شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ - آرام
1) از ده کلمه ای که تعیین شده حداقل 7 تا باید در داستان به کار بره!
2) کلماتی که تعیین شدن رو لطفا در نوشته تون رنگی کنید....میتونید هم نکنید اما این به ما کمک می کنه که راحت تر پستتون رو بخونیم و تایید کنیم...
3)میتونید از یه کلمه به شکلهای مختلفش استفاده کنید...مثلا: حرکت: (حرکتی - حرکت کردم - پر حرکت) یا دلم می خواست: (دلت می خواست- دلش خواسته بود)
4) اینجا محلی برای ورود به ایفای نقشه...پست های زیبای شما اینجا خونده می شن و اگه تایید شدید( که زیر پستتون با رنگ سبز نوشته میشه) میرید به مرحله بعد....یعنی کارگاه نمایشنامه نویسی!
5) اعضای ایفای نقش هم می تونن اینجا پست بزنن...اینجا یه تاپیک آزاد برای همه ست...برای پستهای ایفای نقشی ها هم جا داره!
6) لطفا از نوشتن پست غیر اخلاقی یا دارای توهین پرهیز کنید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
بازهم پرواز تا کی باید هری جینی را محک بزند.... اوغرق درتماشای صورت زیبای جینی است.اسنیچ طلایی محکم به سر هری خوردوجینی سر خورد... آسمان آبی دربرابر چشمان هری می چرخیدکه ناگهان درمقابل خود جینی رادید که با شیفتگی به او نگاه می کرد.هری تابه خودامد با عجله به سرووضعش رسیدوگلویش را صاف نمود. پایان
سلام..!
خوب بود نسبتا...! اما خیلی خوب میشه یه بار دیگه هم بنویسی! یه کم...کم بود، واسه همین ترجیح می دم یه بارم بنویسی که راحت تایید بشه! فعلا تایید نشد...
فکر می کرد نه به صدای فریاد دوستانش که او را تشویق میکردند.
این آخرین مسابقه ی او بود و دوران طلایی اش رو به پایان بود
تصمیمش را گرفت و از زمین مسابقه خارج شد. دیگر نیازی به محک
زدن قدرتش نداشت پس با عجلهبه سمت آسمانزیبا به پرواز در آمد
دور ودورتر شد تا در آبی بی کران آن گم شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/3 23:56:02 ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/3 23:59:16 ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/4 0:01:22 ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/4 0:02:26
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
ماه، رنگ پریده تر از همیشه مانند صورت یک آدم برفی درآسمان زیبای شب خود نمایی میکرد، جیمز با لبخندی پیروزمندانه با یک دست اسنیچ طلایی را در مشتش می فشرد و دست دیگرش را روی شانه لیلی انداخته بود و هر دو از ورای افق دریاچه و درختان سر به فلک کشیده به ماه می نگریستند...
اسنیپ با عجله چند درخت دیگر را پشت سر گذاشت و به محض دیدن نور ضعیف ماه که از لا به لای درختان قابل تشخیص بود، سرعتش را کم کرد و جارویش را به نزدیک ترین درخت تکیه داد، سپس با احتیاط به طرف آنها رفت...
صدای شکستن تکه چوب های خشک شده و قدم هایی که به آنها نزدیک میشد سکوت شب را شکست و باعث شد جیمز یک لحظه مشتش را شل کند و اسنیچ با سرعت از دستش فرار کند، جیمز ناباورانه به مشت خالیش نگاه کرد، سپس دستش را از روی شانه لیلی برداشت و به عقب نگاه کرد ...
اکنون اسنیچ روی سطح آبی تیره دریاچه پرواز میکرد و آزادانه و با خوشحالی شروع به بازی کرد، مانند سنگی که از راه دوری پرتاب شده باشد چند بار بالا و پایین پرید، اسنیپ نفسش را حبس کرد و ایستاد، لیلی به او نگاه میکرد، با همان چشمان سبز و زیبای آشنا، جیمز هیچ حرکتی نکرد اما لیلی با قدم هایی آرام گویی روی ابرها راه میرفت به طرف اسنیپ حرکت کرد....
لیلی مانند فرشته ای در برابر اسنیپ که اکنون رنگ چهره ی شکسته اش با رنگ ماه رقابت میکرد، ایستاد، آنها به هم خیره شده بودند، در یک لحظه بدون هیچ تردیدی اسنیپ گفت " منو میبخشی؟ میتونی منو ببخشی؟؟" لیلی برخلاف انتظار اسنیپ لبخند شیرینی زد و ناگهان یک قدم دیگر به جلو برداشت و دست گرم و مهربانش را روی صورت سرد و ناامید اسنیپ گذاشت و با صدایی زمزمه مانند گفت....
" سو ...انقدر ناراحت نباش ...میدونم تقصیر تو نبود، نمیتونستی جلوی اون اتفاقو بگیری...هیچ کس نمیتونست....میدونم از هری مواظبت خواهی کرد....دوست خوبم.......سوروس ... تو دوست خوبی برای من بودی و همیشه خواهی بود ....ناراحت نباش...حالا برو استراحت کن...فردا میبینمت ...
پشت سر آنها اسنیچ به طرف جیمز برگشته بود و دائم دور سرش میچرخید و به این طرف و آن طرف میجهید گویی میخواست او را محک بزند و سرعت خود را به رخ او بکشد، اما جیمز برخلاف همیشه اسنیچ را اصلا نمیدید، نگاهش روی چند قدم آن طرفتر قفل شده بود....
لیلی برگشت و اسنیپ را که سر جایش خشک شده بود تنها گذاشت...در لحظه ای که لیلی دست جیمز را میگرفت یک بار دیگر لبخندی کودکانه و معصوم به اسنیپ زد و در همان لحظه نور ماه کم شد ...اسنیپ به ماه کم نور که تا چند لحظه پیش همه جا را روشن کرده بود و اکنون رو به زوال میرفت نگریست و در همان لحظه همه جا را تاریکی فرا گرفت...
اسنیپ چشم هایش را باز کرد و در حالی که عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود از رختخواب پایین رفت، با بدنی سرد و پاهایی سست خود را به پنجره رساند، ماه در وسط آسمان بود، چشمهایش را بست و با قلبی دردمند زیر لب گفت "درسته....فردا .....فردا میبینمت ...."
سلام...!!
چه قشنگ بود...!!
فقط یه کم زیاد بود.....اینجا بازی با کلماته، حداکثر مقدار نوشتن دیگه یکی دو پاراگرافه.... تایید میشه...اما یه وقت اگه دوباره اینجا سر زدی اگه کمتر بنویسی بهتر میشه!
مرسی!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراهام پریچارد در 1387/8/30 2:51:10 ویرایش شده توسط گراهام پریچارد در 1387/8/30 2:52:38 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/1 12:24:20
هری ودوستش پرواز می کردند.پرواز هری زیبا بود.ناگهان اسنیچ طلایی با عجله دور جاروی هری دورزدودوست هری داشت از جارو می افتادکه هری ردای آبی اورامحکم گرفت واورا از مرگی حتمی نجات داد....
سلام...
به نظرت کم نبود...؟ اگه یه کم بیشتر از این بنویسی، راحت تر می تونم تایید کنم. به نظرم اومد خوب مینویسی....ولی واسه قانع کردنم دفعه بعد بازم هرچقدر می تونی خوبتر بنویس!! فعلا تایید نشده...
خورشید فروزان ، بی مهابا نور درخشان و طلایی رنگش را بر زمین دوست داشتنی کوئیدیچ می تاباند. آسمان آبی نیز بدون هیچ ابر و مهی ، زمینه مناسبی را برای یک بازی کوئیدیچ تمام عیار آماده می کرد.
دو تیم مقابل یکدیگر ایستاده بودند و همدیگر را محک می زدند ... سوت بازی توسط داور نواخته شد و دو تیم در آسمان پرواز کرده و اوج گرفتند.
چوچانگ ، جست و جو گر تیم راونکلاو ، بالاتر از همه در اوج ایستاده بود و با چشمان تیزبینش اطراف را جست و جو میکرد که ناگهان اسنیچ طلایی را در حالیکه سر در گم این طرف و آن طرف می رفت مشاهده کرد.
با عجله ، تلنگری به جارویش زد و به طرف اسنیچ حرکت کرد ... صدای تشویق تماشاگران دیوانه کننده بود. یک نظر ، آلبوس دامبلدور را در قسمت تماشاگران ویژه دید که لبخندی بر لب داشت و چندی بعد ... اسنیچ طلایی رنگ ، همچون مرغ زرینی در دستانش برای آزادی خود تقلا می کرد.
فقط پرواز را دوست نداشت ، مانور در آسمان آبی و طبیعت زیبا خوشحالش میکرد. بادی که در موهایش میپیچید و دستانش که آنقدر محکم به دور جارو حلقه شده بود که تمام انگشتانش سفید بود.
اسنیچ طلایی با عجله تمام از او میگریخت و او با دلی که میخندید و چشمانی که آسمان را میکاوید به دنبالش می رفت ... سلام
آسمان آبي را دوست داشت و مي خواست همانند اسنيچطلايي پرواز كند و دور تا دور آسمان را بچرخد آسمان خيلي زيبا و زيباتر شده بود ولي ناگهان يك چيز نرمي از پايش سر خورد جيغ بلندي كشيد موجود چندش آوري به نام سوسك واي خدا با عجله جارو را بر داشت و محكم بر سر سوسك بيچاره كوبيد و به فكر اين بودش كه كلمات تمام شد.