جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

63 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
62
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه شماره 1
(از پست شماره 2 مورگان الکتو تا پست شماره 15 آمیکوس کرو)


آنی مونی آشپز و مدیر آشپزخانه ی اسلیترین برای شرکت در جشنواره ی بهترین آشپزهای جهان دو سه روزی را به مسافرت رفته و تمام مواد غذایی موجود در آشپزخانه را نیز با خود برده است.
بنابراین ملت اسلیترین باید در این دو روز به هر صورتی که شده خود را سیر کنند.

اسلیترینی ها ابتدا تصمیم می گیرند غذاهایی را که با قورباغه شکلاتی های ملت ریون تعویض کرده اند، پس بگیرند اما به این نتیجه می رسند که این کار امکان پذیر نیست. بنابراین به آشپزخانه ی تالار برمی گردند و کتاب آشپزی نوشته ی آنی مونی را پیدا می کنند.

آنها غذایی خارجی یعنی قورمه سبزی را برای پخت انتخاب می کنند و با شور و شوق مواد مشکوک آن را نیز تهیه می کنند، غافل از اینکه کتاب آشپزی مذکور اثر آنی مونی نبوده و نوشته ی روبیوس هاگرید شیادی است که کوچکترین بهره ای از هنر آشپزی ندارد.

غذا با همکاری تک تک اعضا (بیشتر آقایان البته!) آماده می شود. اما خوشبختانه بوی عجیب غذا ملت را از خوردن آن منصرف می کند.

صبح روز بعد مورگان با تک گالیونی که دارد به هاگزمید می رود تا شاید بتواند غذایی ناچیز برای همه تهیه کند اما قیمت ها به شدت بالاست و مورگان همچنان درمانده به دنبال خوراکی ارزان قیمتی می گردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتي در حالي كه با پنس پوست هاي خرزهره را مي كند:

- عهه بابا بياين اين غذاي لعنتيو درست كنيم يه روزه هيچي نخورديم!اگه اين غذا درست شه واسه يه هفته همه چي رو به راهه تا اون موقعم آني پيداش مي شه .

بعد از قبول كردن گفته ي بارتي ، اين گروه قحطي زده دست در دست هم دادند به مهر تا غذاي ويژه ي سر آشپز را آماده كنند.فنرير گوشت را تكه تكه كرد و درون ديگ ريخت.بعد بارتي خرزهره هاي پوست كنده و آبشش زاها را در ديگ خالي كرد .مورگان هم كمي آب درون ظرف ماست ريخت و با انگشتش مشغول ساييدن كف آن شد بلكه كمي ماست داشته باشند.

دو ساعت بعد

صداي ناله ي شبگير بليز همچنان از عمق نامعلوم سطل به گوش مي رسيد.داخل ديگ از مخلوطي با رنگي نا معلوم پر شده بود و بوي نامطبوع سبز رنگي از آن بلند مي شد.همه با شوق به دست پخت خود خيره شده بودند.مورگان با چهره اي پرسش گرانه رو به بارتي كرد:

- ببينم گفته بود چقد بايد بپزه؟
- صدو سي دقيقه !الان آماده مي شه بچه ها.

پس از گذشت ده دقيقه كه انگار گذشت عمري بود ، مورفين بدون كمك جادو براي بيش از پيش زحمت كش نشان دادن خودش قرمه سبزي را داخل ظروف استيل ريخت و بارتي آنها را به تالار رساند.بليز كه دوباره جاني تازه گرفته زود تر از همه در تالار حاظر بود. مورفين كه داشت از تعجب شاخ در مي آورد :

- بليز تو كي اومدي اينجا؟الان...الان كه تو سطل آشغال داشتي ناله مي كردي.راستي اين خانوما كجان؟
- حالا كجاشو ديدي ؟مردمي تر از من پيدا نمي شه !
- در مورد چي صحبت مي كني؟

بارتي بلافاصله :

- هيچي بابا از گشنگي زده به سرش.

و بعد همه بدون توجه به عدم حظور خانوم هاي تالار براي خوردن غذاي لزيزشان آماده شدند. مورگان يك قاشق قرمه سبزي از ظرفش برداشت.قبل از اينكه آن را بخورد كمي آن را بو كرد:

- چه بوي عجيبي داره .

