ونوس و امپراطور لحظه ای از نقشه چشم برنمیداشتند.بلا نگاه مشکوکانه ای به هر دو انداخت.
-چقدرم خرخونن این دو تا.همش سرشون تو کتاب و کاغذه.
یک ساعت بعد-میز شام:سالازار با عصبانیت به تک تک اسلی ها نگاه کرد.
-برای آخرین بار میگم.تا نوه من نیاد سر میز من لب به غذا نمیزنم.

بلا ظرف سالاد را بطرف خودش کشید.
-ارباب فرمودن که میل ندارن و به هیچ عنوان مزاحمشون نشیم.شام نمیخوره خب..مگه زوره؟
سالازار چشمکی به ونوس زد.
-ونوس عزیز میشه ازتون خواهش کنم برین و راضیش کنین که بیاد و شام کوفت ...میل کنه؟

ونوس دستی به موهای براقش کشید و از جا بلند شد.امپراطور لبخندی زد.زیبایی ونوس میتوانست به آنها کمک کند.دادن معجون به ونوس کار عاقلانه ای بود.
ونوس چند ضربه به در زد و وارد اتاق لرد سیاه شد.ملت اسلی بعد از خوردن شام یه خوابگاههایشان برگشتند.امپراطور و سالازار کنار شومینه سرگرم نوشیدن قوه شدند.هر دو مطمئن بودند ونوس موفق خواهد شد...طولی نکشید که سابه لرزان روی دیوار توجه دوجادوگر را به خود جلب کرد.
-کی اونجاست؟اوه...دراکو تویی؟چرا هنوز نخوابیدی فرزندم؟
دراکو چوب جادویش را در دست گرفته بود و بشدت میلرزید.
-م...م...من مجبورم...منو ببخشید.آوادا...
سالازار با دستپاچگی فنجان قهوه را روی میز گذاشت.
-چی چیو آوادا...داری چیکار میکنی؟

دراکو بعد از اینکه مطمئن شد هیچیک از جادوگران به چوب دستی هایشان دسترسی ندارند چند قدم نزدیکتر شد.
-باید بکشمتون.متاسفم.
امپراطور مهربانترین حالت ممکن را به چشمانش داد.
-خب...پس نکش که متاسف نشی.ببین.ما تعداد زیادی هورکراکس داریم.میتونیم با هم کنار بیاییم.نظرت چیه؟
دراکو به چشمان سرد و بی رحم لرد فکر کرد.
-نه...نمیتونم...آواداکداورا...
جسد بی جان امپراطور درست در مقابل پای دراکو روی زمین افتاد.آواداکداورای دوم به گلدان کنار سالازار برخورد کرد.درست در همین لحظه در اتاق لرد سایه باز و ونوس با چهره ای خشمگین وارد شد.
-این نواده ابلهت همه هورکراکساشو خرج کرده.معجونو به خوردش دادم.دو ساعت و نیم از عشق بی پایانش به نجینی گفت بعد گفت که از همه هورکراکسای ذخیره استفاده کرده و قصد داشته آخر همین هفته برای ساختن چند دست هورکراکس تازه اقدام کنه!

چشم ونوس به امپراطور افتاد.
-این چش شده؟
سالازار آهی کشید.
-یه کمی مرده! امیدوار بودم بتونم برش گردونم،ولی ظاهرا...ما هم باید خداحافظی کنیم.
-دقیقا همینطوره.اینجا برای دو جادوگر بزرگ به اندازه کافی جا نداریم.باید بری.از صدای لرد سیاه شرارت میبارید.ظاهرا اثر معجون از بین رفته بود.
دراکو نفس عمیقی کشید.و دو طلسم بعدی را به سرعت اجرا کرد.درست به هدف زده بود.ولی جمله آخر سالازار را هرگز فراموش نکرد.
-دراکو، پاکی قلبتو از دست دادی...تو هم دیگه شدی یکی از اونا!
پایان