جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  213 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  309 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1387 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور دپيت به سمتم آمد و به من گفت:
-كينگزلی، فراموش نكن دوست دخترت زير آبه! بايد نجاتش بدی. من دوست دارم تو پيروز بشی.

علف آبشش زا را قورت دادم. آنگاه قدم زنان وارد درياچه شدم. آب درياچه يخ بود. علف آبشش زا طعم بسيار ناخوشايندی داشت. روی آب بودم و هنوز به زير آب نرفته بودم. پس از خوردن علف آبشش زا احساس كردم تغييراتی در بدنم ايجاد می شود. صدای خنده ی جمعيت در گوشم طنين افكند. حدس زدم كه بايد قيافه ی احمقانه ای پيدا كرده باشم. ناگهان احساس كردم كه يك بالش نامرئی را محكم به دهان و بينی ام فشار می دهند. دو زايده ی بزرگ در گردنم وجود داشت. در آن زمان من آبشش داشتم! به زير آب رفتم و برای خودم آرزوی موفقيت كردم. در حالی كه شنا می كردم انگشتانم را نگريستم. در ميان آنها پره هايی ايجاد شده بود كه شناكردن را برايم آسان تر می كرد. پاهايم هم مثل دستانم پره داشت. احساس سبكی می كردم. ديگر آب برايم يخ نبود بلكه سرمای خوشايندی در بدنم ايجاد كرده بود.

من بر فراز فضايی وحشتناك شنا می كردم. احساس كردم چيزی پايم را می كشد. ديگر توانايی شناكردن نداشتم زيرا يك علف دريايی من را اسير كرده بود. پايم را كشيدم اما فايده ای نداشت. چوبدستی ام را به سمت علف دريايی گرفتم و فرياد زدم:
-جدا شو!!!
به جای طلسم چند حباب از دهانم خارج شد. اما طلسمم بر روی علف دريايی به خوبی كار كرد و آن از من جدا شد. در حالی كه تازه طعم آزادی را چشيده بودم ماهی نسبتا بزرگی را ديدم كه به سمتم می آيد. وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت. ماهی آبی رنگ بود. دهانش را باز كرد و دندانهای كثيف و تيزش را برايم نمايان ساخت. فرياد زدم:
-پتريفيكوس توتالوس!
فكر نمی كردم طلسمم به همين راحتی كار كند. ماهی بدون آنكه توانايی حركت كردن داشته باشد بر روی كف دريا افتاد.

پس از گذشت نيم ساعت بالاخره به جايی رسيدم كه صدای پريان دريايی را به خوبی می شنيدم:
-بيا و جستجو كن ياور خويش*كه يك ساعت تو داری وقت در پيش

پس از گذشت ده دقيقه گروگان ها را پيدا كردم. معلوم بود قبل از من هم كسی آمده بود و ياورش را آزاد كرده بود. به سمت دوست دخترم رفتم. از شانس خوبم با چاقويی كه همراهم داشتم طنابش را باز كردم. به مردان دريايی چشمكی زدم و به سمت بالا حركت كردم.

در ميان راه كاركاروف را ديدم كه شركت كننده ی مدرسه ی دورمشترانگ بود. دوست او وزن زيادی داشت و حمل او برايش سخت بود. به آسانی از او جلو زدم...
...امتيازات بدين قراره:
1-آقای كينگزلی شكلبوت از علف آبشش زا استفاده ی به جايی كرد. در سی ثانيه مونده به پايان وقت مقرر به سطح آب رسيد. پس بهش امتياز كامل رو می ديم يعنی پنجاه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: دوشنبه 7 بهمن 1387 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
باز هم سلام.
يكي از شركت كنندگان خواسته بود كه درباره ي اين مرحله بيشتر توضيح بدم.
اين بستگي به خودتون داره كه از كجا شروع ميكنين. ميتونين از قبل از شروع مسابقه 3 جادوگر بنويسيد ، هيچ اشكالي هم نداره!
تمام اتفاقاتي كه براتون ميفته رو توضيح بدين.
طوري تمومش كنين ، كه مشخص بشه شما چند امتياز گرفتين و آيا پيروز شدين يا خير!
فقط همين! هرچي طولاني تر ، بهتر!
موفق باشين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
باز هم سلام.
پيام قبلي من در تاريخ ا دي ماه زده شده و الان هم 3 بهمنه. متاسفانه اين مرحله چندان فعال نبوده. انتظار من از دوستان ، كمي بيشتر از اينها بود. با اين حال:
فرصت هنوز تمام نشده. اما خيلي هم وقت نداريد. بهتره پست هاتتون رو هر چه سريعتر ارسال كنيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: یکشنبه 1 دی 1387 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله ي اول به پايان رسيده. از دوستاني كه شركت كردن ممنونم.

