جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  189 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آبان 1387 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با عصبانیت فریاد کشید و با فریادش دیواره های خانه ریدل به لرزه در امد :
_ مردیکه بوقی خجالت نمیکشه .که نسبت به من برتری های زیادی داره؟ برتریش چیه؟اون مو داره من ندارم؟ با اون موها و دماغ عقابی زشتش ، می دونم همتون حرفمو تایید می کنین ..

بلاتریکس با وقار جلو امد و با لحن خشکی پاسخ داد :بله ارباب درست میگین ، اسنیپ گستاخه .این برنامه ی مزخرفم ..سیسی همین الان خاموشش کن.

لرد نگاه خشمناکی به بلا انداخت و به طرف اتاقش رفت .دقایقی بعد صدای رعب انگیز لرد در تالار اسلیترین طنین انداخت :
_شام کـــــــــــــــــــــــــــــــــو؟

آنی مونی با عجله به طرف اشپزخانه رفت و با صدای بلندی فریاد زد :سالازار سقطتت کنه اسنیپ که اعصاب ارباب رو خورد کردی یاد شام افتاد.وای حالا چی کار کنم؟

مورفین که روی کاناپه دراز کشیده بود و چای نباتش را هم می زد با صدای ضعیفی گفت :اژکالی نداره بچه ها بژارین یک مدتی بگژره شاید خواهر ژاده ژدیدم لرد بژی نبود ها؟

_______-

کمی ان ور تر سوروس اسنیپ با وقار در میان مغازه های کوچه ی دیاگون قدم می زد که توجهش به تابلوی درخشانی جلب شد :ردای نو
_هیوم ردای نو؟ من پول ندارم ، کروشیو بر تو اسنیپ تو دیگه لرد شدی صرف جویی بسه ،ارباب سوروس باید لباس نو داشته باشه تصویر تغییر اندازه داده شده

سپس با خود فکر کرد وقتی وارد مغازه می شود همه از هیبت وی به وحشت می افتند و مغازه را ترک می کنند.با این فکر لبخندی لبان باریکش را پوشاند و وارد مغازه شد .

صدای جیغ زنی اورا از حرکت باز داشت
زنه :بچه بیست بار بهت گفتم دستای اب نباتیت رو به این ردا ها نمال.همین الان خریدمشون .
بچه :مامان من ابنبات می خوااااااااام
زنه :بشین بچه رداتو کثیف کردی
بچه :مااامان بهت گفتم من ااب نبات می خوااام
مامانه :بیا اینجا ببینم

سپس دست بچه اش را گرفت و به طرف اسنیپ امد.اسنیپ که قیافه حق به جانبی به خود گرفته بود به طرف ردا ها حرکت کرد.
زن با عصبانیت دست بچه را کشید و رو به مغازه دار کرد و گفت :اقا شما این بچه رو دعوا کنید
مرد دهانش را باز کرد تا جوابی بدهد که سوروس با خوشحالی جلو امد و گفت :خانم بسپرینش به من
خانمه :شما؟ اقا ببخشید ولی من می خوام یک ادم خشن بچمو ادب کنه نه شما

سوروس که به شدت ناراحت شده بود غرشی کرد و گفت :خانم مگه نمی دونین ؟ تلوزیون مشنگا رو نگاه نمی کنین؟ من لرد ولدمورت جدید هستم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/8/23 15:42:42
im back... again!
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 19 آبان 1387 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد قه قه وحشتناکی زد.تمام محوطه به لرزه در امد و بلاتریکس با لذت به صدای رعب انگیز لرد گوش می داد :
_موهاهاهاها ...سوروس همین الان اون لقب منو به من برگردون..موهاهاها تو شکست خوردی مرگخوار،موهاهاها ،حالا می کشمت و تکه تکت می کنم موهاهاها بعد می دم بارتی بخورتت موهاهاها

سوروس پوزخندی زد و گفت :عمرا بذارم لقب با ابهت لرد توسط توئه مشنگ زاده ی بوقی خز بشه .من می رم..اپاراتینگا به سوی کلبینگا..

و چند ثانیه ی بعد سوروس در مقابل چشمان خشمگین لرد ناپدید شد

لرد با عصبانیت به طرف بلا رفت و درحالی که موهایش را میکشید گفت :هیچ کاری نتونستی بکنی.من یک مشت احمق پاپتی رو دور خودم جمع کردم؟دیدی که باز لقب پر ابهت منو برداشت برد.

