جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

80 کاربر(ها) آنلاین هستند (60 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
80
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 خرداد 1389 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم:

توضیح:من پست پایان این سوژه رو برای جلوگیری از خاک خوردن تاپیک میزنم،ولی خواهشا ملت اسلیترینی دقت کنن که در این تاپیک سوژه های خیلی ساده ای باید داده بشه که بشه تو دو پست تمومش کرد.سوژه هایی رو که احتیاج به باز شدن و طول و تفصیل دارن بذارین برای تاپیکای دیگه.

________________________________

لرد کاغذ بزرگی را روی میز پهن کرد و سرگرم کشیدن نقشه شد.
-خب...اونا میان اینجا...من سه تا مرگخوارو این گوشه میذارم که غافلگیرشون کنن...و خودمم از بالای پله ها بلا رو پرت میکنم رو سرشون...عالی شد!

چند ضربه به در خورد و بارتی وارد اتاق شد.تعظیم کوتاهی کرد و تکه کاغذی را که در دست داشت بطرف لرد گرفت.
-ارباب این نامه رو همین الان یه جغد آورد،که البته جغده الان تو دیگ آنی مونی داره میجوشه.آنی مونی برای حفظ سلامتی شما اصرار داشت نامه رو هم بجوشونه ولی...

لرد با بی حوصلگی نامه را گرفت و باز کرد.

خدمت جناب اسمشو نبر

فکر نکنی ما ازت ترسیدیم که اسمتو نمیبریم....فقط...فقط...اممم...املای اسمتو بلد نیستیم.خب...بگذریم.شلنگ متحرکت دست ماست.اگه میخوای نجاتش بدی باید جام رو با دستهای خودت تقدیم ما کنی وگرنه مار خوش آب و رنگت چی دیده از چشم خودش دیده.




به محض تمام شدن نامه، ایوان روزیه در کنار در پدیدار شد.با وجود باز بودن در چند ضربه به در زد و با کسب اجازه از لرد وارد اتاق شد.
-ارباب روونا به هوش اومده.حالش خوبه.ضمنا سوروس گفت بهتون اطلاع بدم که نجینی رو برای گردش شبانه به جنگل برده.یه ساعت دیگه برمیگردن.

لرد با تعجب پرسید:
-نجینی؟؟؟ولی نجینی که اینجا نیست.مگه محفلیا نجینی رو ندزدیده بودن؟

ایوان سری به نشانه تکذیب تکان داد.
-نه ارباب.نجینی تو اتاق خودش بود.خودم شامشو بردم.ولی...راستش یه چیزی گم شده...


محفل ققنوس:

ریموس با عصبانیت به شیء روی میز اشاره کرد.
-کینگزلی تو میتونی دقیقا برای من توضیح بدی که چطور یه شلنگ باغبونی رو از یه مار شونصد متری تشخیص ندادی؟تازه ادعا کردی دستتو گاز گرفته!شما آبرویی برای ما نذاشتین.وقتی مرگخوارا متوجه قضیه بشن....اوه....

کینگزلی با شرمندگی سرش را پایین انداخت.
-اتاق تاریک بود...منم از مار...خب...میترسم.میخواستم بقیه کمکم کنن.اصلا...نمیدونم...خب من احساس کردم گازم گرفت.یا...شاید قصد داشت گاز بگیره...


نگاههای خشمگین و تاسف بار محفلیها به کینگزلی درست همزمان بود با صدای قهقهه شاد و مغرورانه مرگخواران و لرد سیاه که جام و نجینی را در دست گرفته بود...