هووووو ...يووووع

باب بارتي اين چه آشغاليه به خورد ما دادي؟

و بعد بدون هيچ گونه صحبتي به سمت اتاقش راه افتاد.اما چرا يك جمله گفت:

- فردا خودم مي رم هاگزميد يه چيزي پيدا مي كنم برا خوردن.

بقيه ي افراد هم به ناچار براي خواب به اتاق هايشان رفتند.مورگانا و بلاتريكس هم ميانه ي راه يادشان آمده بود كه از نيمه شب هم گذشته بنابراين قبل از آماده شدن غذا به تالار بازگشته و براي خواب به اتاق هايشان رفته بودند.

صبح

مورگان پس از نيم ساعت پياده روي سرانجام به هاگزميد رسيده و نزد آبرفورث رفته تا شايد با يك گاليوني كه دارد بتواند براي همه سوپ جويي ناچيز بخرد.پس از ورود، مورگان با آبرفورث سخن مي گويد:

- سلام دادا چطوري ؟ آقا يه يه بار مصرف خانواده از اون سوپات بده ما.اينم يه گاليونش.
- پنجاه گاليون مي شه!
مورگان:چي؟
- همين كه گفتم، يارانه هارو دارن بر مي دارن همه چي كشيده بالا ، ميدوني چقد پول سوختيه كه واسه ي حمل جو تا اينجا پرداخت شده ؟ پول ذغالي كه براي پختش داده شده ، پول آب تصفيه شده پيازو... رو هم حساب كن.

مورگان نالان از مغازه خارج مي شود و براي پيدا كردن چيز نا چيز تري در هاگزميد مي گردد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 02:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کنار ظرف شویی

مورفین و بارتی سخت با خرزهره مشغول هستند . خرزهره هم سخت تر با اونها مشغول است . یک دست بارتی به گیاه بند بوده و در دیگری کتاب آشپزی را نگه داشته است . ظاهرا سرش را نیز در کتاب فرو کرده و مشغول خواندن است .

بارتی : اینجا نوشته بعد از کندن پوست و برگ این خزرهره ها باید پوست زیرینش رو هم برداریم ؛ چون خیلی سمی هست . اما علف آبشش زا رو فقط باید بشوریم بعد بگذاریم آب پز بشه

مورفین : اه ! پس تو مشغول همین باش . من برم ببینم اون آبشش ها در چه حال هستن


جایی از نظر ها پنهان

مورگان دور از دسترس همه در تلاش است تا صدای پیغام هایی که از طرف معده اش ارسال می شود و نشان از گرسنگی بیش از حد او می باشد را خفه کند . به همین دلیل چیزی از آن ماست با ارزش در ته سطل نمانده است . فنربر جایی در سقف کمین کرده است .

افکار فنربر : باید امشب یک بچه دیگه رو هم تکه تکه کنی . اون ماست با ارزش تر از این هاست


ضلع شرقی آشپزخانه

رابستن در میان آن هیکل عظیم اژدها گم شده است و ظاهرا در میان این توده بی جان با رودلف و اسنیپ در حال قایم باشک بازی می باشد .

اسنیپ : کجایی رودلف جان ! الان می یام می گیرمت . بعدش باید تو گرگ بشی

رابستن : داداش کجایی ؟ من گم شدم در این هزارتو

رودلف : ای این چی بود رفت تو کمرم . وای ! به دادم برسید ! این استخون دنده اژدها تو کمرم گیر کرده ...


در سطل زباله یک در یک آنی مونی

بلیز در آن جا گریه می کند . فریاد هایی که از ته دل و روده اش بیرون می آید سر می دهد . دستانش را در آن محیط سرد و تاریک در پی یافتن ماده ای غذایی به حرکت در می آورد ؛ اما دریغ از یک پوست هندوانه


در وسط آشپزخانه کبیر آنی مونی ، زیر میز غذا خوری

چیزی اینجا نیست !