بلاتریکس در حالی که سعی می کرد موهایش را رها کند همزمان ردایش را که به دیوار کوتاهی گیر کرده بود ازاد کرد و با صدای محکمی گفت :سرورم ،هیچکس نمی تونه لقب پر ابهت شمارو خراب کنه.زیرا که شما بهترین و بزرگترین و قدرتمند ترین و..جادوگر قرن هستید.لقبتون هم مثل خودتونه.ارباب هیچ کس نمی تونه لقب شما رو خراب کنه همین طو رکه گفتم شما بهترین و .

لرد متوجه شد که اگر به بلا فرصت دهد تا صبح خوبی های اورا می شمارد پس با عصبانیت گفت :بسه بلا ، تا همین فردا وقت داری که سر سوروس رو برام بیاری.می فهمی؟ ارباب داره بهت دستور میده.خودتو جمع کن.کروشیو

در تالار اسلی :

مورفین با موهایی که به طرز وحشتناکی روی سرش سیخ شده بود از اتاقش بیرون امد و در حالی که سعی می کرد زیپ کاپشنش را ببندد ولی هردفعه وسط کار خوابش می برد رو به بارتی کرد و گفت :
_عمو ژون ، این ژه کاری بود کردی عمو؟ نگفجی عمو مورفین این ژوری دوش نداره پشرم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

بارتی با شیطنت به مورفین نزدیک شد و به فکر فرو رفت ...(چرا این جوری شد..نباید این جوری میشد.چجوری شد؟چی چی جوری شد؟کی کجا چی ..اصلا داشتم به چی فکر می کردم؟)
ناگهان با صدای بلندی گفت : عمو عمو فهمیدم.اون روغن موی اشنیپ بود .ولی طلشم شده فقط به موی اشنیپ می شازه

مورفین با عصبانیت گفت :عمو ژون چرا تو هم مش من حرف می ژنی ؟ تو نمی گی عمو فردا می خواد بره مدیر هاگوارتژ بژه باید خوشتیپ باژه؟ عمو ژونن..کارت بد بودژ
بارتی : عمو خاله بده رفته بیرون بژار استفاده کنیم بابا
مورفین : باژه پژرم پش برو اون چایی نبات منو بیار
بارتی: چـــــــــــــــــــــــــشم تصویر تغییر اندازه داده شده

در همین موقع بلاتریکس و لرد وارد تالار شدند.لرد نگاه عمیق و رعب انگیزی به بارتی انداخت و به طرف اتاقش رفت .بلاتریکس بی حس روی کاناپه نشست و به نارسیسا که مشغول نوشتن مشق های دراکو بود نگاه کرد .
نارسیسا با حوصله مشق های دراکو را نوشت و گفت :خوش خط نوشتم ؟ بلا یاد جوونی ها تصویر تغییر اندازه داده شده

بلا پوزخندی زد و به طرف اتاقش حرکت کرد.به نظر می رسید اوضاع ان طور که باید نیست.

دقایقی بعد ..جیـــــــــــــــــــــــــع

همه اسلیترینی ها در مقابل تلوزیون تالار مبهوت ایستاده بودند بارتی جیغ ویغ کنان گفت :اون عمو اسنیپه..وای خودشه توی تلوزیون


_____________________-
وقتم کم بود.خیلی تند تند نوشتم اگه بد شد بببخشید در نظر نگیرینش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/8/19 20:37:32
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 19 آبان 1387 04:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در فضایی نه چندان بزرگ، در دو سمت زنگوله ی طلایی و بزرگ آویزان از سقف برج، دو مرد خسته ایستاده بودند. سو به دیوار تکیه زده بود و سر خویش را پایین انداخته بود. قطرات روغن موتور از موهای سیاهش می ریخت و با صدای چیک چیک به زمین اصابت می کرد. در سوی مقابلش ولدی در حالیکه چوبدستی بدست بود، آرام آرام به سوی دیگر زنگوله نزدیک می شد. بلاتریکس در حالیکه در پشت سر لرد، روی لبه پنجره نشسته بود. مشغول خوردن ذرت و تماشای صحنه بود:

بلا: آره ارباب...بزنش...تازه منم ترسوند...بزن املتش کن...شام نداریم ها...

سو سرش را بالا گرفت. دیگر قطرات روغن موتور نمی ریخت. تسبمی مصنوعی زد و گفت:

-لرد قلابی... بیا هنر جادوگری مون رو به رخ نکشیم...بدون چوبدستی...

ولدی با خشم چوبدستی اش را به عقب پرتاب کرد. چوبدستی مستقیم درون حلق بلاتریکس که در لبه پنجره نشسته بود فرو رفته. با جیغ طنین اندازی به پرتگاه فرو رفت. سو با اطمینان خاطر گفت:

-نگران نباش کچل... افکت جیغ بود..برای فضاسازی و اینا...رعب انگیز بشه صحنه...

