جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1383 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

دارک لرد نوشت
ها؟ حرکت خوبی بود! ولی چون پیغام من رو پاک کردی پاتر یه روزی ازت انتقام سختی می گیرم!

همونطوری که تو انجمن مدیرا گفتم من اینجارو پاستوریزه کردم و انتقامو باید از من بگیری......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یوزر آیدی شماره ی 57.
یکی از اعضای فوت شده،سوخته و خاکستر شده ی جادوگران.
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1383 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ها؟ حرکت خوبی بود! ولی چون پیغام من رو پاک کردی پاتر یه روزی ازت انتقام سختی می گیرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1383 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
من فقط خواستم نظرمو بگم
منم با هری و بلا موافقم...بهتره دنیای هری پاتر رو با دنیای دین و این جور چیزا قاطی نکنیم

درسته که خیلی از دوستان بالغ هستن و ممکنه براشون این فقط یه شوخی باشه ولی توجه داشته باشید که خیلی از اعضا هنوز نوجوان هستن و این حرفا از الان ممکنه روشون اثر منفی بذاره

حالا می دونم اثرهای منفی رو از خیلی جاها میشه گرفت ولی چرا ما به این اثر ها افزایش بدیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Minerva McGonagall

Head of Gryffindor House

Deputy Headmistress

Less Expectation , Less Disappointment
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1383 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

بلاتریکس نوشت
بچه ها.. :no: :no: :no: :no: :no:
واقعا من لذت می برم از متنا..ولی مسخره کردن ارزش ها..و کسانی که جونشونو به خاطر ما از دست دادن..قابل قبول نیس...من واقعا متاسفم :no: :no:
مخصوصا اون آهنگ..من به این تاپیک اعتراض دارم... :no: :no:
اگر می خاین شبیه سازی کنید..اشکال نداره..ولی فکر کنم زیاده روی کردید..اسم این تاپیک شاهکار و ایده جالب نیست.. :no: :no: :no:

بله بلا جان درست ميگه براي يه سري افراد اينا مقدس هستش
به نظر منم ورش داريم هم آهنگ رو و هم عسكسا رو
گيلدي جان شمام زياد تند رفتي خيلي ضايع شده
كينگ عزيز شما هم همينطور همونطور كه سيريش گفته اينجا فقط راجع به كساني كه در كتاب مردن يا شكنجه شدن بنويسيد با الهام از برنامه روايت فتح خواهش ميكنم ارزش ها رو مسخره نكنيد.
من از همه به خصوص بلا معذرت ميخوام ببخشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1383 03:11
نمایش جزئیات
آفلاین
(آهنگه یواشه دامبلیو مهجبینی داره پخش میشه....)
(زنه با صدای عرفانی)
شهیدان را ندانم گفت چونند!
شهیدان فاتحان آزمونند
به بلبل لاله ای در باغ میگفت!
شهیدان رسته های بذر خونند!
-----------------------------------------
به به.......
یاد باد آن روزگاران...یاد باد.....
میرویم به سراغ خانواده ی شهید لانگ باتم.....
خب پسرم نویل جان بگو ...از شهادت بگو...از رشادت بگو..
نویل:آقا خیلی باحاله...نمیدونی خانواده شهید بودن چه حالی میده....کلی سهمیه میدن...کنکور که استاده...
کارگردان:کات آقا کات...!
مجری:بلی...میبینم که این جوان چطور از غم شهادت پدر و مادر عقلش را از دست داده...الحق که اینجا هم سه دانگ از بهشت است.....
--------------------------------------
یادی از سخنرانی حاج سید حجت الاسلام ولمسلمین حاج دارکی.....
حاجی:جمعیت مسلمان....خواهران و برادران...
مردم:
حاجی: (با لحن نوهه ای)اول بگم گریه کنید یا اول گریه میکنید بگم؟
مردم:
حاجی دارکی:بَسَه!خَفَه!
مردم:روحه منی حاج دارکی نفس منی حاج دارکی....
و اینجاست که عطر بهشت را میتوان حس کرد....
شهادت بر تو گوارا باد!
------------------------------------
کی خسته شد؟
-دشـــــــــمن!
کی خسته شد؟
-داداش من!
-----------------------------------
مودی:دشمن خمپاره میزد...بچه ها عشق عجیبی داشتن..اینجا دارالحسینین بود.....اونجا بدر و احد رو میشد حس کرد.....
الستور مودی جانباز 81 درصد که برای رشادت دست به هرکاری میزد........
----------------------------------
اینجا پیش لوپین میرویم.....برادر دردمند....
مجری:ریموس جان درباره ی شهید شدن دوستت چه صحبتی داری؟
(ریموس میره تو حس)
ریموس:
دلم از هجر او بی تاب مانده!
ز مهر روی او مهتاب مانده!
به یک بر هم زدن از دیده ام رفت!
گمان کردم که چشمم خواب مانده!
----------------------------------
عکسی از سرداران اسلام...

