جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
همون که لیسا گفت....باشد که همگی در پناه حق پیروز و سرفراز و خوشبخت و...اینا!


هری :
-باید چی کار کنم ؟

- تو باید....

- تو رو خدا بگو باید چی کار کنم!

- میخوام بگم که تو باید....

-من باید .....

گرابلی:
- باید بری توی دخمه ها!

هری نفس راحتی کشید و گفت :
- همین؟! فک کردم باید دوباره برم دنبال کچل!

لیسا با شیطنت گفت :
- نزدیک شدی!

- باید برم دنبال بچه کچل؟

الف دالی ها همه سرشان را به نشانه نه تکان دادند .

-امم....باید باهاش دوئل کنم؟

{حرکت هماهنگ سر ها به سمت بالا }

ناگهان لامپی بالای سر هری روشن شد و هری به شکل در آمد . سپس لامپ پرنور و پر نور تر شد تا اینکه ترکید . هری نالید :
-نـــــــــــــــــه!

{حرکت هماهنگ سر الف دالیون به سمت پایین}

هری بار دیگر التماس کرد:
-نــــــــــــــــــــــــــه!

سیریوس کاملا ناگهانی از کوره در رفت و کشیده ای توی صورت هری خواباند{هری بخش زمین می شود}:
-اه! پسره چار چشمی ! سوزنش گیر کرده ! بابات اگه جای تو بود هیچ وقت از زیر بار مسئولیت شونه خالی نمی کرد!

هری با چشمان پر از اشک پرسید:
-واقعا؟!

-پس که چی؟! عمرا کسی ندیده جیمز از هورکراکرس های ولدی بترسه!

هری از روی زمین بلند شد، اشک هایش را پاک کرد و راست ایستاد . شانه هایش را صاف کرد و نیشش تا بناگوش باز شد :
- زودتر میگفتین باب! فک کردم باید برم دنبال کارای کاشت موش!


ببخشید که خیلی بی نمک و یخ و ایناست . تو رژیمم فیلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد كه الف دال پيروز باشد.


------------------------------------


اونور ترا،پيش الف داليا !

- هومف...شيطونه مي گه وقتي اومد بزنم شل و پلش كنم.

- كيو؟

- هري رو ديگه!

- اهاون !اتفاقا همينو به منم داره مي گه!

- جداً ؟ اَ !چه جلب!

گرابلي كه از پرحرفي هاي گودريك و ديدالوس خسته شده بود،با عصبانيت نزديكشون رفت و گفت: « مي شه لطفا اينقدر حرف نزنين؟!»

ديدالوس سرش رو با شرمساري پايين انداخت و گفت:« باوشه...ديگه پرحرفي نمي كنيم.»

گرابلي نيشخندي زد و گفت:« اوه! آفرين پسراي خوب ! »

كمي فكر كرد وسپس با ناراحتي گفت: «منم معذرت مي خوام كه سرتون داد كشيدم!»

- اوه بچه ها اونجا رو!هري و مورگانا !

همه سرشون رو به طرف هستيا كه با هيجان خاصي دستش رو به طرف درياچه گرفته بود،چرخاندند.

گرابلي چشمانش را باريك كرد و به هري كه كنار درياچه ايستاد بود، زل زد.

- هه هه هه ! هري پاتر...بالاخره اومدي!

سپس رو به بقيه كرد و فرمان داد:« پيش به سوي مدير نامرد،هري پاتر

الف دالي ها به سرعت به طرف هري پاتر و مورگانا رفتند.چشمان هري از خوشحالي برق مي زد.چه استقبالي از او شده بود !!

مورگانا دست به كمر ايستاده بود و منتظر بود هر چه زودتر الف دالي ها بهشون برسند.پس از مدتي آن ها با حالتهاي خشني به طرف درياچه رسيدند.

- هي ! چه عجب ! بالاخره اومدين... خوب من بايد برم ! دوري از ارباب غير قابل تحمله !

گرابلي شانه هايش را بالا انداخت و گفت:« نو پرابلم !برين!ممنون از اينكه عله رو آوردين!»

