
محفل قق
ريموس لوپين نفس عميقي كشيد و روي صندلي شكسته مقر با شكوه محفل ققنوس نشست.صندلي به طرز خطرناكي جير جير ميكرد.
-بي فايده بود.زنداني حاضر نيست حرف بزنه.همه سعي خودمونو كرديم.تهديدش كرديم.بهش وعده آزادي و پول و حتي عضويت رسمي محفل داديم.حتي اجازه دادم هري يه اكسپلي آرمس بهش بزنه. ولي بي فايده بود.حتي يك كلمه هم حرف نزد.ولدمورت طرفداراشو بدجوري ترسونده.
دامبلدور با نااميدي به حرفهاي لوپين گوش ميكرد.در دل به ولدمورت غبطه ميخورد.چه قدرت و اقتداري.مطمئنا بيشتر اعضاي محفل قادر به تحمل اين همه شكنجه نبودند. ولي زنداني جديد...به گفته لوپين حتي يك كلمه حرف نزده بود.
-ريموس،اين زندانيه...مطمئني مرگخواره؟
لوپين فنجان چايش را روي ميز گذاشت.
-هوم...آره بابا ميگن دست راست اسمشو نبره.ميگن هيچوقت ازش جدا نميشه.البته من همه جاشو كنترل كردم.علامت مرگخواري روش نبود.
كنجكاوي دامبلدور شديدتر شد.
-فكر ميكنم بهتر باشه منم ببينمش.شايد بتونم مجبورش كنم اطلاعات بده.
لوپين دامبل را بطرف زندان محفل هدايت كرد.فقط چراغ يكي از سلولها روشن بود و صداي گريه خفيفي از آن به گوش ميرسيد.دامبل خوشحال شد.شايد مقاومت زنداني در هم شكسته بود كه داشت گريه ميكرد.
بعد از طي مسافت كوتاهي دو جادوگر به سلول رسيدند.با ديدن صحنه داخل سلول دامبل فريادي از روي تعجب كشيد.
استرجس در گوشه سلول نشسته بود و زار زار گيه ميكرد.در مقابلش صندلي چوبي كهنه اي قرار گرفته بود.روي صندلي مار عظيم الجثه اي به شدت طناب پيچي شده بود و فش فش كنان به دامبل نگاه ميكرد.
آرتور ويزلي روبروي مار ايستاده بود و با خشم به چشمانش خيره شده بود.
-حرف نميزني هان؟نميزني؟خودت خواستي.مالي سومين گرهو بزن.
دامبل متوجه دم مار شد.ظاهرا دو گره قبلي به سختي زده شده بود.چون مالي به هيچ عنوان حاضر نبود به مار نزديك شود.
دامبل ناباورانه نگاهي به مار و نگاهي به استر انداخت.
-اينه زنداني باارزشتون؟شما سه روزه دارين از نجيني بازجويي ميكنين؟اي خدا...چرا هر جي آي كيوئه يه راست مياد محفل؟

استر كه سرگرم توضيح دادم دليل گريه اش بود اشكهايش را به آرامي پاك كرد.
-م..من...هر چي جادو بلد بودم روش اجرا كردم.ولي تنها كاري كه كرد اين بود كه زبونشو برام در آورد.اين منو مس..مس..مسخره كرد...اهوواهووو...

ريموس درحاليكه استر را دلداري ميداد به مار اشاره كرد.
-اين زنداني خيلي با ارزشه.خودم شنيدم كه مرگخوارا ميگفتن حتي شبا با اسمشو نبر ميخوابه.اطلاعات زيادي داره.ولي نميدونم چرا چيزي نميگه.بايد درباره اين موضوع تحقيق كنيم.

دامبل به فكر فرو رفت.ريموس درست ميگفت.نجيني مطمئنا اطلاعات مفيدي داشت.و فقط يك نفر قادر به باز جويي از او بود.يك مار زبان...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


























