بادراد ریشوold
از شیرموز فروشی اصغر آقا!
- آخرین ورود
- چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
- عضویت
- 1387/10/10
- پستها
- 242
کلاس نجوم و ستاره شناسي
- ...و اينگونه جادوگران باستان توانستند براي اولين بار ستارگان را رصد کرده و علم جديدي را در دنياي جادوگري به وجود آورند.
کلاس نجوم هميشه يکي از بي روح ترين و خشک ترين کلاس هاي هاگوارتز بود. الي الخصوص با ورود منجم و استاد تازه، اين درس بيش از پيش کسل کننده شده بود.
آقاي فرانک استاد تازه وارد اين درس مردي کوتاه قد، چهار شانه و حدودا پنجاه ساله بود.سبيل پرپشت و چخماقي اش با ريش نازکي که داشت به هيچ وجه متناسب نبود و صداي بم و کلفتي داشت که علاقه مند ترين افراد را نيز بي حال و خواب آلود مي کرد.
جملات بدون هيچ گونه وقفه اي از دهان فرانک بيرون آمده و هرچه بيشتر در مغز دانش آموزان رسوخ مي کرد ولي بادراد ريشو ، جن فلک زده اي که در افکار خويش غوطه ور شده بود به هيچ وجه به درس گوش نمي داد.
- اما... آخه کي ميتونه با جني که قدش بيشتر از يک متر تجاوز نمي کنه برقصه؟ حتي فکرش هم منو ميخندونه!
با لبخند گرمي، گابريل دلاکور ، هم گروهي زيبايش را نگريست. چه مي شد اگر او و گابريل با يکديگر شبي پر از خاطره را سپري ميکردند...
سرانجام رشته افکار بادراد با هياهو دانش آموزان از هم گسست.
آقاي فرانک در حاليکه لبخند ميزد گفت : بسيار خب! براي تکليف هفته آينده در مورد زندگي يک اخترشناس يا منجم معروف تحقيق کرده و نتايج رو مياوريد.
و سپس بر روي پاشنه پا چرخيده و از کلاس خارج شد.
بادراد نيز تصميم خود را گرفته بود. نفس عميقي کشيد و با پشت دستش عرق سردي را که بر پيشاني اش نشسته بود پاک کرده و به طرف گابريل حرکت کرد.
او ميخواست تا از گابريل براي جشن امشب درخواست بکند!
ولي در عرض چند ثانيه هولناک همه چيز نقش بر آب شد. مرلين مک کينن با چابکي به طرف گابريل دلاکور که در حال جمع کردن وسايلش بود حرکت کرده و در گوش گابريل چيزي را زمزمه کرد.
گابريل در حاليکه سرخ شده بود چند بار به علامت تائيد سرش را تکان داد و مرلين در حاليکه به بادراد پوزخند ميزد از کلاس خارج شد.
بادراد آهي کشيده و سلانه سلانه از کلاس خارج شد.
به راستي چه کسي با او طرح دوستي را خواهد ريخت؟ شايد بهتر بود که يک جن را از ميان آشپزخانه هاي هاگوارتز انتخاب ميکرد!
اين ايده او را بيش از پيش از خود متنفر ساخت.
يکي از محوطه هاي هاگوارتز
چندين رديف درخت سرخدار، که به شکل هاي عجيبي هرس شده بودند اين حياط کوچک را احاطه مي کردند.داخل اين حياط محوطه ي چمن زيبايي بود که در وسطش يک ساعت آفتابي قديمي و بسيار زيبا قرار داشت.
بادراد در حاليکه چشمانش را در برابر نور گزنده خورشيد اندکي جمع کرده بود بر روي چمن هاي حياط کوچک و عاري از هرگونه دانش آموز ولو شد و براي چند لحظه چشمانش را بست و دوباره در افکار تلخ و شيرين خود غوطه ور شد.
- اهم اهم!
بادراد چشمانش را باز کرد.نمي دانست چند ساعت از وقتي که به اينجا وارد شده است گذشته ولي اين را مي دانست که هم اکنون ديگر تنها نيست.
ليسا تورپين، دانش آموز ديگر و هم گروه بادراد بر بالاي سر جن بيچاره زانو زده بود و با آن چشمان درشت و شادابش جن را با اشتياقي عجيب ورانداز مي کرد.