مورگانا در پاسخ به گرابلي، لبخند شيطاني اي (!) زد و بلافاصله از آنجا دور شد.

- خوب... به به هري آقا !!!خوب هستين شما؟!

هري بادي به غبغب انداخت و گفت:« سلام! ممنون.خوب... اممم ... بريم ديگه!»

- كجا؟

- خونه ي آقاي شجاع ! خوب مگه قرار نبود يه جايي رو بدين به من كه ...

گرابلي بلافاصله حرف هري رو قطع كرد وگفت:« هممم نه اول شما بايد بگي كه چرا آواره شدي و اومدي پيش ما؟»

-من؟ اممم به دلايلي...
- چي؟
- اممم جيني منو از خونه پرت كرد بيرون...چون تاريخ تولدش رو يادم رفته بود...()

با شنيدن اين حرف،گرابلي پوزخندي زد و گفت:« خوب كاري كرده ! در ضمن ما يه شرطي داريم براي اينكه تو رو نگه داريم.»

هري با تعجب پرسيد:« ببخشيد؟نگه دارين؟! »

گرابلي سري تكان داد و با لبخند غرور آميزي گفت:« بله! »

- حالا چه شرطي؟!

- خوب تو يه اشتباه بزرگ انجام دادي و براي اينكه جبرانش كني بايد ...

ادامه دهيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/5/11 17:33:58
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


توضیح مهم:


هری بر اثر اتفاقی ناچار میشه برای زندگی بیاد میون الف دالی ها ولی چون تا حالا با سیم سرور خودش خیلی از کاربرها رو بلاک کرده و به جای اینکه با لرد سیاه بجنگه، بهش انجمن خصوصی و خانۀ ریدل رو داده، الف دالی ها ازش کینه دارن و می خوان تنبیهش کنن.

برای همینم اونو به دخمه ها می برن و میگن که اگه می خواد اجازه داشته باشه شب ها پیش اونا بمونه و آواره دیاگون و ناکترن نشه، باید دونه دونه هورکراکس هایی که لرد سیاه توی دخمه های قلعه پنهان کرده، پیدا کنه و از بین ببره.

در طول انجام این ماموریت، عله با آدمایی مواجه میشه که اسیر جادوی سیاه شدن و ناچاره با بلاهایی که سرش میارن مبارزه کنه و اونا رو هم (بدون اینکه آسیبی بهشون برسه) از چنگال جادوی سیاه نجات بده.

پ.ن: یعنی کلن ما الف دالی ها هر بلایی دلمون میخواد رو سر عله (هری پاتر، مدیر اعظم سایت) در قالب رول میاریم.
-----------------------------------------
- یعنی چی که خوابگاه رو بستید؟ من مدیر سایتم شما ها میبندین؟

- حالا که بستیم میخوای چی کار کنی؟

- همین دیگه بحث همینه...حالا کجا سرم رو بذارم بخوابم؟ نمیشه که آواره دیاگون بشم.

مورگانا از پشت دو ضربه آرام به هری زد و او را کنار کشید.

- هری ببین من میگم که بیا بریم...(بقیه رو در گوشی گفت من نفهمیدم)

در راه همان محلی که مورگانا هری را میخواست ببرد

- عههه پس چرا نمیرسیم؟ مگه چقدر راهه؟....مورگانا با تواما!

- چته؟ چی میگی هری؟ خب صبر داشته باش یکم...مگه چند ساله قلعه نیومدی؟

- از اول مدیریتم که نبود، بعد هم که قلعه ساخته شد دیگه نیومدم، فکر کنم اولین بارمه.

مورگانا در حالی که جلوتر راه میرفت و مدیر اعظم سایت هری پاتر رو برای رسیدن به قلعه راهنمایی میکرد، به اطرافش نگاهی کرد تا دروازه ورودی رو پیدا کنه.

مدتی گذشت تا بالاخره مورگانا یادش اومد که میتونه شکل خفاش بشه، پس به صورت به شکل خفاش در اومد و پرواز کرد و موفق شد دروازه ورودی رو پیدا کنه.