مرحله ي دوم:

فرض كنيد يكي از شركت كنندگان در مسابقه ي 3 جادوگر هستيد. تمام اتفاقاتي را كه برايتان مي افتد بنويسيد.

مهلت زياد نداريد ها! شركت كنين.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- نميدانم كجا بودم...گويي در دنيايي عجيب و غريب غرق شده بودم...دنيايي از ارواح!

تمام وجودم سرد شده بود. به هر کجا قدم می گذاشتم با گروهی از ارواح برخورد می کردم که در لااقل یکی از آن ها با بی توجهی از بدن من رد میشد. گویی سطل آب یخی را هر چند دقیقه یک بار بر روی سرم خالی می کردند.

در حالی که از شدت سرما می لرزیدم به دنبال راهی برای بیرون رفتن و بازگشتن به جنگل می گشتم. درست به یاد ندارم اما آخرین چیزی که قبل از آمدن به اینجا به ذهن دارم این بود که درختی عجیب را دیدم. لحظه به لحظه شکاف آن بزرگ تر شد. به آرامی به سمت درخت کشیده می شدم ، گویی دستی نامرئی مرا به سمت درخت می کشاند و لحظه ای بعد ... خود را در این مکان عجیب دیدم.

همان طور که در حال پیدا کردن راهی برای فرار بودم ، یک لحظه احساس کردم که کسی مرا صدا زد ... با نگرانی نگاهی به اطرافم انداختم اما هیچ روحی لب به سخن نگشوده بود. دوباره به راه افتادم ، دوباره آن صدا را شنیدم. برگشتم و به پشتم نگاهی انداختم ...

دوان دوان به سمت روشنایی دویدم ، هر لحظه به آن نزدیک تر می شدم با خوش حالی به درون آن دویدم اما نور ناپدید شد و در عوض دیواری نمایان شد. به دیوار نزدیک شدم ... روی دیوار نوشته شده بود:

*دنیای ارواح*

با دقت بیشتری به آن نگاه کردم ، هرچه بیشتر به نوشته خیره نگاه می کردم نوشته طولانی تر میشد و سرانجام نوشته در حالتی سه بعدی رو به رویم قرار گرفت. این بار به جای *دنیای ارواح* چیز دیگری نوشته شده بود.

* دنیای مردگان! برای رهایی تنها راه دنبال کردن روشنایی است. اما مراقب خود باشید ، زیرا در اینجا ارواح خبیث نیز زندگی می کنند ... *

اینبار ترس و وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت. چشم هایم را تنگ کردم و با دقت به اطرافم خیره شدم ، به دنبال روشنایی چشم هایم از این سو به آن سو در حال گردش بود.

از دیوار دور شدم. راهروی طویلی در سمت راستم قرار داشت. به راهرو نزدیک شدم ، اینبار هم روشنایی را دیدم. این بار با سرعتی بیشتر به سمت روشنایی دویدم مبادا دوباره از بین رود ...

- آخ!

با شدت بر زمین افتادم ، چیزی دور پایم پیچیده بود و باعث افتادنم شده بود. برگشتم و به پشت سرم نگاهی انداختم. سه روح در مقابلم ایستاده بودند. یکی از آن ها جلوتر از بقیه ایستاده بود و در دستش زنجیری نمایان بود که در ادامه به پای من بسته شده بود.