- بادراد... بالاخره اينجايي؟ سر کلاس تاريخ جادوگري هم که نبودي! دقيقا يک ساعته که دنبالت گشتم! خدا رو شکر که بالاخره پيدات کردم!
آه که چقدر اين دختر در کنار درخشش تابناک خورشيد زيبا جلوه مي نمود! بادراد براي لحظه اي آرزو کرد اي کاش هيچ وقت اين صحنه را از ياد نبرد.
-اوه! ممنونم که اومدي.
بادراد به پاس تشکر براي چند لحظه دستان ليسا را در ميان دستانش گرفت. چه گرمي لذت بخشي بود!
ليسا خواست تا حرفي بزند ولي بادراد پيش دستي کرد. مي دانست که يا در حال حاضر مي تواند به خوش بخت ترين جن روي زمين تبديل شده يا همچنان آن جن بي خاصيت و منفور بماند.
- ليسا... ازت مي خوام که با من در جشن امشب برقصي!
چهره ليسا ناگهان دگرگون شد ولي نه تقلا کرد که دستش را از ميان دستان زمخت بادراد بيرون بکشد و نه جوابي را از سر نارضايتي داد. فقط نفس عميقي کشيد و سعي کرد ته رنگ گرمي را که به گونه هايش آمده بود را طبيعي نشان دهد.
سرسراي عمومي هاگوارتز
هاگوارتز جادويي بيش از پيش زيبا نشان داده مي شد. با شمع هايي که بدون هيچ آويزي در هوا معلق شده بودند ، لوستر ها و شمعدان هاي قديمي و گرانقيمت ، ارواح که با تعجب و لذت به دانش آموزان نگاه ميکردند و دانش آموزاني که زيبا ترين و رسمي ترين رداها و لباس هايشان را پوشيده بودند تا هرچه بيشتر در چشم ها ديده شوند.
اما در تالار راونکلاو اوضاع طور ديگري رقم خورده بود.
بادراد ريشو براي بار هزارم خود را در آينه تمام قد خوابگاه پسران برانداز کرد. استرس سرتاپاي وجودش را فرا گرفته بود و مدام مي لرزيد. او منتظر ليسا بود تا هرچه سريعتر به وي بپيوندد.
سرانجام لحظه موعود رسيد. صداي گرم ليسا از بيرون در شنيده شد.
- بادراد! من آماده ام و مي تونيم بريم. همه رفتن و فقط ما مونديم!
بادراد نفس عميقي کشيد و بازدم را هرچه پر سر و صدا تر بيرون فرستاد.دستي به موها و ريش هايش کشيد و از خوابگاه بيرون رفت.
درست در کنار شومينه ي راونکلاو ليسا تورپين به مانند فرشته اي نشسته بود. گونه هايش بيش از پيش سرخ شده بودند. در ميان گردن باريکش گردنبندي زيبا خود نمايي ميکرد ولي بادراد بيش از همه چيز سادگي او را دوست داشت.
بادراد سعي کرد تا بر استرس خودش غلبه کرده و لبخند بزند.
- زيبا تر و زيبا تر! براي زيبايي تو انتهايي تعريف نشده! بهتره بريم.
اندکي بعد، سالن رقص
موزيک زيبايي در حال پخش شدن بود و مراسم چند لحظه ي قبل آغاز شده بود. رقص در جريان بود و در کناره هاي سالن رقص دو ميز طويل پر از بطري هاي مشروبات و آب کدو حلوايي بود.
بادراد لحظه اي در پشت در سالن رقص ترديد کرد ولي خيلي زود با نواي گرم ليسا ترديدش از بين رفت.
- اوه بادراد! نترس، همونطوري که من از همراهي با تو نمي ترسم!
بادراد شانه هايش را بالا انداخت و وارد سالن رقص شد.
سالن براي چند لحظه در سکوت فرو رفت و تنها صدايي که شنيده ميشد موزيک آرام و دل نشين بود. همه ي دانش آموزان و اساتيد با تعجب به زوج عجيب و غريب و تازه وارد خيره شده بودند.