- مورگی! مطمئنی الف دالی ها من رو راه میدن؟

- آره بابا اون خیلی گروه خوب و دوست داشتنی و عزیز و گل و بلبل هستن.()

- راست میگی؟

- پس چی؟ خب بیا اینور ببینم. رسیدیم. باید بریم تو. رییسشون گرابلی پلنکه. خیلی محترمه حواست باشه جلف بازی در نیاری. سیم سرور رو هم بذار توی جبیت تا آبروم رو نبردی. عههه همه چیز رو من باید بهت بگم؟

هری سیم سرور رو چندین بار دور دستش پیچید و اون رو به همون حالت توی جیبش گذاشت. و به همراه مورگانا وارد قلعه شد.

- میگم خودمونیما ولی عجب سایتی ساختیم. این به این ابهت هم توش جا شده. دمم گرم

- خوبه خوبه، زیاد از خودت تعریف نکن. کلی وقته قلعه ساخته شده بار اولته میای توش. ایش بدم میاد از این مدیرا.

در افکار مورگانا:

الف دالیا امیدوارم موفق شین یه گوشمالی حسابی بهش بدین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/5/10 19:52:40
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1388 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا در حالي كه به دري در روبرويش اشاره مي كرد، رو به آسپ و دراكو گفت:
-يه در اونجاست. ممكنه به اتاق ارواح برسه.
دراكو كه كمي ترسيده بود، گفت:
-به نظرتون بهتر نيست صبر كنيم تا جيمز خودش بياد اينجا؟
آسپ با عصبانيت گفت:
-تو اگه مي ترسي، مي توني نياي. ولي من مي رم و برادرمو نجات مي دم.
دراكو در حالي كه سعي مي كرد صدايش نلرزد، گفت:
-من نمي ترسم. فقط گفتم اينجا وايستيم تا جيمز گممون نكنه.
لونا كه به جر و بحث آن دو گوش نمي داد، با احتياط در را باز كرد و نور شديدي چشمانش را زد.
-اينجا كه اتاق ارواح نيست!

داخل تونل

جيمز كه هم چنان به دنبال راه پله اي مي گشت، فرياد زد:
-آسپ، صداي منو مي شنوي؟ كجايي؟
ولي آسپ جوابش را نمي داد.
-شايد آسپ داره مي گه "كشتم شپش شپش كش شش پا را" كه نمي تونه جواب بده! حالا چيكار كنم؟
در همين لحظه صداي ديگري توجه جيمز را به خود جلب كرد.
-گير افتاديم.
اين صداي آلبوس دامبلدور بود. جيمز كه اميدوار شده بود، فرياد زد:
-عمو آلبوس، من اينجام. كمك!

اتاق ارواح

آلبوس رو به ساير اساتيد كرد و گفت:
-شنيدين؟ صداي جيمز بود.
سپس با صداي بلند فرياد زد:
-جيمز، صداي منو مي شنوي؟
-معلومه كه مي شنوم. اگه نمي شنيدم كه صداتون نمي كردم.
آلبوس با خجالت گفت:
-آهان! راست مي گي. جيمز، تو الان كجايي؟
من از دريچه اي كه توي اتاق ارواح بود، افتادم پايين. بعد يه جونور رنج كشيده و مظلومو ديدم كه شما بهش ظلم كرده بوديد. الانم دنبال يه راهم تا بيام بالا.
-بوقي من گفتم الان كجايي، تو قصه ي حسين كرد مي گي؟
-خوب مي خواستم به طور دقيق بفهميد كجام.
-حالا همونجا بمون تا ما بيايم.
-شما كجاييد؟
-در آغوش ارواح عزيز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
....[spoiler=خلاصه تا قبل از این پست]جیمز با دوستانش همینطور که در قلعه قدم میزدن به یک در کوتاه بر میخورن، درش رو باز میکنن. همه فرار میکنن به جز جیمز. جیمز واردش میشه و به یه اتاق پر از روح میرسه. درهای پشت سرش بسته میشه و یه در روبه روشه که تنها راه نجات اونه.اما وقتی به در میرسه یه دریچه باز میشه و از طریق تونل تونل به یه اتاق دیگه با یه موجود عجیب میرسه. و آلبوس هم ماجرا رو میفهمه و برای نجاتش از هر گروه یه نفر رو میفرسته داخل دخمه. چهار دانش آموز هم تلاشهای فراوانی برای نجات اون میکنن اما یه طبقه بالاتر از اون هستن. در این بین اساتید برای اینکه درست روی دست نذارن خودشون وارد عمل میشن.[/spoiler]


- منم باهات موافقم، باید خودمون بریم، تو تاریخ هاگ ننوشته اگه اساتید برن طوری میشه، پس خودمون میریم و نجاتشون میدیم.