در یک حرکت انتحاری سو به سمت لرد حمله ور شد، در حالیکه جفت پا درون شیکم لرد رفت، فکش را به شعاع سه متر باز نمود و کله لرد را بلعید. تقلا می کرد تا دهانش را کنار بکشد و کله کنده شود. خون سبز رنگ از پوست اطراف گردن لرد بیرون می زد و با صدای "پاف" مانندی به هوا بلند می شد و نشان اسلیترین را ظاهر می کرد.( اصالت و اینا)

.:::درون بدن اسنیپ:::.

لرد: اه اه...چه دندونایی داشت ها...اوه...حالم به هم خورده...اینجا که....وای وای وای...سو؟ تو دختر بودی من نمیدونستم؟! این جنین چیه اینجا؟! این چیه...چقدره قرمزه...چرا اینقدره وول میخوره....؟!

لرد تلاش می کرد که قلب سو را در حالیکه می طپید، گاز بگیرد. آرام آرام دهانش را به قلب نزدیک می کرد. فکش را جابه جا نمود و محکم بر روی قلب سو تکان داد:

لرد: بازم یادم رفت دندون مصنوعی ام رو بیارم... اشکالی نداره...نفس خودمو عشقه..یخ میزنه..خرد میشه قلبش....
اسنیپ در حالیکه تلاش می کرد لرد را کاملا ببلعد دست از خوردن کشید:

-بی احـــــــــــساس

لرد: تازه مونده...کله ات رو کار دارم...

.::: قسمت سر :::.

لرد با دهانش، به همراه تنفر و اکراه رشته های موی اسنیپ را از درون سوراخچه هایی به دور چشم و قرنیه اسنیپ گره میزد. با تنفر لب و دهانش را که روغنی شده بود را به کره چشم اسنیپ مالید و تف کرد. سپس در حرکتی انتحاری کله مبارک را از حلق سوروس اسنیپ بیرون کشید.

لرد در حالیکه روی سرش کچلش اثراتی از رشته های عصبی، معده و دست جنین یافت می شد قهقهه هایی سر داد. دست درون ردای خودش کرد و آینه ای کوچک جلوی اسنیپ گرفت، کله کچل اسنیپ که رشته های مو نقطه نقطه شده بودند در مقابل اسنیپ نمایان گشت:

اسنیپ:

همچنان که چشمانش گرد شده بود، لرد قدمی نهاد و جلو آمد، پس گردنی ای محکم به سو وارد نمود. روغن موتور کاسترول جی.تی.ایکس با شدت فراوان از گوشه چشم اسنیپ بیرون زد و در مقابل پاهایش ریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین همچنان که اینیگو را روی کول خود داشت ، به سمت انبار جاروها حرکت کرد تا هاگوارتز را تصرف کند . جاروی پرنده مورفین که شباهت زیادی به قلیان ماگلی داشت ، با دیدن مورفین از شدت خوشحالی شیهه کشید و پشت جاروهای دیگر پنهان شد . نزدیکترین جارو به مورفین ، جاروی اینیگو بود که مثل صاحب عالیقدر خود غرق در چرتیدن بود !

مورفین اینیگو را روی جارو گذاشت و نفسی تازه کرد :
- آخیـــــــــــــــــــــــــش ! عژب شنگین بودا !!!

پشت سر اینیگو سوار جارو شد ، درحالیکه دستهای اینیگو از یک طرف جارو و پاهایش از طرف دیگر آن آویزان بودند . جاررو پت پت کنان از زمین برخاست و سفر خود را به سوی هاگوارتز آغاز کرد .

**********

لرد سیاه خروشان و خشمگین به سمت بیگ بن پرواز می کرد . بلاتریکس که قدرت پروازی مانند لرد سیاه نداشت ، کمی نفس نفس زد و به دویدن ادامه داد ، تا اینکه به یاد آورد احتمالا مقصد لرد ، مقابل برج ساعت بیگ بن باشد . درنتیجه به آپارات روی آورد . طبیعتا زودتر از لرد به برج ساعت رسید .

همه جا سوت و کور و ساکت به نظر می رسید ! بلا از برج بالا رفت تا به بالاترین طبقه رسید . مردی با شنل سیاه و موهایی چرب منتظرش ایستاده بود . بلا با ترس به مرد نگریست . سوروس اسنیپ به آرامی به وی نزدیک شد :

- بلا ! عشق من ! تمام عمر عاشق یه نفر اشتباهی بودی ! من لرد ولدمورت عزیزت هستم

بلا که از زود رسیدن پشیمان شده بود به سمت در دوید ولی درب با صدای وحشتناکی بسته شد .