بادراد مدام در حال رنگ عوض کردن بود ولي ليسا در حاليکه چانه اش را بالا نگه داشته بود دست در دست بادراد وارد سالن رقص شده و بر روي يکي از صندلي ها نشستند.
دوباره مجلس به حالت اول خود برگشت ولي اينبار بر چهره اکثر دانش آموزان ميشد پوزخند شرارت باري را مشاهده کرد.
ليسا تلنگري به بادراد زد و زير لب در حاليکه سعي ميکرد کسي متوجه مکالمه اشان نشود گفت.
- تو به من درخواست دادي تا با هم در اين مجلس خوش باشيم ولي من الان تو رو يک ترسو مي بينم! به خاطر خدا هم که شده بلند شو و برقص!
اين بار نوبت بادراد بود. در دل لعنتي به پوزخند هاي کثيف دانش آموزان زد و در حاليکه به همراه ليسا بلند مي شد با صداي شروع به حرف زدن کرد.
- از همه پوزخند هايي که به من زديد متشکر هستم! مي دونم که نژاد پرستي در اينجا بيداد مي کنه ولي بايد بگم اي کاش هيچ وقت آدم خودش ، نوعش و نسلش رو برتر ندونه! ولي حالا...
و در حاليکه دوباره به ليسا نگاهي مي انداخت گفت.
- يک موزيک تند تر!
موزيک هيجان انگيز آغاز شد. بادراد در حاليکه به چند سانت بالاتر جايي که چهره زيباي ليسا قرار داشت مي نگريست سعي کرد تا با حرکات تند پاي ليسا هماهنگ شود.
چندي بعد بادراد همچنان مشغول رقصيدن با ليسا بوده و اطرافيانش را فراموش کرده و فقط به چهره زیبای لیسا خیره شده بود. درون او پر بود از اميد و نوري که در آن دالان تاريک و هزار توي ذهنش، لحظه به لحظه به چشمان اميدوارش نزديک و نزديک تر مي شد.
- ...و اينگونه جادوگران باستان توانستند براي اولين بار ستارگان را رصد کرده و علم جديدي را در دنياي جادوگري به وجود آورند.
کلاس نجوم هميشه يکي از بي روح ترين و خشک ترين کلاس هاي هاگوارتز بود. الي الخصوص با ورود منجم و استاد تازه، اين درس بيش از پيش کسل کننده شده بود.
آقاي فرانک استاد تازه وارد اين درس مردي کوتاه قد، چهار شانه و حدودا پنجاه ساله بود.سبيل پرپشت و چخماقي اش با ريش نازکي که داشت به هيچ وجه متناسب نبود و صداي بم و کلفتي داشت که علاقه مند ترين افراد را نيز بي حال و خواب آلود مي کرد.
جملات بدون هيچ گونه وقفه اي از دهان فرانک بيرون آمده و هرچه بيشتر در مغز دانش آموزان رسوخ مي کرد ولي بادراد ريشو ، جن فلک زده اي که در افکار خويش غوطه ور شده بود به هيچ وجه به درس گوش نمي داد.
- اما... آخه کي ميتونه با جني که قدش بيشتر از يک متر تجاوز نمي کنه برقصه؟ حتي فکرش هم منو ميخندونه!
با لبخند گرمي، گابريل دلاکور ، هم گروهي زيبايش را نگريست. چه مي شد اگر او و گابريل با يکديگر شبي پر از خاطره را سپري ميکردند...
سرانجام رشته افکار بادراد با هياهو دانش آموزان از هم گسست.
آقاي فرانک در حاليکه لبخند ميزد گفت : بسيار خب! براي تکليف هفته آينده در مورد زندگي يک اخترشناس يا منجم معروف تحقيق کرده و نتايج رو مياوريد.
و سپس بر روي پاشنه پا چرخيده و از کلاس خارج شد.
بادراد نيز تصميم خود را گرفته بود. نفس عميقي کشيد و با پشت دستش عرق سردي را که بر پيشاني اش نشسته بود پاک کرده و به طرف گابريل حرکت کرد.
او ميخواست تا از گابريل براي جشن امشب درخواست بکند!