درخواست نقد - مورفین گانت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 2:55:26
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 2:56:29
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 2:57:32
در دست ساخت ...
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
رودلف صدکیلو گوشت اژدها رو کشون کشون آورد توی تالار ، دیگه نفسش بالا نمیومد :

- هن ... هن ... بابا این هاگرید عجب گیریه ! به جا نیم کیلو هوار کیلو گوشت داده بهم ، دیگه باقیش پای خودتون ، هن ... هن ... من که از پا افتادم

بعد خودشو رو مبل کنار بلاتریکس پهن کرد . مورگان از ترس اینکه مبادا آوردن گوشت بیفته گردن اون ، فوری ماستی که دستش بود رو برداشت و دوید تو آشپزخونه اسلیترین و دیگه هم بیرون نیومد . بارتی هم یه نیم نگاهی به مورفین انداخت و مورفین بلند گفت :

- خوب بارتی بیا مام بریم این خرزهره و دونه های علف آبشش زا رو ببریم تو آشپزخونه پاکشون کنیم

مورگانا روشو برگردوند طرف مورفین و بارتی و موذیانه با صدای بلند اعلام کرد :

- موقع پاک کردن مواظب باشین ! خرزهره خاصیت سمی داره و دونه علف آبشش زا هم موقع شستن باد می کنه و هرکدومش قد یه نعلبکی میشه . یادتون نره خرزهره رو باید خوردش کنین و با پیاز و روغن سرخ کنین

بارتی و مورفین نکته کنکوری رو نمیگیرن و خوشحال از اینکه تونستن از زیر زبون مورگانای خسیس اطلاعات بیرون بکشن رفتن تو آشپزخونه . اسنیپ دید فقط خودش مونده و رابستن ، یه نگاه چپ اندر قیچی به رابستن انداخت ولی رابستن گفت :

- اونجوری نیگام نکن ، من دیسک کمر دارم ! مادام پامفری هم نتونسته خوبش کنه . هی می گیره ، ول می کنه . باز می گیره ، دوباره ول می کنه !

بلاتریکس خندید :

- نمی دونم این دیسک کمر رابستن چرا هروقت کار پیش میاد می گیره ، هر وقت موقع کوییدیچ میشه ول می کنه . اسراری داره این رابستن با خودش !

اسنیپ :

- من موندم این رودلف چرا از چوبدستیش استفاده نکرده ! اومده عین این ماگلا صد کیلو گوشتو دنبال خودش کشونده

رودولف :

-

مورگانا و بلاتریکس و رابستن :

-

اسنیپ چوبدستیشو در آورد و یه ورد ( که الان یادم نیست چی بودش ) زیر لب زمزمه کرد و گوشت رو با خودش برد تو آشپزخونه . رابستنم دنبالش رفت . بلاتریکس که یه خورده دلش واسه برو بچ سوخته بود به مورگانا پیشنهاد کرد :

- گناه دارن طفلیا ، درسای جانورشناسیشون یادشون رفته ! نمیشه حالا بهشون بگیم که زحمت بیخود نکشن ؟

مورگانا :

-

بلاتریکس :

- یه خورده جدی باش ! اینهمه زحمت بکشن و بعدش بفهمن مسمومیت با گوشت اژدها غیرقابل درمانه خیلی حالشون گرفته میشه !

مورگانا :

- آخه همسر گل این رودولف ! من که رک و راست درمورد سمی بودن خرزهره و ورم کردن دونه علف آبشش زا بهشون گفتم هیچ کدومشون نگرفت ! دیگه گوشت اژدها رو هم بگیم اونقدر شکموئن که اهمیتی نمیدن !

رودولف :

- شماها چی دارین میگین ؟ یعنی ما اون غذا رو بخوریم مسموم میشیم ؟

مورگانا :

- دقیقا ! بیا بلاتریکس . از این آقایون هیچ خیری به ما نمی رسه ! بیا بریم سر این دخترای هافلپاف شیره بمالیم و بگیم اومدیم بهشون سر بزنیم ! افتخاریه براشون ! مجبور میشن ما رو واسه شام نگه دارن ! اگرم نگه نداشتن با یه کروشیو کارمون راه میفته

رودولف :

- میذارین منم باهاتون بیام ؟

بلاتریکس :

- نوچ ! چه معنی داره بیای اونجا چشم چرونی کنی ؟ هوس هوو هنوز به سرم نزده !