----------------------------------

جوان دلاور سرلشگر سیریوس بلک
او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوه‌اي براي ديگران بود كه جز خدا به چيز ديگري نمي‌انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و كسب رضاي حضرت احديت، شب و روز تلاش مي‌كرد و سخت‌ترين و مشكلترين مسؤوليتهاي نظامي را با كمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر مي‌پذيرفت.
(او انساني بود كه براي خدا كار مي‌كرد و اخلاص در عمل از ويژگيهاي بارز اوست. ايشان يكي از افراد درجه اولي بود كه هميشه ماموريتهاي سنگين برعهده‌اش قرار داشت.
حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعي كه در مقابل خدا و در برابر دلاوران بسيجي داشت،‌ در مقابله با دشمن همچون شيري غران از مصاديق (اشدَاء علي‌الكفار، رحماء بينهم) بود. همت كسي بود كه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا كرد و از زندگي‌اش گذشت. او واقعاً به امر ولايت اعتقاد كامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، كه عاقبت هم‌چنين كرد. هميشه سفارش مي‌كرد كه دستورات فرماندهان را بايد مو به مو اجرا كرد. وقتي دستوري هرچند خلاف نظرش به وي ابلاغ مي‌شد، از آن دفاع مي‌كرد.
ابراهيم از زمان طفوليت،‌روحي لطيف، عبادي و نيايشگر داشت.)
پدر بزرگوارش مي‌گويد:
(سیریوس از سن ده سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشيبهاي سياسي و نظامي هرگز نمازش ترك نشد. روزي از يك سفر طولاني و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را با همه خستگيهايش تا پگاه به نماز و نيايش ايستاد و وقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود گفت: مادر! حالي عجيب داشتم. اي كاش به سراغم نمي‌آمدي و آن حلت زيباي روحاني را از م نمي‌گرفتي.)
اين انسان پارسا تا آخرين لحظات حيات خود دست از دعا و نيايش برنداشت. نماز اول وقت را بر همه چيز مقدم مي‌شمرد و قرآن و توسل،‌برنامه روزانة او بود. استراتژي به راستي همه چنيزش را فداي انقلاب كرده بود. آن چيزي كه براي او مطرح نبود خواب و خوراك و استراحت بود. هر زما كه براي ديدار خانواده‌اش به قمشه (شهرضا) مي‌رفت. در آنجا لحظه‌اي از گره‌گشايي مشكلات و گرفتاريهاي مردم باز نمي‌ايستاد و دائماً در انديشه انجام خدمتي به خلق‌الله بود.
شهيد همت آنچنان با جبهه و جنگ عجين شده بود كه در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها ك بار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع مي‌سوخت و چونان چشمه‌ساران در حال جوشش بود و يك آن از تحرك باز نمي‌ايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفت‌انگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران مي‌بخشيد و با همان كم قانع بود و در پاسخ كساني كه مي‌‌پرسيدند چرا لباس خود را كه نيازمند آن بودي بخشيدي؟ مي‌گفت: من پنج سال است كه يك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است.