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 18 اردیبهشت 1389 08:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول

در روزی از روز های در زمستان طاقت فرسا مرگخواران در پی دامبلدر بودند.لرد کبیر بسیار عصبانی از دامبلدر،که نجینی را به عنوان گروگان گرفته بود. در لحظاتی که لرد در حال فکر کردن بود سالازار سخن را باز کرد و گفت:
-لرد چرا نمیخوای درک کنی ؟ الان جون نجینی در خطره،این محفلی ها هم دیوونن،میزنن میکشنش
لرد با عصبانیت سرش را تکان داد و گفت:
-چی؟اسمشم نیار،اگه یه تار مو از نجینی کم بشه همتون رو میفرستم (سانسور) حالا فهمیدی

-اما لرد دست ما که نیست اونا نجینی رو دزدیدن و از ما هم کاری بر نمیاد،باید ببینیم چه در خواستی دارن؟
2 ساعت قبل،لحظه دزدیدن نجینی:

-سیریوس مطمینی که رفتن؟
-آره قربان مطمین،مطمین هستم،نگران چیزی نباشین
-خوبه پس شما جیمز و لینی به دنبال من بیان و تو کینگزلی برو دنبال نجینی

در همان لحظه یکی در را باز کرد و وارد اتاق شد .
-قربان صدای چی بود ؟ یه صدایی اومد از اتاق
-گینکزلی بدو نجینی رو بر دار بریم تا یکی نیومده
در همان لحظه گینکزلی با صدای خفه ای گفت:
-اه،دستم رو گاز گرفت بیاین کمک بچه ها

بعد از اینکه نجینی را گرفتند و به کمک کینگزلی رفتن ناگهان روونا آنها را دید:
-وایستین،شما کی هستین ؟!
-اکسپریالموس

روونا در گوشه پرتاب شد و آنان فرار کردند.
خانه ریدل بعد از دزدیدن نجینی:

در همان لحظات لرد با نگرانی گفت:
-جامم!! نکنه جام رو هم بردن ؟
به همین دلیل همه به دنبال جام رفتن و از کشو در آمد بود و در گوشه ای افتاده بود.
به همین دلیل لرد نقشه کشید که دفعه بعد که آنان به دنبال جام میایند غافلگیرشان کنند.
________________________________
شما ادامه بدین ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1389/2/18 9:11:00
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1389/2/18 9:15:10
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1389/2/18 9:22:39
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1389/2/18 9:25:08
*We Love Slyterin*


* We Love Order Phoenix*


I am Igor Karkaroff

[url=ht
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 18 اردیبهشت 1389 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم


اسنیپ نگاهش را از سالاز به لرد دوخت و با نگرانی گفت: میگم...میگم حالا زیاد مهم نیست.من...من میتونم یک شب پیش شما و یک شب پیش سالازار بخوابم.
-نچ نچ نچ.من سلازار کبیرم...یا باید پیش من بخوابی یا گروه بیگروه.
-نخیر!فقط من.من لرد کبیرم.یا میای پیش من یا میکشمت.

اسنیپ آب دهان خود را بزور پایین داد و بر نزدیکترین صندلی نشست. صدای سیس مار در تالار طنین انداخته بود، یا شاید انعکاس صدای لرد بود که این تنش را ایجاد مینمود. سوروس دستی به موهای چرب خود کشید و گفت:اربابان من، من با کمال میل دوست دارم که پیش شماها باشم.ولی خوب،میدونین که من شبا خر . پف میکنم.
لرد دستی به کله خود کشید. انعکاس آتش شومینه در چشمان وی دیده میشد. لرد آهی کشید و گفت:راست میگی.تازه دماغت هم زیادی درازه.ممکنه شب بره تو چشم.
- موهاتم چربن.کل اتاق چرب میشه.این هم هست.
سالازار این را گفت و چینی به دماغ خود داد. لرد از جای خود بلند شد و با صدای سرد و بیروحی گفت: آره...تازه میگن قدمش شومه.
- حمام هم نمیره...بو میده.
- تازه میگن زیادی شنلش مثل خفاشه.رولینگ هر وقت میخواست در مورد این بنویسه یک خفاش بهش میپروند.
لرد و سالازار با تنفر به اسنیپ خیره شدند. سوروس که متعجب به این صحنه نگاه میکرد، برای دفاع از خود دهانش را باز نمود، اما بعد با صداس لرد خاموش شد:
اصلا لازم نکرده...بدرد نمیخوری...برو بیرون.
-راست میگه...از تالار برو بیرون...همین حالا!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 17 اردیبهشت 1389 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول:

سوروس اسنیپ با ابهتی بی مانند وارد تالار شد.دستهایش را به دو طرف باز کرد.
-من اومدم!