خانوما دست همو گرفتن و رفتن . رودولف یه کم نشست . بعد دید نخیر ، تنهایی اموراتش نمیگذره راه افتاد که بره آشپزخونه .

کمی قبل - در آشپزخانه اسلیترین

فنریر و بلیز همه آشپزخونه رو زیر و رو کردن و خوردنی گیر نیاوردن . همونجور گشنه و خسته رو صندلی نهارخوری های وسط آشپزخونه نشسته بودن که دیدن به ترتیب ، مورگان و سطل ماستش ، مورفین و بارتی و مخلفاتشون ، اسنیپ و رابستن و صد کیلو گوشت وارد شدن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/9 1:13:58
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/9 3:23:18
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1387 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در گلخانه ي بزرگ پروفسور اسپراوت

- اون چوبدستيتو يكم بگير اين ور من هيچي نمي بينم ،خدا بگم اين آني رو چيكار كنه كه مارو به اين عذاب گرفتار كرد.
- خيلي خب باو مگه با نوكرت داري حرغف مي زني ،اصلا مگه خودت چوبدستي نداري ؟ ...يه لوموس گفتنم كاري داره آخه؟ خجالتم خوب چيزيه!
-راس ميگيا چرا به فكر خودم نرسيده بود؟

و بعد چوبدستي خود را از ردايش بيرون آورده و پس از گفتن لوموس زير لب زير پاي خود را روشن يافت.
در گلخانه را باز كرد و با مساحتي معادل دو زمين كوييديچ بزرگ رو به رو شد.

- ما تا صبم پيدا نمي كنيم او ن چيزا رو بدبخت شديم!
مورفين: فك كنم اكسيو واسه همين كارا درست كرده باشنا!
- آره راست مي گيا چرا به فكر خودم نرسيده بود؟

جلوي خانه ي هاگريد


تق...تق...تق

-آه هري بازم كه نصفه شب اومدي بچه ي برگزيده !

بلافاصله پس از باز كردن در هاگريد با فردي مواجه شد كه در آغوش او آرميده و از بالا تا پايينش را مي بوسد!

- آه هاگريد دوست قديمي چقد دلم برات تنگ شده بود اي دوست بزرگ قديمي ،اي يار هميشگي من و اي آشپز كبير! حالت چطوره؟

هاگريد كه واقعا تحت تاثير قرار گرفته بود تا مرز در آمدن چشم هاي رودولف او را فشرد ، با پايش در را بست و رودولف را روي صندلي مورد علاقه ي خودش قرار داد.

- خب چيكار داري عزيزم ؟
- راستش يه نيم كيلو گوشت اژدها مي خوام ،داريش ؟
-البته كه دارم ، بيا اين صد كيلو رو بگير.
- نه هاگريد نيم كيلو كافيه ...

اما ادامه ي صحبتش با پرتاب گوشت از جانب هاگريد روي سرش قطع شد!

- ها...او...آو...
- چي مي خواي بگي ، نه تشكر لازم نيست!

رودولف با طلسمي تكه اي كه جلوي صورتش را گرفته بود سوراخ كرد.

- هاگريد ازت ممنونم اما ممكنه اينو از روي من برداري دارم خفه مي شه...از مانتيم بد تره اين ديگه كيه!

هاگريد كه اصلا متوجه منظور رودولف از جمله دوم نشده بود گوشت را از روي رودولف برداشته و روي زمين گذاشت.

در تالار

همه با وسايلي كه براي غذا لازم بود در تالار حاظر بودند.به جز رودولف !سوروس رو به بقيه:

- ببينم پس رودولف كوش؟

مورگان كه تازه از آشپزخانه مدرسه با يك سطل ماست موسير آمده بود به در تالار اشاره كرد:

-اونا هاش داره مياد تو ...اما اون چيه داره پشت سرش مي كشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1387/5/7 13:22:19
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1387 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ملت اسلی خوشحال و ذوق زده دور بارتی جمع شدن ( به جز مورگانا که هنوز کنار شومینه ولو بود ) بارتی کتابو ورق زد تا رسید به قورمه سبزی !

