جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  19 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  114 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  180 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  297 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  284 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  359 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1388 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس و مالی و البوس به بیشترین سرعت خودشون رو به جیمز و تد میرسونن و چهارچنگولی اونا رو به زمین میخکوب میکنن!البوس فریاد میزنه:یکی بره هری رو بگیره دیگه.اون از امین آباد فرار کرده!
هری مک رو که داشت دوان دوان به مستش میومد با یه دست نگه میداره و میگه:اوهو...آلبوس چقدر از دنیا عقبی!برو پست قبلی رو بخون.من شفا پیدا کردم!

جیمز که به شدت توسط ریموس به زمین میخکوب شده با کله میره تو صورت ریموس و بعد از به فنا رفتن اون سر پا وایمیسه و با صدای دو رگه ای میگه:کسی به من دست بزنه جدشو میارم جلوی چشماش!
همه ساکت میشن و به جیمز تگاه میکنن.تد با شک میگه:اعوووو؟
جیمز در جواب با عصبانیت میگه:عوووووووووووو عووووو عو!
و تد سریعا خودش رو پشت سر باباش مخفی میکنه!

البوس دستش رو به سمت جیمز دراز میکنه و میگه:پسرم بیا بریم اونجا میخوام بهت یویو بدم.
جیمز دست آلبوس رو پس میزنه و میگه:من خودم کلی یویو دارم.اگه مردی تو بیا اونجا من میخوام بهت یویو بدم!!
ریموس که در گرگینه بودن جزو پیشکسوت های این رشته است به جیمز نزدیک میشه و میگه:بیا جیمزی.میخوام چندتا گاز جدید بهت یاد بدم!

دامبلدور به دیدن چشمک ریموس سر جاش میمونه و منتظر میشه.ریموس جیمز رو راضی میکنه و اون رو به طرف آشپزخونه میبره.
دقایقی بعد:
آشپزخونه کاملا تاریکه و فقط شمع کند سوزی بالای سر جیمز روشنه.جیمز پشت میز به صندلی بسته شده و به صندلی خالی روبه روش نگاه میکنه.

دامبلدور دستی به صورت بی ریشش میکشه و میگه:مطمئنی این روش جواب میده ریموس؟
ریموس با اعتماد به نفس میگه:آره این اخرین متد درمان گرگینه شدنه.باهاش میشه تازه گرگینه ها رو درمان کرد.برخلاف انتظار درمان به وسیله جادو یا معجون نیست.بیمار باید روانکاوی بشه!

و بعد بدون توجه به نگاه های گرد شده محفلیون وارد اشپزخونه میشه و روی صندلی میشینه.
جیمز:من میخوام نهنگ هامو ببینم.
ریموس مشتش رو درهم گره میکنه و میگه:متاسفم جیمز.نهنگی وجود نداره.اینا همه ساخته ذهن توئه.
جیمز پوزخندی میزنه و میگه:تو که خبر نداری حرف نزن.نهنگ ها پونصد ساله با منن.
ریموس به جلو خم میشه و با صدای ارومی میگه:نه جیمز حرف منو باور کن.نه نهنگی وجود داره و نه یویویی.یعنی هیچ وقت وجود نداشته.اینا همه اش زایده گرگ درونه توئه!
جیمز فریاد میزنه:میگم من قبل از آلوده شدنم اینا رو داشتم.اگه باور نمیکنی بهت نشون میدم!
ولی وقت به جیبش نگاه میکنه اثری از یویو نمیبینه!
جیمز با عصبانیت میگه:یویوی من کجاس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین لحظات قبل از طلوع خورشید،تاریک ترین موقع شب است.اما سرانجام این روشنایی است که پیروز میشود.
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1388 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس

جینی در حالی که چوب دستی به دست دنبال ریموس می دوید و هی داد می زد حالا واسه ما شدی گرگینه دوست ؟ ای بگم چی بشی ریموس ، اون از شوهرم که بردنش امین اباد اون هم از لی لی که دپرس شده اونم از عزیز دردونه جیغولم که پسر تو کارشو ساخت اونم که از البوس سوروس ....

ریموس : چی ؟ پسر من کارشو ساخت ؟
جینی : بله دیگه ، ورداشتی اون همه معجون رو با خودت بردی یه ذره هم برای تدی نذاشتی ؟ شبش هم تدی جیمز رو گاز گرفت

ریموس : ولی اخه چطور ؟
مک کل داستان رو مثل شعری غم انگیز برای ریموس تعریف کرد .

