ملت اسلی به سوی اعماق آن عمق نامعلوم حرکت کردند ولی مجبور شدند برگردند چون مورگان سر جایش ایستاده بود و به دنبال آنها نمی آمد.
- چته تو؟ راه بیفت بریم دیگه.
- کجا بریم؟ می خواین بریم غذاهایی رو که یک هفته پیش به ریونی ها دادیم بدزدیم؟
- آره دیگه باو!
- فکر هم خوب چیزیه والا! آخه از غذاهای یک هفته پیش چیزی مونده که ما بخوایم پسش بگیریم. ریونی ها که مثل ما آشپزخونه ندارن از غذاهاشون نگهداری کنن. همه رو سپردن به جن های خونگی که به سهمیه ی روزانه شون اضافه کنن.
- راست میگی ها! پس چیکار کنیم.
- نمی دونم. فقط بهتره زودتر برگردیم تالار. چون تا ده دقیقه دیگه اثر معجون از بین میره، تابلو میشیم.
***
ملت اسلی دست از پا درازتر و گرسنه تر از همیشه به تالار برگشتند.
مورگانا روی مبل کنار شومینه ولو شد و گفت:
- بارتی! برو آشپزخونه رو خوب بگرد، ببین یه تیکه بیسکوئیتی، چیزی پیدا می کنی؟ من که ضعف کردم از گشنگی.
بارتی در حالیکه زیر لب چیزهایی درباره ی "آنی مونی شکمو" و "بحران جهانی کمبود غذا" بلغور می کرد به آشپزخانه رفت و لحظاتی بعد فریادی از شادی کشید:
- ببینید چی پیدا کردم!
ملت اسلی که بارتی را نمی دیدند با شوق و ذوق فریاد زدند:
- یه بسته بیسکوئیت؟

- نه بابا! کتاب آشپزی آنی مونیه.

لحظاتی بعد اسلیترینی ها دور کتاب قطور آشپزی حلقه زده بودند و با کنجکاوی آن را برانداز می کردند.
- "می خواهم سیر بمانم." نوشته ی استاد آناکین مونتاگ.
- چه اسم مسخره ای! باز کن ببینیم توش چی نوشته.
بارتی کتاب را باز کرد و اولین صفحه را با صدای بلند خواند:
- این اثر را به کسی تقدیم می کنم که همواره بالای سر ماهیتابه ی من نظارت کامل داشت و هیچگاه نگذاشت که غذاهایم ته بگیرد. تقدیم به استاد عزیزم؛ روبیوس هاگرید.
- چی؟ هاگرید استاد مونی بوده؟

- هاگرید؟

- اون که بلد نیست غذا بپزه.
- آره. پاتر و گرنجر هر وقت میرن کلبه ی هاگرید، شبش به علت مسمومیت غذایی تو درمونگاه بستری میشن.
مورگان کتاب را از دست بارتی گرفت و به بحث خاتمه داد:
- همچین حرف می زنین، انگار تا حالا دست پخت آنی مونی رو نخوردین. درسته که اینجا نوشته استادش هاگریده ولی خودش که غذاهای خوبی درست می کنه. به جای این کارا بیاین بگردیم دستور پخت یه غذای خوب رو پیدا کنیم تا بعدش ببینیم چه خاکی می تونیم به سرمون بریزیم.
***
همان شب- در مسیر جشنواره ی بهترین آشپزهای جهانکالسکه ای که به چند اسب پالومینوی قوی هیکل بسته شده بود در جاده ای برفی پیش می رفت و دو فرد مشکوک والمعلوم الحال در پالتوهایی گرم داخل آن نشسته و با آسودگی خیال با هم صحبت می کردند:
- راستی کتاب هاگرید رو با خودت آوردی؟
- کدوم کتاب؟
- همونی که اون شیاد به اسم تو نوشته بود و خودش رو هم توش استاد تو معرفی کرده بود.
- آهان! همونی که قرار بود ازش به دلیل سوءاستفاده از اسمم شکایت کنیم. آره، آوردمش.
آنی مونی چمدانش را جستجو کرد. اما چیزی نیافت:
- نه، نیاوردمش. اشتباهی اون رو به جای کتاب خودم برای بچه ها گذاشتم.
- اوه، چه اشتباهی! امیدوارم روح سالازار کبیر بهشون رحم کنه و پیداش نکنن.

- من هم امیدوارم.