بارتی : این دیگه چیه ؟ یادم نمیاد قبلا تو مملکتمون همچین چیزی دیده باشم !

بلاتریکس : خوب جغله ! جلوش توضیح داده ، غذایی لذیذ که مورد علاقه تمام مردان ایرانی از دَم می باشد !

بارتی : پس مردونه ست ! آخ جون ! مؤنثات برین پی کارتون ، خودمون می خوریمش !

بلاتریکس : باشه مذکرات ! ببینم خودتون چطوری درستش می کنین منم بدم نمیاد مث اون دخترۀ تنبل کنار شومینه ولو شم ( و با افاده تمام از آشپزخونه رفت بیرون )

بارتی به خوندن کتاب با صدای بلند ادامه داد : سه تا بوته خرزهره ، دو تا پیاز گنده ، ماست موسیر ، گوشت اژدها نیم کیلو ( اینجا یه کم مکث کرد و سرشو از کتاب آورد بالا ) بروبچ ، جلو گوشت اژدها علامت گذاشته ! یعنی چی ؟

مورفین : بیخیل بابا ! آنی مونیه دیگه ، یه تیکه ای خواسته بپرونه .

بارتی سرشو یه تکونی داد و بی خیالِ ادامه بحث شد ، کتابو گرفت جلو چشاش و زیر لبی با ویز ویز خوندنشو ادامه داد . رودلف محکم زد پس سر بارتی و گفت : آهای کوشولو ! زن منو که ضایع کردی رفت ، حالا چرا یواشکی می خونی ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

بارتی سرشو که خیلی درد گرفته بود ماساژ داد : خوب داشتم تفحص می کردم دیگه ، خوب ادامش ، دونه علف آبشش زا یه مشت ، خوب اول باید اینا رو پیدا کنیم بعد بریم سراغ پختشون .

سوروس اسنیپ گروه ها رو مشخص کرد : بارتی و مورفین ، شما دو تا میرین گلخونه از پروفسور اسپراوت دونه علف آبشش زا و سه بوته خرزهره می گیرین ، رودلف ، تو هم چون زبون بازیت خوبه ( اگه خوب نبود نمیتونستی بلا رو خام کنی زنت بشه ) برو پیش هاگرید و ازش گوشت اژدها بگیر ، نداشت برو هاگزهد ، اونجا همه چی پیدا میشه ، پیاز تو آشپزخونه دیدم ، مورگان ، تو هم بگرد ببین این طرفا ماست موسیر پیدا می کنی ؟

مورقین : پس تو اینجا چکار می کنی ؟

اسنیپ : من ؟ خوب معلومه ! منم اینجا میشینم و امورات رو اداره می کنم ! رابستنم بهم کمک می کنه

همه راه افتادن دنبال مأموریت هاشون . به محض اینکه ناپدید شدن رابستن پنج تا سنگریزه از جیبش در آورد و با اسنیپ شروع کردن به یه قل دو قل بازی کردن .

حدود پنج دقیقه بعد ، مورگانا و بلاتریکس اومدن تو آشپزخونه و یه دوری زدن ! مورگانا کتاب آشپزی رو دید و مخلفات فورمه سبزی رو چک کرد ! لبخند موذیانه ای زد و تو گوش بلا یه چیزیو گفت و پقی زدن زیر خنده و احساس خوش خوشانی بهشون دست داد .

اسنیپ :

مورگانا و بلاتریکس : ..........

و بعد هردو از آشپزخونه رفتن بیرون . کمی بعد ، بلیز و فنریر اومدن ببینن خوردنی مردنی چیزی گیرشون میاد یا نه .....

----------------

ویرایش :

راستی یادم رفت بگم : لطفا جناب بارتی کراوچ ، این پستو نقدش کنه ! چک قبول نیست تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/7 1:01:38
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/7 2:59:22
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/7 12:19:31
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/7 13:29:52
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1387 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلی به سوی اعماق آن عمق نامعلوم حرکت کردند ولی مجبور شدند برگردند چون مورگان سر جایش ایستاده بود و به دنبال آنها نمی آمد.