از بیرون برج و درست مقابل پنجره ای که پشت سر اسنیپ قرار داشت ، لرد سیاه پرواز کنان نزدیک می شد و وقتی بلاتریکس را اسیر دید ، همزمان با خشم ، رگ غیرتش نیز جنبیدن گرفت !

---------------

نمی دونم این چرا اینجوری شد ! لطفا نفر بعدی از این حالت درش بیاره !

لطفا نقد شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 12 آبان 1387 08:33
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان عربده های نامه در گوش ملت اسلی طنین می انداخت. بلاتریکس دچار تیک شده بود. . مورفین دستش را درون حلق اینیگو کرده بود که روی شانه هایش چرت میزد. دست آبکی اش را بیرون کشید و سیگار برگی را روی لب هایش قرار داد. بارتی در حالیکه از ترس قطرات سیلش از گوشه های پیژامه اش بیرون می ریخت به لرد خیره شد.

بلاتریکس: الهی ننه فدات بشه. نترس عزیزم...

و بارتی را در آغوش گرفت و به سوی مرلین گاه گام برداشت. لرد همچنان به پاکت نامه عربده کشی خیره شده بود که جلوی پایش افتاده بود. مورگان در حالیکه به لرد نزدیک می شد، سرفه آرامی کرد و گفت:

- ارباب...حالتون خوبه؟ میشه یه حرفی بزنید...
مورگان دزدکانه کنار پای لرد خم شد و پاکت نامه را به سمت خودش هل داد. چند تکه عکس از پاکت بیرون ریخت. صحنه هایی که اسنیپ با پیف پاف دیوانه ساز ها رو نابود می کرد و اتصال برق شونصد میلیون ولت به وزیر مردمی در دیدگان لرد و مورگان نقش بست. لرد آب دهانش را قورت داد. با صدایی محکم گفت:

- جنگ ما، جنگ حق علیه باطله. من به دنیای جادوگری اثبات می کنم که لرد ولدمورت درستکارترین جادوگر دنیاست.

بلاتریکس با شتاب در حالیکه بارتی را از روی آغوشش به سمت کاناپه ای پرتاب می کرد به مقابل لرد رسید. هفت بار سرش را در مقابل پای لرد به زمین کوبید. اشک ریزان التماس می کرد:

- سرورم. سوروس جو گیر شده. خواهش می کنم. ما شخصیت ها باید به رولینگ وفادار باشیم. اسنیپ نباید اینطوری بمیره. بهش رحم کنید.

لرد نعره کشید:

- ساکت باش بلا. رولینگ رو ولش کن. به هر حال سوروس باید بمیره، چه الان، چه بعدا. نشونش میدم. روغن گیریس فک کرده واقعا لرده. رو دادم بهش.
صدای خبرنگار تلویزیون در تالار اسلی طنین انداز گشت. سر همه اسلیترینی ها به سمت تی. وی چرخید. ساحره شنل پوشی دماغ درازی در حال گزارش از یک حادثه بود. دوربین تی.وی روی دو جارو سوراخ سوراخ و شکسته زوم کرده بود و قطرات خون روی بدنه چوبی جارو نمایان بود. ساحره اشک ریزان، با صدایی لرزان شروع به گزارش کرد:

جادوگران عزیز، ما هم اکنون در تقاطع بیگ بن لندن هستیم. در محل حادثه ترور ناگوار یگانه ریش قرن، مرد قدرت، آلبوس دامبلدور. . همانطوری که مشاهده کردید دامبلدور رو به همراه مینروا مک گونگال با دوازده تا آواداکداورا مصدوم کردند. هم اکنون این دو نفر با وضعیت ناگوری در سنت مانگو بستری هستند. دامبلدور به همراه مک گونگال از نایت کلاب ایست به سمت هاگوارتز بر می گشتند که وحشیانه ترور شدند. کارآگاهان وزارت در حال بررسی آوداکاداورهای شلیک شده هستند.

مورفین: هورا....مدرشه بی شاحاب شد.
لرد روی صورتش به دنبال ریش می گشت تا دستی بر آن بکشد. با خشم بر صورتش سیلی محکمی زد و به سمت اینیگو که روی شونه مورفین خوابیده بود چرخید، ریش طلایی اش را در دست گرفت و محکم کشید. ریش طلایی از جا کنده شد و در دستان لرد قرار گرفت.
اینیگو:
لرد: ریشش هم مثه خودش مصنوعیه.