در دست هر سه روح چاقویی مشاهده میشد. با این فکر که این ها روح هستند و نمی توانند به من دست بزنند سعی کردم از جایم بلند شوم اما سومین روح که چاقویی نوک تیز و براق در دست داشت به من نزدیک تر شد و با حالتی تهدید آمیز چاقو را در مقابلم نگه داشت.

در همان لحظه چیزی به ذهنم رسید. در ردایم به دنبال چوبدستیم گشتم اما همراهم نبود. دوباره به آن سه روح خیره شدم. تمام بدنم خشک شده بود و دیگر نمی توانستم از آنجا بگریزم و یا از خود دفاع کنم.

ظاهرا به خاطر همین واکنش من آن ها نگاه زیرچشمی به من انداختند ، روح جلوتر زنجیرش را کشید و زنجیر از پای من بیرون آمد. لحظه ای بعد احساس کردم می خواهند به من حمله کنند اما آن ها به آرامی از من دور شدند.

نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم ، گرد و خاک را از روی ردایم تکاندم و به سرعت برگشتم به سمت روشنایی. اما اینبار هم روشنایی از بین رفت.

با ناامیدی از جایم برخاستم. اصلا به این فکر نکردم که شاید روی دیوار پدید آمده نوشته ای حک شده باشد و از راهرو بیرون آمدم و دوباره به جای قبلیم بازگشتم. با دقت به اطرافم نگاه کردم اما هیچ روشنایی ندیدم. حال باید چه می کردم؟

ناگهان روحی به من نزدیک شد. به نظر کودک می آمد زیرا کوتاه قد بود و صدای زیری داشت. در همین حال که زیرلب زمزمه میکرد به من نزدیک تر شد. نگاهی به ردای کثیفم انداخت و از آن جا دور شد اما قبل از رفتن متوجه شدم که درباره من حرف میزند. به او نزدیک تر شدم حالا به صورت واضح می شنیدم که چه می گفت:

- عجب ساحره ی احمقی! وقتی میگن باید به دنبال روشنایی بری منظور همون چیزیه که اونو به اینجا آورده. بد بخت بیچاره باید تا آخر اینجا بمونه و مثل من تبدیل به روح بشه ...

در همان لحظه متوجه شد که من به حرف هایش گوش میدادم. گلویش را صاف کرد و با عجله بدون هیچ حرفی از آن حا دور شد. به حرف هایش فکر کردم: وقتی میگن باید به دنبال روشنایی بری منظور همون چیزیه که اونو به اینجا آورده.

باید به دنبال چیزی می گشت که او را به اینجا آورده بود. کمی فکر کردم ... چیزی که مرا به اینجا آورد

در همان لحظه به یاد درخت افتادم. با خوش حالی به همه جا نگاه کردم ولی چیزی پیدا نکردم. وارد راهروی طویل شدم ، همان جایی که دقایقی پیش روشنایی دیده بودم.

اینبار به دیوار نزدیک شدم ، هیچ چیزی بر روی آن نبود. دوباره با دقت به آن خیره نگاه کردم شاید مثل دفعه ی قبل سودی برایم داشته باشد. با دقت به آن نگاه کردم و تصویری بر روی آن نمایان شد ، تصویر چیزی نمی توانست باشد جز ...

- درخت!

با صدای بلند این را بر زبان آوردم. اما حال که درخت را پیدا کرده بودم باید چه می کردم؟

به درخت خیره شدم ، به نظرم آمد که درخت به صورتی برجسته بر روی دیوار حک شده است. دستم را دراز کردم و روی آن کشیدم. در همان لحظه گرمای خوشی سراسر وجودم را فرا گرفت و لحظه ای بعد همه چیز دور سرم چرخید و پاهایم از زمین جدا شد.

یک دقیقه ی بعد با صدای گرومپی بر روی زمین افتادم. تمام بدنم درد گرفته بود ، بی توجه به آن سرم را بلند کردم و به اطرافم نگاه کردم. بله ... به جنگل بازگشته بودم. چشمانم به درختی افتاد که مرا به آن جا برده بود.

