جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 5 آبان 1390 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در یک سمت میز با متانت و وقار نشسته بود و در سمت دیگرش پرنسس اول، نجینی روی صندلی بلندی نشسته بود و فش فش کنان ابراز رضایت میکرد.

در سمت دیگر نیز، پرنسس دوم یعنی مری نشسته بود و با غرور پلک هایش را به حالت تکان میداد.

مرگخواران نیز بی صبرانه منتظر دستور لرد بودند تا پر کردن شکم هایشان از غذاهای رنگین و خوشمزه را شروع کنند.

صدای قار و قور شکم رز در سراسر اتاق پیچیده شد و بعد از آن این سخنانش بود که در اتاق طنین انداخت.

- ارباب! نمیخواین میل کنین؟

لرد که با خوش حالی به مری خیره شده بود، با این حرکت رز حواسش پرت شد و گفت:

- از این به بعد، پرنسس من دستور خوردن غذاهارو میدن.

مری با شنیدن این حرف، لبخند زیبایی زد و گفت: اوه مای لرد! شما خیلی رمانتیک هستین.

صورت لرد گل انداخت و مری بعد از صاف کردن گلویش رو به حضار گفت:

- میتونین بخورین!

صدای قاشق و چنگال ها به سرعت در آمد و همه با بیشترین سرعتی که میتوانستند شروع به خوردن کردند.

مدتی بعد:

دیگر اثری از برخورد قاشق و چنگال و یا قار و قور شکم نبود، همه غذایشان را خورده بودند و با آرامش روی صندلی ها لم داده بودند. صدای غیژی شنیده شد و لرد از روی صندلی اش بلند شد.

ابتدا پرنسس اول و دومش را از نظر گذراند و سپس رو به جمع مرگخواران گفت: میخوام مسئله ی مهمی رو بهتون بگم. همه ی مرگخواران ساحره، از فردا به آموزش ملکه مری میپردازن. بعد از گذشت یک هفته و آمادگی کامل همسر عزیزم، ایشون مسئول مرگخواران ساحره میشن. ارباب ِ مرگخوارای جادوگرم همچنان من هستم.

مرگخواران جادوگر:

مرگخواران ساحره:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/8/5 12:12:35
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/8/5 12:15:04
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 5 آبان 1390 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب! خوشحالم که بالاخره به زنا هم میدون داده شد! ادامه بدین!

لرد سرش را با متانت تکان داد و دستش را به سمت مری کشید و گفت:

-اینها همه به افتخار وجود مبارک پرنسس مری است.

ملت:

مری: که قلب قلوپ قلوپ از چشماش میزد بیرون از شدت هیجان گونه ی لرد را بوسید و گفت:

-مرسی ولدی جونم خیلی رمانتیکی عزیزم

لرد که سراپا قرمز شده بود
زیرا هیچ کس اجازه نداشت این چنین ابراز احساسات کنه جلوش حالا چه فکری میکنن این مرگ خوارها؟!

ملت مرگ خوار از شدت تهوع چند لحظه ایی جیم شدنند.

بعد از چند لحظه بهت و حیرت

رز: بله همه این کرامات به افتخار وجود پرنسس مری است ملت احترام بگذارید

ملت مرگ خوار همه تا زانو خم شدند و احترامات را به جا آوردند

لرد: بس است دیگر برویم تو مری جان خسته شده از بس قیافه شما رو نگاه کرده

ملت مرگ خوار همه از کنار در ورودی کنار رفتند تا اربابشان به همراه پرنسسش از در رد بشوند .