در مقابل تی.وی قدمی برداشت. بارتی کوشولو روی کاناپه نشسته بود و مایوسانه به لرد خیره شده بود. لرد نعره ای کشید و تی.وی را از جا بلند کرد و به سمت مورگان پرتاب کرد. مورگان در حالیکه ابروانش را بالا انداخته بود، هیکلش را کمی تکان داد. تی.وی از کنار سرش عبور کرد و به دیوار سنگی تالار اصابت کرد.

مورگان زیر لب گفت: سوختی؟! کچل بوقی !

چوبدستی لرد تکانی خورد و اشعه هایی رنگارنگ بر صورت مورگان فرو نشست. موهای مورگان در حال سوختن و خاکستر شدن بود. در حالیکه جیغ می کشید به سمت مرلین گاه پناه برد.

قطرات اشک بارتی بار دیگر جاری شد. پستونک از دهانش بیرون افتاد:
- اهه..اهه اهن...ئــــــــــــه...

بلاتریکس با لبخند و نگاه مادرانه ای به سمت بارتی حرکت می کرد که با حرکت لرد سر جایش میخکوب شد. لرد لگدی به کاناپه زده بود و کاناپه چرخیده بود و بارتی زیر کاناپه مانده بود. صدای خفه بارتی از زیر کاناپه به گوش می رسید:

- اینجا تالیکه....من می ترسم...ئــــه...
لرد در حالیکه چشمانش قرمز شده بود و دود از گوش هایش بیرون می زد، از زمین بدون جارو به پرواز در آمد و به سمت دیوار سنگی حرکت کرد. دیوار با صدام بوووم مانندی شکافته شد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------
لرد
مقصد: لندن- مقابل برج ساعت بیگ بن
هدف: دوئل با اسنیپ

بلاتریکس
مقصد: هر جا لرد بره
هدف: منصرف کردن لرد از دوئل

مورگان
*در جستجوی آب در مرلین گاه، جهت خاموش کردن آتش موهایش *

مورفین و اینیگو
ریاست بر هاگوارتز

بارتی
بیرون اومدن از زیر کاناپه

بقیه
شرکت در کلاس های هاگوارتز به مدیریت جدید مورفین و اینیگو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1387/8/12 10:11:57
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: شنبه 11 آبان 1387 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه بارتی رو صدا زد . بارتی با یک بشکن خودش رو جلوی لرد ظاهر کرد.
لرد سیاه:
ای بوقی! تو نمیدونی تو تالار اسلی نمیشه غیب و ظاهر شد؟؟ زود برو پیاده بیا.

بارتی غرولندی کرد و دوباره بشکنی زد و غیب شد و از کنار آشپزخانه به سرعت به لرد رسوند.

لرد در حالی که دو دستش رو به پشت سر هم میزد ، قدم زنان جلوی بارتی رژه میرفت و با حرکت انگشت هایش به اون میگفت:

_هوم! بارتی کوشولو ...ای وفادار ترین مرگخوار من...الان به جایی رسیدیم که واجبه از خودت شجاعت زیادی نشون بدی. مثل گذشته!

بارتی خیلی خوشحال گفت:
بابایی قرار بمیری ایشالا که من دوباره بیام بهت خدمت کنم زنده ات کنم؟

لردسیاه: نه آی کیوی عزیزم! همین الان اسنیپ ادعای لردی کرد.
تو باید با نفوذی که در جامعه ی الکی خوش جادوگری داری ، همه رو به سمت اسنیپ متوجه کنی که اون رو دست گیر کنن.

بارتی: خب اگه اسنیپ دستگیر بشه چه فایده داره؟ تازه یکی از مرگخوارای وفادارتون هم کم میشه!

لرد سیاه:

نـــــــــــــــــــــــه! اون با این کارش که دیگه وفادار نیست که! تازه اون رو به جای من دستگیر میکنن ، اونوقت میتونم با یه هویت جعلی یه زندگی جدید رو شروع کنم که توش لرد نباشم. فهمیدی؟


در همین لحظه صدای جیغ و ویغ از همه طرف تالار شنیده شد و بلاتریکس در حالی که تو سر و صورت و کل بدنش میزد ، وارد لابی تالار شد:
مای لـــــــــــــــــــــرد! لرد ! لرد تحت تعقیب قرار گرفته!

کل ملت اسلی خودشون رو به بلاتریکس میرسونن و اون رو توجیه میکنن که از وقتی لرد به دنیا هبوط فرموده اند ، تحت تعقیب بوده و این چیز جدید نیست!