بقیه ملت اساتیت:

آلبوس که با موافقت همه مواجه شد رو به بقیه کرد و گفت:
- خب دوستان الان ساعت چهاره، همگی راس ساعت پنج اینجا باشین تا بریم واسه نجاتشون.

همه از اتاق بیرون رفتن تا برای نجات جیمزی و فرستادگان آماده بشن.

یک ساعت بعد

همه اساتید با وسایلی که به نظرشون میتونست مفید باشه اومدن. اسنیپ دویست سیصد تا بطری ریز و درشت معجون با خودش اورده بود. پامونا هم کلی گیاه عجق وجق(!) با خودش آورده بود و ویلهلنما هم با کلی کتاب در مورد هیولاها ظاهر شد.

- دوستان فکر نمیکنید یکم بارتون زیاده واسه اون دخمه؟

- نـــــه!

- إ؟ خب هرجور میدونید، واسه خودتون گفتم.

آلبوس هم یک خودکار گذاشت توی جیب رداش و چوبدستیش رو برداشت. خیلی آروم از پشت میزش کنار اومد و به سمت در حرکت کرد.
- ببخشید که من جلوتر میرم. همگی بیاید بریم.

همه راه افتادن البته به دلیل زیادی بار مجبور بودن خیلی آروم راه برن. سوروس با مقدار زیادی بطری در حال رفتن بود که ناگهان.

جرییینگ

- چی شد؟

- شیشمین شیشه هم شیکست.

در همین مسیر در حال قدم زدن بودن که ناگهان دری کوچک کنارشان ظاهر شد.
- خب، همینه...باید بریم همینجا.

استیت خودشون رو به زور جا دادن توی دخمه، آخرین نفر که گرابلی بود، وارد شد و در پشت سرشان با قدرت بسته شد.
آلبوس: گیر افتادیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- شنیدین؟ صدای جیمز بود!

آسپ اینو گفت و به قیافه های گیج لونا و دراکو نگاه کرد بعد خم شد و سرش رو گذاشت رو زمین و فریاد زد: آی جیمز خودتی؟ اگه خودتی ده بار پشت سر هم بگو کشتم شپشِ شپش کشِ شش پارو!

لونا: یعنی چی؟
- هیس... بچه بودیم خیلی این بازیو میکردیم صبر کن.
- خب یعنی چی بوقی؟ هرکی به جز جیمز هم باشه بازم همینو میگه دیگه
- نخیر، این خیلی سخته همه قاطی میکنن منتها جیمز اینقدر تمرین کرده قشنگ یاد گرفته!

صدای جیمز به این بحث پایان داد: لونا گیر نده، بزار الان میگم، ششتم شپش کپش شش پش پارو!

آسپ: دیدین یاد داشت! جیمز همینو ده بار بگو تا مطمئن بشیم خودتی

...

ساعتی گذشته بود و آسپ و لونا و دراکو همچنان از بین تونل های پر پیچ و خم دنبال راهی میگشتند تا بتونن به طبقه پایین بردند و جیمز رو پیدا کنند، لونا در حالی با خستگی پشت سر آسپ و دراکو راه میرفت داشت در این مورد صحبت میکرد که همونجا باید از جیمز میپرسیدند که چطوری رفته پایین یا اصلا باید همونجا میشستن تا جیمز بیاد پیش اونا و چقدر خسته شده و کلا این چه زندگی هست آخه؟ اَه!

