو نگه داشته بود.به آرومی به در موزه نزدیک شد و وردی رو زیر لبی خوند:
کریشیو.
ورد به در برخورد کرده و در رو باز کرد.لرد بصورت بسیار یواشکی در رو باز کرد و وارد موزه شد.فضای موزه بسیار تاریک بود-و این هیچ ربطی به بودن جوراب بر روی چشمان لرد نداشت.لرد به نزدیک ترین چیز قیمتی نزدیک شد.جسم رو گرفت و داخل ردای خود گذاشت.به سوی دومین جسم رفت.اون هم در ردای خود گذاشت.بعلت این که سومین جسم یک کمی بزرگ بود و در ردا جا نمیشد،تصمیم گرفت تا وی را برای آخر بذاره و بسوی چهارمی رفت.چهارمین جسم که گویا جسمی بس ارزشی(کاربر ارزشی نه.خود ارزشی)بود،داخل یک صندوق شیشه ای قرار داشت که دور تا دور جسم رو،چیزهایی قرمز رنگ احاطه کرده بودند.

لرد چوب خود رو دراورد و وردی رو زیر لب زمزمه کرد:
کریشیو
در صندوق باز شده و جسم بسوی لرد به پرواز درومد .در همین هنگاه،جسم به چیزهای قرمز رنگ برخورد کرده و بصورت بسیار یهویی آژیر موزه بصدا دراومد:
بوقی بوقی بوقی

لرد:بوقی تویی و عمت.گیر افتادم.باید یک جایی برم تا کسی ندیدتم.

لرد جسم رو در ردای خود گذاشته و شروع به فرار کرد کرد. ولی از اونجایی که دزدان همیشه بدشانسن،ردایش زیر پای مبارک گیر میکنه و با صورت نقش بر زمین میشن.

راوی سرفه کوتاهی میکنه و بعد ادامه میده:


چوب لرد از دستش رها شد و بسویی افتاد.آیا لرد دستگیر میشه؟آیا چوبش رو پیدا میکنه؟آیا جوراب لرد مارکداره؟اینها و خیلی چیزهای دیگر در پست بعدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1387 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید :
دیرین ... دیرین ... دیرین دیرین دیرین درین دریـــــــــن ! دیری دیری رین ! ( آهنگ پلنگ صورتی )

صدای گرفته ی راوی :

در ساعاتی از نیمه شب یکی از شبهای سرد و تاریک زمستان ، سایه ی شخص مجهول کیسه بدستی بر روی دیوار های مرمرین موزه ی هاگزمید که در زیر نور مهتاب می درخشیدند افتاد .
سایه ی شخص مجهول ، به آرامی به اطراف نگاه کرد و کیسه اش را بر زمین گذاشت .
آنگاه چوبدستیش را بیرون کشید و وردی را زمزمه کرد ...
- مورس موردر !

صدای فیش فیش آرامی به گوش رسید و آنگاه نوری سبز رنگ به شکل جمجمه از نوک چوبدستی شخص بیرون آمد.

- نه ! نه این نه احمق ! برو تو !
شخص مجهول به زور علامت سبز رنگ را به سرجایش چپاند و دوباره وردی را زمزمه کرد .
اینبار کمندی نقره ای رنگ از چوبدستی مرد بیرون جهید و بر بام بلند موزه فرود آمد ، مرد طناب را محکم کشید .
دیرینگ !
- خوبه ! محکم و مقاوم ! سالازارا، به امید تو!
و مرد، به آرامی از طناب بالا رفت.

پایان صدای گرفته ی راوی و آهنگ بک گراند :
دیرین ... دیرین ... دیرین دیرین دیرین درین دریـــــــــن ! دیری دیری رین !

دوباره آغاز صدای گرفته ی راوی :

دزد مشکوک که جورابی زنانه روی سرش کشیده بود همچنان از طناب بالا رفت تا به پشت بام رسید. بعد طنابش را بالا کشید. آن را با حوصله در نوک چوبدستیش فرو کرد و به سمت نورگیر بزرگ موزه به راه افتاد.

آهنگ بک گراند :
دیرین ... دیرین ... دیرین دیرین دیرین درین دریـــــــــن ! دیری دیری رین !