او فرماندهي مدير و مدبر بود. قدرت عجيبي در مديريت داشت، آن هم يك مديريت سالم در اداره كارها و نيروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفي و نيز اصول مديريت احترام مي‌گذاشت و عمل مي‌كرد. در عين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه مي‌كرد و نظارت و پيگيري خوبي نيز داشت. كسي را كه در انجام دستورات كوتاهي مي‌نمود بازخواست مي‌كرد و كسي را كه خوب به ماموريتش عمل مي‌كرد مورد تشويق قرار مي‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یوزر آیدی شماره ی 57.
یکی از اعضای فوت شده،سوخته و خاکستر شده ی جادوگران.
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1383 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تلویزیون...
مجری: سلام بینندگان عزیز تا چند لحظه دیگر با برنامه روایت فتح در خدمت شما خواهیم بود. امروز مهمانی ویژه داریم. برادر گراپی. شرکت کرده در هشت سال دفاع مقدس در برابر ولدمورت و جانبازی آزاده.
گراپی: هرمی هاگر کجاست؟
مجری: بله برادر گراپ از خودتون شروع کنید... چطور شد که تصمیم گرفتید به جنگ با استکبار برین؟
گراپی:(اشک چشماش رو میگیره... دوربین زوم می کنه تو چشماش ,چشماش قرمز شده گراپی سرش رو خم می کنه... )
مجری: خدای من چقدر این جانبازان آزاده هستند... اشک یاد یاران از دست رفته
هههههپچچهههههه! فییین! ببخشید! عطسم اومد! این ادکلن شما اشک من رو در آورده. عطر دامبلیه؟
مجری: ارادت به دامبلدور رو می بینید؟ حتی به یاد رهبر خودش دامبلدور می افته... البته بینندگان عزیز توصیه می کنم فیلم بوی پیراهن دامبلدور رو که برای بار هزارم امشب پخش خواهد شد حتما ببینید...
مجری: آقای گراپی از خاطرات دفاع مقدس بگین...
گراپی: والا یه روز رفته بودیم خط مقدم اونجا اونجا بود که برای اولین بار حاجی دارکی رو دیدم! داشت پشت جبهه می جنگید! یوهویی صدای سوت اومد یکی اون وسط فکر کنم شهید سیریوس بود داد: حاجی نقلای دشمن! همینطوری داشتم دنبال نقل می کشتم که صدای سوت اومد و یدونه آواداکداور خورد رو زمین تیکه هاش پرت شد همه جا! بعدش یکی از اون ور سنگر داد زد: یا ولدی! من نفهمیدم کی بود ولی یدونه نارنجک وینگاردیوم پرت کرد جایی که حاجی نشسته بود داشت پیژامه هاش رو اتو می زد... می دونین حاجی از ماله دنیا همین پیژامه ها رو داشت...