درون خانه سر میز شام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چشمانت را

به مناظره دعوت می کنم
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 2 تیر 1390 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه برای کاری به وزارت خونه میاد و منشی رز رو می بینه که خیلی خوشگله و عاشقش میشه. به کمک رز بهش شماره میده و اونو به خانه ی ریدل دعوت میکنه تا مرگخوارا با ملکه ی جدیدشون آشنا بشن. این وسط مری - همون منشی - که فامیلش هم تاپنسه، از لرد این اجاره رو میگیره که ولدی صداش کنه. خلاصه یه روز همه دم در منتظرن تا مری بیاد. مری از کالسکه پایین میاد و از روی فرش قرمزی که آنتونین پهن کرده بوده عبور میکنه و دست لردو میگیره. همین موقع نجینی میاد و لرد اونو به عنوان پرنسس دیگه اش معرفی میکنه....
___________________________________________

شترق!!

- مسخره! پس اون حرفایی که بهم می زدی و می گفتی تو تنها پرنسس منی چی بود؟!

لرد سیاه کله ی کچلش را خاراند و جواب داد:

- خب... راستش این نجینی دختر تحصیل کرده و خوشگل منه....

صورت مری از عصبانیت سرخ شد.

- دختر؟؟ دختر داری و اومدی میخوای منو بگیری؟

لرد سیاه لحظه ی فکر کرد و پاسخ داد:

- نه!! من این مارو به فرزندی قبول کردم تا کمکی به خیریه و اینا بکنم.

سرخی صورت مری از بین رفت.

-آه لرد عزیزم! میدونستم که دستت توی کار خیره!

-

ملت:

لرد سیاه رو به مرگخوارانش کرد و مرگخواران سریعا کیسه های گلاب به روتون استفراغ رو کنار گذاشتند.

- مرگخواران من! ایشون، پرنسس مری تاپنس بنده هستن! شما باید از امروز ایشون رو ملکه مری صدا بزنین!

مرگخواران شروع به پچ پچ کردند. چطور یک زن قرار بود بر آن ها حکومت کند؟! که ناگهان رز فریاد زد:

- ارباب! خوشحالم که بالاخره به زنا هم میدون داده شد! ادامه بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: چهارشنبه 1 تیر 1390 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
روز بعد:

- دوشیزه مری، پرنسس من، میشه شمارو امروز عصر تو خانه ی ریدل ملاقات کنم؟ میخوام مرگخوارانم با ملکه شون آشنا بشن.

مری کمی مکث کرد و سپس پاسخ داد:

- اوه بله، راستی شما دوست دارین من چی صداتون بکنم؟

لرد از پشت تلفن، با دست آزادش به چانه اش دستی کشید و گفت:

- هرچی شما بخواین عزیزم. من به شما میگم پرنسس مری، البته مرگخوارانم باید ملکه مری صداتون کنن. یا اربابا!

مری لبخندی زد و گفت:

- پس میتونم ولدی صداتون کنم؟

ناگهان صورت لرد منقبض شد و سکوت کرد. اما برای جلوگیری از ناراحت شدن مری با لحنی که ناراحتیش پنهان شود گفت:

- بله پرنسسم. پس امشب میبینمتون!

مری بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد و تنها چیزی که لرد شنید، صدای بوق بوق بود.

عصر، خانه ریدل:

همه ی مرگخواران که بوسیله ی وراجی رز همه چیز را فهمیده بودند، به دستور لرد جلوی خانه ی ریدل جمع شده بودند و آماده ی ورود ملکه ی سیاهی به داخل خانه بودند.

آنتونین که عرق از صورتش میریخت، بالاخره فرش قرمز را تا جلوی پای لرد پهن کرد و به جمع دیگر مرگخواران پیوست.

- آآآآآآه پرنسس من!

مری از درون کالسکه ای که لرد فرستاده بود، بیرون آمد و با قدم هایی استوار، فرش قرمز را گذراند تا اینکه به لرد رسید. لرد دستانش را دراز کرد و مری، بدون هیچ فکری دستش را درون دست او قرار داد.

مرگخواران از شدت زیبایی مری، دهانشان باز مانده بود و به صحنه ی عاشقانه ی میان لرد و مری خیره شده بودند.

