كف چوبي راهرو زير پايش صدا ميكرد. سعي كرد هرچه سريعتر حاضر شود. در آن تاريكي اتاق ، چيز ديگري جز آتش شومينه نبود كه از بار سياهي سايه افكنده كم كند. در آتش شومينه چوب هاي نم دار گاه ترق توروق صدا ميكردند. گرمايش تا حدودي نم اتاق رو گرفته بود.
به سرعت وارد اتاق شد و در را نيمه باز پشت سرش رها كرد .
_بله ارباب!
حالا رو به كاناپه ي قهوه اي رنگي زانو زده بود . سرش را پايين انداخت و به نوك كفش نگاه كرد. مسلما ديگر جرات رويارويي با اربابش را نداشت. كاناپه رو به آتش شومينه بود و دم باريك نميتوانست اربابش را روي كاناپه ببيند. كاناپه صدايي ناشي از زهوار در رفتگي اش كرد. نوك چوبدستي از سمت راست كاناپه ظاهر شد. صدايي زير و زمزمه مانند ، دمباريك رو به سمت خودش خواست:
_بيا جلو دم باريك! ارباب ماموريتي داره.
لرزشي در بدن دم باريك به وجود آمد. سرش رو به سرعت بالا آورد. ظاهرا زياد مايل نبود كه به جلوي كاناپه برود. از جايش پا شد و و دوباره جلوي كاناپه زانو زد. حتي لحظه اي به اربابش نگاه نكرد.
_دم باريك ! زمانش فرارسيده...ديگه وقتشه.
دم باريك همچنان سرش پايين بود و گرمايي در درون بدنش احساس ميكرد . تمام سعي اش اين بود كه لرزش بدنش آشكار نشود. در زير كت قديمي و وصله پاره اش ميتوانست حركت قطره هاي عرق بدنش را احساس كند كه مسلما ربطي به گرماي ناشي از آتش شومينه نداشت. لرد سياه ادامه داد:
_من اون پسر رو ميخوام! ميتوني اون رو برام بياري؟
همان چيزي كه از آن هراس داشت ،اتفاق اقتاده بود. همان چيزي كه نبايد اتفاق ميوفتاد. دم باريك روي زمين خودش رو جمع تر كرد و با سري همچنان پايين ، سعي كرد چيزي بگويد. وقتي دهانش را باز كرد ، صداي جير جير مانندش به شدت زننده بود.
_ارباب من! اين باعث خوشحالي من ميشه كه بتونم كاري بكنم ...ولي...
_ولي چي؟ لرد اين بار فرياد زده بود.
_من نفهميدم چرا بايد اون پسر باشه..اگه كس ديگه اي...
_نه ! من اون پسر رو ميخوام! تو از دستورات من سرپيچي ميكني.
دم باريك تكان سختي خورد .سرش را كمي بالاتر اورد ولي از اين كار صرف نظر كرد. به خوبي ميدانست چه چيز در انتظارش خواهد بود. بار ديگر چيزي گفت اما اين با با خواهش و تمنا.
_نه ارباب...من خادم شما هستم ...من به دنبال شما اومدم تا بهتون خدمت كنم...
_كروشيو! موش كثيف! تو به اين خاطر به طرف من برگشتي كه از خطر دوستاي قديمي ات فرار كني! از ترس مرگ...!
دم باريك كه هنوز روي زمين از شكنجه جمع شده بود، بلاخره به كاناپه و موجودي كه روي ان نشسته بود نگاهي انداخت. تنها چيزي كه ميتوانست درباره ي اون مطمئن باشه، شنلي بود كه بر سر داشت. شنل خاكستري رنگي به تمامي اون رو در برگفته بود. چهره اش حتي در نور آتش شومينه ديده نميشد. ولي لردسياه ميتوانست چشمان اشك آلود دم باريك را ببيند. اما نگاه به چشمان پر التماس دم باريك ،كمكي به آن موش كثيف نميكرد. بار ديگر لرد سياه چوبش را بالا آورد و به سمت دم باريك گرفت:
_من يك خادم ترسو نميخوام!
دمباريك ديگر به گريه افتاده بود:
_نه ارباب ...من خادم حقيقي شما هستم...قبلا هم خدمت كرده ام..يادتون رفته؟
همين حرف كافي بود تا لردسياه نگاه مستقيمي به چشمان مرد زير پايش بياندازد.لازم نبود فكر دم باريك را بخواند تا بداند در مورد كدام خدمت اش صحبت ميكند...12 سال پيش همان زمان.... موجي از نفرت در درونش شكل گرفت و فوارن آن حتمي بود. در جايي زير شنل اش كه بايد سرش قرار ميداشت ، دو نور قرمز هر لحظه پر رنگ تر ميشد. تا اينكه قرمزي اش به چشمان دم باريك رسيد. ديگر نميتوانست اميدي به زنده ماندن داشته باشد. چوب لرد درست وسط پيشاني اش را هدف گرفته بود.
_ارباب من! اين افتخار رو به من بدين تا اينكار رو انجام بدم!
مردي جوان ولي با صورتي شكسته و تك تار موهاي سفيدي كه از زيادي به شمار ميامدند، اين جمله را گفته بود. زير چشمانش گود رفته بود و صورتش خالي شده بود ...گويي چند وقت است كه مرده است!
لرد سياه چوبش را از دم باريك گرفت و به سمت چپ اش نگاه كرد. جايي كه مرد جواني زانو زده بود . تا آن لحظه در تاريكي گوشه ي اتاق ايستاده بود و به همه چيز گوش ميداد. لرد سياه با مكثي گفت:
_مطمئني كه ميتوني اين كار رو انجام بدي؟
در حرف لرد سياه رضايتي نسبي وجود داشت. انگار از ابتدا هم ميخواست كه بارتي كراوچ اين ماموريت رو به عهده بگيرد.در همين لحظه صداي فشفشي از لاي در اتاق بلند شد. ماري كه قطرش به اندازه ي يك مرد بالغ بود به سمت كاناپه ميخزيد. دم باريك هرچه بيشتر به شومينه نزديك شد و دستش را جلوي گردنش نگه داشت .اضطراب از نگاهش پيدا بود. مار درشت هيكل، از روي كف چوبي بلند شد و به دور كاناپه چرخيد و خود رو بالا كشيد. تا جايي كه سرش در كنار سر لرد سياه قرار گرفت.زبانش را با حالت چندش آوري بيرون مياورد. صداي فيش فيش اش قطع نميشد:
سي شا نيسا يه ...سي شي في شه.
_دم باريك ! نجيني به من ميگه يه پيرمرد ماگل پشت در وايساده !
بارتي تكاني خورد و از جايش بلند شد و به در نگاه انداخت. چوبدستش رو بيرون كشيد. دم باريك به در نيمه باز نگاه كرد و با دلهره گفت:
_نه امكان نداره!
_نجيني دورغ نميگه! برو مهمونمون رو به داخل اتاق دعوت كن...بايد بهش يه هديه ي مناسب بديم.
دم باريك پا شد و سريع به در رسيد. در را چهار تاق باز كرد و از جلوي آن كنار آمد. لبخندي به پهناي صورتش به پيرمرد متعجب تحويل داد. مرد قدمي عقب رفت و فانوس كوچكي كه در دست داشت به زمين خورد.
لرد سياه حتي بخود زحمت نداد كه از كاناپه بلند شود. به جلو خم شد و بدون اينكه به چهره ي قرباني اش نگاه كند ،چوبش رو به سمت در گرفت:
_آواداكداورا!
آخرين صدايي كه پيرمرد شنيد. نوري سبز رنگ فضاي اتاق را پر كرد. با صداي گرومپي هيكل بي جان مرد روي زمين افتاد. لرد بار ديگر به كاناپه تكيه داده بود كه چيزي به زبان ماري گفت:
_نجيني ،شام!
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


؟
، فکر کردی میپیچونی من نمی فهمم؟


..!
!
!







به لرد خیره شد و سپس ...
.
اهوووو ! عهه !
( ک. ر.ب امضای راجر دیویس
....
)