مجری: خواهش می کنم اتاق فرمان عکس پیژامه رو نشون بدن
(عکس یه پیژامه راه راه با علامت آزکابان که نصفش سوخته)
دامبل نبودی ببینی... شهر آشوب گشت...
صدای روی فیلم... :خنده هایتان... سیریوس رو دوربین نشون میده که دارن به عنوان شکنجه قلقلکش می دهند...
گریه های عاشقانه اتان : دوربین حاجی رو نشون میده که پیژامش رو بقل کرده و گریه می کنه...: پیژامه عزیزم! مامانم دوخته بود! (دوربین فید می کنه) فید اوت... تصویر روشن میشه و این پرچم اسلام تا روز آخر بر بالای سر این حماسه سازان درخشید: دوربین پیژامه سوخته رو نشون میده که داره باد تکونش میده... فیلم فید میشه
مجری داره گریه می کنه: اهو اهو! بله چقدر این جوانان مخلص بودن! نه غلام؟! ا ببخشید یعنی نه برادر گراپی؟!
گراپی داره دخترای اتاق فرمان رو دید می زنه: واقعا که چقدر قشنگن!
مجری: بله برادر واقعا زیبا هست این شور و حال! خوب شجاعترین کسی که تو جنگ دیدین کی بود؟
گراپی: ها؟ یه روزی تو جبهه من داشتم نوشابه خانواده می خوردم تا از شیشه ها به عنوان وسیله مورد نیاز برای کمکرسانی به اسیران جنگ زده استفاده شه که یهویی این ولدی های بعثی به بلندگوی ما که حاجی داشت از پشتش برامون بابا کرم می خوند که روحیمون بالا بره تیر می زد! که یهو سیریوس... (مکث... زوم دوربین.. گراپی دستش رو می ذاره رو صورتش... صورتش قرمز میشه)
مجری(سعی می کنه مثلا گریه کنه): برادر گراپی به خودتون فشار نیارید!
گراپی: آخیش! راحت شدم ای *** دماغه چن روزی بود در نمی یومد! آهان می گفت بعدش سیریوس یهو حالت روحانی جو گیر شد آر پی جی وندش رو برداشت رفت بالا داده زد: هو عمله ها مگه نمی بینین دارم غر می دم! آهنگ رو خراب کردین! تا خواست شلیک کنه این بلاتریکس نامرد! این **********(فحش های اسلامی) یدونه کلاش وند ورداشت گرفتش به رگبار آواداکداورا! نامرد بهش رحم نکرد!
اینجا بود که من گفتم حاجی حاجی سیدتو کشتن! وای حاجی تو توالت بود که با یه پرده جداش کرده بودیم. سیریوس افتاد پشت پرده و بعدش رو دیگه نمی دونم...! به روایتی به داخل چاه توالت سقوط کرده حاجی هم به قدری تحت فشار بود که یادش نیست چی شده
مجری: بله خوب از مرگ سید... اهو اهو...
گراپی: نه بابا مشکل روده ای داشت.بیچاره چند روزی تحت فشار بود!
مجری: چه شجاعتی چه حماسه ای!
میان برنامه آهنگ دامبل نبودی ببینی داره پخش میشه... فیلم گراپی و سیریوس رو نشون میده که دارن همدیگه رو :bigkiss:
مجری: واقعا من غرق در حیرت میشم این جانبازان چه قدر به هم نزدیک بودند... بله می فرمودید برادر گراپی!؟ برادر گراپی شما تو اتاق فرمان چی کار می کنین؟
گراپی: پس عزیزم شماره رو خوب یاد گرفتی؟ آره اگه حاجی ورداشت قطع کنی ها! مرسی :bigkiss: ! .... چی این یارو داره میاد برو فعلا! بله جناب مجری می خواستم از عوامل اطاق فرمان تشکر کنم!
مجری: واقعا که بزرگواری شما من و در حیرت قرار داده... برادر گراپی خاطرتون نصفه موند...
گراپی: بله یه روزی داشتیم می رفتیم این پسره سدریکم با ما بود همش داشت به دوس دختراش جغد جنگی می فرستاد خلاصه اون پشت تیربار بود. حواسش نبود. منم داشتم با حاجی ورق بازی می کردم یعنی ورق که نه داشتیم بررسی می کردیم که چطوری دشمن رو شکست بدیم و با کارت ها استراتژی رو مطابقت میدادیم!
مجری: واقعا باور نکردی است! استفاده از کمترین امکانات!