امین اباد

هری
جیمز : بابا بیا بریم خونه باهات کار داریم
هری :

پرستار اومد تا تدی و جیمز رو از کنار هری ببرد ولی جیمز می گفت : ما باید برگردیم خونه خانوم ، پدرمو بدین بریم !

پرستار به قیافه مظلوم جیمز نگاه کرد و گفت : پسرم بابات مریضه باید خوب شه بعد بیاید ببریدش .

ناگهان چند اتفاق با هم افتاد .

صدای جیغ های جیمز و زوزه های تدی با هم مخلوط شد وصداهای خفنی تولید شد و باعث شد کل امین اباد با خاک یک سان شه !

هری از خاک خود را بیرون کشید و گفت : دهه حالا من هیچی نمی گم شما چرا از شورش در می اید ؟

ضربه که تیر اهن هیجده به سر هری زده باعث شده بود او دوباره به شکل اولش برگردد .

هری دونه دونه مشنگ هارو از زیر خاک بیرون می کشید و جیمز با یویوش بر سر انها می کوبید تا فراموشی بگیرند !

هری اخرین نفر رو در اورد و جیمز ضربه اخر رو زد .
هری : اماده شید می ریم محفل .

محفل ققنوس

خانوم بلک فریاد زد :

دوتا توله گرگینه زشت همراه با یک اسکل شفا یافته وارد شدن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1388/1/22 19:05:43
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1388 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مك:

جيني:

مك: هعـــــي!! فــيــــن!!

جيني: اي دردت بخوره تو سر هري!! تو هم واسه ي جيمز ناراحتي؟ دلت واسه ي غريبي بچه ام سوخته؟ انگار همين ديروز بود كه براش يويو خريدم؛ انگار همين ديروز بود كه هري نقشه ي غارتگر رو بهش داد؛ انگار همين ديروز بود كه اولين بار صندلي مرلينگاه عمه موريل رو منفجر كرد؛ قربونش برم سر داداش فرد ام رفته بود!!

مك لحظه ايي سرش رو از توي كتابي بيرون آورد و با تعجب به جيني چشم دوخت كه داشت جملات پرت و پلايي درمورد جيمز ميگفت و او متوجه منظورش نميشد.

مك: جيني عزيز، مگه جيمز مرده؟

جيني با خشم نگاهي به مك كرد و گفت:

- پس اينهمه مدت كدو حلوايي لقد ميكردم؟ مگه نميدوني ديشب تد گازش گرفته؟ خود تو واسه ي چي گريه ميكردي؟

گونه هاي خاكستري مك سرخ ميشن و درحالي كه كتاب اشعار عجيب رو بهش نشون ميده ميگه:

- به خاطر اين!
درضمن من نميدونستم؛ آخه ديشب رفته بودم توي اتاق كج منقار! آخه پنجره ي اتاقش نماي خوبي داره و ميشه ماه رو كامل ديد؛

و با صداي آرومي ميگه:

- چند خط هم نوشتم و ... ولي صبر كن ببينم؛ گفتي تد جيمز رو گاز گرفته؟ مگه گرگ خفه كن گريمولد تموم شده؟ چرا تد رو خفه نكردين؟

جيني از بين دندانهاي به هم سابيده اش گفت:

- هري انداخته بودشون توي انباري حياط خلوت! و با حرص يكي زد پس كله ي پسر رون!


آشپزخانه ي گريمالد

آلبوس درحالي كه چانه اش را به خيال اينكه ريش هست، مدام دست ميكشيد، بالاي پاتيل خالي گرگ خفه كن ايستاده بود و با تفكر درونش را نگاه ميكرد.

مالي با ملاقه اش معجون جديد را كه بر بالاي آتش شومينه، در حال قل زدن بود، هم ميزد.

چارلي درحالي كه روي كاناپه لم داده بود و روي دماغ و چند جاي بازويش چسب خورده بود، در حال خواندن كتاب اژدهاي نفس ، بي توجه كژدم كوچكش را نوازش ميكرد!

مك كنار جيني نشسته بود و بيقرار و ناراحت، به جيمز كه از ميان دندانهاي تيزش جيغ ها خفه ايي ميكشيد، زل زده بود و دلش براي تد كه با نارحتي به قلاده ي دور گردنش پنجه ميكشيد مي سوخت...

آه!

اين سان كه در بند اهانت اسيري،

پرتوي از ماه هم،

نميتواند دنياي اطرافت را روشن كند...


