پست اول (هیچکس تنها نیست!

)
- دامبلدور بیا بریم، بچه ها منتظرن.
- نمیام سوروس.
- دِ همین اداها رو درمیاری، میگن طرفدار گریفندوری دیگه. جون من بیا. روی منو زمین ننداز. این تن بمیره...
- ولمون کن بابا. نمی خوام.
سوروس اسنیپ آهی کشید و روی صندلی جلوی میز دامبلدور ولو شد:
- پرفسور عزیز! بچه های اسلیترین بعد از سال و ماهی اومدن سالروز تولد سالازار اسلیترین رو جشن بگیرن. حداقل توقعی که دارن اینه که مدیر هاگوارتز در این جشن شرکت کنه. من رو هم به عنوان سرگروهشون با دعوتنامه ی رسمی فرستادن دنبالت. دیگه چی می خوای؟ فرش قرمز پهن کنیم برات؟

- من... اس... لی... رو... دوس... نَ... دا... رم! روشنه؟
- آخه چرا؟
- نمی دونم. تاریکه... توش پر ماره... بچه هاش بدن...
- اولا که مار نداره. مگه گریفندور پر شیره یا هافلپاف پر گورکنه که اسلی پر مار باشه؟ ثانیا بچه هاش خیلی هم خوبن. دراکو از اون هری

...ایششش... چندش! که بهتره! ثالثا؛ مردک مگه برج پیش یقه ی منو نگرفته بودی که نصف پول قبض نفت هاگوارتز رو باید اسلی پرداخت کنه چون از همه بیشتر مشعل روشن می کنه! حالا میگی تاریکه؟

-

- بیا بریم! واست بد میشه ها. بچه ها ببینن باهاشون لجی، تحصن می کنن، اعتصاب غذا می کنن، شعارهای بد بد میدن، قضیه سیاسی میشه، اونوقت وزارت برکنارت می کنه ها.
- راستش رو بخوای، می ترسم سوری جون!
- سوری چیه پیرمرد جلف؟ پرفسور سوروس اسنیپ!

... از چی میترسی عزیز دلم؟
دامبلدور که پشت میزش ایستاده و با نگرانی از پشت عینک نیمدایره ایش به اسنیپ خیره شده بود، پاهایش سست شد و ناگهان روی صندلی اش افتاد و...
فرررررررچچچچ! - اوا خاک عالم! ققم ترکید.

- چی؟
- فوکس بابا! چرا نگفتی رو صندلیه سوروس؟
- ندیدمش خب...
- ولش کن. تو این هفته دوازدهمین باره. دیگه یاد گرفته چجوری تو چهار ثانیه از خاکستر متولد شه.

- ایول! کرنومتر زدی؟

- آره. با ساعت شنی!

- باریکلا...اه! بحث رو منحرف نکن دامبلدور! از چی میترسی؟
- میگن تام تو اسلیه!

- چی؟ لرد سیاه؟ تو اسلی؟

لرد سیاه!... تو اسلیترین!... هرهرهر...
- بوق! نخند! نه تنها تام، که میگن حتی نارسیسا و لوسیوس مالفوی و بلاتریکس و رودلف لسترنج و ایگور کارکاروف و حتی مورفین گانت و سالازار اسلیترین هم اونجان.
-

... وای خدا! مردم... بابا مورفین و سالازار که تا حالا چل تا کفن پوسوندن. لرد سیاه هم بعد از مبارزه با پاتر نابود شد. لسترنج ها تو آزکابانن و مالفوی ها تو خونشون. ایگور هم مدیر دورمشترانگه... پیری زده به سرت، توهم زدیا. بیا بریم، بچه نشو!
- قول میدی همه ی اینا دروغ باشه؟

- آره عزیز دل برادر! الان دراکو و کراب و گویل و بقیه ی دانش آموزای اسلیترین منتظر تشریف فرمایی جناب مدیرن.
- باشه، بریم.

دامبلدور چیزی را از روی صندلی برداشت و همراه با اسنیپ از دفترش خارج شدند. دو دقیقه ی بعد در دفتر باز شد و جنازه ی ققنوسی به داخل پرتاب شد و در دوباره بسته شد.
فریاد خشمگین سوروس از پشت دربه گوش می رسید:
- این لاشه رو واسه چی با خودت میاری آخه؟

ولش کن بذار بمونه درست شه دیگه طفلکی! راه بیفت...