ولي در عرض چند ثانيه هولناک همه چيز نقش بر آب شد. مرلين مک کينن با چابکي به طرف گابريل دلاکور که در حال جمع کردن وسايلش بود حرکت کرده و در گوش گابريل چيزي را زمزمه کرد.
گابريل در حاليکه سرخ شده بود چند بار به علامت تائيد سرش را تکان داد و مرلين در حاليکه به بادراد پوزخند ميزد از کلاس خارج شد.
بادراد آهي کشيده و سلانه سلانه از کلاس خارج شد.
به راستي چه کسي با او طرح دوستي را خواهد ريخت؟ شايد بهتر بود که يک جن را از ميان آشپزخانه هاي هاگوارتز انتخاب ميکرد!
اين ايده او را بيش از پيش از خود متنفر ساخت.
يکي از محوطه هاي هاگوارتز
چندين رديف درخت سرخدار، که به شکل هاي عجيبي هرس شده بودند اين حياط کوچک را احاطه مي کردند.داخل اين حياط محوطه ي چمن زيبايي بود که در وسطش يک ساعت آفتابي قديمي و بسيار زيبا قرار داشت.
بادراد در حاليکه چشمانش را در برابر نور گزنده خورشيد اندکي جمع کرده بود بر روي چمن هاي حياط کوچک و عاري از هرگونه دانش آموز ولو شد و براي چند لحظه چشمانش را بست و دوباره در افکار تلخ و شيرين خود غوطه ور شد.
- اهم اهم!
بادراد چشمانش را باز کرد.نمي دانست چند ساعت از وقتي که به اينجا وارد شده است گذشته ولي اين را مي دانست که هم اکنون ديگر تنها نيست.
ليسا تورپين، دانش آموز ديگر و هم گروه بادراد بر بالاي سر جن بيچاره زانو زده بود و با آن چشمان درشت و شادابش جن را با اشتياقي عجيب ورانداز مي کرد.
- بادراد... بالاخره اينجايي؟ سر کلاس تاريخ جادوگري هم که نبودي! دقيقا يک ساعته که دنبالت گشتم! خدا رو شکر که بالاخره پيدات کردم!
آه که چقدر اين دختر در کنار درخشش تابناک خورشيد زيبا جلوه مي نمود! بادراد براي لحظه اي آرزو کرد اي کاش هيچ وقت اين صحنه را از ياد نبرد.
-اوه! ممنونم که اومدي.
بادراد به پاس تشکر براي چند لحظه دستان ليسا را در ميان دستانش گرفت. چه گرمي لذت بخشي بود!
ليسا خواست تا حرفي بزند ولي بادراد پيش دستي کرد. مي دانست که يا در حال حاضر مي تواند به خوش بخت ترين جن روي زمين تبديل شده يا همچنان آن جن بي خاصيت و منفور بماند.
- ليسا... ازت مي خوام که با من در جشن امشب برقصي!
چهره ليسا ناگهان دگرگون شد ولي نه تقلا کرد که دستش را از ميان دستان زمخت بادراد بيرون بکشد و نه جوابي را از سر نارضايتي داد. فقط نفس عميقي کشيد و سعي کرد ته رنگ گرمي را که به گونه هايش آمده بود را طبيعي نشان دهد.
سرسراي عمومي هاگوارتز
هاگوارتز جادويي بيش از پيش زيبا نشان داده مي شد. با شمع هايي که بدون هيچ آويزي در هوا معلق شده بودند ، لوستر ها و شمعدان هاي قديمي و گرانقيمت ، ارواح که با تعجب و لذت به دانش آموزان نگاه ميکردند و دانش آموزاني که زيبا ترين و رسمي ترين رداها و لباس هايشان را پوشيده بودند تا هرچه بيشتر در چشم ها ديده شوند.
اما در تالار راونکلاو اوضاع طور ديگري رقم خورده بود.
بادراد ريشو براي بار هزارم خود را در آينه تمام قد خوابگاه پسران برانداز کرد. استرس سرتاپاي وجودش را فرا گرفته بود و مدام مي لرزيد. او منتظر ليسا بود تا هرچه سريعتر به وي بپيوندد.
سرانجام لحظه موعود رسيد. صداي گرم ليسا از بيرون در شنيده شد.