گراپی: بله خلاصه داداش یهویی یکی از اون پشت داده زد ملاخ ها اومدن! من سری گرفتن جارو سوارهای دشمنه! نامردا از اون بالا رو سرمون فیلپیندو و اوادا و خلاصه هر چی داشتن ریختن! این سدریکم که حواسش نبود... خلاصه رو زمین دراز کشیده بودیم و داشتیم بازی می کردیم که یهوی حاجی 21 آورد و از خوشحالی بلند شد یدونه آوادا شلپخ خورد کنارش رداش آتیش گرفت! دوید خط مقدم! چه شجاعتی! همینطور داد می زد! احتمالا از سر خشم و عشق به شهادت بوده! تا خط مقدم دشمن دوید نمیدونین چه می کرد! از همه چی جا خالی میداد! تازه لباسشم آتیش گرفته بود خلاصه تا انور رفت و برگشت و اومد خودش رو انداخت تو دستشویی... فکر کنم چون شهید نشده بود ناراحت بود نمی خواست ما اشکش رو ببینیم! اینم از این خاطره
مجری: فییییین... واقعا رویایی... عروج .... اخلاص...صمیمیت... صفا... عشق به شهادت...
گراپی: بله تو همون جریان منم جانباز شدم و یکی از ناخنام شکست و 1% جانباز شدم! ولی اصلا دردم نیومد
مجری: چه شجاعتی! چه استقامتی! ببنندگان عزیز! باور نکردی بود! خاطرات ارزشی برادر گراپ رو شنیدین... متاسفانه وقت برنامه به پایان رسیده و مجبور با شما و برادر جانبازمون گراپی خداحافظی کنیم... تا برنامه بعدی خدانگه دار....(هیچ اتفافی نمی یوفته)... خدانگه دار(مجری بلند تر می گه) خدا نگه دار! (فریاد!!!) پس این عوامل اتاق فرمان چی شدن؟!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1383 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
روایت فتح
شهید :سدریک دیگوری
متولد:1900 اندی
صادره:لندن
وفات:1900اندی
(صدای خمپاره مسلسل آهنگی خیلی آرام از ممد نبودی ببینی)
اینجا لندن است شهر خون وقیام.شهری که ولدمورت جهان خوار آنرا با خاک یکسان کرد.آری همه ی ما آن روز هارا بخاطر داریم.
از تمام در دیوار این شهر بوی مرگ می آمد و هزاران هزار جوان در همین شهر این جهان بدورد گفتندکه یکی از همین گلهای نو شکوفته سدریک دیگوریست پسری معصوم وخونگرم
(تصویر میاد تو استادیو بخش با همون آهنگ وصدا)
آلبوس دامبلدور:شهید دیگوری پسر که نه اصلا مرد کامل بود خوشگل خوشرو خونگرم آقا ونجیب اصلا او الگویی کامل بود.
(دوباره از استادیو بخش میاد بیرون)
کوچه ی شهید دیگوری (دوربین تابلو سر کوچه رو نشون میده)
شهید سر لشکر دیگوری در همین جا بزرگ. مرد و کامل
شدهو به مدرسه رفته است. آری روزی او در همین کوچه با بچه محل ها کوییدیچ میزده
پلاک 29(دوربین پلاک نشون میده)
زینگ زینگ
_هان چیه مگه سر اورودی
زنگ در را به صدا در می آوریم زنی خوشرو و خوش صدا در را به روی ما باز می کند
_ای داد!!شما بودید بفرمایید بفرمایید
_مادر ما آمده ایم در مورد سدریک از شما سوال کنیم. از سدریک برامون بگو
پیزرن در حالی که چای رابا دستی لرزان به ما تعارف میکند وحلقه اشک در چشمان میزند:سدریک! فقط میتونم بگم اون آقا بود دورسته که همش دختر بازی میکرد اما پاک بود اون اصلا ایه هی هی
(استدیو بخش)
آلبوس دامبلدور:شهید دیگوری در لحظات آخر به مرگ خودش آگاه بوداون وقتی میخواست آمده ی وروود به مارپیچ بشه
(حالته مداح ها)گفت:حاجی گفتم:جانه حاجی گفت:تو از من راضیه. مردم:هیییه هیه هیه هیه گفتم:چرا من از تو ناراحت باشم گفت:من یه روز اومدم اتاقت تو نبودی رفتم سره ققنوستو اون کتک زدم آخه این مرد چه قدر چقدر پاک آقا بود بخاطر دوتا تو سره ققنوس زدن عذابه وجدان داشت مردم: ایه هیه هیه
(خانه شهید دیگوری)