بلاتریکس بعد از خوردن آب قندی که که به زور به خوردش داداه بودند ، خیلی متشنج شروع کرد به صحبت:

_هوم...ارباب! مای لرد...چطور تونستین دیوانه ساز های آزکابان رو با یه طلسم خورد و خاکشیر کنین؟

لرد ولدمورت: هوم؟ کی؟ من؟ تکذیب میکنم!))

بلاتریکس: چطور تونستین تک و تنها وارد وزاتخونه بشید و تمام کارمندای آسپ رو بکشین ، بعد هم وزیر جادوگری رو نابود کنین؟

لرد ولدمورت آب گلوی اش را قورت داد و با ترس و لرز گفت:
کی؟ من؟ تکذیب میکنم!

لرد ولدمورت کم کم داشت نگران وضعیت موجود میشد که ناگهان جغدی گرومپز خورد به تیفار! نامه ی عربده زنی از پای اش به زمین افتاد و فریاد زد:

نقل قول:
_هوم! لردولدمورت قلابی! من تام ریدل حقیقی هستم و الان این رو فهمیده ام! من عنوان ام رو میخوام! زود باش پسش بده! من تو رو به یک دوئل دعوت میکنم

قربانت ، سوروس اسنیپ سابق .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1387 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد متفکرانه بر سر کچل خود دست می کشید. مورفین داشت از اونجا رد می شد.


مورفین: اه این اشنیپه. چه مخوف شده. می گم لرد اشم شریالش شیه؟
لرد: هیچی پیام بازرگانی هست. برو بخواب که دیر شده
مورفین: باشه عزت زیاد
لرد: راستی اون آفتابه رو کجا گذاشتی؟ دیشب از درد خوابم نبرد.
مورفین: اگر خواشتی پیشم بیا تا بهت بدمش. البت یک فلزی اش هم تو کابینت حبوبات قایم کردم.


صدای تلپ تلپ قدم های مورفین تا انتهای راهرو شنیده شد و لحظه ای بعد چراغ ها خاموش شد. کله لرد سیاه در میان تاریکی می درخشید.

افکار لرد: این داره ادعای لردیت می کنه. باید بتونم یک سودی این وسط ببرم. یک نقشه اساسی و کنترل شده...


آزکابان


هوووووو شوووووایییییییییش[افکت باد و موج دریا]
قورچ قرچ تق! [صدای خرد شدن استخوان یک دیوانه ساز]
فوووورت! [صدای پخش شدن مغز دیوانه ساز]
موهاهاها [صدای قهقه های اسنیپ]

وزارت سحر و جادو


تاق [افکت کنده شدن در اتاق]
نـــــــــــــــــه...جیــــــــــغ...اه... - سانسور - پوووش [صداهایی جالب از وزیر]
موهاهاها [صدای قهقه های اسنیپ]


تالار اسلی


لرد از جاش بلند می شه به سمت کابینت حبوبات حرکت می کنه. پس از چند دقیقه تالار اسلیترین در هاله ای از سکوت فرو می رود. در تالار با صدایی بلند بر روی لولا چرخید و مردی در ردای سیاه در آستانه در نمایان گشت...

کمی آن طرف تر لرد کارش را تمام کرده و در کمال آرامش زیپش را بالا کشید. در حالی که متفکرانه از مرلینگاه خارج می شد، زمزمه کنان گفت: نقشه ای دارم از برایت من اکنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/8/10 2:33:26
در دست ساخت ...
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1387 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ قهقهه ای می زنه و با خوشحالی میگه: ههه... یه نکته ی جدید یاد گرفتم! چه خفن!

.
.
.
.

اسنیپ پس از ساعت ها خنده و ذوق زده شدگی بالاخره تصمیم می گیره که پیامک PRIVET اش رو بخونه.

نقل قول:
من پرستاری هستم که موقع تولد تو ، به مادرت کمک می کردم تا تو به دنیا بیای .


- اه از این پیامک سرکاری ها!!

اسنیپ پیامک رو می بنده و میره که بخوابه. در همین لحظه ندای آسمانی بر اسنیپ نازل میشه .

ندای آسمانی: ای اسنیپ... بوق بر تو ، تو با این حرکت ارزشیت سوژه رو شهید کردی ! برو پیامکت رو با دقت بخون ، مگرنه خودت رو شهید و -سانسور- می کنم!

اسنیپ منصرف میشه و میره که پیامک رو دوباره بخونه.