-اومدی که اومدی...

سوروس با عصبانیت بطرف صدا برگشت.
-تو...امتیازی ازت کم نمیکنم اما به عنوان مجازات...ل...ل...لرد سیاه؟

لرد سیاه با اشاره چوب دستی، روغن موی اسنیپ را از جیبش برداشت.
-این برای تقویت مو هم خوبه؟

-نه بابا اینا همش کلاهبرداریه!من که ندیدم از چهارصد سال پیش تا حالا هیچکدوم اثر کنن.


چشمان متعجب اسنیپ به دنبال گوینده جمله گشت و با دیدن سالازار اسلیترین گردتر شد.
-س...سالازار کبیر؟

لرد سیاه روغن موی اسنیپ را به او پس داد.
-خب..میتونی وسایلتو بذاری تو خوابگاه من.فکر میکنم مناسبترین هم اتاقی برای تو ارباب باشه.

سالازار اسلیترین با عصبانیت از جا بلند شد و نگاه تهدید آمیزی به لرد انداخت.
-خب...فکر میکنم لرد فراموش کرده که کی موسس این گروهه.و مسلما مناسبترین جا برای اسنیپ خوابگاه سالازار کبیره.اینطور نیست اسنیپ؟

سوروس زیر چشمی به لرد نگاه کرد...ظاهرا به نظر لرد سیاه اصلا "اینطور" نبود!
-خب...من...من فکر میکنم...


دیگر از ابهتی که هنگام ورود به تالار داشت اثری نبود.سالازار اسلیترین در یک طرف و لرد سیاه در طرف دیگر...نگاههای خیره اعضای تالار او را متوجه این نکته کرده بود که باید هرچه سریعتر انتخاب کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

بلا به آرامي به سوي لوسيوس نزديك شد و رو به او گفت :

-لوسيوس، رودولف رو نديدي؟‌

لوسيوس با شنيدن صداي بلا به آرامي نگاه عاشقانه اش را از نارسيسا به سمت او برگرداند و با نگاهي حاكي از خشم گفت:

-نه، نديدم.

و دوباره با همان حركت سرش را به سمت نارسيسا برگداند و گفت :

- من عاشقتم نارسيسا،‌ بيا بريم حياط قدم بزنيم، اينجا چشمون ميزنن!

گوش هاي بلا با شنيدن اين جمله، امواجي را به سوي مغزش هدايت كردند، كه اين حركت گوشش باعث شد مغزش به حالت هنگي دربيايد كه با تخليه ي الكتريكي توسط موهايش برطرف شد!

در همان حين كه موهايش در حال جرقه زدن بودن رودولف را ديد كه با زمزمه "بلاتريكس دلمو شيكستي، بلاتريكس به روم درو بستي" به سمت اتاق خود در حركت بود و دوباره در همين حين بود كه يك طلسم شكجه گر را باخشونت تمام به سمت او پرتاب كرد كه اين حركت او باعث تخليه ي الكتريكي كامل وي شد.

-دهه! باب مگه لرد نگفته ديگه اون طلسم روي من اجرا نكني ؟! از دستورات لرد سرپيچي ميكني؟

-كروشيو، كروشيو،‌كروشيو! بوقي اون گوشواره هرو برام خريدي؟ يا بزنم شپلخت كنم؟ دستبند هرو كه به مجازاتت اضافه كرده بودم چي؟!

رودولف كه منتظر درخواست بلا بود، صورتش به سرخي گراييد و گفت :

-آره، خريدم برات، يه گردنبند مرواريد هم براي اينكه به حرف لرد گوش كرده بودي و ديگه كروشيوم نميكردي خريدم.

-رودولف ست كامل جواهرات را به سمت بلا گرفت و چشمان بلا به تعداد كثيري افزايش يافت.