از جایم جستم و با بیشترین سرعتی که می توانستم از آن جا دور شدم.

***

ناگهان از خواب بیدار شدم. عرق سرد پیشانیم را پوشانده بود. غلتی زدم و سعی کردم خوابم را به یاد آورم.

چه قدر عجیب بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
]نميدانم كجا بودم... گويي در دنيايي عجيب و غريب غرق شده بودم... دنيايي از ارواح! هوا به شدت سرد بود سعی کردم به وسیله ی آستین هایم دستهای یخ زده ام را بپوشانم،به دورو برم نگاهی انداختم،نمیدانستم چگونه از آن جا سر درآورده بودم فقط قسمتی از خاطره ی دیشب را به یاد داشتم.

تک و تنها در خیابانی تاریک به دنبال سگ خانگی ام میدویدم هر چه سعی میکردم به آن نمیرسیدم ناگهان کسی را دیدم که به جلویم پرید،قیافه ای سرد و بیروح داشت نمیدانستم آن شخص یا بهتر بگویم آن موجود چه بود صورتش پر از کورک های بزرگ و چرکین بود سوراخ های بینی اش به شدت باز و بسته میشد و درون دهانش پر از خون بود دستش را به روی صورتم کشید و آن وقت بود که دیگه چیزی را احساس نکردم و اکنون در این اتاق در بسته و تاریک حبس شده ام.

از ترس فریاد میزنم و تقاضای کمک میکنم اما کسی جوابم را نمی
دهد،ناگهان چراغ ها روشن میشود،هنگامی که چشمانم به تاریکی
عادت کرد آن ها را میگشایم و با دیدن فضایی که در آن بودم نفسم در سینه حبس میشود؛حالا میفهمم که آن بوی تهوع انگیز از چه بود در پیرامون من پر از اجسادی بود که صدها سال پیش در آن جا بوده اند و حالا جز استخوان چیزی در آن جا نمانده بود از ترس و ناامیدی شروع به گریه کردن میکنم ساعت ها دو زانو مینشینم و سرم را میان پاهایم پنهان میکنم و میگریم،سپس در آن اتاق باز میشود و به زحمت هیکل تنومند و شنل پوشی را در آن جا میبینم نزدیک نمی آید همان جا میماند سعی میکنم چهره اش را ببینم اما
هیچ چیزی نمیبینم.

با صدایی لرزان میگویم:تو کی هستی؟اینجا کجاست؟چرا من اینجا هستم؟
مرد با صدایی خسته میگوید:تو مرده ای و اکنون اینجا هستی چون ارباب مرگ تو را به اینجا آورده!
-منظور شما چیست؟ارباب مرگ کیست؟من نمرده ام من فقط داشتم دنبال سگم میدویدم که...
-بله...که ان موجود را دیدی سرنوشت تو این بوده که در سن کم بمیری و آن موجود مسوول آن بود که تو را از دنیا ببرد و به دنیای ارواح بیاورد.

نمیتوانستم حرفایش را باور کند یعنی انسان به همین سادگی میمیرد؟نه باور نمیکردم.

-تو دروغ میگویی پس این ها کی هستند؟
-اینا هم سرنوشت تو را داشته اند،اینان نیز مانند تو باور نمیکردند
و سرانجام وقتی باورشان شد من روحشان را از جسمشان جدا کردم و جسمشان همینجا پوسید.
با ترس و ناامیدی گفتم:واگر باور نکنم؟
-آن وقت همینجا میمانی و روحت همراه جسمت پوسیده میشود.

راهی به جز قبول کردن مرگم نداشتم باید تسلیم میشدم .


-درد دارد؟
-نه اصلا" متوجه نمیشوی.
-باشه من آماده ام.

و آنگاه مرد نزدیک میشود و روحم را از جسمم جدا میکند و من را با خود میبرد..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1387/9/28 13:29:06
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: چهارشنبه 27 آذر 1387 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- نميدانم كجا بودم... گويي در دنيايي عجيب و غريب غرق شده بودم... دنيايي از ارواح!

کات

همه متوقف شدند و به سمت کارگردان برگشتند. آلبوس سوروس پاتر درحالیکه عینک فوتو کرومش را بالا میزد و لای موهایش گیر میداد، از پشت صحنه به سمت بانویی با موهای فردار دم اسبی رفت که در صحنه، روی مبلی لم داده بود و برای دو پسر بچه که روبرویش، روی پوستینی گران قیمت لم داده بودند، کتاب می خواند.

- ببینین لیدی نارسیسا! درسته که به خاطر شهرت همسرتون ناچار شدم شما رو به عنوان هنرپیشۀ نقش اول زن انتخاب کنم ولی دلیل نمیشه اجازه بدم فیلم منو خراب کنین

بانوی موطلایی طره ای از موهایش را که جلوی چشمش لغزیده بود، با خشونت به بالای سرش پرتاب کرد، از جایش بلند شد، دست چپش را به کمر زد و با دست راستش به صورت تهدیدآمیزی به نوجوان روبرویش اشاره کرد:
- ببین آسپی کوچولو! اینکه بابات صاحب امتیاز این فیلمه باعث نمیشه بذارم هرچی دلت می خواد بهم بگی. اون چیه چسبیده رو پیشونیت؟

« آسپ » دستی به پیشانیش کشید و به لکۀ سیاهی که از پیشانیش به دستش چسبید نگاهی انداخت:
- هممم... اینو میگین؟ ... این چیزه! از گریمورمون خواسته بودم یه زخم شبیه مال بابام بچسبونه رو پیشونیم. اونم ناشیگری کرده فقط رنگم کرده ولی حرفو عوض نکنین. شما نباید اونجور بی حال بخونین. این قراره یه فیلم ترسناک از آب در بیاد! اونجور که شما می خونین آدم همون اول فیلم خوابش می بره. میخوام همۀ حس بلک خودتون رو به کمک بگیرین و... و... و...

- خوب دیگه بسه بچه جون، فهمیدم!

نارسیسا دوباره به صحنه برگشت و آسپ عینکش را روی دماغش کشید.

دوباره می گیریم! سه... دو... یک... شروع!

نارسیسا شروع کرد. صدایش را آهسته کرد و با حالتی مرموزانه شروع به خواندن کرد:
- نميدانم كجا بودم... گويي در دنيايي عجيب و غريب غرق شده بودم... دنيايي از ارواح! به اطراف خود نگریستم. پر از آب بود و شکلک هایی انسان گونه بر آن شناور بودند. گفته بودند هرگز به آب زل نزنم. راه مستقیم را در پیش بگیرم و به آنچه می بینم و می شنوم اهمیتی ندهم. ولی با شنیدن صدایی آشنا به زیر پایم نگاه کردم.

شبحی از عزیزترین کسی که داشتم... مادر نازنینم... درست زیر پایم بود! ضجه زدم:
- ماااااااااااااااادر!

خم شدم تا از آب بیرونش بکشم ولی افسون آب مرا به داخل کشید. سعی کردم از آب خارج شوم. دست و پا می زدم ولی قدرت آب از من بیشتر بود. گویی ریه هایم در هم فشرده شدند. نفسم بند آمد. احساس کردم چشمانم در کاسه می گردند! کمی بعد... من مرده بودم!

کات!

دوباره همه چیز قطع شد و اعضای تیم با نگرانی به آسپ چشم دوختند.

نوجوان از آنچه در چهرۀ همکارانش می دید، لذتی بدجنسانه احساس کرد ولی دلش نیامد بیش از این در تردید قرارشان دهد:
- خوب بود. عالی شد! این صحنه تمومه. میریم سراغ صحنۀ مردن قهرمان داستان و اتفاقای بعدیش. خسته نباشین ملت!

