ملت:
بلاتريكس كه مي خواست خودش را با هوش تر از همه نشان دهد:
-خجالت بكشين من به خاطر روحيه دادن به بارتي كشيدم كنار ...شما واسه چي اينكارو كردين؟ نصف شماس
يكم ياد بگيرين!حالا بياين بريم تو... زندگيمون به اين كار بستگي داره.
ملت به دنبال بلاتريكس روان شده و وارد تالار ريون شدند، نيمه شب بود و همه در خواب.مجسمه ي ريونكلا در وسط تالار قرار داشت و پرچم هاي ابي از سقف تا نزديكي زمين امتداد داشتند.به دستور به سمت آشپزخانه رفتند، اما آشپزخانه كجا بود؟ هر جا را كه گشتند به در بسته خوردند.هوش ريوني ها براي همه مشكل ساز شده بود.پس از دو ساعت جستجو ي گسترده همه خسته و گرسنه در قسمت هاي مختلف تالار نقش زمين شدند ، به جزبارتي كه از مشعلي به عنوان تكيه گاه استفاده كرد.بلافاصله ديوار پشت بارتي حركت كرد و روي محوري دايره اي چرخيد.ملت اسلي كه ديگر خسته شده بودند قصد خروج از تالار را داشتند كه بارتي را پيدا نكردند!بلاتريكس:
- كسي اون كوشولو ي دردسر سازو نديده؟
مورگان پس از كمي سوزاندن فسفر يادش آمد او را آخرين بار كجا ديده .
- يادم اومد من آخرين بار اونو اون گوشه ديدم كه فك كنم مي خواست به ديوار تكيه بده.
گروه جستجو به آن گوشه رفته و به جان ديوارافتادند ، اما هيچ فايده اي نداشت.مورگان هم دستش را به مشعل فشرد و در مقابل ديدگان همه او هم ناپديد شد!بلا كه به موضوع پي برده بود به ملت گفت كه كنار ديوار به ايستند .در واقع روي زمين يك نيم دايره ديده مي شد كه از زمين فاصله داشت. بلا مشعل را كه نقش اهرم داشت را فشرد و ديوار چرخيد و ملت به آن طرف ديوار منتقل شدند.بارتي و مورگان در كنار هم ايستاده بودند و ظاهرا انتظار ورود بقيه را مي كشيدند. روبروي آنها راهرويي با پله هاي دوار وجود داشت به عمقي نا معلوم مي رفت...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



بقیه ملت اسلی بی توجه به حرف بارتی ، با تنفر به معجونهایشان چشم دوخته بودند.
_ خیلی خوب...با شماره 3 معجونها رو سر میکشید. 1...2 ... 3!
همگی به یکباره با قیافه هایی در هم رفته معجون ها را تا آخر سر کشیدند.درد طاقت فرسا و سرسام آوری در وجود همگی افتاد و باعث شد هر یک از شدت درد به گوشه ای از زمین بخزد.
دقایقی بعد :
دیگر اثری از ملت اسلی در سالن عمومی نیست.در عوض عده ای از ملت خرخون و باهوش ریون جای آنها را گرفته اند! سکوت بر سالن عمومی اسلیترین سایه افکنده بود که ناگهان یکی از خرخونهای ریون به حرف آمد.
_ آماده اید دیگه ؟ بریم ؟
با حرکت سر همگی حرف او را تایید کردند و به صف پشت سر او از سالن خارج شدند.
روبروی در تالار عمومی ریونکلاو :
شش چهره آشنای ریونکلاوی که همان اسلیترین های نام آشنای خودمان بودند با تعجب به مجسمه سنگی بزرگی که در مقابل در تالار ریونکلاو نصب شده بود ، نگاه میکردند.
_ این چیه ؟
بچه سال ترین آنها که همان بارتی کوشولوی خودمان بود با حرارت خود را به وسط جمع پرتاب کرد و گفت :
_ من میدونم این چیه ... این یه مجسمه است !
ملت ریون یا همان اسلی اسبق : بارتی !
بارتی که از خجالت اندکی سرخ شده بود خود را جمع و جور کرد.
_ ببخشید خوب
آخه من فقط تالار گریف رو ...
_ بسه ! { این صدای فریاد همه ملت اسلی یا همون ملت ریون کنونی بود !}
بارتی :
باشه ، باشه.
بلاتریکس نگاه سردی به مجسمه انداخت و بعد نگاه تندی را روانه بارتی کرد.
_ بارتی برو ببین این مجسمه هه چی میگه ؟
بارتی که میخواست خود را همانند گریفیندوری ها نشان دهد با شجاعت و از خود گذشتگی تمام به سمت مجسمه سنگی حرکت کرد.
_ سلام آقای مجسمه
_ علیک سلام
_ ببخشید بی زحمت ما میخواستیم بریم داخل !
_ Wooow! جدی؟ باشه ولی قبلش باید جواب سوال منو بدید
_ اونوقت اگه جواب سوال رو بلد نبودیم چی؟
_ اونوقت باید جواب سوال بعدی منو بدی
_ اونوقت اگه جواب سوال بعدی رو بلد نبودیم چی؟
_ اونقت باید جواب سوال بعدیش رو بدی
_ اونوقت اگه جواب سوال بعدیش رو بلد نبودیم چی؟
_ اونقت میفهمم خیلی خنگین!
جرقه ای در ذهن کوچک بارتی شعله ور شد! برق خوشحالی بر چشمان خاکستری رنگش نقش بست و در ذهن خود تکرار کرد :
<<گریف !
>>
آثار ترس و خطر در چهره سایر اسلیترین های غیور دیده میشد. و همگی تنها یک چیز را در ذهن خود تکرار میکردند :
<< مواظب بارتی باش ! خودم باید دست به کار بشم !
>>
) ...
بس کن دیگه .
، در میان جمعیت حاضر شده بود با دیدن بلا به این صورت
به رودولف نگاه کرده و به ابراز احساسات پرداختند!!!