- چته تو؟ راه بیفت بریم دیگه.
- کجا بریم؟ می خواین بریم غذاهایی رو که یک هفته پیش به ریونی ها دادیم بدزدیم؟
- آره دیگه باو!
- فکر هم خوب چیزیه والا! آخه از غذاهای یک هفته پیش چیزی مونده که ما بخوایم پسش بگیریم. ریونی ها که مثل ما آشپزخونه ندارن از غذاهاشون نگهداری کنن. همه رو سپردن به جن های خونگی که به سهمیه ی روزانه شون اضافه کنن.
- راست میگی ها! پس چیکار کنیم.
- نمی دونم. فقط بهتره زودتر برگردیم تالار. چون تا ده دقیقه دیگه اثر معجون از بین میره، تابلو میشیم.

***

ملت اسلی دست از پا درازتر و گرسنه تر از همیشه به تالار برگشتند.
مورگانا روی مبل کنار شومینه ولو شد و گفت:

- بارتی! برو آشپزخونه رو خوب بگرد، ببین یه تیکه بیسکوئیتی، چیزی پیدا می کنی؟ من که ضعف کردم از گشنگی.

بارتی در حالیکه زیر لب چیزهایی درباره ی "آنی مونی شکمو" و "بحران جهانی کمبود غذا" بلغور می کرد به آشپزخانه رفت و لحظاتی بعد فریادی از شادی کشید:

- ببینید چی پیدا کردم!

ملت اسلی که بارتی را نمی دیدند با شوق و ذوق فریاد زدند:

- یه بسته بیسکوئیت؟
- نه بابا! کتاب آشپزی آنی مونیه.

لحظاتی بعد اسلیترینی ها دور کتاب قطور آشپزی حلقه زده بودند و با کنجکاوی آن را برانداز می کردند.

- "می خواهم سیر بمانم." نوشته ی استاد آناکین مونتاگ.
- چه اسم مسخره ای! باز کن ببینیم توش چی نوشته.

بارتی کتاب را باز کرد و اولین صفحه را با صدای بلند خواند:

- این اثر را به کسی تقدیم می کنم که همواره بالای سر ماهیتابه ی من نظارت کامل داشت و هیچگاه نگذاشت که غذاهایم ته بگیرد. تقدیم به استاد عزیزم؛ روبیوس هاگرید.

- چی؟ هاگرید استاد مونی بوده؟
- هاگرید؟
- اون که بلد نیست غذا بپزه.
- آره. پاتر و گرنجر هر وقت میرن کلبه ی هاگرید، شبش به علت مسمومیت غذایی تو درمونگاه بستری میشن.

مورگان کتاب را از دست بارتی گرفت و به بحث خاتمه داد:

- همچین حرف می زنین، انگار تا حالا دست پخت آنی مونی رو نخوردین. درسته که اینجا نوشته استادش هاگریده ولی خودش که غذاهای خوبی درست می کنه. به جای این کارا بیاین بگردیم دستور پخت یه غذای خوب رو پیدا کنیم تا بعدش ببینیم چه خاکی می تونیم به سرمون بریزیم.

***

همان شب- در مسیر جشنواره ی بهترین آشپزهای جهان

کالسکه ای که به چند اسب پالومینوی قوی هیکل بسته شده بود در جاده ای برفی پیش می رفت و دو فرد مشکوک والمعلوم الحال در پالتوهایی گرم داخل آن نشسته و با آسودگی خیال با هم صحبت می کردند:

- راستی کتاب هاگرید رو با خودت آوردی؟
- کدوم کتاب؟
- همونی که اون شیاد به اسم تو نوشته بود و خودش رو هم توش استاد تو معرفی کرده بود.
- آهان! همونی که قرار بود ازش به دلیل سوءاستفاده از اسمم شکایت کنیم. آره، آوردمش.