جيني قسمتي از موهاي قرمزش را از روي چشمانش كنار زد و دستمال كاغذي مچاله شده اش را بر روي كوه دستمال هاي كثيفي كه كنارش بود، انداخت!

مالي ملاقه اش را برداشت و درحالي كه مقداري از آن را جهت تاييد به دامبلدور نشان ميداد ناگهان با صداي فرياد تو دماغي خانم بلك از جايش پريد و توي پاتيل خالي گرگ خفه كن افتاد!

ريموس درحالي كه ردايش پشت سرش تاب ميخورد، با رنگ و رويي پريده وارد آشپزخانه شد.

- ببخشيد آلبوس! به محض تموم شدن بيماريم حركت كردم! و پشت ميز نشست و براي خودش نوشيدني آتشين ريخت.

آلبوس درحالي كه با مهرباني به مالي لبخند زده بود، كمك اش كرد تا از درون پاتيل بيرون آمد. در همين حال رو به ريموس كرد و گفت:

- پس معجون رو تو برده بودي؟ حدس ميزدم باز هم حس گرگ دوستي ات گل كرده باشه!! برديش متروپليس! و اشك در چشمان آبيش جمع شد.

مالي با عصبانيت دستش را از دست آلبوس بيرون كشيد و با چوب جادويش لباسش را از بقاياي معغجوني كه ته ديگ چسبيده بود تميز كرد.

- معجون آماده است آلبوس؛ جيني! ميشه جيمز رو بياري؟

جيني: جيمز؟ بيا اينجا پسرم! جيمز؟ جـــيــــمـــز

نگاه همه ي محفلي ها به سمت جايي كه جيمز تا چند لحظه ي پيش آنجا بود جلب شد؛ نخ كنده ي شده ي يويوي جيمز، كنار تكه ي از لباسش آنجا بود و اثري هم از تد نبود!!

صداي فرياد مجدد خانم بلك شنيده مي شد!!

امين آباد

هري درحالي كه همچنان اينجوري به دوربين زل زده، لحظه ايي احساس سوزشي عميق در شانه اش مي كند؛ رويش را برميگرداند و از كنار دوربين كنار مي رود. دو چهره ي خشمگين، درحالي كه تكه اي از رداي هري به پنجه شان گير كرده، به دوربين نگاه ميكنند:

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1388 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
یویوی صورتی.. بنفش.. سیاه!..یک نهنگ خشمگین.. دو نهنگ.. سه نهنگ.. چهار کوسه ی درنده.. پنج کوسه ی درنده.. گاز اول.. گاز بیستم..! صبر کن ببینم.. نهنگا کجان!؟ یویوم کو؟!

جیمز اینگونه فکر کرد و اینگونه به زبان آورد: عوو ععووهوو!

کمی اونورتر هم دامبلدور و مالی و چارلی و جینی در حال گفتگو بودن. خانم بلک هم توی تابلوش سعی داشت مغزشو از راه دماغش بکشه بیرون!

جینی: ای وای خاک بر سرم.. مامان.. بچه م از دستم رفت ..اون از باباشون که رفت امین آباد اونم از آلسو اینم از جیمز.. لیلی هم که افسرده شده.. ای مرلین فییــن!

دامبلدور: ببینین.. من درباره ی این مرض واگیردار گرگینه شدن محفلی ها خیلی نگرانم.. اول که ریموس، بعد بیل، بعدش تد.. الانم که جیمز.. پس فردا هم ویکتوریا....

مالی در حالی که ملاقه ی مخوفش رو جلوی دماغ دامبلدور تکون می ده کمابیش با فریاد میگه:

بد نبود یه چندتا پست این ور و اونور رو می خوندی آلبوس.. طرف الان یکی دیگه است.. بیچاره ویکی!

دامبلدور: کاش این مرض بره تام رو بگیره.. هرچی می کشیم از دست اونه!

چارلی و جغد پشت پنجره هر دو به سمت هم می دون: "صبر کنید جغد بیل رسید!"... "پشــق!.. دوووم!"؛ و هر دو به پنجره ی بسته اصابت می کنن!

خانم بلک که هم اکنون از یک روزنه در بینی بهره مند بود و صداش کمی تو دماغی شده بود با استفاده از لفظ بی صاحاب و یک فحش رکیک به کارش ادامه داد!

امین آباد

هری به این شکل به دوربین زل زده!

آشپزخونه ی گریمولد

مک داره سعی می کنه برای خودش یه نیمرو درست کنه اما هر بار وقتی از نوشتن اشعار جدیدش که ناگهان سرازیر شدن، فارغ میشه ماهیتابه رو با اونسکو از مواد زغال مانند داخل اون پاک می کنه!