بلا كه كاملا در كف به سر ميبرد با اين حالت ( ) به رودولف گفت :

رودولف، اصلا ازت انتظار نداشتم، تو واقعا من رو دوست داشتي، من رو به خاطر اين بداخلاقي هايي كه بعد از تغيير جنسيتت باهات كردم ببخش!

نارسيسا كه تازه از حياط بازگشته بود،‌ با ديدن سرويس كامل جواهرات در دست رودولف و لاوتركوندن هاي ان دو به سمت لوسيوس حمله ور شد و با حركتي بسي خوفناك كه به جفت پا شباهتي بسي زياد داشت وي را پخش زمين كرد.

-دماغ گنده ي زشت، رودولف رو ديدي! يه سرويس كامل جواهر خريده واسه ي بلا! اونوقت تو داري من رو خر ميكني، كه كارخونه اي رو كه بابا بزرگم برام به ارث گذاشته بالا بكشي، كور خوندي، كروشيو!

بلا با ديدن اين صحنه زبانش را به سمت ايوان دراز كرد و گفت يه ماه طلبم!

نارسيسا در حال جر و بحث با لوسيوس بود كه در وردودي خانه به شدت كوبيده شد و مورفين، سيگار به لب وارد خانه شد.

-ژودولف، ژودولف، بيا عكستو تو روزنامه شاپ كردن، به به،‌ چه ريش قژنگي داري،‌ ميگم نامرد همشو كش رفتي؟ يا فقط يه سرويسش رو؟ يه دونه از اون گردنبندارو بده ژه من، برم مواد بخرم! جون تو پول ندارم.

بلا كه تازه عمق فاجعه را درك كرده بود با يك آواداكداورا رودولف را نقش زمين كرد!

پايان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1388/5/24 23:29:54
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1388/5/25 0:17:10
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1388 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول:

در یک صبح زیبای بهاری ایوان و بلاتریکس بشدت سرگرم برق انداختن در و دیوار تالار بودند.بلا آخرین نقاشیهای بارتی را از روی دیوار پاک کرد.
-من نمیدونم این جنا به چه دردی میخورن.موجودات کثیف.

ایوان دستمال بزرگی را که دور سرش بسته بود باز کرد.
-آخی...چه رومانتیک!

بلا با تعجب به ایوان نگاه کرد.
-چی؟جنا؟خیلی دلت میخواد جغد یکیشونو برات گیر بیارم!

ایوان به گوشه تالار اشاره کرد.
-نه بابا اون دو تا رومیگم.لوسیوس و نارسیسا.چقدر خوشبختن.ببین چطوری به همدیگه خیره شدن.اصلا ندیدم با هم دعوا کنن.همیشه با احترام حرف میزنن.اونا یه زوج نمونه هستن.

بلا سطل پر از آب را کنار گذاشت.رگه های حسادت را به وضوح میشد در چشمانش دید.
-هوم...کار سختی نیست که.من و رودولفم اگه بخواییم میتونیم اینجوری باشیم.ولی خیلی خسته کنندس.رابطه باید شور و هیجان داشته باشه.تازه نارسیسا و لوسیوس هر روز با هم دعوا میکنن.تو ندیدی.

ایوان لبخندی زد.
-خودتم میدونی که این حقیقت نداره.اونا خیلی همدیگه رو دوست دارن.خب عشق و علاقه بین تو و رودولفم که...

بلا با عصبانیت به ایوان نزدیک شد.
-ببند نیشتو.عشق من و رودولف چی؟فکر کردی نارسیسا و لوسیوس خیلی عاشق همدیگه هستن؟نخیر...بهت ثابت میکنم.حاضری با من شرط ببندی؟

ایوان برای لحظه ای تردید کرد.ولی وقتی چشمش به لوسیوس افتاد که سرگرم فال گرفتن با گلبرگهای گل سرخ بود تردیدش از بین رفت.
-آره.تا فردا...اگه دعوا نکردن یه ماه آینده تنهایی تالارو تمیز میکنی.بعدشم منوی مدیریت منو برق میندازی.قبوله؟

بلا با حرکت سر تایید کرد و با قدمهای مصمم از ایوان دور شد.باید کاری میکرد.نباید شرط را میباخت.