آنی مونی چمدانش را جستجو کرد. اما چیزی نیافت:

- نه، نیاوردمش. اشتباهی اون رو به جای کتاب خودم برای بچه ها گذاشتم.
- اوه، چه اشتباهی! امیدوارم روح سالازار کبیر بهشون رحم کنه و پیداش نکنن.
- من هم امیدوارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/5/7 0:11:40

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1387 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
یه سوالی فکر کنو به خودش مشغول کرده : چکش مربوطه:
چرا هر تاپیکی تو این تالار میخوره بعد از چند تا پست سوژش میشه رفتن ملت به تالار یه گروه دیگه برای انجام یه کاری؟ در دو سال اخیر که حد اقل اینطور بود

_________________________________________________
پیفسسسسسسسسسستتتتتتتت !! پوفسسسسستتتتتتتتت ! پیخخخخسسسسسسسسسسستتتتتتتتت !!!

( صدای عجیب و غریب در داخل آشپزخانه) ( شب قبل از ماجار های پست های قبل)

فردی مشکوک الحال مشغول ریختن وسایلی درون یک چمدان دستی بزرگه . وسایل از دور خوردنی به نظر میاد !

فرد دیگری هم به شدت مشغول نظارت بر فرد اوله و سعی میکنه با چشیدن خوراکی ها محل قرار گیریشون رو در چمدون مشخص کنه .
فرد اول : به نظرت لازم نیست یکم از خوارکی ها رو برای این ها بگذاریم؟
فرد دوم: لازم نکرده . اگه گشنشون بشه خودشون میرن دنبال غذا
فرد اول : از کجا میدونی؟
فرد دوم: چشم های کورت رو باز کن و پست های بل رو با دقت بخون

بعد از رد و بدل شدن این دیالوگ مسخره به اون دو تا بوق دوباره کار جا دادن خوراکی ها در چمدان از سر گرفته میشه ( لازم به ذکره که این نمونه خانواده همون کیف دستی هاست که هرمیون داشت)

دوباره فرد اول: یه چیزی! فرض کن این ها خوراکی پیدا کردن ! چطوری میخوان بخورنش؟ این ها که آشپزی بلد نیستن!
فرد دوم: راس میگی ها؟ چطوری میخوان بخورن؟ باید یه فکری براشون بکنیم! وگرنه از گشنگی ... میشن !!

بعد از اندکی تفکر دو نفره !
- میگم چطوره کتاب آشپزیت رو براشون بگذاری؟ البته اگه خودت لازمش نداری
- کتاب آشپزیم؟ لازمش ندارم! 1000 تا دیگه ازش دارم که هنوز فروش نرفته!


بعد از این دیالاگو دو موجود بوق فوق الذکر با یک چمدان خوارکی از آشپزخانه خارج میشن و یک کتاب آشپزی رو از خودشون به یادگار میگذارن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مرداد 1387 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- كاملا درسته!
ملت:

بلاتريكس كه مي خواست خودش را با هوش تر از همه نشان دهد:

-خجالت بكشين من به خاطر روحيه دادن به بارتي كشيدم كنار ...شما واسه چي اينكارو كردين؟ نصف شماس
يكم ياد بگيرين!حالا بياين بريم تو... زندگيمون به اين كار بستگي داره.

ملت به دنبال بلاتريكس روان شده و وارد تالار ريون شدند، نيمه شب بود و همه در خواب.مجسمه ي ريونكلا در وسط تالار قرار داشت و پرچم هاي ابي از سقف تا نزديكي زمين امتداد داشتند.به دستور به سمت آشپزخانه رفتند، اما آشپزخانه كجا بود؟ هر جا را كه گشتند به در بسته خوردند.هوش ريوني ها براي همه مشكل ساز شده بود.پس از دو ساعت جستجو ي گسترده همه خسته و گرسنه در قسمت هاي مختلف تالار نقش زمين شدند ، به جزبارتي كه از مشعلي به عنوان تكيه گاه استفاده كرد.بلافاصله ديوار پشت بارتي حركت كرد و روي محوري دايره اي چرخيد.ملت اسلي كه ديگر خسته شده بودند قصد خروج از تالار را داشتند كه بارتي را پيدا نكردند!بلاتريكس:

- كسي اون كوشولو ي دردسر سازو نديده؟

مورگان پس از كمي سوزاندن فسفر يادش آمد او را آخرين بار كجا ديده .