همه نفسی به راحتی کشیدند و وسایلشان را جمع کردند تا به طرف استخر که صحنۀ بعدی در آن فیلمبرداری می شد بروند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: چهارشنبه 27 آذر 1387 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مهلت تا جمعه تمام ميشه. كساني كه هنوز شركت نكردن شركت كنن.
از كور مك لاگن به خاطر شركتش در المپيك ممنونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: یکشنبه 12 آبان 1387 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا سرد بود. باد شديدي مي وزيد و من در حالي كه دكمه ي پالتويم را محكم مي بستم به دوردست نگاه كردم. خورشيد داشت غروب مي كرد و با رد داغي كه بر درياچه ي هاگوارتز مي گذاشت، خستگي موجودات دريايي را خاموش مي كرد؛ ولي حس خشم و اندوه و نفرت، همچنان در درون من شعله ور است.
چوب جادويم را محكم مي فشارم، زير لب آهي مي كشم، قدم بر مي دارم و حركت ميكنم؛ رودولف چمدانم را بلند كرده و دنبالم مي آيد. به در خروجي مدرسه مي رسيم. مي ايستم و تمام ساختمان را براي بار آخر از نظر مي گذرانم؛ چه روزهاي پر هيجان و سياهي بود. كلاس پر هيجان افسونها؛ معجون سازي و تغيير شكل. تالار باشكوه اسلايترين، جادوي سياه و... تام.
با يادآوري خاطره اش اشك چشمانم را مي سوزاند، رويم را بر مي گردانم و از محوطه ي هاگوارتز خارج مي شوم. رودولف ساكت و آرام در كنارم حركت مي كند. سرم را مي چرخانم و نگاهش مي كنم. نيمرخ گرفته و مصمم اش پر از اندوهي ناگفته است. او هم از رفتن تام دلگير است.
بعد از هاگوارتز و مغازه ي بورگين و بركز، ماههاست كه كوچكترين خبري از او نيست. رودولف و اَوري و چند تن ديگر، همه جا را دنبالش گشته اند ولي تنها چيزي كه بود، سفرهاي طولاني و نامعلوم، مكانهاي نادرست، آدرسهاي تكراري، افسونهاي جبران ناپذير!

ذهنم به چند سال پيش مي رود. اولين سال ورودم به هاگوارتز...كلاه گروهبندي، اسلايترين و ارشد محبوبش. به محض مواجهه با تام مجذوبش شدم. خون اصيلم در رگهايم به طغيان آمد و روح سركشم شيفته ي افكار سياه و رفتار پرغرورش شد.
در دو سال بعد اين احساس به حس مالكيت بدل شد. تا اينكه فارغ التحصيل شد. از طريق رودولف كه يكي از اقوام نزديكم بود، سراغش را ميگرفتم. تشنه ي خبرهاي مسرت بخش موفقيت هايش بودم، حتي اگر در محدوده ي مغازه ي حقيري صورت مي گرفت. من كه باور نمي كردم ولي حتما هدفي را از اين كار دنبال مي كرد.او همه چيزش از روي نظم بود و نبض منظم تمام آن خاطرات دور هنوز با من است.
سال هفتم مدرسه به پايان رسيده و رودولف بعد از تلاشها و صحبتهاي فراوان و شايد هم افسونهاي مخفي اي كه به كار برده، قانعم كرده كه با او ازدواج كنم و اين در خانواده ي اصيل ما اتفاق شايسته اي ست.

به ايستگاه مي رسيم. شب شده و بوي تلخي در هوا جاري است...
رودولف جلو مي رود؛ چمدان را بلند كرده و درون قطار مي گذارد، خودش هم سوار شده و دستش را به سوي ام دراز مي كند و كمكم مي كند سوار شوم؛ هنوز با او نامأنوسم. قطار حركت مي كند، كنار پنجره ي قطار مي ايستم، خطوط روشن و مبهمي از هاگوارتز، همه ي وسوسه ي نابودي اش را در من زنده مي كند. با رودولف كه ازدواج كردم، با هم به دنبال تام مي گرديم، او سرورم مي شود و آن وقت جانم را نثارش مي كنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 مهر 1387 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آریانا من ثبت نام کردم هنوز که مهلت هست آره؟

پس منم ثبت نام می کنم ... به زودی در مرحله ی اول هم شرکت می کنم!

راستی نمیشه با هر دو موضوع نوشت؟ امتیاز بیشتری میدی؟

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!