دفتر اساتید

هر کدوم از اساتید گوشه ای نشسته بودند و به کاری مشغول بودند، پرفسور مگ گونگال همراه پرفسور اسپراوت درحالی که تخمه میشکستند در مورده فساد اخلاقی نسل جدید صحبت میکردند، اسنیپ هم که داشت به این مکالمه گوش میداد هرزگاهی با عقیده های جالبی بین صحبت اونا پارازیت می انداخت. پرفسور فلیت ویک کنار هاگرید نشسته بود و در مورده یک نوع هیولا جدید که بین ماگل ها یافت شده بود و خودش رو به عنوان رئیس به زور به مردم قالب کرده بود توضیح میداد و از هاگرید میپرسید که آیا قابل مهار کردن هست یا نه و هاگرید با قاطعیت اطمینان میداد که این هیولا روی همه هیولاها رو کم کرده و اصلا مهار کردنی نیست!

دامبلدور که تمام این مدت بی توجه به اساتید، با نگرانی طول و عرض دفتر رو بالا پایین میرفت، یهو ایستاد و گفت:

- بسه دیگه، باید خودمون بریم نجاتشون، اگه جیمز و آسپ بمیرن مالی منو میکشه که حواسم به نوه هاش نبوده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز اشکهایش را پاک کرد و به آرامی شروع با نوازش هیولا کرد(!) و گفت:
- وای تو چه زندگی سختی داری. من چیکار می تونم برای تو بکنم؟

-اِم...چیزه...گفتم که اون در بالا رو باز کن تا برام از آسمون خراکی بریزه و بعد من از آین جا فرار کنم و به جنگل ممنوع برم.

-باشه این که کاری نداره! توفقط باید به من بگی چطوری برم اون بالا.

-فکر کنم از اون ور یه راهی باشه که بتونی خودتو برسونی به اتاق ارواح.

-باشه پس من میرم اونجا رو بگردم. بای!

-

جیمز به سمتی که هیولا اشاره کرد حرکت کرد.

خارج از تونل

-درسته که تو یه پاتری ولی ما از تو بزرگتریم!

-پس چرا شما هنوز تو هاگوارتزین؟

-به تو هیچ ربطی نداره، پاتر فضول!

-من پرونده ی شماهارو دیدم. بگم؟ بگم؟

-بس کنین دیگه!

-تو خفه شو لونی.

آسپ عصبانی شد و چوب دستی اش را از زیر ردایش بیرون کشید.
-تو حق نداری به اون بگی لونی.

دراکو هم چوب دستی اش را به سمت آسپ نشانه گرفت و گفت:
-مثلاً می خوای چیکار کنی؟

-اه، بس کنین دیگه! مثلاً ماها اومدیم این جا که جیمزو نجات بدیم. نه این که با هم بجنگیم.

به این ترتیب آسپ و دراکو چوب دستی هایشان را در جای خود گذاشتند و در کنار لونا به سمت دخمه ها حرکت کردند.

چند دقیقه بعد

-بچه ها شما نمیدونین دری که به سمت اتاق ارواح می ره کجاست؟

دراکو و آسپ با تعجب به هم نگاه کردندو با هم گفتند:
-نه!

-خوب پس چیکار کنیم؟

دراکو و آسپ:

-ولش کن بابا تا شما بیاین فکر کنین شب می شه. به مرلین توکل می کنیم و همین جوری راه میفتیم تا پیداش کنیم.

داخل تونل

جیمز که در روشنایی چوب دستی اش به زور اطراف خود را می دید، همچنان در جستجوی راه پله بود. به یاد سرگذشت هیولای بیچاره افتاد و قطره های اشکش جاری شد. پس دامبلدور به آن مهربانی که پدرش می گفت نبود و توی چشم آدم نگاه می کرد و می گفت سیاه، سفید است!