- يادم اومد من آخرين بار اونو اون گوشه ديدم كه فك كنم مي خواست به ديوار تكيه بده.

گروه جستجو به آن گوشه رفته و به جان ديوارافتادند ، اما هيچ فايده اي نداشت.مورگان هم دستش را به مشعل فشرد و در مقابل ديدگان همه او هم ناپديد شد!بلا كه به موضوع پي برده بود به ملت گفت كه كنار ديوار به ايستند .در واقع روي زمين يك نيم دايره ديده مي شد كه از زمين فاصله داشت. بلا مشعل را كه نقش اهرم داشت را فشرد و ديوار چرخيد و ملت به آن طرف ديوار منتقل شدند.بارتي و مورگان در كنار هم ايستاده بودند و ظاهرا انتظار ورود بقيه را مي كشيدند. روبروي آنها راهرويي با پله هاي دوار وجود داشت به عمقي نا معلوم مي رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1387/5/1 12:23:29
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1387 03:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتريكس با بيحوصلگي به مجسمه نزديك شد و با حالتي تهديد آميز چوب دستيش را بالاي سر كجسمه گرفت.
-زود هر چي ميخواي بپرس.ما كار داريم.

مجسمه به فكر فرو رفت.
-خوب...چي بپرسم ازتون؟شما تعدادتون زياده.اول بايد آيكيوي همتونو حساب كنم و با گرفتن معدلش بتونم سوالي مطابق با آيكيوي شما مطرح كنم.حالا نوبتي بيايين سراتونو بذارين روي دست من.

ملت اسلي با اكراه جلو رفتند و به نوبت سرشان را روي دستهاي سرد و سنگي مجسمه گذاشتند.

وقتي بارتي سرش را روي دست مجسمه گذاشت مجسمه با تاسف سري تكان داد.بلافاصله كروشيويي از طرف لرد نثار مجسمه شد.
-اي ابله...بارتي كوشولو رو مسخره ميكني؟سر تكون ميدي؟

مجسمه كه از نفرين ارباب جان سالم به در برده بود سرگرم محاسبه شد.
-خب...راستش من سرمو براي نتيجه نهايي تكون دادم.متاسفانه آيكيوي شماها در حد يك ريوني هم نيست...زود برين خونه هاتون.

ملت اسلي با چهره هاي خشمگين مجسمه را محاصره كردند.

مجسمه خطر را كاملا احساس كرد.
-خب بابا حالا صبر كنين شايد به توافق رسيديم...بذارين ببينم سوالي كه براي شماها مناسب باشه دارم يا نه...آهان...يكي اينجاست.خوب يه سوال ساده ازتون ميپرسم.اون چيه كه نيست؟

ملت متفكر اسلي:

بارتي كاغذي از جيبش در آورد و بشدت سرگرم حل مسئله شد.

بلاتريكس با ترديد به مجسمه خيره شد.
-تو مطمئني اين سوال ادامه نداره؟يعني چي اون چيه كه نيست؟

بارتي با خوشحالي از جا پريد.
-پيداش كردم..بالاخره موفق شدم

بلاتريكس با دستش بارتي را كنار زد.
-تو بشين سرجات بچه.اين همه آدم بزرگ نتونستن جواب بدن..تو تونستي؟

مورگان با ملايمت دستي به سر مجسمه كشيد.
-ببين مجسمه جان.ما كار زيادي اون تو نداريم..حالا بذار بريم تو.منم قول ميدم يه ماه آي پي تو رو كنترل نكنم.

مجسمه:

بارتي با جيغ و داد پريد وسط.
-بابا من حلش كردم..بذارين بگم.

مورگان با عصبانيت بارتي را هل داد.
-بچه بهت گفتيم ساكت باش.ميخواي همه شناسه هاتو همينجا رو كنم؟اصلا مگه اين مسئله رياضي بود كه حل كردي؟

بارتي نگاهي غمگين به ملت اسلي كرد و آه بلندي كشيد.
-ولي من واقعا حلش كردم..جوابش "هيچيه"

چشمان سنگي مجسمه برقي زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!