روی میز .. البته نه روی میز بلکه دور میز ریموس، بیل و ویلهمنا در کنار گروه قبلی نشستن. چارلی دماغشو چسب زده!

- نظر من اینه که حداقل برای اینکه داستان کمی جلو بره و به ارزشی بودن متهم نشیم حداقل یک نفر رو بفرستیم معجون گرگ خفه کن بپزه..

- معجون رو که نمی پزن.. مخلوط می کنن!

- فکر می کنید اگه معجون رو سرخ کنن چه جوری میشه؟!

- فکر نمی کنم بدتر از نیمروی مک در بیاد!

صدایی از اندرونی به گوش می رسه:
- بیا بیرون دیگه {!}..!
- یکی برای کوسه های من غذا بیاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1388 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی بعد - اندرونی گریمالد

عله و نله و آلبوس و جینی و مالی و مک و خلاصه هر کی اون اطراف بود دور هیکل نحیف غرق در خون جیمز حلقه زده و در گوشه ای از اتاق تدی رو با قلاده به کمد بسته بودند!

جینی در حالی که جای زخم پسرش رو با ناراحتی روغن کاری میکرد ( کپی رایت بای شاهزاده دورگه - فلور!) ، با صدای تودماغی گفت:

- فــــــــــیــــــــــــــن، یعنی دوباره فــــــــــیــــــــــــــن مثل قبل میشه فــــــــــیــــــــــــــن؟

هری دستش رو به نشونه ی همدردی روی شونه ی زنش گذاشت و گفت:

- پدر سوخته عجب گازی هم گرفته، نچ... عمرا مثل اولش بشه. دیگه باس تمرین کنه با دست چپ بنویسه.
- ... دستش تو سرش بخوره! آدم بمیره گیر شوهر خنگ نیفته.
- ها؟
- این جای گاز تدیه، خنگول! تدی، پسر ریموس، اونم مثل باباش یه گرگینه است، دیشبم ماه کامل بود و ....

هری برگشت و به تدی که مشغول لیسیدن لکه های خون خشک شده از دور لب و لوچه اش بود، نگاه کرد؛ طوری که انگار تا حالا او را ندیده بود. کم کم همه چیز براش روشن شد.

- یکی هم به این بچه برسه، خون دماغ شده طفلی!

ملت:

دامبلدور: شماره امین آباد چند بود؟!

چندین دقیقه اونور تر - همچنان اندرونی گریمالد

تدی گوشه ی اتاق چمباتمه زده و خوابش برده بود، مک در وصف این شرایط شعر میگفت، چارلی به بیل جغد میزد تا از تجربیاتش در شرایط مشابه استفاده کنه، مالی داشت جیمز رو باند پیچی میکرد و جینی هم مامورای امین آبادو تا دم در بدرقه می نمود

- فکر میکنم بس باشه دیگه مالی، الان یه مومیایی کامله!

دامبلدور اینو گفت و بعد درست رو در روی جیمز که قادر به تکون خوردن نبود، نشست:

- میدونی که هر احساسی داری میتونی بهم بگی، جیمز!

جیمز فقط نگاه میکرد و هیچی نمی گفت.

- من میتونم کمکت کنم جیمز، همونطوری که به تدی کمک کردم، همونطور که به پدرش کم کردم.

سکوت!

- بهر حال هر وقت خواستی حرف بزنی من سراپا گوشم!

سکوت!

مک به جای جیمز جواب داد:

- فکر کنم اگه یه تیکه بانداژ جلو دهنشو شل کنین، بتونه حرف بزنه.. یا حداقل زوزه بکشه!

آلبوس با احتیاط به حرف مک گوش کرد. هنوز کامل بانداژ رو باز نکرده بود که...

- جوعوعوعوعوعوعوغ! ... همه ش زیر سر اوعوعوعوعونه!

و برای اینکه بگه منظورش کیه، لازم نبود به شخص خاصی اشاره کنه... همه ی نگاه ها به طرف توله گرگ ریموس برگشت.

- گرگ توی آستینم پرورش دادم! از اولم به هری گفتم بذار پیش مادر بزرگ خل و چلش بمونه.
- مامان اوعوعوعوعوعون گرگ نیست، ماره!
- خفه شو بچه! روی حرف بزرگترت حرف نزن. میگین باهاش چیکار کنیم؟

چارلی زیرلب، طوری که جیمز نشنوه زمزمه کرد:

- میگین با این "دو تا" چیکار کنیم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1388/1/21 2:51:08
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1388/1/21 2:55:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1388 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
حیاط خلوت خانه گریمولد
هری پاتر با یک دستش گوش تد و با دست دیگر گوش جیمز را گرفته بود و آن دو را به سمت حیاط خلوت خانه گریمولد میبرد.
- آخه واسه چی ریش های اون پیرمرد رو کندین؟!از سنش خجالت نمیکشید از شخصیتش خجالت بکشید!کندن ریش آلبوس دامبلدور؟!الان اون پیرمرد با چه رویی سرشو بین همکاراش بلند کنه؟!
جیمز با چشمان پر از اشک رو به پدرش گفت:ولی بابا!ما واقعا نمی خواستیم ...من فقط داشتم تد رو خلع سلاح میکردم...
- با ورد اکسپلیار موس عمو هری.اما من جاخالی دادم و پرتو قرمز خورد تو ریش پروفسور...
- و ریش پروفسور کنده شد!
-
هری آن دو را به سمت انباری کوچکی در حیاط خلوت فرستاد و گفت:تا فردا صبح این جا میمونید!شام و صبحانه هم خبری نیست!چوبدستی هاتون هم بدین من!
تد:ولی..
- گفتم بدین!خوبه!فردا میبینمتون!
خانه گریمولد
آلبوس دامبلدور که دست هایش را روی گونه هایش گذاشته بود با وارد شدن هری آن ها را پایین آورد زمزمه کرد:نباید انقد سخت گیری میکردی!
هری:مـــامـــــان!چرا سه تیغه کردین؟!صورتتون چرا سفید شده؟!
آلبوس آهی کشید و گفت:خوب هری عزیز!تو هم ریشاتو تیکه تیکه میزدن ترجیح میدادی از ته بزنی!ولی زیاد اهمیت نداره.نمیدونم چرا احساس خوبی نسبت به این کارت ندا..
هری با خنده صحبت دامبلدور را قطع کرد:هیچ اتفاقی نمی افته باب!
انباری گوشه حیاط خلوت
جیمز که با تکه زغالی روی دیوار های انباری شعر مینوشت گفت:تدی من گشنمه!
سکوت
- تد!من گشنمه!توچی؟
باز هم سکوت
جیمز نگاهش را از دیوار به تد انداخت.فرزند ریموس کنار در ایستاده بود و به دیوار چنگ می زد و دندان هایش را به هم میفشرد.
جیمز فریاد زد:تد تو چت شده؟!
دکمه های پیراهن تد از هم باز شد،موهای زبر و کوتاهی از تمام تنش می رویید و آب از دهانش سرازیر بود.با این حال دست هایش را رو به جیمز تکان داد و زیر لب گفت:برو..برو...
چشم جیمز به ماه کامل در آسمان افتاد.چند لحظه بعد...
- جــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــغ!
همان لحظه،خانه گریمولد
- هری!صدای چی بود؟
- نگران نباشین!بچه ها دارن با هم بازی میکنن!
فردا صبح انبار گوشه حیاط خلوت
جیمز و تد کف انباری دراز به دراز افتاده صدای خورپوف شان در انبار پیچیده بود.در همین لحظه تد از خواب پرید.نگاهش به ساعد جیمز افتاد.جای دندان های حیوانی روی دست هایش دیده میشد!
- جـــــــــــــــــیـــــــــــــــــغ!
- عهه!چرا جیغ میزنی تد؟!بیاین تنبیه تمومه!
تد:
جیمز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1388 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
در راه ناگهان دامبلدور تصمیم خود را گرفت و مستقیم به سوی سنت مانگو تغییر مسیر داد و گلرت را هم با خود برد !

دامبلدور گلرت را پرت کرد روی تخت جراحی و به شفاهنده گفت : خودشه ، همینه که خونش J+ حالا می تونی کارت رو شروع کنی ، اگه قلب من روی بدنش جواب داد بذار روش !

شفاهنده با چوب دستی تیز خود به سوی گلرت رفت و گلرت قبل از این که طلسم بیهوشی روش اجرا شه خودش از ترس بیهوش شد .

محفل ققنوس

جیمز : پس عمو البوس کجاست ؟ تا الان باید می رسید .
تدی : درسته ، اونا خیلی زودتراز ما به سوی محفل راه افتادن .

همه ی محفلی ها منتظر رهبر خود بودن تا ببینن اون بحث های که توی خانه ریدل شد درسته یا نه ؟

ناگهان یک جغد با مغز به شیشه ی آشپز خانه برخورد کرد و همه ی محفلی ها رو از جا پراند .

ریموس در حالی که داشت نامه داشت با صدای بلند می خواند !

نقل قول:
البوس دامبلدور از مرگ نجات یافته و همراه ان که قلب را به ایشون اهدا کرده بود هم حالش مساعده .
سنت مانگو

محفلی ها :

سنت مانگو

البوس دامبلدور روی تخت راحت دراز کشیده بود و به دوس قدیمی خود بربر نگاه می کرد .

فلش بک ( سه ماه قبل از عمل قلب )

البوس دامبلدور در حالی که نگاهش به روی جواب ازمایش قلبش خیره مانده بود فکری به ذهنش رسید .

در جوانی که دماغ البوس توسط ابروفروث منحدم شده بود تنها کسی که توانست به البوس خون بده کسی نبود جز گلرت .

البوس : یافتم ! خودشه ، باید کاری کنم بچه ها برن سراغ گلرت و اونو بیارن اینجا تا قلب من و اون رو عوض کنند :angel:

پایان فلش بک

اشکی از چشمان دامبلدور سرازیر شد ولی او چاره ی نداشت جز این کار ! محفل در خطر بود .

-------------------------------------------------------------------------------
با اجازه ناظران محترم محفل
پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1388 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد همان طور که گلرت مد هوش را زیر بغل زده و با خود می برد با خود اندیشید:باید خودمو به چوب جاروی لوسیوس تو انباری خونمون برسم...دامبلدور داره نزدیک می شه!

او کاملا درست می گفت.دامبلدور داشت به او نزدیک می شد.دامبلدور که بسیار عصبانی بود به لرد گفت:ببین تام...اگه گلرت رو ندی می سوزونمت!
لرد فریاد زد:اکسیو جاروی لوسیوس!
صدای شترق بلندی آمد و جارویی با سرعت به سمت لرد آمد.لرد جارو را گرفت و سوار شد.گلرت هم سوار کرد و رفت به هوا...
دامبلدور که ناراحت شده بود گفت:برای آخرین بار بهت می گم یا گلرت رو پس می دی و یا...می سوزونمت!
لرد گفت:به همین خیال باش...من گلرت رو نمی دم!

دامبلدور تصمیم خود را گرفت و به فوکس گفت:بسوزونش!

فوکس با نشانه ی سرش موافقت کرد و دهانش را باز کرد و آتشی به بزرگی بدن لرد و گلرت از دهانش زبانه کشید!

درست هنگامی که آتش شلیک شد دامبلدور گفت:وای!نه!یادم نبود گلرت دست تامه!

دامبلدور دیگر نمی توانست کاری کند و فقط دعا کرد:

و سرانجام لرد برگشت تا ببیند با دامبلدور چقدر فاصله دارد که...قیافه اش اینجوری شد:تصویر تغییر اندازه داده شده

لرد ناخوداگاه به سمتی پیچید و رفت پست دیواری!آتش هم به دیوار خورد و هیچ آسیبی به لرد و گلرت نرسید.

دامبلدور نفس راحتی کشید و گفت:وای!از بیخ گوششون گذشت!

آنها به محدوده ی بی درخت و خشکی رسیده بودند که خانه های مشنگی دور تا دور آن را گرفته بودند.خانه های گلی و بدون استحکام...

لرد که از این دنبال بازی خسته شده بود فریاد زد:ببین دامبلدور تو نمیتونی به من برسی...فوکس داره جون میده!

دامبلدور به ققنوسش نگاه کرد.
ققنوس:

آری ققنوس به راستی داشت جون می داد.او دیگز نمیتوانس دامبلدور را حمل کند.ساعت ها بود که دامبلدو ربر روی او نشسته بود.و ققنوس با تمام نیرویش بال می زد.

دامبلدور تصمیمش را گرفت.با خود گفت:گلرت...دوست عزیز...یادته اون قدیما می پریدیم روی هم و بازی می کردیم...؟یادش به خیر!حالا هم می خوام بپرم روت تا مثل قدیما بازی کنیم...البته با لرد!

دامبلدور نعره ای زد و از روی فاکس پرید بر روی جاروی لرد!
فوکس به پایید سقوت کرد ولی خوش بختانه زنده بود.

دامبلدور با شدت بر روی جاروی برد افتاد.با کمی تقلا جارو را تکان داد وجارو سنگین شد و خودش و محتویاتش که شامل لرد و دامبلدور و گلرت می شد را با خود به پایین برد.
فوکس به موقع رسید و دامبلدور و گلرت را گرفت و بر روی زمین گذاشت ولی...
لرد بر روی زمین افتاد و ناله ای را سر داد.هنوز نمرده بود ولی داشت درد می کشید.

دامبلدور به فوکس که تازه نفس شده بود گفت:تو برو خونه.
فوکس رفت.دامبلدور دست گلرت بیهوش را گرفت و گفت:تو هم باید با من بیای به خونه ام تا با تو در باره ی قلبم صحبت کنیم.

آنها آپارات کردند.
در این هنگام لرد که به نظر می رسید بدنش خوب شده است گفت:ای باو...دوباره نقشه هام نگرفت!
سپس جاروی شکسته ی لوسیوس را از خشمش آتش زد و غیب شد...

محفل ققنوس_خانه ی گریمولد!

ادامه دارد!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1388 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشته!]دامبلدور مدتی بسیار غمگین و افسرده است. مدام خودش رو تو اتاقش حبس می کنه و با گیتارش آهنگهای غمگین می خونه.. در میون هذیونهای بسیارش هم چند باری اسم گلرت شنیده شده!

جیمز و تد که اسم گلرت رو از زبون دامبلدور شنیدند، پیش خودشون فکر می کنن که شاید اگه گلرت رو از نورمنگارد به گریمولد بیارن حال پروفسور بهتر بشه. اون دو این ماموریت رو با موفقیت انجام می دن.

در خونه گریمولد، دامبلدور به محض اینکه گلرت رو می بینه... به قولی پس میوفته و راهی سنت مانگو میشه.

ریموس، گرابلی و نیمفا، دامبلدور رو به سنت مانگو می برن و شفا دهنده به اونها می گه که لازمه دامبلدور عمل پیوند قلب داشته باشه.. قلبی که گروه خونش J+ باشه.. گروه خونی گلرت گریندلوالد!!

تام ریدل ملقب به لرد ولدمورت یا همون کسی که نباید اسمشو برد به امید اینکه می تونه اینطوری از شر دامبلدور خلاص بشه گلرت رو می دزده.

خب دامبلدور هم می ره دنبال گلرت دیگه!
.
.
[/spoiler]

-آلبوس! اومدی نجاتم بدی؟!

این صدای گلرت بود که از موقعیت استفاده کرده بود و از اتاقش بیرون اومده بود. دامبلدور از پشت ابر گرد و خاکی که بین دو گروه پدیدار شده بود فریاد زد:

- نخیر.. اومدم یه راست ببرمت سنت مانگو!
- سنت مانگو؟!.. ولی من که سالمم آل!

دامبلدور از جلوی تیر چوبی که در حال سقوط بود کنار می ره .. یا به عبارت بهتر یک جاخالی ماهرانه می ده و میگه:

- تو سالمی.. ولی من سالم نیستم.. می خوام قلبتو بکنم بزنم جای قلب خودم.. البته حالا شاید بهت رحم کردم و قلب خودمو دادم بهت.. البته آئورتش یه ذره گشاد شده!

با این حرف دامبلدور برق از چشمای گلرت و از کله لرد می پره! تقریبا هردو با هم میگن:

گلرت: ولی آلبوس .. من فکر کردم تو منو دوست داری.. یعنی چیزه.. فکر کردم من دوستتم.. نمی دوستم اون دوتا بچه رو فرستادی دنبالم که بعدش بیای قلبمو بکنی!.. من یه شکست عشقی فجیع خوردم!.. الان می رم معتاد میشم!

ولدمورت: این بود اون همه سفیدی دامبل؟.. برای من محفل خروس راه انداختی این ور اونور هی فرت و فرت حال منو می گیری و علم مرلین بلند می کنی که چی؟.. تو یه آدم خونخواری دامبل.. من اعتراف می کنم تا به حال قلب هیچ کس رو نکندم.. البته چندبار مردم رو با یک طلسم فوق العاده ترکوندم ولی خب هیچ وقت قلبشون رو نکندم.. تو یک سفید تقلبی هستی.. من به آنیتا و کوئی بلیت می زنم و ازت شکایت می کنم!

وقتی جیمز و تد صحبتهای گلرت رو مخصوصا بخش مربوط به اون دوتا رو می شنون به دنبال یک مخفیگاه می گردن که هرچه سریعتر از دسترس دامبلدور دور بشن اما سوراخ موش متری ده هزار گالیون شده بود توی این بحران اقتصادی. البته تدی خودش در کار املاک بود و صاحب یک عدد بنگاه، با استفاده از این قابلیت مخفیگاه امنی پیدا می کنه و به سرعت از جلوی چشمان دامبلدور دور میشه.. صبر کن ببینم.. جیمز رو هم ببر با خودت!

دامبلدور میگه:
- اون دوتا؟!.. کدوم دوتا..!؟ مااووع!

دوربین ک نمای باز از خونه ی نیمه ویران ریدلها رو نشون می ده و بعد فیلمبردار با استفاده از ویبره دوربین رو می لرزونه!

- جیـ...ـ...ـ...ـ..مــز!( تیریپ مامان گفتن شصت چی! )

چند تن از محفلی ها و مرگخواران از در و پنجره به بیرون پرتاب می شن. بعد از اینکه همگی به سر به زمین یا درخت می خورن ولدمورت در حالی که گلرت رو زده زیر بغلش بندری زنان از خونه ی ریدل دوان دوان دور میشه.. یه چیزی توی مایه های فرار!

کمی بعد هم دامبلدور سوار بر فاوکس به دنبال ولدمورت میره.

- تام.. گلرت رو به من پس بده!

- تو یه سفید دروغی هستی دامبل.. من گلرت رو بهت نمی دم.. مال خودمه!

در این لحظه کوئیرل وارد میشه و به محض اینکه می فهمه سوژه در مورد آلبوس و گلرته؛ نمایشنامه رو برای بررسی بیشتر ضبط می کنه! و پشت به دوربین دور میشه.

کله ی جیمز و تدی از توی عمامه ی کوئیرل بیرون میاد!

جیمز و تد: :grin:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1387 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در خواب می دید گلرت ان را ترک کرده و رفته با تام دوست شده و اونا دارن دامبلدور رو مسخره می کنن و دامبلدور هم با تعجب اونا رو نگاه می کرد.
گلرت:
-تو خیلی پیر و فرسوده ای...معلوم نیست چه جوری رو پاهات وایسادی!
لرد:
آلبوس با خسم گفت:
-بس کنید دیگه!چرا می خندی گلرت؟
-من دیگه با تو دوست نیستم آلبوس...تو خیلی پیر هستی!
آندو دامبلدور را مسخره میکردند و در همان لحظه دامبلدور گفت:
-یا خنده رو بس کنید یا...
-طلسممون می کنی؟
-آره...شاید بکنم
لرد و گلرت دوباره خندیدند.دامبلدور عصبانی شد و درست وقتی خواست آن دو را طلسم کند از خواب پرید.
همزمان با از خواب پریدن دامبلدور صدای فریادی در بیمارستان به گوش رسید.
-استیو پیفای!
شفا دهنده های بیمارستان سنت مانگو به سمت فریاد رفتند و به در اتاق دامبلدور رسیدند.
دامبلدور وقتی می خواست در خواب لرد و گلرت را طلسم کند در دنیای واقعی فریاد زده بود!
شفادهنده گفت:
-اتفاقی افتاده پروفسـ...
-نه!اتفاقی نیفتاده.فقط یک خواب بد بود.
بعد از رفتن شفادهنده ها دامبلدور با خود اندیشید:
یعنی چه؟این چه خوابی بود؟چرا گلرت و تام باهم دوست شده بودند.شاید فقط یک خواب بود.ولی...ولی اگه خواب نبود چی؟
ناگهان قلب دامبلدور گرفت.دامبلدور قلبش را محکم فشرد ولی درد قلبش آروم نگرفت.درست وقتی که داشت از درد می مرد قلبش شروع به تپیدن کرد.سالم تر از گذشته...دامبلدور احساس شادابی بهش دست داد...با لبخندی بر لبش ملا فه اش را تا چانه بالا کشید...

خانه ی ریدل ها!
دامبلدور درست موقعی به خود آمد که لرد طلسمی را به سمتش فرستاده بود.دامبلدور جا خالی داد.بعد به لرد گفت:
-تام!من دروغ نگفتم ها!خونه رو رو سرت خراب می کنم ها!
-هه هه هه...اصلا می دونی با چه جادویـ...
-رداکتو!
دامبلدور طلسمش را به سقف خانه فرستاد.سقف در برابر طلسم دامبلدور کم آورد و فرو ریخت.لرد و مرگخوار هایش برای در امان موندن پناه گرفتند.در همان هنگام صدایی از دور به گوش رسید:
-دامبلدور!اومدی نجاتم بدی؟

این صدای گلرت بود که از موقعیت استفاده کرده بود و به بیرون از اتاقش آمده بود...

9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 15:15:30


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118