خسته شده بود . از این همه تنهایی خسته شده بود . افراد زیادی اطرافش بودند اما باز هم تنها بود . در خانه ای پر جمعیت زندگی میکرد اما هنوز تنها بود . از این همه بی فکری و خودخواهی دیگران به زجر آمده بود . هیچ کس با او نبود . تنها بود .
تصمیم گرفت دور شود . از همه و همه کس . از همه چیز که به دنیای شلوغ و در هم و برهم تنهایی آدم ها مربوط میشد دور شد تا این بار با خودش تنها باشد .
زحمت نگه داشتن سرش را نکشید و آن را پایین انداخت . اما دیگر نتوانست چشمانش را ببندد . باید میدید . باید واقعیت ها را تماشا میکرد .
همانطور که سرش را پایین انداخته بود با چشمان باز راهد میرفت . در همین حال متوجه شد که او تنها نیست . فهمید هیچ گاه تنها نبوده و وقتی هم نیست که تنها شود !
رد پاهایش ! آنها همیشه و همه جا دنبالش بوده اند !
تصمیم گرفت دور شود . از همه و همه کس . از همه چیز که به دنیای شلوغ و در هم و برهم تنهایی آدم ها مربوط میشد دور شد تا این بار با خودش تنها باشد .
زحمت نگه داشتن سرش را نکشید و آن را پایین انداخت . اما دیگر نتوانست چشمانش را ببندد . باید میدید . باید واقعیت ها را تماشا میکرد .
همانطور که سرش را پایین انداخته بود با چشمان باز راهد میرفت . در همین حال متوجه شد که او تنها نیست . فهمید هیچ گاه تنها نبوده و وقتی هم نیست که تنها شود !
رد پاهایش ! آنها همیشه و همه جا دنبالش بوده اند !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



.....بذارید بلاکش کنم...توی خوابگاه خواهران چیکار میکنه؟
خاک را به اطراف میریخت.