آموس دیگوری:پسرم روز های اخره تابستان همش تو خودش بود همش به مرگ و آن دنیا فک میکرد اصلا روز آخری همینچین منو بغل کرد که من به خودم گفتم سدیرک ما دیگه بر نمییییییی گرده ایه هیه هیه
(استدیو بخش)
هری(با حالتی جذاب):من اون بلاخره هر دومون جامو گرفتیم یوهو پامون از زمین بلند شد. تازه فهمیدیم ای دله غافل این یک رمزتازه رفتیمو رفتیمو رفتیم افتادیم تو یه قبرسون اینجا کجاست من چرا اینجامو ازاین حرف یوهو دیدیم اره یکی داره میاد به خودمون گفتیم یارو اومده چیکار میخواد کمکمون کنه یارو اومدنزدیکه ما انگاری که از ارباب سوالی کنه گفت:اونکیو چی کار کنم
صدایی باز سوزش سرد گفت: بکش
من دیگه چیزی ندیدم جز یه نوره سبزو جسد بی جانه سدریک
یارو اومد منو بستو خونه ازم گرفته ریخت تو پاتیل با چند تا دیگه موادو بد ولده مورت برگشت من از ترس موها سیخ بود سیخ تر شدولدمورت برگشتو مرگ خوار هاشو دوره خودش جم کردو من به تمسخر گرفتو خلاصه منو با اون جنگیدم هم زمان دوتا طلسم فرستادیم که بهم خوردو یه حاله نور دورست کرد بعد وقتی اون نور چوب جادوشو ترکندون سدریک اومد بیرونو گفت جسد منو به خانواده ام بر گردوندو منم دویدمو فرار کردم. اونو ورداشتمو الفرار
(ممد نبودیببینی شهر آزاد گشته )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1383 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس:راه را باز کنید! شاید در اون دور دست گراپی می خورد آب یا که بلاتریکس ظرف می شوید! صلوات محمدی!
من: تبرک الله ! سلام علیکم برادرا! من همیشه در صدر کارهای فرهنگی بودم! به زودی منتظر برنامه گسترده من در اینجا باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1383 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
حاجیییییییییییییی سیدو کشتن!!!!!!!!
دیرین دید دیرین دیرین دید دیرین
آهنگ غم با ازین نیا که میزنن!!
درود بر ملت شهید پرور لندن!
هم اکنون پس از 8 سال دفاع مقدس که پس از آن ولدمورت برگشت!
و دامبلدور جام زهر را نوشید.....
چقدر یک بسیجی زیباست!
و اگوی ما آی جوان سیزده ساله ای است که بخودش بمب بست و خودشو زیر ولدمورت فرستاد در یکسالگی که باعث سقوط ولدمورت گردید!هیچکس نیست جر هری پاتر فهمیده!
به لحظاتی از جعبه سیاه هری گوش کنید!
هری:دامبلدور!دامبلدور این افسونا چیه به مامانم میزنی؟
دامبلدور:لیلی جان هیچ مشکلی نیست ولدمورت که اومد تو برو به هری شیر بده.....
----------------------------------------------------------
و یادی بکنیم از دو جوان مسلمانو باخدا......مادر پدر نویل!!
که بخاطر در خطر بودن اسلام حاضر شدن مخ خویش را از دست بدهند......آه!! ای کاش من هم روزی یک روز یک بسیجی بودم....میدونین مربع زندگی سه ضلع داره...ایمان و تقوا.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یوزر آیدی شماره ی 57.
یکی از اعضای فوت شده،سوخته و خاکستر شده ی جادوگران.
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1383 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
من به نوبه ی خود گرامی میدارم یاد شهید جیمز پاتر را که در راه تحقق ارمان خویش و دفاع از کشور جان خود را فدا کرد و به همین منظور مراسمی را ترتیب دادیم با سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین حاج دارکی
مکان:مسجد بلال
زمان: پنجشنبه شب بعد از اقامه نماز مغرب به صرف دعای کمیل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!