فال گرفتن لوسیوس تمام شده بود و سرگرم کشیدن طرح زیبایی از نارسیسا روی یک رنگین کمان بود.بلا به آرامی به لوسیوس نزدیک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از تمام شدن جلسه:

مورگانا با عصبانیت کیفش را به سمت ایوان پرتاب کرد و گفت:به حسابت میرسم!حتی یه کلمه هم بهم نرسوندی.من میدونم و تو!
ایوان خودش را از جلوی کیف مورگانا کنار کشید و فریاد زد:ئه چرا میزنی مورگانا؟تو که دیدی مراقب حتی یه لحظه از جلوی من...

مورگانا کروشیویی به سمت ایوان فرستاد و در حالی که صندلی ها را کنار میزد گفت:تو دروغگویی ایوان.تو قرار بود بهم تقلب برسونی!حالا من امتحان رو خراب کردم و تقصیر توئه.بلایی به سرت بیارم...
-میتونین یه توضیح بدین که دارین دقیقا چیکار میکنین؟

مورگانا به عقب برگشت و با لرد مواجه شد که زیر چشمی به اونها نگاه میکرد.
لرد:کروشیو.این رفتار دوتا اسلیترینی جلوی این همه مشنگ زادس؟اگه مشکلی با هم دارین باید از رسوم کهن اسلیترین استفاده کنین.وگرنه خودم شخصا جفتتون رو ادب میکنم!

ایوان با ترس به لرد نگاه کرد و بعد از اینکه از انجا دور شد از مورگانا پرسید:منظور ارباب از رسوم قدیمی چی بود؟
مورگانا لبخند شومی زد و گفت:یادت رفته؟وقتی دوتا اسلیترینی با هم دعواشون میشه بر اساس رسوم قدیمی نصفه شب میرن تو تالار افتخارات و زیر شنل نامرئی دوئل میکنن.

ایوان آب دهانش را قورت داد و گفت:مورگانا احتیاجی به این رسوم نیستا!من قول میدم توی امتحان فردا برای یه تقلب...
مورگانا چوب جادویش را به طرف ایوان گرفت و گفت:لازم نکرده.تنها کاری که میتونی بکنی اینه که راس نیمه شب بیای تالار افتخارات.شنل نامرئیت رو هم بیار!
و ایوان با ناباوری به مورگانا نگاه کرد که ارام از تالار امتحانات سمج خارج میشد...

نیمه شب:

ایوان با ناراحتی وارد تالار شد.چند دقیقه زودتر رسیده بود چون هنوز از مورگانا خبری نبود.ایوان شنل را به کناری انداخت و کف زمین نشست.کارش اشتباه بود.نباید به اینجا می امد اما میدانست که مورگانا او را رها نخواهد کرد.

چاره ای نبود.به هر حال هر چه بود تموم میشد.صدایی از گوشه تالار به گوش رسید.ایوان از روی زمین بلند شد و با صدای ارامی گفت:اومدی مورگانا؟
مورگانا از درون سایه بیرون امد و با لبخند شومی گفت: سلام ایوان.

ایوان به شنل اشاره کرد و گفت:من شنل رو اوردم.بیا زودتر تمومش کنیم!
مورگانا سرش را تکان داد و گفت:آره ولی شاید بد نباشه قبلش یه کم دست گرمی تمرین کنیم.
و بعد از تمام شدن جمله اش بالافاصله چوب دستی را به طرف ایوان گرفت و طلسم خاکستری رنگی را به طرف ایوان فرستاد.

ایوان انتظار این طلسم را نداشت.سعی کرد چوب دستی اش را بیرون بکشد اما دیر شده بود.طلسم به ایوان برخورد کرد و ایوان محکم به عقب پرتاب شد.
مورگانا خندید و گفت:اصلا اماده نیستی ایوان

ولی لبخندش بر روی لبانش خشک شد.ایوان هنوز به عقب پرتاب میشد.ناگهان سر ایوان با سرعت به شیشه جام گروه برنده هاگوارتز در سال قبل یعنی اسلیترین برخورد کرد و بعد از شکستنش بدون حرکت بر روی زمین افتاد!
مورگانا با ترس گفت:چی شده ایوان؟سالمی؟
وقتی جوابی به گوش نرسید مورگانا با سرعت آنجا را به قصد اوردن کمک از تالار اسلیترین ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول

سالن امتحانات سمج شلوغتر از همیشه بود. ایوان مثل همیشه سرش را در یکی از کتاب ها فرو برده بود و کلیۀ خرت و پرت های درون آن را می بلعید. در یک لحظه، حس بدی به او دست داد. تحت نظر بودن توسط یک شخص خاص!!!

سرش را بالا برد:
- هممممم... چیزه... تویی مورگانا؟ چه عجب از اینورا؟

مورگانا با نگاهی خشمگین به او زل زده بود:
- چه عجب؟ چــــه... عجب؟؟؟ یعنی تو نمی دونی من از 7 صبح تا حالا دارم دنبالت می گردم؟ کو اون ورقۀ تقلبی که قرار بود برام بنویسی؟

ایوان آهی کشید. نخیر! این دختره آدم بشو نیست. هیچ وقت نمی خواد درس بخونه و درست و حسابی امتحان بده.

- خوب، می دونی چیه... من اونقدر سرم توی کتاب بود که یادم رفت بنویسمش.

- من نتونستم و وقت نکردم و یادم رفت و اینا حالیم نیس. حالا که ننوشتیشون باید سر جلسه بهم برسونی جوابا رو.

- ولی مورگانا! تو اسمت با L شروع میشه و من با R! یعنی به اندازۀ تمام سالن از هم فاصله داریم!!! من چطوری می تونم جوابا رو بهت برسونم؟

- اولا نحوۀ چیدمان صندلیا فرق کرده. چون من صندلیا رو از قبل طلسم کردم و صندلی تو خود به خود میاد کنار صندلی من. بعدشم... حتی اگرم اینی که میگی درست بود، مشکل تو بود، نه من. بهت بگم ها! یا جوابا رو بهم می رسونی یا هرچی دیدی از چش خودت دیدی!

آخرین جملاتش را مثل پتک بر سر ایوان کوبید و رفت. ایوان آهی کشید و شنل نامرئیش را که زیر ردایش پنهان کرده بود، در دست فشرد. شاید بعد از امتحان برای فرار از دست مورگانا به آن نیاز پیدا می کرد.

نیم ساعت بعد، درست وسط امتحان جانورشناسی

مورگانا (پچ پچ کنان):
- هی ایوان. اون کدوم جونوره که دمش مث عقربه و بدنش مث شیر؟

ایوان دهانش را باز و بسته کرد، بدون اینکه صدایی از آن خارج شود. مراقب نگاهی به سمت آن دو انداخت و ایوان به سرعت، مشغول نوشتن شد و اشارات خشونت آمیز مورگانا را ندید.

یک ساعت بعد، درست وسط امتحان معجون سازی

مورگانا (همچنان پچ پچ کنان):
- هی ایوان. معجونی که تغییر شکل گرگینه ها رو با درد کمتری همراه می کرد اسمش چی بود؟

ایوان سرش را بلند کرد و نگاهی شیفته وار به مراقب جذابی که از کنارش رد میشد انداخت و دوباره سرش را پایین برد. جوابی از او به دست نرسید.

مورگانا:

.............. ادامه با ایوان. خودش کار رو به دوئل بکشونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: یکشنبه 20 بهمن 1387 06:06
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

دامبلدور با تردید راه افتاد.سعی میکرد چند قدم عقبتر از سوروس حرکت کند.سالها بود که قدم به تالار خصوصی اسلیترین نگذاشته بود.حتی فکر آنجا هم باعث میشد شبها دچار کابوسهای وحشتناکی بشود.در تمام این سالها به کسی نگفته بود که بوگارت در مواجهه با او بلافاصله به شکل تالار اسلیترین در میاید!

بعد از طی مسافتی سوروس در مقابل درتالار ایستاد.
-به کوری چشم دامبل درو باز کن.

در تالار در مقابل چشمان خشمگین دامبل باز شد و دامبلدور قدم به تالار سبز اسلیترین گذاشت.برخلاف تصورش تالار کاملا تمیز و مرتب و خالی از هرگونه خزنده بود.دامبلدور لبخندی زد و دستهایش را باز کرد.
-فرزندان من،دعوتتونو با کمال میل پذیرفتم.بیایین به آغوش مدیر.

ملت اسلی لبخندهای معصومانه ای زدند.لبخندهایی که با بسته شدن در تالار ناگهان معصومیتش را از دست داد.

-خوب تو تله افتادی پیر مرد...

صدای آشنای تام ریدل از حفره عجیبی که روی دیوار تالار قرار داشت به گوش میرسید.دامبلدور ناخودآگاه به این موضوع فکر کرد که بهتر است در اولین فرصت این حفره را پر کند.
درحفره شرارت به کمک یک قطره از خون سوروس اسنیپ باز شد و لرد سیاه به همراه مرگخوارانش و سالازار اسلیترین از درون حفره خارج شدند.دامبل نگاه وحشتزده اش را به سوروس دوخت.
-تو؟؟؟تو قول داده بودی...گفتی اونا اینجا نیستن.تو طرف ما بودی...مگه نگفتی عاشق لیلی هستی و میخوای برگردی طرف ما؟

سوروس لبخندی زد.
-لیلی؟اونو خیلی وقته فراموش کردم.عشق جدید من آنیتاست...

دامبلدور توسط لرد و مرگخوارانش محاصره شده بود.دایره محاصره به تدریج تنگتر میشد.

-پس اومدی تولد دامبل...هان؟
-برای جناب مدیر نوشیدنی بیارین...
-حتما کیکم میخوای بخوری دیگه؟

بلاتریکس بعد از گفتن این جمله کیک سبز رنگی را بطرف دامبلدور گرفت.دامبل در اوج وحشت متوجه حفره های چندش آوری روی کیک شد که مارهای زنده در آنها میلولیدند.

لرد سیاه به اشیای داخل تالار اشاره کرد.
-میبینی دامبل؟همه اینا رو هورکراکس کردم.همشو.اون قوطی کبریتو روی میز میبینی؟همه کبریتای توش هورکراکسن.

دامبلدور سرش را درمیان دستانش گرفت.ناگهان چیزی را بخاطر آورد.
-سوروس...تو به من گفتی تام بعد از مبارزه با پاتر نابود شد.پس من؟؟منباید یک سال قبل...

لرد سیاه جمله دامبل را تمام کرد.
-مرده باشی...آره دامبل.تو مردی.تو یه شبحی.شبح مدیریت.باید از این به بعد با پیوز پرواز کنی و از سوراخ کلید روی بچه ها آب بپاشی.وظیفه تو اینه!

چهره مرگخوارانی که به دور دامبلدور میچرخیدند کم کم کج و کوله شده بود.

-دامبلدور؟پروفسور؟؟

با صدای سوروس اسنیپ از خواب پرید.

-خوابتون برده بود؟به این سرعت؟اشکالی نداره.پیریه دیگه.نگفتین که بالاخره به جشن تولد میایین یا نه؟

دامبلدور با قاطعیت سرش را تکان داد.
-من....هرگز...پامو...اونجا...نمیذارم! :no:

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/11/20 6:09:26
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1387 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول (هیچکس تنها نیست!)

- دامبلدور بیا بریم، بچه ها منتظرن.
- نمیام سوروس.
- دِ همین اداها رو درمیاری، میگن طرفدار گریفندوری دیگه. جون من بیا. روی منو زمین ننداز. این تن بمیره...
- ولمون کن بابا. نمی خوام.

