مرگخواران نگاه معنی داری را بین خود رد و بدل کردند.ولدمورت که با شک و تردید به مرگخوارانش نگاه میکرد رو به سوروس نمود.
_ این نگاها چه معنی ای میده سوروس!؟ نگاه معنی دار میکنید؟! اونم در حضور ما!!؟ توطئه میکنید؟ علیه من؟!! بدم پدرتو در بیارن پدر سوخته؟؟؟!!!
سوروس با نگرانی آب دهانش را فرو برد.
_ نــــــــــه! سوروم... اما با عرض پوزش باید بگم این گریفیندوریهای نامرد اونجا رو هم گرفتن!
_ چـــــــــــــــی؟؟؟؟ اتاق ضروریات منو میگیرن!؟ چه جسارتا!!!! پس شماها چه غلطی میکنید؟ من واسه چی به شماها حقوق میدم؟ از پس یه عده گریفیندوری جغله هم بر نمیاین؟!

آستوریا که سعی میکرد ترسش را پنهان کند، چند سرفه کوچک کرد.
_ اهم اهم! اما ارباب ما الان دقیقا 1 ساله و 1 ماهه و 1 روزه که از شما حقوقی نگرفتیم! ما حقوق میخوایم یالا...ما حقوق میخوایم یالا!
و با اصرار پایش را بر زمین کوفت.
_ خاموش! همین که میذارم نفس بکشید باید برید مرلین رو شکر کنید... خوب گوش کن سوروس، خودت میدونی که اگر حمام روزانه نجینی دیر بشه چه اتفاقی میفته؟!
سوروس : بله!

ولدمورت در حالیکه چوب جادویش را بین انگشتانش جابه جا میکرد، گفت : خب پس 2 ساعت وقت داری! قضیه رو حلش کن!
_ولی آخه سرورم...
_ حلش کن!
اسنیپ :
دور از چشم ولدمورت_ خب حالا چه غلطی بکنیم؟
ایوان پوزخندی زد.
_ چه غلطی بکنیم نه سوروس! چه غلطی بکنی!!

سوروس ابروانش را اندکی در هم کشید.
_ بیشین بینیم باو! خودتونم میدونید که نجینی اگر از دست من عصبانی باشه فقط یکمی منو میخوره، اما شماهارو...

مرگخواران اندکی به عقوبت کار خود فکر کردند.
_ اوه اوه! راست میگه این نجینی که زبون آدم حالیش نمیشه، میزنه...
_راجع به همسر من ، بانوی اول تالار درست صحبت کن!
مرگخواران یک به یک چشم غره ای را نثار اسنیپ کردند. سپس آستوریا شروع به قدم زدم اطراف اتاق کرد و پس از مکثی طولانی گفت: باید کاری کنیم نجینی اون بچه رو بالا بیاره...
مرگخواران: مزخرفه!
آستوریا : کسی راهه دیگه ای داره!؟
مرگخواران : نه!

_ خب پس فکر کنید ببینیم باید چیکار کنیم.
آستوریا نفس عمیقی کشید و به فکر فرو رفت...
_ ببخشید دوستان من مخم اِرور داد! مخم فقط تا همینجا میکشید

آنی مونی که سعی میکرد خود را با گلهای زیرشلواری گل منگلی اش مشغول نشان دهد ، گفت : همتون میدونید که منم اصلا مغزی ندارم که بخوام فکر کنم!

اسنیپ با ناراحتی آهی کشید.
_ جدا" که واقعا" که حقاقتا" !
اما ناگهان با دیدن شلوار آنی مونی با خوشحالی از جا پرید.
_ یافتم! یافتم! نجینی به شلوار گل منگلی حساسیت داره! وقتی میبینه هرچی تو دل و روده اش هست رو بالا میاره...یه دو سه باری روی من...
_اااااه! بسه سوروس! خاطرات خصوصیتون رو جایی بازگو نکنی بهتره!
_ بهتون قول میدم این یکی از عاشقانه ترین خاطراتشون بوده!!

اسنیپ رو به آنتونین: مرگ!
در همان حین ایوان بی توجه به دعوای اسنیپ و آنتونین ، رو به سوی آنی مونی کرد.
_ خب آنی دیگه همه چیز به تو و استعداد ها و قابلیت های نهفته ی تو بستگی داره، وقتشه که به همگان ثابت کنی چی توی چنته ات داری!
آنی مونی با شک و تردید اطرافش را در جستجوی آنی مونی خیالی ای که ایوان از او به نیکی یاد کرد، نگاه کرد.
_ با منی تو !؟؟؟؟

_ آآآه خدای من! معلوم است که با توام آنی مونی! ای مرگخوار فداکار و باصلابت!
آستوریا با سختی و مشقت آنی مونی را که از فرط خوشحالی بر کف زمین ولو شده بود، بلند کردند.
_ خب الان چه حسی داری آنی؟
_حس خر شدگی!
_ خوبه پس برو ببینم چیکار میکنی! همون چند دقیقه جلوی نجینی وایسی حله...
ایوان در حالیکه رفتن آنی مونی به سمت در اتاق نجینی را نگاه میکرد ، لبخندی شیطانی زد.
_ همیشه قصه یه نامرد داره