جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 28 اسفند 1389 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ده دقیقه بعد:

مرگخوارا همه پشت در اتاق نجینی ایستاده و منتظر خبری از آنی مونی بودن.
-سوروس مطمئنی که نجینی از شلوار گل گلی بدش میاد؟
-آره بابا.مگه میشه یهو نظرش عوض شده باشه؟
-خب اینجوری که پیش میره باید منتظر جسد آنی مونی باشیم.
-معلومه کراب...فکر کردی نجینی اونو زنده میزاره؟
-اَه...خب زودتر میگفتی آگوستوس...سه ساعته وایسادم اینجا.

و به سمت آشپزخانه هجوم برد تا به شیرینی های خونگی آنی مونی پاتک بزنه.
-خب اینجوری که پیش میره،یکی باید بره و یه سر و گوشی آب بده.
-سوروس؟تو غیرت داری؟یعنی چی یکی؟زن توِ...بعد یکی دیگه بره تو اتاقش؟

مرگخوارا که تازه دو ناتی شون افتاده بود،با سر حرف آستوریا رو تایید کردن.سوروس که میدونست بحث با اونا فایده نداره،وارد اتاق شد.
-آخی ای کاش بهش میگفتیم اول وصیعت نامه اش رو بنویسه.

ولی سوروس لحظه ای بعد از اتاق خارج شد.
-چی شد سوروس؟
-آنی مونی زندس ولی یه خورده مزاجش به هم ریخته.نجینی اون بچه رم بالا آورده ولی خب...بچه هه شبیه تنها چیزی که نیست،آدمیزاده!
ملت:
-نیم ساعت از وقتمون رفته...چی کار کنیم؟

مرگخوارا لحظه ای به فکر فرو رفتن.
-فهمیدم ! باید به یکی از تالارا رشوه بدیم تا بزاره نجینی از حمومشون استفاده کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 23 اسفند 1389 07:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران نگاه معنی داری را بین خود رد و بدل کردند.ولدمورت که با شک و تردید به مرگخوارانش نگاه میکرد رو به سوروس نمود.
_ این نگاها چه معنی ای میده سوروس!؟ نگاه معنی دار میکنید؟! اونم در حضور ما!!؟ توطئه میکنید؟ علیه من؟!! بدم پدرتو در بیارن پدر سوخته؟؟؟!!!

سوروس با نگرانی آب دهانش را فرو برد.
_ نــــــــــه! سوروم... اما با عرض پوزش باید بگم این گریفیندوریهای نامرد اونجا رو هم گرفتن!

_ چـــــــــــــــی؟؟؟؟ اتاق ضروریات منو میگیرن!؟ چه جسارتا!!!! پس شماها چه غلطی میکنید؟ من واسه چی به شماها حقوق میدم؟ از پس یه عده گریفیندوری جغله هم بر نمیاین؟!

آستوریا که سعی میکرد ترسش را پنهان کند، چند سرفه کوچک کرد.
_ اهم اهم! اما ارباب ما الان دقیقا 1 ساله و 1 ماهه و 1 روزه که از شما حقوقی نگرفتیم! ما حقوق میخوایم یالا...ما حقوق میخوایم یالا!
و با اصرار پایش را بر زمین کوفت.

_ خاموش! همین که میذارم نفس بکشید باید برید مرلین رو شکر کنید... خوب گوش کن سوروس، خودت میدونی که اگر حمام روزانه نجینی دیر بشه چه اتفاقی میفته؟!

سوروس : بله!

ولدمورت در حالیکه چوب جادویش را بین انگشتانش جابه جا میکرد، گفت : خب پس 2 ساعت وقت داری! قضیه رو حلش کن!

_ولی آخه سرورم...
_ حلش کن!
اسنیپ :

دور از چشم ولدمورت

_ خب حالا چه غلطی بکنیم؟

ایوان پوزخندی زد.
_ چه غلطی بکنیم نه سوروس! چه غلطی بکنی!!

سوروس ابروانش را اندکی در هم کشید.
_ بیشین بینیم باو! خودتونم میدونید که نجینی اگر از دست من عصبانی باشه فقط یکمی منو میخوره، اما شماهارو...

مرگخواران اندکی به عقوبت کار خود فکر کردند.
_ اوه اوه! راست میگه این نجینی که زبون آدم حالیش نمیشه، میزنه...
_راجع به همسر من ، بانوی اول تالار درست صحبت کن!

مرگخواران یک به یک چشم غره ای را نثار اسنیپ کردند. سپس آستوریا شروع به قدم زدم اطراف اتاق کرد و پس از مکثی طولانی گفت: باید کاری کنیم نجینی اون بچه رو بالا بیاره...

مرگخواران: مزخرفه!
آستوریا : کسی راهه دیگه ای داره!؟
مرگخواران : نه!
_ خب پس فکر کنید ببینیم باید چیکار کنیم.

آستوریا نفس عمیقی کشید و به فکر فرو رفت...
_ ببخشید دوستان من مخم اِرور داد! مخم فقط تا همینجا میکشید

آنی مونی که سعی میکرد خود را با گلهای زیرشلواری گل منگلی اش مشغول نشان دهد ، گفت : همتون میدونید که منم اصلا مغزی ندارم که بخوام فکر کنم!

اسنیپ با ناراحتی آهی کشید.
_ جدا" که واقعا" که حقاقتا" !

اما ناگهان با دیدن شلوار آنی مونی با خوشحالی از جا پرید.
_ یافتم! یافتم! نجینی به شلوار گل منگلی حساسیت داره! وقتی میبینه هرچی تو دل و روده اش هست رو بالا میاره...یه دو سه باری روی من...
_اااااه! بسه سوروس! خاطرات خصوصیتون رو جایی بازگو نکنی بهتره!
_ بهتون قول میدم این یکی از عاشقانه ترین خاطراتشون بوده!!
اسنیپ رو به آنتونین: مرگ!

در همان حین ایوان بی توجه به دعوای اسنیپ و آنتونین ، رو به سوی آنی مونی کرد.
_ خب آنی دیگه همه چیز به تو و استعداد ها و قابلیت های نهفته ی تو بستگی داره، وقتشه که به همگان ثابت کنی چی توی چنته ات داری!

آنی مونی با شک و تردید اطرافش را در جستجوی آنی مونی خیالی ای که ایوان از او به نیکی یاد کرد، نگاه کرد.
_ با منی تو !؟؟؟؟

_ آآآه خدای من! معلوم است که با توام آنی مونی! ای مرگخوار فداکار و باصلابت!

آستوریا با سختی و مشقت آنی مونی را که از فرط خوشحالی بر کف زمین ولو شده بود، بلند کردند.
_ خب الان چه حسی داری آنی؟
_حس خر شدگی!
_ خوبه پس برو ببینم چیکار میکنی! همون چند دقیقه جلوی نجینی وایسی حله...

ایوان در حالیکه رفتن آنی مونی به سمت در اتاق نجینی را نگاه میکرد ، لبخندی شیطانی زد.
_ همیشه قصه یه نامرد داره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1389/12/23 7:49:54
ویرایش شده توسط نجینی در 1389/12/23 15:16:23
try not to become a man of success;but rather try to become a man of VALUE


SUCCESS IS A JOURNEY...NOT A DESTINATION!
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 20 اسفند 1389 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه که لحظه به لحظه عصبانی تر میشد،کروشیویی حواله ی سوروس کرد.
-برو تحقیق کن ببین چرا آب مارو قطع کردن.
-سرورم نیازی به تحقیق نیست،پرنسس گلتون زحمت کشیدن یکی از سال اولی های گریفیندور رو نوش جان کردن،مک گونگالم قاطی کرده !
-اون که نوش جونش ولی تو؛میری پیش دامبلدور،یه خورده زبون میریزی میگی آب رو وصل کنه.
-آخه سرورم... .
-سرورم و مای لرد و اربابم نداریم. بقیتون هم برین از بلا یاد بگیرین که با وجود اون جنگل ممنوعش،نیومده استعفا بده !

آستوریا،من و من کنان گفت:
-سرورم روم به چوبدستیتون،ولی بلاتریکس دیروز رفت تالار هافل و درخواست پناهندگی داد !
-چـــــی؟

مرگخواران که میدانستند در پس این "چـــــی"ها کروشیو در انتظارشان است،فرار را بر قرار ترجیح دادند و به سمت در خروجی هجوم بردند.

نیم ساعت بعد:

لرد سیاه که کمی از عصبانیتش فرو کش کرده بود،در تالار،مقابل مرگخوارانی که به صف ایستاده بودند،راه میرفت.
-که دیگه کارتون به جایی رسیده که میاین و درخواست استعفا میدین؟این هیچی...میرین درخواست پناهندگی میدین؟اونم هیچی...به پرنسس من توهین میکنین؟

و چشم غره ای به سوروس رفت.
-سرورم جسارتا...من توهین نکردم...گفتم-
-ببند دهنتو...وقتی من میگم توهین کردی،یعنی کردی؛در ضمن یادت نره که اون تاج سر تو هم هست.

سوروس که میدانست ادامه ی این بحث به نوه دار شدن لرد سیاه میرسد،بحث را عوض کرد.
-اون که صد البته؛راستی سرورم، مک گونگال گفت،تا وقتی که اون بچه رو صحیح و سالم تحویل ندیم،خبری از آب نیست.
-یعنی چی؟یعنی اون فکر کرده من قند عسلم رو مجبور میکنم اون بچه رو پس بده؟!
-ارباب چاره ی دیگه ای نداریم.

لرد لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس گفت:
-چرا آستوریا...من یه جایی رو میشناسم که میتونیم بریم اونجا و در ضمن آبشم نمیشه قطع کرد.
-کجا سرورم؟
-اتاق ضروریات !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1389/12/20 20:37:31
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 20 اسفند 1389 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار اسلیترین، خوابگاه لرد سیاه:

لرد سیاه سرگرم طراحی نقشه احداث مدرسه ای بزرگتر، زیباتر و مجهزتر از هاگوارتز بود که با صدای ضرباتی که به در میخورد به خود آمد.
-بیا تو...البته اگه ایوان روزیه هستی نیا تو...یه راست برو اتاق تسترالها چشمم به ریخت نحست نیفته.

در خوابگاه باز شد و پنج مرگخوار اسلیترینی وارد اتاق شدند.آستوریا گرینگرس شروع به صحبت کرد.
-سلام ارباب...
-خب...بعدش؟
-ارباب ببخشیدا...من میخواستم با اجازه شما،اگه اشکالی نداشته باشه و شما ناراحت نشین....استعفا بدم!

لرد با عصبانیت قلم پرش را روی میز کوبید.قلم خرد شد.
-استعفا بدی؟از گروه پر افتخار و درخشان اسلیترین؟اونم در حضور سالازار اسلیترین بزرگ؟چه ننگی!چه شرمساری بزرگی، چه بی لیاقتی عظیمی!

آستوریا وحشتزه حرف لرد را قطع کرد.
-نه نه...ارباب...نگران نباشین.از اسلیترین نمیخوام استعفا بدم...از مرگخوار بودن استعفا میدم.

لرد کمی آرام شد و سر جایش نشست ولی چند ثانیه بعد منظور آستوریا را دریافت و با حالت تهدید آمیزی بطرف او نیم خیز شد.
-تو چی گفتی؟دقیقا منظورت چی بود؟نگران نباشم که از گروه این پیرمرد استعفا نمیدی...چون داری از گروه خود من،لرد کبیر،ارباب تاریکی استعفا میدی؟

آستوریا چند قدم از میز لرد فاصله گرفت.
-ارباب ما بیچاره شدیم!بقیه اسلیترینیها(که تعدادشون خیلی هم کمه)میتونن از حمام گریفیندور استفاده کنن...ولی مرگخوارا ممنوع الورودن!

لرد نفس راحتی کشید.
-خب...من که مرگخوار نیستم.برین مشکلتونو خودتون حل کنین!

سوروس اسنیپ درحالیکه با حلقه ازدواجش بازی میکرد گفت:
-ارباب شما که کلا ممنوع الخروجین.از تالار اسلیترین نمیتونین خارج بشین.بچه ها وحشتزده میشن.تازه ممنوع الحرف و ممنوع الخواب و ممنوع الجادو و ممنوع النفس کشیدن هم هستین.ولی خواهش میکنم استعفای ما رو قبول کنین.یه نگاهی به این موهای من بندازین!احساس نمیکنین کمی چرب شدن؟من واقعا نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1389 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

-سرورم،آب حموم گرمه گرمه.
-خوبه آنی مونی.

لرد سیاه که مثل همیشه سر ساعت هفت صبح از خواب بیدار شده بود،حوله به دست،به سمت حمام رفت.ولی هنوز ده دقیقه هم نگذشته بود،که جیغش به هوا رفت.
-آنی مونـی؟بیا اینجا.بدووو!

آنی مونی ملاقه به دست،دوان دوان به سمت حمام رفت.
-بله ارباب؟
-کشتمت آنی! آب چرا قطعه؟
-چــی؟نه سرورم...مگه میشه؟آب آشپزخونه وصله.

ولی همون موقع صدای داد و قال بلا هم به هوا رفت.
-چرا تو این تالار یه قطره آب پیدا نمیشه؟
-که گفتی آب وصله؟!
-چیزه...اِ...خب وصل بود.

همون موقع اتاق دامبلدور:

-آلبوس من آب تالار اسلیترین رو قطع کردم.
-چرا مینروا؟
-به خاطر اینکه اون مار نفرت انگیز یکی دیگه از سال اولی های گریفندور رو خورده!
-وای...چی بگم...ولی مگه میشه بچه ها نرن حموم؟
-فکر اونشم کردم؛ دانش آموزا میتونن از حموم و دستشویی تالار گریفیندور استفاده کنن ولی برای مرگخوارا، تا وقتی که اون بچه رو صحیح و سالم تحویل من ندن،خبری از آب نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 19 آذر 1389 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در سکوت مشغول پیدا کردن راه حلی برای این معزل بودند تا اینکه سالازار سرش را بلند کرد و گفت:

- بهتر نیست بجای بزرگنمایی و توجیه نوم یه فکر دیگه ای بکنید. تاریخ نشون داده که این کارا اصولا روی نسل من خیلی جواب نمی داده!

-

نیم ساعت بعد:


صدای پچ پچ اسلیترین ها در همه جای تالار اصلی شنیده میشد. هرکس ایده ای که به ذهنش می رسید را برای کنار دستیهایش بیان میکرد. تا اینکه صدایی موجب شد همه برای لحظه ای سکوت کنند و به اطراف نگاه کنند.

- فهمیدم باید چکار کنیم!

بارتی کراوچ برای اینکه بقیه را متوجه جایی که نشسته بود بکند دست راستش را بلند کرد.

بامپ!

بارتی چند ثانیه ای سر رشته امور از دستش در رفت و به سرعت به سمت راست خودش جاییکه ملیندا بیهوش نقش زمین شده بود، نگاه کرد. صدای کرکر خنده فضای سالن را احاطه کرد. بارتی که کمی سرخ شده بود بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و دستش را پایین آورد و با توپ و تشر گفت:

- زهر مار!
همچین میخندن انگار خودشون بوی بد نمیدن!

اسنیپ که هنوز نیشش باز بود به سمت بارتی گفت:

- هاها..اهم... اوهم...خوب... فکر کنم می خواستی یه ایده ای بدی؟

- چی؟!! اوه اره... من یه راه حلی دارم!

دوباره همه در سکوت با کنجکاوی به بارتی نگاه کردند.

- خب به نظر نمیاد ما برای لرد سیاه کمترین اهمیتی داشته باشیم! اما اگه کمی فکر کنیم ارباب بجز خودش به یکی دیگم معمولا توجه می کنه... هوم؟ نمی دونید؟!

بلا با امیدواری گفت:

- من؟

- ... خیله خوب مثل اینکه خودم باید بگم... ناجینی دیگه احمقا!

- ناجینی؟!!

- آره دیگه... یکم به مختون فشار بیارین... ارباب هر جا میره ناجینی رو با خودش می بره و اگه ناجینی از چیزی خوشش نیاد اربابم خوشش نمیاد و...

اسنیپ که بنظر میرسید منظور بارتی را گرفته بود حرفش را قطع کرد و گفت:

- منظورت اینه که ما کاری کنیم ناجینی حاضر نشه وارد حموم بشه...هوم... که نتیجش این میشه که لرد هم حمام تالار اسلیتر رو در شان خودش ندونه و...

بارتی ادامه داد

- این به گمونم باعث بشه ارباب به یه نتایجی برسه!

-....هووم...فکر خوبیه!

- منم موافقم!

- منم!!

-...

امیکوس با بی حوصلگی در حالیکه گردنش را می خاراند گفت:

- خب حالاکه همه موافقید کی میدونه مارها از چی بدشون میاد؟

بدون هیچ مکثی، سالازار و اسنیپ هر دو با هم گفتند:

- پونه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 15 آذر 1389 08:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بخار سبز رنگي از تالار اسليترين به خارج منتشر مي شد و اين باعث نارضايتي ساير تالار ها شده بود.سطح بهداشت به زير صفر رسيده بود و به زودي حشرات موزي مثل شپش به آنها هجوم مي آوردند.اما پس از بد خلقي ارباب، ملت تصميم گرفتند ميز گردي تشكيل داده ،بلكه با همفكري از اين بحران عبور كنند.

بلا در حالي كه از شدت كثيفي به شدت داشت سرش را مي خاراند گفت:
- چطوره شب ها كه ارباب خوابه نوبتي بريم حموم؟

ايوان گفت:
- اين راه جواب نمي ده.ارباب خوابش سبكه.در ضمن نجيني هم مرتب تو تالار گشت مي زنه.

- پس مي گي چيكار كنيم؟ دست رو دست بذاريم جك جونور بره تو تنمون؟

- فعلا بايد فكر كنيم نارسيسا.دنبال يه راهه منطقي باش.

ايوان اين را گفت و از همه خواست دنبال راهي منطقي و كم دردسر باشند.دقايق پشت سر هم مي گذشتند و ملت همچنان غرق در تفكر بودند.

اما لوسيوس به عنوان دبير جلسه پيشنهادش را اينگونه مطرح نمود:

- ما بايد ارباب رو توجيح كنيم.يكم بزرگ نمايي مي تونه خوب باشه.

ملت توضيح بيشتري خواستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 14 آذر 1389 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-اهم اهم...
-دو ساعته منتظریم...
-هنوز تموم نشده؟

ملت اسلیترین حوله و شامپو به دست پشت در حمام صف کشیده بودند.طبیعتا ایوان فقط حوله اش را برداشته بود و اساسا نیازی به شامپو نداشت.بالاخره بعد از ساعتها انتظار در حمام باز شد و لرد سیاه که حوله مخوف سیاهرنگش را پوشیده بود از حمام خارج شد.
ایوان؟

ایوان از وسط صف بیرون پرید.
-جانم ارباب؟

-تو گفته بودی این شامپوی جدیدت موها رو نرم و براق و درخشان میکنه...نه؟

ایوان با غرور تایید کرد.
-بله ارباب.فرمولش سریه.خودم کشف کردم.واقعا حرف نداره.

لرد شامپو را بطرف ایوان پرت کرد.ایوان وحشتزده جاخالی داد و شامپو پس از برخورد با رودولف در لابلای موهای بلا گم شد.

-این موهای منو نه نرم کرد و نه براق و نه درخشان!
-ولی ارباب...شما...شما که...مو....
-من چی؟مو ندارم؟خب نداشته باشم.تو حرفی از داشتن و نداشتن نزدی.گفتی موهای نرم و براق و درخشان برای شما به ارمغان میاورد...الان کو موهای براق و نرم و درخشان من؟

ایوان به دنبال جواب مناسبی میگشت که سوروس درحالیکه به جای شامپو شیشه روغن زیتون در دست داشت بطرف در حمام رفت.لرد فورا جلوی سوروس را گرفت.
-کجا؟
-حموم!
-حمومی که چند دقیقه پیش ارباب در اون بود؟شماها واقعا لیاقت ندارین با یه ارباب هم گروه باشین.زود متفرق بشین ببین.این حموم مال منه.مختص منه.اگه کسی پاشو بذاره توش قلم پاشو خرد میکنم...یه فکر دیگه برای خودتون بکنین.روشن شد؟

ملت اسلی که کم کم داشت مگس دورشان جمع میشد(!):
-بله ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا با ناراحتی سرش را تکان داد. بلا به فکر فرو رفت و بعد از چند دقیقه گفت:
- هوم ببینین، نباید بذاریم این دامبلدور این قدر راحت از اینجا بره. هرچی باشه اون مدیر مدرست. نمی تونه این قدر بی مسئولیت باشه. ما نباید بذاریم که این قدر راحت، مسئله ی ناپدید شدن ارباب رو نادیده بگیره. نمیش...

مورگانا بی حوصله حرف بلا را قطع کرد.
- این قدر حرف نزن بلا. بهتره دنبال راه حل باشیم.

رودولف شپشی را که وسط سرش قدم می زد، برداشت و با انگشت کوچکش له کرد.
- هووم، ببینین این شپش بیچاره چطوری کشته شد. من با یک تیر دو نشون زدم! اول این که این شپش رو کشتم و از ریزش موهام جلوگیری کردم. دوم این که انتقام رودی رو ازش گرفتم! یادتونه که وقتی زیر میکروسکوپه مشنگی گذاشتیمش چطوری با پاهای زشتش رودی رو له کرد؟ خب...همینطور که من با یک تیر دو نشون زدم شما هم باید همچین کاری بکنین. یعنی نقشه ای بکشین که هم دامبلدور رو ادب کنیم هم این که ارباب و ایوان رو برگردونیم.

بلا فکری کرد و برای اولین بار حق را به رودولف داد.
- موافقم. من یه فکری دارم...من میگم دوباره بریم پیش دامبلدور و به یه بهونه ای بکشیمش تو تالار. بعد دراکو دامبلدور رو می بره تو مرلینگاه و کاری می کنه که دامبلدور با سر بره تو چاله ی توالت فرنگی! بعد سری در مرلینگاه رو می بنده و میره پشت درش وای میاسته و شروع می کنه وراجی کردن! یعنی همون کاری که بارتی کرد و باعث شد ارباب ناپدید بشه. اینطوری دامبلدور مطمئا" میره به همونجایی که ارباب رفته. اون وقت ارباب ریش های دامبل رو میگیره و ازش بالا می آد. نقشه ی خوبیه نه؟

مورگانا آهی کشید:
- بلا فراموش کردی که در مرلینگاه باز نمیشه؟

- منظور من مرلینگاهیه اصلی تالاره نه مرلینگاه اختصاصی ارباب! نکنه فراموش کردی که تالار دوتا مرلینگاه داره و ما معمولا" از مرلینگاه مخصوص ارباب استفاده نمی کنیم؟

مورگانا لبخندی زد و به طرف اتاق دراکو رفت تا درمورد نقشه با او صحبت کند. رودولف نیز ردایش را صاف کرد و از تالار اسلی خارج شد، تا به بهانه ی دعوت به نهار دامبلدور را به تالار بکشاند.

یک ساعت بعد:

- چــی؟ می خوای بگی که همه چیز تموم شد؟ به این راحتی؟ دامبلدور الان اونجاست؟ من که باورم نمیشه! به روح رودی باورم نمیشه.

بلا با چشم غره ای رودولف را ساکت کرد و مورگانا لبخند مرموزی زد.
- حالا باید منتظر باشیم ببینیم چی میشه!


در سرزمین عجیب:

دامبلدور در یک لحظه به درون مه غلیظ سیاه رنگی پرتاب شد. چشمان پیرمرد که همه ی بدنش در سیاهی مطلق فرو رفته بود به طور ناگهانی گرد شد.
- یعنی چی؟ یعنی منم به همون دردی گرفتار شدم که تامی بهش گرفتار شده؟ اون یه سیاهه و به سفیدی مطلق پیوسته..منم یه سفیدم و به سیاهی مطلق پیوستم. وای حالا چی کار کنم؟

در همین لحظه صدایی پیرمرد را به خود آورد.
- کی اونجاست؟ هرچند چشمای ارباب خیلی تیزه اما توی این سفیدی هیچ چیز رو درست نمی بینم. بهت این فرصتو می دم که خودتو معرفی کنی.

دامبلدور به اطرافش نگاه کرد. تا جایی که چشم کار می کرد همه جا سیاه بود. ناگهان در حالی که به نظر می رسید چیزی به یاد اورده باشد، متوجه شد که صدایی که خطابش کرده چقدر آشناست. دامبلدور بهت زده به روبرویش نگاهی کرد و فریادی کشید:
- تامی؟ تو اینجا چی کار میکنی؟ وسط سیاهی مطلق؟ تو مگه وسط سفیدی مطلق نبودی؟

لرد سیاه که متوجه شده بود که مخاطبش دامبلدور است با چوب دستی اش بر سر ایوان کوبید و بعد با صدای بلندی گفت:
- منظورت چیه ریش دراز؟ سیاهی مطلق؟ ولی همه جا سفیده. فکر میکنم پیر شدی و چشات درست نمی بینه.