همان موقع صدای فش فشی شنیده شد و نجینی در آستانه ی در نمایان شد. لرد از مری فاصله گرفت و نجینی را نشان داد و گفت:

- این هم پرنسس دیگر من، نجینی هست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: چهارشنبه 1 تیر 1390 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد صدایش را صاف کرد و گفت:چیه؟ شما کاری نداشته باشین... برید پی کارتون.
و تلفن را برداشت و با صدای با ابهتی گفت: بله؟

-شما شماره تون رو داخل دسته گل فرستادین واسم

-اوه بله بله من بودم شما قبولش کردین

لرد داخل دلش میگفت تورو خدا بگو اره بگو دیگه

-بله قبولش کردم ولی چرا خودتون نیومدین تحو یلش بدین اون وقت رودر رو صحبت میکردیم

-خوب میشه چندتا سوال بپرسم مری خانم....

مری با چنان ناز و ادایی حرف میزد که قند توی دله لرد اب میشد
-بله بفرمایین بپرسین

-رتبه خون تون چیه:...

-من اصیل زاده هستم اگه یه اماری بگیرین متوجه میشین
-اهان خیلی ممنون که پاسخ دادین

-خواهش میکنم ..
-میشه ادامه بحث رو واسه شب بذاریم من باید برگردم به جلسه

-بله حتما خوب فعلا بای تا شب
-خداحافظ.

لرد با میلی تمام گوشی رو قطع کرد
-اه اصلا نمیخواستم تموم بشه از دسته شما مرگ خوارها لعنتی ها الان وقت جلسه بود اخه
وقتی به داخل اتاق بازگشت همه چپ چپ اونو نگاه میکردن
-هان چیه چتونه خوب زود باشین جلسه رو ادامه میدهیم

شب هنگام خواب
لرد ا دراز کشیده بود روی تخت و به صفحه گوشی خیره شده بود

-یالا دیگه یه تکی یه زنگی بزن
-نه فکر کنم من باید اس بدم

-دستش روی گوشی می لرزید اون هیچ وقت فکرشو مشغوله دختری نمیکرد

-سلام مری خانم بیدارین؟

-بعد از 1دقیقه پاسخ امد

-خیر در حاله خوابیدن هستم الان 2صبحه وقته اس دادنه؟

-ببخشید مزاحم شدم فردا صبح اس میدم شب خوش مری جان

-باشه بای

لرد زود خوابش برد و در حاله دیدن خوابی رمانتیک وزیبا بود

مری وسط سبزه زاری زیبا نشسته بود و موهای طلاییش همچو ابشاری بر روی شانه اش ریخته بودنند

لرد از پشته تخته سنگ برایش دست تکان میداد
اما......

مری حواسش جایی دیگر بود داشت به درختی در نزدیکی خودش نگاه میکرد که یکهو

پسری زیبا اومد بیرون و دستش را دراز کرد به طرف مری
مری نیز دستش را گرفت و بلند شد و رفت

لرد با نهایت اعصبانیت فریاد زد....

نه نه نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه مری مری نروووووو......

ارباب ارباب اربابــــــــــــــــــ بیدار شین بیدارشین ....

هان چیه چی شده یا مرلین خوب شد خواب بود..........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1390/4/1 22:47:45
ویرایش شده توسط دابی در 1390/4/1 22:55:26
چشمانت را

به مناظره دعوت می کنم
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: چهارشنبه 1 تیر 1390 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه: درختره ی بی سروپا چطور جرئت می کنی به من بگی عاشق؟
رز که دست و پایش را گم کرده بود، گفت: ب...ببخشید قربان. حالا بامن چی کار داشتین.
لرد سیاه: میشه بری به اون دختره مری این دسته گل رو بدی؟
رز: قربان از شما بعیده! برید آدم بکشی.د به اون دختر گل ندین پرو میشه ها!
لرد سیاه: این فضولیا به تو نیومده، فقط برو شماره ی منو با این گل بده به مری.
رز در حالی که سعی می کردد نخندد، گفت: چشم ... چشم قربان. امر دیگه ندارین؟
لرد با خونسردی : نه دیگه برو زودباش. در ضمن بهش بگو به من یه زنگ هم بزنه.
رز:
سه روز بعد
گوشی لرد ولدمورت زنگ میخورد:
ـ دریم دریم دریم دارا دارا دادا
همه ی مرگخوارا با تعجب به سمت او برگشتند
لرد صدایش را صاف کرد و گفت:چیه؟ شما کاری نداشته باشین... برید پی کارتون.
و تلفن را برداشت و با صدای با ابهتی گفت: بله؟


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هری پاتر و سنگ جادو
هری پاتر و تالار اسرار
هری پاتر و زندانی آزکابان
هری پاتر و ج
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 خرداد 1390 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با دیدن چهره ی مرموز رز، گلویش را صاف کرد و گفت:

- رز امشب تو دفترم میبینمت!

- بله ارباب.

لرد نگاهی زیر زیرکی به رز انداخت، یقه اش را صاف کرد و با قدم هایی استوار از اتاق خارج شد. درست بعد از خارج شدن از اتاق، لرد به اطراف سرک کشید تا ببیند که آیا آن دختر هنوز هم آن اطراف هست یا نه و با یافتن او جلوی میز منشی، لبخندی زد.

مری سرش را به سر منشی نزدیک کرده بود و زمزمه وار چیزی را در گوش او میخواند. لرد با کنجکاوی و البته با اشتیاق به او نزدیک شد و درست پشت سرش ایستاد.

مری حرفش را تمام کرد و همراه منشی زد زیر خنده. لرد که پشت سر او ایستاده بود سعی کرد سرش را به مری نزدیک کند و بوی او را استشمام نماید که منشی گفت:

- کاری داشتین آقا؟

لرد بلافاصله سرش را از مری دور کرد و گفت: خانوم محترم، شما واقعا منو نمیشناسین؟

مری برگشت و با دیدن لرد، ابرویش را بالا انداخت.

- هوووم لرد سیاه. مگه میشه کسی شمارو نشناسه؟

مری این را بیان کرد و از آنجا دور شد. صدای تق تق کفش های پاشنه بلندش در سراسر ساختمان می پیچید و در این میان لرد با چشمانی لاو مانند به دور شدن او خیره شد.

لرد:

شب - اتاق لرد:

رز وارد اتاق شد و گفت:

- ارباب با من کاری داشتین؟ نکنه مسئله مهمی پیش اومده؟ امروز کامل توضیح ندادین! میشه بگین کارتون چی بود؟ گویا عجله هم داشتیـ...

- رز، میشه تمومش کنی!

رز نیشخند شیطانی زد و با تردید پرسید: ارباب قیافه تون شبیه افراد عاشق شده. عاشق شدین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 خرداد 1390 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

لرد سیاه با قدم های کشیده که هر کدام یکی دو متر را شامل می شدند از جلوی مجسمه ی وزارت گذشت. همه با دیدن ابهت و قیافه ی آن حضرت از کار باز می ایستادند. لرد سیاه رفت و رفت تا به اتاق رز رسید. در را با صدای شترقی باز کرد. رز از جا پرید.

- بله ارباب؟! چیزی شده؟؟ کمکی میتونم بکنم؟ الان مشکل چیه؟

- رز یه دقیقه ساکت.

- مرگخوارا مشکلی دارن؟ مردم کاری میــ... بله ارباب بفرمایین.

- مگه توی قرار نبود چند ماه پیش وزارت رو به نفع مرگخوارا بچرخونی؟!

- ارباب دارم همین کارا میکنم دیگه. ملتو دارم بر علیه محفل می شورونم.

- راست میگی. ولش کن.

