بارتي جلوتر از همه به سمت ته راهرو دويد و برگشت داد زد:
-خب بيايد ديگه! گروه كيلو چنده ،باو؟
ملت همه گرسنه ي اسلي با كمال خونسردي به سمت قصر متلاشي شده ي مالفوي هجوم بردند.

نزديك قصر مالفوي
بلاتريكس سرعتش رو كم كرد .ظاهرا داشت ميفتاد كه به لباس رودوولف چنگ زد.
رودوولف:
چي داري ميكني؟ناخن هات رفت تو بدنم. بلا...چت شد يهو؟بلاتريكس ديگر كاملا خم شد .نميتوانست بايستد.
_اووووووووه ...ديگه نميتونم بيام...هرلحظه كه به خونه ي خواهرم نزديك ميشم، برام سخت تر ميشه...
_اوه عزيزم! ولي ديگه چاره اي نداريم...مرلين شفاعت خواهر مرحومت رو بكنه...ميدونم برات خيلي سخت بوده.
_هنوزم سخته... دو روزه هيچي نخورده ام../دارم از گرسنگي ميميرم!
_

بلاخره ملت اسلي به خونه ي تركيده ي مالفوي نزديك شدند. آثار و بقاياي در و ديوار هنوز سرپا بود.
حملـــــــــــــــــــــــــــــــه!
ملت الي پشت بارو زنان به خانه ي مالفوي اينا حمله كردند. در اتاق نشيمن كه انفجار در آنجا اتفاق افتاده بود، هيچ گونه كيكي يافت نميشد. ملت بيچاره و بخت برگشته ي اسلي براي يه لقمه نون به سمت آشپزخانه ي اسلي هجوم بردند.
هر كس سعي ميكرد از آنچه از قفسه هاي آشپزخانه مانده بود، خوردني اي چيزي پيدا كنند.
_يعني چي ؟ يعني لوسيوس فقط ميخواست كيك به ما بده؟

مورفين در حالي كه دور شكمش رو گرفته بود ، اين سوال رو پرسيده بود. و در نظر اسليتريني ها هيچ سوالي حياتي تر از آن تا به حال نشنيده بودند. بلاتريكس روي يك صندلي نيمه شكسته نشست :
_اوهو اوهو...خواهر من خيلي كلاسش بالا بود. حتما ميخواست زنگ بزنه ، از بيرون غذا بيارن!

با پاسخ اين سوال كل ملت اسلي چون گردنشكستگان سرهاشون رو به پايين انداختند. هوريس تلاش ميكرد كه خم شود. سوروس ازش پرسيد :چيزي شده؟
_هوم آره! نميتونم خم شم..شكمم نميذاره خم شم .(
)يه دونه سيب رو زمين ميبينم! اوناهاش!
برق چشمي در چشمان سوروس درخشيد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




انقدر سر صدا نکن ! الان کل مدرسه می ریزن اینجا .
...
که صدای پای افراد وزارت از تو راه پله ها شنیده شد .
خوب بیا بریم تا گند این دوتا رو درست کنیم . باید به اون جنِ بگیم این نمایشی بود برای اینکه از کیفیت غذاهاشون کاملا" مطمئن بشیم !