______________________

رودی = شپش محبوب رودولف.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/4/6 21:10:44
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور لبخند پدرانه اش را تحویل داد:
- چه کمکی فرزندانم؟

یک ربع بعد


مورگانا:
- متوجه شدین پروفسور؟

دامبلدور که چهره ای بس متفکرانه به خود گرفته:
- درسته که تا حالا پنج باری گفتی...

رودولف تصحیح کرد:
- 10 بار!

- اوه بله! درسته که تا حالا ده بار گفتی دخترم. ولی نمی میری اگه یه بار دیگه واضح و شمرده تعریف کنی ببینم چی شده.

بلاتریکس که با خستگی روی زمین نشسته بود، از جا برخاست:
- اینجوری فایده نداره. باید خودمون یه فکری بکنیم.

دامبلدور خردمندانه سر تکان داد:
- بله فرزندانم. من همیشه گفتم که باید به جوونترا فرصت داد تا خودشون مشکلاتشون رو حل کنن و به رشد فرهنگی، سیاسی و اجتماعی برسن.

مورگانا دندان های نیشش را نشان داد:
- چی چیو فرصت داد؟ یه ساعته وقت منو گرفتی. زودی میای ایوان رو از حموم بیرون می کشی وگرنه امشب خون چن هزار ساله تو هضم می کنم.

- خوب حالا چرا عصبانی میشی؟ یه بار دیگه توضیح بده. قول میدم این دفه بفهمم.

و مورگانا برای بار یازدهم توضیح داد:
- ایوان توی حموم گیر کرده. لرد رفته مرلینگاه و گفته تا نیومده بیرون باید ایوان رو بکشیم بیرون وگرنه خودش ایوان رو سالاد تسترالا می کنه. حالا اینایی که سر ایوان میاد مهم نیس. مشکل اینجاس که اربابم نمی تونه از مرلینگاه بیاد بیرون و حتی صداشم در نمیاد. اینم باز مهم نیس. مشکل مهمتر اینه که اگه ارباب از مرلینگاه نیاد بیرون ما نمی تونیم نهار بخورریم و اگه بدون ارباب نهار بخوریم و ایشون یه وقت مرلین نکرده (ورژن جادوگرانی خدا نکرده) از مرلینگاه بیاد بیرون، هممون رو به کرام المرلینین می سپاره. حالا فهمیدین؟

- اینا رو که از اولم فهمیده بودم بوقی. من چیکار کنم حالا؟

لسترنج ها و لی فای مربوطه، با تعجب به دامبلدور نگاه کردند:
- شما... گفتید بوقی؟ شما گفتید بوقی؟ شما چی گفتید؟

- همممم... چیز خاصی نگفتم فرزندانم. فقط نمی دونم چه کمکی از من ساحته س؟

بلا با عصبانیت غرید:
- لااقل بگید به نظرتون چه بلایی سر ارباب اومده؟

دامبلدور کمی فکر کرد:
- من یه حدسی می زنم. اونم اینه که به سپیدی مطلق پیوسته باشن. البته میشه ایوان رو درک کرد که به خاطر نیازش به فرار از دست تام، به دنیای سپیدی مطلق رفته باشه ولی تام چی؟ اون که از چیزی به ستوه نمیاد؟ یا اومده بود؟

رودولف با بی خیالی خندید:
- من بارتی رو فرستاده بودم پشت در مرلینگاه هی بابایی شو صدا کنه تا زودتر بیاد بیرون. آخه گشنم بود و نمی تونستم بذارم ارباب یه عمر تو مرلینگاه بمونه.

- هوووم! پس تام هم دچار همون دردسر شده و به سپیدی مطلق پیوسته. من کاری نمی تونم براتون بکنم چون من خودم طرفدار سفیدی هستم فرزندانم. شما باید واقعا خودتون به مشکل خودتون رسیدگی بکنین.

دامبلدور پس از گفتن این حرف، پشت به سه اسلیترینی کرد و از آنها دور شد. بلاتریکس با نگرانی به دو نفر مقابلش چشم دوخت:
- حالا چه خاکی به سرمون بکنیم؟ ارباب تحمل یه ذره سفیده تخم مرغم ندارن چه برسه به سپیدی مطلق! ایشون هر لحظه ممکنه از بین برن. حالا چیکار کنیم؟ بی ارباب شدیم رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!