صدایی از بالای سرش توجهش را به خود جمع کرد. چند نفر داشتند با هم صحبت می کردند. ایستاد و به دقت گوش کرد. بله درست است! صدای لونا و آلبوس است! جیمز با صدای فریاد زد:
-الله اکبر! به من کمک کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
و خلاصه اینکه جیمز همینطور به موجود عجیب خیره شده بود و نمیدونست چیکار کنه و موجود عجیب هم همچنان دندوناشو نشون میداد، بعد کادر دوربین تریپ صحنه های حساس کارتون فوتبالیستا برا یه لحظه تاریک شد و همه ی بیننده ها فک کردن کارتون تموم شده و کلی فحش دادن به احمدی نژاد که چرا کارتون ها رو توی صحنه حساس تموم میکنه و خاتمی که این کارو نمیکرد و اگه موسوی بودش که از این اتفاق ها نمیفتاد در عرصه ی هنر کشور! که یهو دوباره صحنه روشن شد و جیمز رو نشون داد که با تعجب به موجود عجیب خیره شده بود و نمیدونس چیکا کنه و موجود هم همچنان دندوناشو نشون میداد!

خارج از تونل:


دراکو، آسپ و لونا لاوگود که خیلی فک میکردن رون و هری و هرمیونن و گولاخن و اینا! جلوی دوربین های خبری ژست گرفته بودن و برای ورود به تونل آماده بودن.

چن ساعت بعد :

آسپ چوبدستی اش را بالا گرفته بود و دست چپش رو هم کوبیده بود رو پیشونیش و آخ و واخ میکرد که شبیه باباش شه! و در همون حال دستور میداد :

- لونا تو از اینور، دراکو تو از اونور برو. اونطوری نیگام نکنین من تنها پاتر حاضرم پس منم که دستور میدم!

دفتر اساتید :

- اوه خدای من، آلبوس!حالا هیولا کدوم یک از دخترا رو با خودش برده توی تونل؟
- پاتر، جیمز سیریوس پاتر!

شانه های مک گونگال بار دیگر لرزید. اسنیپ که تا آن لحظه ساکت بود ابرویی بالا انداخت و پرسید:
- دختر؟ مینروا؟
- اه! گیر نده دیگه!
-

تونل :

جیمز و هیولا روبروی هم نشسته و یه قل دو قل بازی میکردن، توی فرصت پیش اومده هیولا از زندگی سختش توی تونل برای جیمز گفته بود و اینکه تورم خیلی زیاده و اون داره از گرسنگی می میره و کدوم عدالت آقا کدوم عدالت!؟ رایشو باطل کردن چون هیولا بوده و الانم نمیذارن بره تو خیابونا ککتل مولوتوف بندازه و کلا همونطوری عقده ای داره بار میاد و خودش هم از این بابت ناراحته.

هیولا برای جیمز تعریف کرد که دامبلدور چقد نامرده و اونو وقتی بچه بوده تو هاگوارتز بزرگ کرده و بعد انداختتش اینجا و هیچ وقت هم سعی نکرده یه کمی از هاگرید یاد بگیره وفاداری و نگهداری از هیولاها رو!

و جیمز هم به حال هیولا تاسف خورد و بهش قول! داد که هیولاهه کافیه آدرس بده جنازه تحویل بگیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 10:21
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه:]جیمز با دوستانش همینطور که در قلعه قدم میزدن به یک در کوتاه بر میخورن، درش رو باز میکنن. همه فرار میکنن به جز جیمز. جیمز واردش میشه و به یه اتاق پر از روح میرسه. درهای پشت سرش بسته میشه و یه در روبه روشه که تنها راه نجات اونه.اما وقتی به در میرسه یه دریچه باز میشه و از طریق تونل تونل به یه اتاق دیگه با یه موجود عجیب میرسه.

در این بین بقیه دوستان جیمز ماجرا رو برای آلبوس تعریف میکنن و اون میگه باید از هر گروه یه نفر رو توی تونل بفرستیم تا قلعه دست ارواج نیفته.

خوندن پست قبل و این پست الزامی است.

[/spoiler]

جیمز همان طور رو به موجود عجیب خیره شده بود و از تعجب نمیدونست چی کار کنه.

نزد اساتیت( )

- خب دوستان عزیز الان وقت انتخابه، الان موقعیه که شما باید از بین افراد گروهتون یک نفر جامع الشرایط رو انتخاب کنید، تا مدرسه عزیزمون نیفته دست ارواح و کلن بد بخت نشیم.