لرد سیاه روی پاشنه ی پا چرخید تا از اتاق خارج شود که همان لحظه در باز شد و دختری با مو های طلایی وارد شد. دختر با ناز و ادا و بدون اینکه توجهی به صورت عجیب و در عین حال پر ابهت لرد سیاه کند سلامی کرد. پرونده ای را روی میز گذاشت و بیرون رفت. اما بوی عطرش که به نظر گوچی می امد هنوز به مشام می رسید. لرد سیاه به خود آمد.

- ببینم رز اون کی بود؟

- مری رو میگین؟ مری تاپنس. دختر خوبیه. خیلی هم خوشگله.

- چند سالشه؟

- 25 سال ارباب.

- مجرده؟

- آره . بچه ی خوبیه.

شاید لرد سیاه برای اولین بار داشت طعم عشق را می چشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1387 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعتی از رفتن مشتری ها گذشته بود و با این حال رزمارتا هنوز در حال تمیز کردن کافه بود.مشتری های آن روز به اندازه یک هفته کثیف کاری کرده بودند و این رزمارتا بود که باید ته مانده غذاها و نوشیدنی ها و بطری های خالی را از روی زمین پاک کند.
رزمارتا که دیگر خستگی امانش را بریده بود جارو را کنار گذاشت و روی یکی از صندلی ها ولو شد.با خواب آلودگی نگاهی به زمین کرد و گفت:اه،لعنت به شما ملت.معلوم نیست اینا رو آدم بزرگ کرده یا گرگ های جنگل!جوری زمین رو کثیف کردن که انگار تا حالا تو عمرشون کافه نیومدن.
صدایی از گوشه سالن گفت:خب پس چرا برای تمیز کردنش از طلسم استفاده نمیکنی؟
رزمارتا با شنیدن صدا از جا پرید.درون کافه کسی نبود.برای همین میترسید که شاید دزد یا مزاحمی به کافه آمده باشد.چوب جادویش را بیرون کشید و گفت:تو کی هستی؟چطور اومدی تو؟
در گوشه ای از سالن که تاریک تر از بقیه بود نوری روشن شد و رزمارتا توانست چهره لی لی را تشخیص بدهد.
لی لی با چشم هایی سرخ و پف کرده روی صندلی نشسته بود و به رزمارتا نگاه میکرد.
رزمارتا با دست عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت:لی لی تویی؟منو ترسوندی دختر.چطوری اومدی توی مغازه؟
لی لی سرش را به سمت در تکان داد و گفت:هیچی.قبل از اینکه آخرین مشتری بره بیرون اومدم تو.چون حالم خوب نبود همینجا روی صندلی یه چرت زدم.همین الان بیدار شدم.
رزمارتا به سمت میز لی لی رفت و کنارش روی صندلی نشست.وضع لی لی واقعاً خراب بود.خستگی و درماندگی از صورتش می بارید.علاوه بر آنها سرخی چشم هایش نشان میداد که مدت زیادی گریه کرده است.
رزمارتا دست لی لی را گرفت و گفت:اوه،عزیزم چرا اینقدر گرفته ای؟اینقدر به خودت فشار نیار.بگو چی شده شاید بتونم کمکت کنم.
لی لی با افسردگی گفت:کسی نمیتونه کمکم کنه.
رزمارتا که اصلاً نصفه شب حوصله جر و بحث کردن نداشت گفت:بچه بازی در نیار.بگو ببینم چی شده تا با اردنگی از مغازه ننداختمت بیرون!
لی لی که فهمید زیادی خودش را برای رزمارتا لوس کرده است کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:باور کن خسته شدم.دیگه هیچ کس دوستم نداره.اون از جیمز که توی بهشت همه اش با حوری ها میپره.یه روز نیست که منکرات بهشت دستگیرش نکنه و من نرم سند بذارم که بیاد بیرون.تازه وقتی هم میاد بیرون به جای اینکه بیاد باغ پیش من با ارابه طلایش میره دنبال حوری های دیگه!