صدای گرفته ی راوی :
دزد ، بر بالای نورگیر بزرگ موزه ایستاد و از آنجا به تالار اصلی و مرمرین آن که خالی و ساکت بود خیره شد ...
آنگاه دوباره با آرامش و خونسردی کار خویش را آغاز کرد :
دیلینگ !
تیغ برنده و نازکی در نوک چوبدستی دزد درخشید . نیش دزد در دهان بی لبش باز شد و چوبدستیش را به شیشه ی نورگیر نزدیک کرد .
غیییژژژژ....
دایره ای با شعاع نیم متر بر روی شیشه برید و با آرامش آن را کنار گذاشت ، آنگاه دوباره طنابی از چوبدستیش بیرون آورد و به آرامی آن را از سوراخ پایین فرستاد ، سپس ، درحالیکه یک لحظه از فکر کردن به عتیقه های با ارزش موزه ی جادو و جادوگری غافل نمی شد ، از یک سر طناب گرفت و به آرامی پایین رفت .
باید به مرگخوارانش ثابت می کرد که بدون آنها هم می تواند کارهای سیاه انجام دهد !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 14 فروردین 1387 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که رون با تخصص خودش در تنفس مصنوعی () افراد آسیب دیده را درمان می کرد و هرمیون زخم ها را پانسمان می کرد ، بقیه اوباش به سردستگی پیوز کارآگاهان را شکنجه می دادند. پیوز فریاد زد : « آکسیو ! اکسپلیارموس ! اسکورجیفای ! طلسم شکنجه چی بود ؟ » - «آواداکداورا ! » پیوز : « آهان راست میگی : آواداکدوارا ! » .. .. .. پیوز : « اینکه مرد » سپس گفت : « طوری نیست ! اتفاقا طلسم خوبی بود ! مرسی ویکتور !» - « آواداکداورا ! » - « آواداکداورا ! » - « آواداکداورا ! » - « آواداکداورا ! » - « آواداکداورا ! » - « دیگه کی مونده ؟ » یکی از کارآگاهان فرار کرد و شروع به دویدن به سمت در خروجی کرد. پیوز از پشت سرش فریاد زد : « به رئیستون بگو ما هاگزمید رو میگیریم ! بعدش میایم سراغ اون وزارت مسخرتون ! یادت نره !» ... <><><><><><><><><><><><><><><><><> ماموریت اوباش به پایان رسید ! با تشکر از همکاری اعضا و ناظرین ! الطاف عالی مشنتج