نقل قول:
« سوروس عزیزم ،
من پرستاری هستم که موقع تولد تو ، به مادرت کمک می کردم تا تو به دنیا بیای . مادرت مروپ ، تو رو به من سپرد و گفت که یه روز مرد بزرگی میشی . منم چون دیدم بی مادر بزرگ میشی ، تو رو به خونواده اسنیپ سپردم که بچه ای نداشتن . بعد از طرف بیمارستان خیریه ، اومدن گفتن این خانومه بچه ش کو ؟ منم رفتم یه بچه سر راهی رو به جای تو معرفی کردم و اسم تو ، روی اون گذاشته شد .
آره پسر جون ، اسم واقعی تو ، تام ریدل هست و من حالا که دارم می میرم باید قبل از مرگ بهت اعتراف می کردم .
امضا : اییییک ... اااااااااههههههه .... فیشت ( این یعنی من مردم و
نتونستم اسممو بنویسم ) »


- ماآآآآآآآآآآآآآآآآآ... با این حساب من لردم!... یا حد اقل لرد ، لرد نیست!

همون طور که مشخصه اسنیپ در ابتدا به این در میاد ولی با فکر کردن به غذا ، خونه و سایر مزایای لردیت به این حالت تغییر چهره میده.



چند ساعت بعد...

لرد با لبخند ملیحی به اطرافش نگاه می کنه، همه چیز در صلح و صفاست ، ملت اسلی در گوشه ای مشغول تماشای تلویزیونهستند.

صدای تلویزیون: شنوندگان عزیز هم اکنون به گزارشی که به دستمان رسیده گوش فرا می دهیم.

صفحه ی تلویزیون سیاه میشه و پس از مدتی با یک تصویر از ارتفاع بالا پر میشه، یه نقطه ی سیاه مشغول فریاد زدن و ایناست، شدیدا همه جا به هم ریخته و خرابی شدیدی به وجود اومده، در همین لحظه دوربین روی نقطه ی سیاه زوم می کنه و چهره ی اسنیپ مشخص میشه که در حال فریاد زدن جملات زیره:

- من لرد ولدمورت هستم... من خیلی گولاخم... من ته گولاخیتم... ژوهاهاهاه...


لرد:

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1387 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان دکمه ی ارسال را فشرد.

گوشی زاغارت کا جوات مورگان لرزشی شدید کرد که ناشی از عمق احساست پیامک مزبور بود . لرد همچنان به گوشی خیره شده بود و نگاهش را از گوشی به مورگان و از مورگان به گوشی تغییر میداد.

_هوم! پس دودش کو؟ شعله ای ...پرتویی...؟! نمیشه که هویجوری پیامکه بره!

مورگان لبخندی از سر اجباری زد و درحالی که سعی میکرد به لرد نگاه نکند ، گفت:

_گوشی زاغارتیه ارباب! از این انتظارات نباید ازش داشت. میگم یه وام بدین یه نوکیا ان96 بگیرم واسه همیناست دیگه...تازه ماهواره رو هم میگیره!

دلنگ!

_ پیامک رسید ارباب!

لرد سیاه با قیافه ی حیرت زده به گوشی و سپس به مورگان خیره شد.

_خب! تو از کجا فهمیدی؟

مورگان:

----------------------------

کیلومتر ها اونطرف تر! بن بست اسپینر.


سوروس اسنیپ جلوی آینه ی دستشویی قرار گرفته و داره به شدت به موهای خودش روغن گیاهی و حیوانی و ماگلی () میزنه.

سوروس با شونه ی باریکی که در دستش داشت ، فرق وسط رو از فرق سرش باز میکنه و در همون حال غرولندکنان رو به آینه میگه:

_هوم! سوروس ببین چقدر بدبدختی! هر روز و هر روز باید موهاتو بشوری ، شونه کنی ، روغن بزنی... اونوقت تو کتاب ها یه کچل بیاد بشه لرد سیاه!

و به بالای آینه نگاه کرد . یک قاب عکس سیاه سفید (sepia) و تار عنکبوت بسته بالای آینه به دیوار متصل بود. درون قاب مرد مو وزوزی ای قرار گرفته بود که جای زخم عمیقی روی ابرویش به چشم میخورد.سوروس با نگاه به تابلو ادامه داد:

_ هوم! توبیاس مشنگ! آخه تو که موهات ویزویزی بود ، دیگه اصلا بیخیال بودی لااقل! اما من چی هرروز باید این همه گرفتاری بکشم. این لرد رو ببین، فقط یه جلادهنده میزنه و تموم!
تازه اون رو هم بلاترکیس براش میزنه...آخه این چه گرفتاری بود که منو ...

_sms آمده! خفاش شب! بیا sms آمده!

