-واااای مارکوس این ایدت عالی بود.خوشم اومد.یادم باشه یه درجه خوبی بهت بدم!

مارکوس که جو گرفته بودتش با خوشحالی با دست به پشت لرد زد و گفت:
-آره تام خیلی خوب بود!
و اینجا بود که لرد نشون داد با کسی شوخی فیزیکی نداره.چوب دستیش رو کشید و مارکوس لحظه بعد چسبیده بود سقف و خون از تمام بدنش بیرون میزد.
-قربان اشتباه کردم.قربان منو ببخشید.جو گیر شدم.بچگی کردم.
-میارمت پایین ولی حواست باشه.دفعه بعد خوراک مار عزیزم میشی!
و مار با اشتهای زیاد هیس هیسی کرد که مارکوس تا زنده بود هیچوقت اون صدا رو یادش نرفت.
-----------------
سه اسلیترینی قرار گذاشتن که با سرعت در هزارتو جستجو کنن و با سرعت در این هزارتوی وحشتناک که صدای جیغ زن همیشه درونش بود میدویدن.آنی مونی از ترس در حال بندری زدن بود که بارتی دیدتش و خب لحظه ای فک کرد آنی مونی واقعا داره میرقصه!لباسش رو در اورد و دست در دست انی مونی شروع به بندری زدن کرد.هلیکوپتری رقصید و تکنو زد و هندی رقصید و خلاصه همه نوع رقصیدن رو انجام داد تا بالاخره بی خیال شد و به راهش ادامه داد.

و اینجا مورگانا بود که از به این فکر میکرد اینجا دیگه چه سرزمینیه؟یعنی همه مث بارتی بودن؟و هزاران علامت سوال دیگه که تو فکرش شکل گرفت.
ناگهان اژدهایی 89 سر جلوی اینها پرید.این اژدهای 89 سر گفت:
-من یه سوال میپرسم.اگر جواب درست دادید میتونید از اینجا رد بشید.
-
-به نظرتون لوگاریتم 89 ضربدر انتگرالش به علاوه ی چندین ملکول آب و محل جغرافیایی آفریقا که تو تصاعد حسابی جمله بیست و چهارم هست و جمله اولشم مجموع 8 تا لوگارتیم هست و اونم ... .
-
و بالاخره بعد از یک ساعت طرح سوال تموم شد.هیولا با خوشحالی به اون سه نگاه کرد و بهشون اشاره کرد که شروع به حل کردن بکنن.
-آنی لوگارتیم چی بود؟
-فک کنم لوگارتیم اسم دیگه ضربه که از زبون آلمانی گرفته شده!
-----------------
لرد و مارکوس بر روی زمین افتاده بودن و به شدت می خندیدن.دیگه توانایی کنترل خودشون رو نداشتن و صورتشون قرمز شده و دلشون رو گرفته بودن.
-بهتره بریم دیگه.الان اینا خودشون رو به کشتن میدن.
-----------------
ساعت ها گذشته بود و هیولا و بارتی و آنی خوابشون برده بود که مورگانا فریاد زنان اونها رو از خواب بیدار کرد:
-یافتم یافتم..جوابش میشه 507.5678 !
ملت:
-یعنی تو واقعا اونو حساب کردی؟عجب حوصله ای داریا..باشه بیایید رد شید.من فک نمیکردم هیچکی این سوال منو حل کنه.اه بعد از مدت ها آدمیزاد اومد اونم فرار کرد از دستم!
و با دلخوری دور شد.آنی و بارتی که هنوز با چشمان بیرون زده به مورگانا خیره شده بودن به راهشون ادامه دادن.
-ببینم اون مارکوس نیست؟
-هممم نه باب.مارکوس که اینقد قد بلند نیست.اینقدام چاق نیست باب.اممم چرا فک میکنم خودشه!
و بدو بدو به مارکوس نزدیک شدن.وقتی نزدیک مارکوس شدن،اون نتونست خودش رو نگه داره و به شدت به خنده افتاد.در کنار او لرد بود که از شدت خنده نمیتونس حرفی بزنه.
مورگانا از عصبانیت منفجر شد.بارتی و آنی هم تا مدت ها نفهمیدن دلیل این خنده ها چی بود!
پایان!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




)