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 14 فروردین 1387 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر چه تعدادي از كارآگاه ها به بوقيت 99% رسيده بودند ،ولي به همان نسبت اعضاي بسيار مهم اوباش، مثل بارتي و ويكتور،تا سر حد مرگ طلسم طلسم خورده بودند))
پيتر بعد از مدتي دريافت كه هرميون و رون در جنگ حضور ندارند.با عصبانيت به كينگزلي گفت:
-اين دو نفر كدوم گوري رفتن؟
كينگزلي با آرامش كامل گفت:
-توالت!
به راحتي مي شد تعويض رنگ جوش هاي غرور جواني پيتر را در آن محيط نيمه تاريك ديد.پيتر گفت:
-اين دوتا دوباره رفتن تنفس مصنوعي؟
كينگزلي از اين حرف پيتر غيرتي شد بعد از نثار يك كشيده خشك گفت:
-نه!رفتن دستشويي كنن!تو تا حالا دستشويي نكردي؟
با صداي جيغ و فرياد پيوز هر دو به خود آمدند.يك كارآگاه،پيوز را به صورت فجيعي قلقلك مي داد.صبر و طاقت براي دو اوباش تمام شده بود.
دوربين از بالا بر روي اين دو عضو زوم مي باشد.(نكته:مدل دوربين پاناسونيك مي باشد و بر روي حالت اسلوموشن قرار دارد.) هر دو با يك شيرجه خود را به سوي وي پرت مي كنند.كينگزلي سر خود را بر صورت كارآگاه و پيتر نيز وزن خود را بر روي شكم كارآگاه مي اندازد.كارآگاه آبكش مي شود
در يك لحظه ظاهرا جنگ قطع مي شود.ظاهرا صداهاي جيغ و فرياد مردم خارج از موزه نيز خفه شده است.از نگاه كارآگاه ها به راحتي مي شد دريافت كه فاجعه اي عظيم براي آن ها رخ داده است.تا اين كه يكي از كارآگاه ها با زاري و گريه گفت:
-رئيسمونو كشتين مامــــــــــــان!
با شنيدن اين حرف نه تنها اراذل داخل سالن فرياد شوق برآوردند، بلكه مي شد صداي فرياد شادماني رون و هرميون از توالت را نيز تشخيص داد.پيوز با كمك كينگزلي نجات يافت.نگاهي به اطراف خود انداخت.تازه دريافت در چه جاي بزرگي قرار دارند.در گوشه اي مي توانست شرت مرلين را مربوط به دوران قبل از ميلاد مسيح ببيند
كارآگاه هاي باقيمانده سعي داشتند فرار كنند.اما پيوز با يك تكان كوتاه چوبدستي خود آن ها را وادار به نشستن كرد.در صدايش خنده اي مستانه پيدا بود كه هر شنونده اي رو به وحشت مي انداخت.خطاب به كارآگاه ها گفت:
-كجا ميريد حالا؟خواهش مي كنم مراسم شكنجه هم باشيد
و با همين حرف بار ديگر چوبدستي خود را به طرف آنان گرفت و طلسم بوقيوسم را روي آن ها اجرا كرد
= = = = = = = = = =
پست پاياني رو بزنيد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 14 فروردین 1387 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
رون و هرميون كه بالاخره از تنفس مصنوعي دست برداشتن و از هم جدا شدند اومدند كه پيوز رو نجات بدن.
پيوز: واي!بوقيم عجله كنين كاراگاه ها رسيدند.
رون:هرميون جون !پيوز رو نجات بده.كاره خودته
هرميون: چي گفتي؟
پيوز: من مامانمو ميخوام
ويكتور :من فكر كنم بتونم يه كاري كنم.يك لحظه صبر كنيد وردش يادم بياد اها وين مسيتب سطلن يبمن
رون و هرميون:
رون:چي گفت؟
هرميون:البته من وردشو بلد بودم خواستم ببينم ويكتور هم بلده
پيوز: زود فرار كنين
كينگزلي:فكر كنم دير كردين كاراگاه ها رسيدند
پيوز:
يكي از كاراگاه ها:رئيس اوباشي ها رو گير انداختيم
رئيس كاراگاه ها:اوباشي ها خودتون تسليم بشين هيچ راه فراري باقي نمونده
پيتر:
پيوز:چي كار داري ميكني بوقي ؟اوباشي ها تو هيچ كدوم از ماموريت ها نبايد كم بيارن.حمله كنيد!!!
چون تعداد كاراگاه ها زياد تر از اوباشي ها بود هر كدوم از اوباشي ها با سه كاراگاه دوئل ميكردن
در اين ميان فقط نيكلاس بود كه با يك جوجه كاراگاه دوئل ميكرد نيكلاس : كاراگاه اگه تونستي بيا منو بگير
كاراگاه:الان بوقت ميكنم
ولي نيكلاس با يك حركت خفن كاراگاه رو بوق كرد
نيكلاس: نفر بعد
كه در همين حال يك كاراگاه از پشت سر يك ورد باحال به طرف نيكلاس فرستاد
نيكلاس:
پيتر با اين كه حسابي سرش شلوغ بود تونست پنج كاراگاهي كه باهاشون دوئل ميكرد رو شكست بده و اومد سراغ اون بوقي كه حال نيكلاس رو گرفت
پيوز:بدويين!عجله كنين!شكستشون بدين
فرد كه داشت از دست پيوز قاطي ميكرد يك لقد جانانه به او زد ولي چون پيوز روح بود از او رد شد و پاي فرد محكم به ديوار خورد
پيوز: هر چي بوقه دوره من جمع شده
كينگزلي هم تونست سه كاراگاهي كه باهاشون دوئل ميكرد رو به راحتي شكست بده
نيكلاس:هي پدر خونده غصه نخور تا پنج دقيقه ديگه همشون بوقن
ديگه هيچ كاراگاهي باقي نمونده بود و همشون بوق شدند رفتند هوا
پيوز:تموم شد شكستشون داديم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 فروردین 1387 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
چهار نگهبان موزه به طرف اوباش میان ، پیوز فریاد میزنه بکشینشون .
اوباش :
پیوز دوباره فریاد میزنه بلند شین بکشینشون ...

در همین لحظه یکی از نگهبان ها فریاد میزنه : استیوپفای ....
طلسم به سینه ی پیتر برخورد می کنه و پیتر رو از پشت بر زمین می اندازه .
در همین لحظه ی طلسمی که توسط نگهبان دیگر فرستاده شده بود به پیوز برخورد می کند و پیوز را در گویی شیشه ای زندانی می کند ....

پیوز فریاد می زنه : بکشینشون .... حمله کنین ....