- چی چی الشرایط؟

- جامع الشرایط پامونا، یعنی کسی که بتونه به جیمز کمک کنه تا از اون دخمه ی لعنتی خارج بشه.

استیپ که از اول جلسه تا حالا صحبت نکرده بود، دستی به موهاش کشید و گفت:
- آلبوس اما، فرستادن یه همچین افرادی مسئولیت داره، معلوم نیست چه بلایی سرشون بیاد.

- میدونم سوروس اما چاره ای نیست، باید اینکار انجام بشه، در ضمن بهتره دانش آموزانی رو که میفرستید، توجیه کنید.

فلیت که با هفت هشت تا کتابی که زیر پاش گذاشته بود، تونستته بود به میز کنفرانس برسه، گفت:
- من میدونم کی رو بفرستم، از هافلپافی ها، فقط آلبوس سوروس پاتر مناسب اینکاره.

-از ریونکلاوی ها هم، بهتره یکی از جوونا باشه، فکر کنم لونا لاوگود مناسب باشه و جاعز الشرایطه.

- پامنا ج ا م ع ا ل ش ر ا ی ط..اوکی؟

- اوکی

- سوروس تو چی کار مکنی؟ کی رو میفرستی؟

- دراکو مالفوی...

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/3/28 10:28:10
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1388 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید . من میرم سراغ اونی که بی هوش شده .

جیمز چشم هاشو باز کرد و دید توی یه اتاق خیلی کثیفه . از سقف بالای سرش آب بدبو می ریخت روی پیشونیش و موهاش به هم چسبیده بودن .خواست از جاش بلند بشه ولی فهمید که انگاری چسبیده به زمین .
سرشو چرخوند . جونوره داشت زمین رو لیس می زد . جیمز با خودش فکر کرد : نکنه غذاش خاک باشه و منو برای دسر گذاشته باشه ؟ از ترس می خواست داد بزنه ولی فکر کرد که ممکنه اون جونوره صداشو بشنوه . برای همینم سعی کرد دنبال یه راهی بگرده و خودشو از زمین جدا کنه . یهو جونوره روشو برگردوند طرفشو گفت : تو کی هستی که اومدی توی خونه من ؟
جیمز متوجه شد که جونوره زبون ماها رو بلده و یه کمی دلش آروم شد و ترس رو فراموش کرد : من یکی از بچه های گریفیندورم . خیلی هم شجاعم و اصلنم ازت نمی ترسم .
یه هو دماغ جیمز بزرگ شد و از صورتش فاصله گرفت . موجود خندید و با حالتی که انگاری جیمز رو مسخره می کنه بهش گفت : معلومه که یه دروغی گفتی ! یا گریفیندوری نیستی یا شجاع نیستی یا از من ترسیدی ! آخه یه افسانه هست که مشنگا از روی ما برداشتن و اونم اینجا یعنی زیر زمین حقیقت پیدا می کنه . افسانه میگه اگه دروغ بگی دماغت گنده می شه !
جیمز تصمیم گرفت راستشو بگه : خوب ازت ترسیدم .
دماغش برگشت سر جاش و یه نفس راحتی هم کشید . از جونوره پرسید : تو کی هستی ؟
جونوره دهنشو باز کرد و دوباره دندوناشو نشون داد . جیمز فکر کرد که دوباره قراره بیهوش بشه ولی انگاری حیوونه داشت می خندید : من نگهبان سیاهی هستم . من اینجام تا از سیاهی دفاع کنم . حالا که تو اومدی اینجا باید به من کمک کنی تا اجازه بدم از اینجا بری .
جیمز که خیلی دلش می خواست برگرده پیش دوست هاش با عجله گفت : باید چیکار کنم ؟
حیوونه دم خارخاری خودشو تکون داد و محکم کوبید به دیوار . یه عالمه گرد و خاک از سقف پایین ریخت و جونور گفت : باید برگردی توی همون تالاری که بودی و یه در که اون آخراست باز کنی تا از روی آسمون برای من غذا بریزه .
جیمزی پرسید : چطوری از رو آسمون برات غذا می ریزه ؟ و جونور دندون های تیزش رو به هم سابید و هیچی نگفت.

خیلی بد بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!