- بادراد! من آماده ام و مي تونيم بريم. همه رفتن و فقط ما مونديم!
بادراد نفس عميقي کشيد و بازدم را هرچه پر سر و صدا تر بيرون فرستاد.دستي به موها و ريش هايش کشيد و از خوابگاه بيرون رفت.
درست در کنار شومينه ي راونکلاو ليسا تورپين به مانند فرشته اي نشسته بود. گونه هايش بيش از پيش سرخ شده بودند. در ميان گردن باريکش گردنبندي زيبا خود نمايي ميکرد ولي بادراد بيش از همه چيز سادگي او را دوست داشت.
بادراد سعي کرد تا بر استرس خودش غلبه کرده و لبخند بزند.
- زيبا تر و زيبا تر! براي زيبايي تو انتهايي تعريف نشده! بهتره بريم.
اندکي بعد، سالن رقص
موزيک زيبايي در حال پخش شدن بود و مراسم چند لحظه ي قبل آغاز شده بود. رقص در جريان بود و در کناره هاي سالن رقص دو ميز طويل پر از بطري هاي مشروبات و آب کدو حلوايي بود.
بادراد لحظه اي در پشت در سالن رقص ترديد کرد ولي خيلي زود با نواي گرم ليسا ترديدش از بين رفت.
- اوه بادراد! نترس، همونطوري که من از همراهي با تو نمي ترسم!
بادراد شانه هايش را بالا انداخت و وارد سالن رقص شد.
سالن براي چند لحظه در سکوت فرو رفت و تنها صدايي که شنيده ميشد موزيک آرام و دل نشين بود. همه ي دانش آموزان و اساتيد با تعجب به زوج عجيب و غريب و تازه وارد خيره شده بودند.
بادراد مدام در حال رنگ عوض کردن بود ولي ليسا در حاليکه چانه اش را بالا نگه داشته بود دست در دست بادراد وارد سالن رقص شده و بر روي يکي از صندلي ها نشستند.
دوباره مجلس به حالت اول خود برگشت ولي اينبار بر چهره اکثر دانش آموزان ميشد پوزخند شرارت باري را مشاهده کرد.
ليسا تلنگري به بادراد زد و زير لب در حاليکه سعي ميکرد کسي متوجه مکالمه اشان نشود گفت.
- تو به من درخواست دادي تا با هم در اين مجلس خوش باشيم ولي من الان تو رو يک ترسو مي بينم! به خاطر خدا هم که شده بلند شو و برقص!
اين بار نوبت بادراد بود. در دل لعنتي به پوزخند هاي کثيف دانش آموزان زد و در حاليکه به همراه ليسا بلند مي شد با صداي شروع به حرف زدن کرد.
- از همه پوزخند هايي که به من زديد متشکر هستم! مي دونم که نژاد پرستي در اينجا بيداد مي کنه ولي بايد بگم اي کاش هيچ وقت آدم خودش ، نوعش و نسلش رو برتر ندونه! ولي حالا...
و در حاليکه دوباره به ليسا نگاهي مي انداخت گفت.
- يک موزيک تند تر!
موزيک هيجان انگيز آغاز شد. بادراد در حاليکه به چند سانت بالاتر جايي که چهره زيباي ليسا قرار داشت مي نگريست سعي کرد تا با حرکات تند پاي ليسا هماهنگ شود.
چندي بعد بادراد همچنان مشغول رقصيدن با ليسا بوده و اطرافيانش را فراموش کرده و فقط به چهره زیبای لیسا خیره شده بود. درون او پر بود از اميد و نوري که در آن دالان تاريک و هزار توي ذهنش، لحظه به لحظه به چشمان اميدوارش نزديک و نزديک تر مي شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/2/12 19:50:27
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#





به پلیس راه نمی رسیم.

تد ریموس لوپین: 19.5
جیمز سیریوس پاتر: 19.0
لیسا تورپین: 17.0
بادراد ریشو: (اگه حساب میشه!) 18.0






ولی بر طبق قوانین سایت نمیتونید این کار رو بکنید و اگر کسی بی ناموسی نوشت داور میتونه ازش امتیاز کم کنه و یا کلن بهش صفر بده!
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم