مرد مسنی بر درختی نزدیک به دریاچه آرام تکیه زده بود . تفکراتش به عمق دریاچه و به بلندای قله کوهی بود که بدان نگاه میکرد . در میان دیگران بود ولی جدا از آنها ...
آهی کشید و به دور دست ها خیره شد . آنگاه لب گشود و برای پسری مو مشکی که کنار ایستاده بود ، شروع به صحبت کرد :
_ : هری ، چیزی که من میخوام به تو آموزش بده نحوه در دست گرفتن قدرت نیست . قدرت فانیه و هیچگاه باقی نخواهد موند . تو باید این رو یاد بگیری که جاودانه ترین نیرو عشقه . عشق و دوستی رو به هیچ قیمتی نباید فروخت . اگر فروشی در کار باشه ، باید از قدرت به خاطر دوستی ها ، رفاقت ها و علایقت بگذری .
پسرک با دقت به او نگاه میکرد ، او لبخندی زد و به آرامی ادامه داد : من از آینده محفل میترسم . میترسم روزی برسه که به خاطر قدرت ریاست محفل از هم بپاشه و فراموش نکن اگر کسی با جدال به قدرت رسید ، حاکم حقیقی نیست .
نگاهش به عمق دریاچه مات شد و صحبتش را اینگونه به اتمام رساند : یا بهتره بگم ... محفلی ِ حقیقی نیست !
کیلومتر ها آن طرف تر طبعا قزوین !
_ : عملَه دستَه دستَه ... سَرَ کوهی نشستن ...

این صدای ویلی بود که در حال ساخت و ساز احساس خوش صدایی بهش دست داده و زده بود زیر آواز . همین لحظه جسمی محکم بر فرق سرش میشینه : ببر صداتو ویلی !
با دقت به اون جسم نگاه میکنه و وقتی میفهمه یک عدد آجر بوده متوجه میشه در این قسمت از پست باس پس بیفته ... پس ، میفته !
آسپ با خشانت به پیوز که این حرکت رو کرده بود نگاه میکنه : شرم بر تو ! یک سفید ِ اصیل نباید به سفید دیگه ای آسیب برسونه ، مگه اصول اولیه رو یادت رفته !؟ فردام برو بر علیه ما با لرد متحد شو دیگه !
پیوز : فکر خوبیه !

دوشومبف ... پوف ... شپلخ !
افکت مورد ضرب شتم قرار گرفتن پیوز ( کوته نظر نباشید ، ذهنتون رو بسط بدید ، روح هم میتونه مورد ضرب و شتم قرار بگیره علی الخصوص وقتی ضارب آسپ باشه ! )
آسپ : خب ... بقیه شروع کنید ... هرمی اون آجرو بنداز اینور ... نه اونور نه ... اینور ... آآآآآآآخ ...
دنگ !
نشونه گیری هرمی هیچوقت خوب نبوده ، اجر بر فرق سر آسپ فرود اومد !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