نگهبانی که طلسم را به سوی پیوز فرستاده بود جلو آمد و ضربه ای به گوی شیشه ای که پیوز در آن گرفتار شده بود زد و با لبخندی گفت : پیوز.... روح مزاحم..... کارتون دیگه تمومه .....
پیوز که همچنان در گوی دست و پا می زد گفت : نه .... هنوز همه ی اوباش رو نگرفتین ..... الانه که بچه ها بریزن اینجا .....
نگهبان دوباره لبخندی زد و گفت : اگه یک ذره به مغزت فشار بیاری می فهمی که اونا از ترس فرار کردن .
بوم.... این صدای چماقی بود که رون بر سر نگهبان کوبیده بود .
هرمیون فریاد زد : عالی بود همسر عزیزم ....
رون که جو گیر شده بود فریاد زد : موبیلیکورپوس ....
ریسمان نا مرئی به بدن نگهبان دیگر بسته شد ...و او را نقش بر زمین کرد .
دو نگهبان دیگر با چوب دستی هایی آماده به سمت هرمیون رفتند . رون با دیدن این صحنه به سمت هرمیون آمد ولی هرمیون با حرکت دستش مانع حرکت رون شد .

هرمیون سیگارش را در زیر پایش خاموش کرد و سپس .... تق ....تق..... ...تق......(صدای پاشنه کفش هرمیون) به سمت صندلی که در گوشه ای از موزه بود رفت و بارنی مشکی و بنفشش را بر روی آن انداخت و سپس گردنش را مثل این دعوا گیر ها قرچ و قروچ صدا داد و فریاد زد : رون ، همون حرکتی رو که تو خونه تمرین می کردیم رو اینجا انجام میدیم .... فهمیدی ....
رون : هرمیون جوون ولی اینجا.... جاش نیستا .... اون حرکت رو ما معمولا رو تخت....
هرمیون : نه،رون..... اون حرکت ....نه.....اون یکی ....
رون : آها....
رون به سمت هرمیون میره و در راه چند تا آفتاب بالانس و چرخ فلک میزنه .....و وقتی به هرمیون میرسه چوب دستیش رو یواشکی میندازه برای هرمیون و بعد هم همون طورچرخ و فلک و.... میزنه و درو اتاق می چرخه .
نگهبان ها به این صورت به رون خیره می شن
وهرمیون هم از این فرصت استفاده می کنه و با دوچوب دستی اون ها راهدف قرار میده ....
نویکوریوس ..... افسون هرمیون به نگهبان ها برخورد می کنه و اون ها رو از مچ پا آویزون میکنه .
رون همون طور چرخ فلک زنان به طرف هرمیون میاد .
هرمیون : عالی... بود رون ....

رون و هرمیون : :bigkiss:

پیوز فریاد میزنه : الان وقت تنفس مصنوعی نیست بیاین من و پیتر رو نجات بدین الان کارگاه ها می رسن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 12 فروردین 1387 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست در ادامه تاپیک کافه مادام پادیفوت زده شده و در جهت ماموریت اوباش می باشد و با پست های قبلی ارتباطی ندارد. <><><><><><><><><><><><><><><><><> اوباش با لباس های مشکی و بنفش خودشون وارد موزه تاریخ جادوگری میشن و دختر های ترگل ورگل و آرایش کرده توجه همه بازدید کنندگان را جمع می کنند. پیوز داد میزنه : « چشم نامحرم کور ! » و هرمیون رو میچسبونه به خودش اما هرمیون از وسط بدن پیوز رد میشه و از اون ور میزنه بیرون و صاف میفته تو بغل پیتر ! پیوز : « پیتر از اوباش اخراجی ! » هرمیون یک عشوه میاد و دستش رو میندازه دور گردن نداشته پیوز و با هم شروع می کنند و رفتن. سر انجام اوباش به سالن مرکزی موزه میرسند و خاله بازی رو به کل کنار میگذارن ! پیوز شروع میکنه به فریاد زدن : « سردسته اوباش هاگزمید صحبت می کنه ! موزه رو سریع به ما تسلیم کنید وگرنه هرچی دیدین از چشم خودتون می بینم ! » (جیغ .... فریاد .... ماماااااااان .... تق تق (صدای پا) .... اوغغههه (گریه بچه ! ) ... ) همه بازدیدکنندگان بعد از پخش افکت هایی که ملاحظه کردید متفرق میشن و اوباش میمونن و نگهبان های موزه و کاآگاه هایی که توی راه هستند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...