سوروس اسنیپ آهی کشید و روی صندلی جلوی میز دامبلدور ولو شد:

- پرفسور عزیز! بچه های اسلیترین بعد از سال و ماهی اومدن سالروز تولد سالازار اسلیترین رو جشن بگیرن. حداقل توقعی که دارن اینه که مدیر هاگوارتز در این جشن شرکت کنه. من رو هم به عنوان سرگروهشون با دعوتنامه ی رسمی فرستادن دنبالت. دیگه چی می خوای؟ فرش قرمز پهن کنیم برات؟
- من... اس... لی... رو... دوس... نَ... دا... رم! روشنه؟
- آخه چرا؟
- نمی دونم. تاریکه... توش پر ماره... بچه هاش بدن...
- اولا که مار نداره. مگه گریفندور پر شیره یا هافلپاف پر گورکنه که اسلی پر مار باشه؟ ثانیا بچه هاش خیلی هم خوبن. دراکو از اون هری...ایششش... چندش! که بهتره! ثالثا؛ مردک مگه برج پیش یقه ی منو نگرفته بودی که نصف پول قبض نفت هاگوارتز رو باید اسلی پرداخت کنه چون از همه بیشتر مشعل روشن می کنه! حالا میگی تاریکه؟
-
- بیا بریم! واست بد میشه ها. بچه ها ببینن باهاشون لجی، تحصن می کنن، اعتصاب غذا می کنن، شعارهای بد بد میدن، قضیه سیاسی میشه، اونوقت وزارت برکنارت می کنه ها.
- راستش رو بخوای، می ترسم سوری جون!
- سوری چیه پیرمرد جلف؟ پرفسور سوروس اسنیپ!... از چی میترسی عزیز دلم؟

دامبلدور که پشت میزش ایستاده و با نگرانی از پشت عینک نیمدایره ایش به اسنیپ خیره شده بود، پاهایش سست شد و ناگهان روی صندلی اش افتاد و...

فرررررررچچچچ!

- اوا خاک عالم! ققم ترکید.
- چی؟
- فوکس بابا! چرا نگفتی رو صندلیه سوروس؟
- ندیدمش خب...
- ولش کن. تو این هفته دوازدهمین باره. دیگه یاد گرفته چجوری تو چهار ثانیه از خاکستر متولد شه.
- ایول! کرنومتر زدی؟
- آره. با ساعت شنی!
- باریکلا...اه! بحث رو منحرف نکن دامبلدور! از چی میترسی؟
- میگن تام تو اسلیه!
- چی؟ لرد سیاه؟ تو اسلی؟ لرد سیاه!... تو اسلیترین!... هرهرهر...
- بوق! نخند! نه تنها تام، که میگن حتی نارسیسا و لوسیوس مالفوی و بلاتریکس و رودلف لسترنج و ایگور کارکاروف و حتی مورفین گانت و سالازار اسلیترین هم اونجان.
- ... وای خدا! مردم... بابا مورفین و سالازار که تا حالا چل تا کفن پوسوندن. لرد سیاه هم بعد از مبارزه با پاتر نابود شد. لسترنج ها تو آزکابانن و مالفوی ها تو خونشون. ایگور هم مدیر دورمشترانگه... پیری زده به سرت، توهم زدیا. بیا بریم، بچه نشو!
- قول میدی همه ی اینا دروغ باشه؟
- آره عزیز دل برادر! الان دراکو و کراب و گویل و بقیه ی دانش آموزای اسلیترین منتظر تشریف فرمایی جناب مدیرن.
- باشه، بریم.

دامبلدور چیزی را از روی صندلی برداشت و همراه با اسنیپ از دفترش خارج شدند. دو دقیقه ی بعد در دفتر باز شد و جنازه ی ققنوسی به داخل پرتاب شد و در دوباره بسته شد.
فریاد خشمگین سوروس از پشت دربه گوش می رسید:
- این لاشه رو واسه چی با خودت میاری آخه؟ ولش کن بذار بمونه درست شه دیگه طفلکی! راه بیفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/10/24 20:32:40

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!