سوروس دستهایش رو خشک کرد و به سمت اتاق نشیمن رفت. گوشی اش رو برداشت.

New Message,* PRIVET NUMBER

سوروس: PRIVET NUMBER؟؟؟؟


-----------
* شماره ی خصوصی. میشه از مخابرات خواست که شماره ات برای طرف نیوفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/8/8 15:46:52
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/8/8 15:56:31
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آبان 1387 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که همه با دستپاچگی تالار را مرتب می کردند ، لرد سیاه که کنار شومینه تالار و روی مبل مورد علاقه خود لمیده بود ، با صدای بیروح دلنشین خود ، ندا سرداد :
- خجالت نمی کشین که دارین مث جن های خونگی حمالی می کنین ؟ اونم واسه چی ... واسه رفتن به هاگوارتز و گرفتن چار تا امتیاز فکسنی ؟

همه به یکدیگر زل زدند . بلاتریکس با تردید به اسلیترینی ها نگاهی انداخت و دوباره به سمت لرد چرخید :
- سرورم خوب چه میشه کرد . اسنیپ توی کتاب بعد از من عزیزترین مرگخوارتون بوده !!!

نارسیسا :
- با این حرفت کاملا مخالفم بلا ! اگه راست میگی بیا تو بحثای هری پاتری تا بهت ثابت کنم لوسیوس من بهترین مرگخوار لرد سیاه بوده !

بلیز از دورترین قسمت تالار فریاد کشید :
- اوهوووووووووووووووووووووووی ! کی میره تو غار ( ببخشید ) کی میره این روزا کتابو بخونه ؟ من اینجا دست راست اربابم ، من خیلی گولاخم ، من معاونشم ، نصف اختیارات خانه ریدل دست منه ! من بهترینم ...

سایر اسلیترینی ها شروع به همهمه و اثبات برتری خودشان کردند تا فریاد لرد همه را سر جای خود نشانید :
- حالا هر کی هر چی هست بمونه واسه وقتی که می خوام رداهامو بدم یکیتون بشوره یا وقتی حساب لباسایی که از فروشگاه دنیس خریدم ، می خوام تصفیه کنم بهتریناتونو مشخص می کنم ! حالا علی الحساب یه راه حل توپس واستون دارم .

- بفرمایین سرورم ( میشه حدس زد گوینده کیه دیگه ! مگه نه ؟ )

- بسیار خوب بلا ، بهتون افتخار میدم و میگم . هی مورگان ، اون تلفن همراهتو ( فارسی را پاس بداریم حتی در ممالک بیگانه ) بده من ! خوبه . حالا بگو طرز کارش چطوریه ؟ من حتی یه نیم رگ ماگلی هم تو تنم نیست و علاقه ای به این جور چیزا ندارم . اصلا خودت بیا اینی که میگم براش بفرست .

مورگان که می دانست وقتی لرد شروع به فرستادن پیغام می کند به اندازه سخنرانی های هیتلر مطلب می نویسد با ترس و لرز گفت :
- ارباب اگه بخواین میرم جغد عقابی مالفوی ها رو براتون میارم پیغامتونو فرز و سریع می رسونه ، جادوگرانی هم هست و رول پلیینگ رو به هم نمی زنه !

لرد سیاه با چهره ای خونسرد کروشیویی حواله اش کرد :
- ننگ بر تو مورگان ! برای اربابت خسیسی می کنی ؟ من میخوام sms بفرستی چون اونی که قراره از طرفش پیغام بفرستی یه ماگله . ماگلا که پست جغدی ندارن ! حالا بنویس :

« سوروس عزیزم ،
من پرستاری هستم که موقع تولد تو ، به مادرت کمک می کردم تا تو به دنیا بیای . مادرت مروپ ، تو رو به من سپرد و گفت که یه روز مرد بزرگی میشی . منم چون دیدم بی مادر بزرگ میشی ، تو رو به خونواده اسنیپ سپردم که بچه ای نداشتن . بعد از طرف بیمارستان خیریه ، اومدن گفتن این خانومه بچه ش کو ؟ منم رفتم یه بچه سر راهی رو به جای تو معرفی کردم و اسم تو ، روی اون گذاشته شد .
آره پسر جون ، اسم واقعی تو ، تام ریدل هست و من حالا که دارم می میرم باید قبل از مرگ بهت اعتراف می کردم .
امضا : اییییک ... اااااااااههههههه .... فیشت ( این یعنی من مردم و نتونستم اسممو بنویسم ) »

حالا بفرستش بینیم !

و مورگان ، دکمه ارسال را فشرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/7 21:56:15
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/7 22:01:08
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/7 22:07:03