اون از پسرم هری که سالی به دوازده ماه یه سر کوچیک به من نمیزنه.انگار نه انگار من مادرشم.براش فداکاری کردم.اینم از بقیه.حتی آلبوس پیر هم منو تحویل نگیریه!با این احوالات به نظرت میتونم حال و روز خوبی داشته باشم؟
رزمارتا لبخندی زد و گفت:نگران نباش.من میدونم باید چیکار کنی.به هر حال من یه عمره توی این کارم.فردا بگو جیمز بیاد اینجا.به یه بهانه ای بکشش اینجا.منم قول میدم کاری کنم که عاشقت بشه!
لی لی با تعجب نگاهی به رزمارتا انداخت و گفت:آخه چطوری؟
رزمارتا لبخند به پهنای صورتش زد و گفت:همون کلک قدیمی.معجون عشق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1387 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پرد به ریموس اشاره ای کرد و گفت:چه طوره اصلا جشن رو هر دو با هم بگیریم.ناراحت میشن ها!!!
ریموس که از دل رحمی پرد به وجد آمده بود گفت:به روی چشمم.الان میرم میگم بهش!
ریموس رفت کنار ویکتور رو گفت:بهتره شماها هم بیاین بالا و عروسی تون رو اعلام کنین.دیر میشه ها!!!
ویکتور رو هرمیون با خوش حالی بلند شدند و ویکتور رفت بالای یک صندلی و گفت:من و هرمیون هم با هم عروسی میکنیم.
همه شروع کردن دست زدن و سوت کشیدن که صدای جیغ لیلی درآمد.
لیلی داشت آلبوس رو می زد!
آلبی بدبخت خودشو از زیر دستان لیلی بیرون آورد و گفتکبسه نزن این قدر.
پرد،ریموس،ویکتور و هرمیون دهانشون باز مونده بود.
لیلی اشکهایش را پاک کرد و گفت:تو همش عصبانی میشی.خداحافظ!
آلبوس دو دل شده بود که دنبال لیلی برود یا نه ولی دید که نمی شود و ریش هایش را دوباره با چوب دستی اش پرورش داد.
ویکتور گفت:ای بابا!این که آلبوس خودمونه!
هرمیون داشت از خنده می مرد!
ویکتور گفت:همه مهمون من.
همه نیشخندی زدند.
ویکتور ارکستری ظاهر کرد که به مهمونی یه جوی بده.پرد کنار هرمیون وایستاده بود که تازه همدیگر رو شناختن!
_هرمیون!
_پرد؟!
و در اون بین گریه ی دو عروس آغاز گردید.
_دلم برات تنگ شده بود!
_منم همین طور.
_برات خیلی خوشحالم.بالاخره به هم رسیدین.
هرمیون با تعجب پرسید:شما دو تا چه جوری آشنا شدین؟
پرد با خنده ی ملوسی گفت:همین جا!
گروه موسیقی جو خاصی به ملت داده بود که یکدفعه چند نفر از وزارت خونه اومدند داخل.
یکیشون گفت:که پارتی میگیرین...ها؟؟؟؟
ویکتور و ریموس زود پریدن جلو یه چند گالیونی توی جیب مامورها گذاشتن و برگشتن سرجاهاشون.
آلبوس هم که دیگر خودش پاشده بود لیلی رو دید که پشت پنجره داشت گریه می کرد ولی خب محلش نذاشت.
-----------
آخر شب وقتی ویکتور و ریموس داشتند پول ها رو از ته جیبهاشون بیرون می کشیدند مادام با خوش حالی اون ها رو می گرفت.
پرد و هرمیون گفتند:میشه با هم بریم قدم بزنیم؟
ریموس و ویکی(همون ویکتور خودمون) گفتند:چه رومانتیک!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!