جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1389 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ی پست آگستوس:
_______________________________

-ام...ایوان این بروشور هارو آوردم که یه نگاهی بهشون بندازی.
-سوروس از کی تاحالا بازاریاب شدی؟

و بروشورهاروازسوروس گرفت.در حال نگاه کردن به صفحه ی دوم اولین بروشور بود که سوروس با احتیاط کامل چوبدستیش رو دراورد.
-ام...سوروس؟
-هان...یعنی بله؟
-چرا اینقدر مضطربی؟
-من؟نه...نه.
-این شامپو ضد شوره ست؟
-ام...نه برای موهای خشکه.
-آها.
و رفت صفحه ی بعد.سوروس خودش رو آماده کرد و زیر لب وردی رو زمزمه کرد.
-اینکارسروس.
و طنابی به ضخامت نجبنی دور ایوان بسته شد.
-سورووووس چیکار میکنی؟
-ببخشید ایوان ولی...سی لنسیو.

و صدای جیغ مانند ایوان خاموش شد.سوروس ایوان رو که سعی میکرد خودشو از شر طناب ها خلاص کنه کشون کشون به طبقه ی بالا برد و در خوابگاه لرد سیاه رو زد.
-سرورم؟
صدایی از داخل اتاق نمیومد.
-سرورم هستید؟
باز هم صدایی نیومد.سوروس در اتاق رو باز کرد و زیر لب گفت:
-سالازار ببخشه.
و وارد اتاق شد و ایوان رو هم کشون کشون با خودش برد.نجینی رو تخت لرد چمباتمه زده بود.
-ام...سلام نجینی جون خوبی؟

نجینی فس فسی کرد و سوروس ادامه داد:
-ببین ایوان اینجا میمونه تا باباییت بیاد.فقط نخوریش که بابایی میخوردت،خب؟آفرین دختر خوب.
و ایوان رو به پایه ی تخت بست و از اتاق رفت بیرون.
-یعنی لرد کجاست؟اه حالا چیکار کنم؟

به سمت پله ها رفت ولی برگشت و در اتاق رو قفل کرد. و همون لحظه یک دانش آموز اسلیترینی رو دید.
-بیا اینجا بچه.بدو.
-ب...بله پروفسور؟
-تو لرد سیاه رو ندیدی؟
-چرا داشتن میرفتن دفتر دامبلدور.
-آفرین پنجاه امتیاز برای اسلیترین حالا برو.

و با سرعت به سمته خروجی تالار دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1389 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد کبیر و شکیر و غیره به همراه دختر نازنینش در امتداد جاده ای پر درخت و رویایی حرکت میکردند و صدای فیس فیس های بلند و لبریز از هیجانشان, تمامی پستانداران اطراف را به وحشت انداخته بود.

-فیسو فیســـــــــــــــــــــــــی فوس فیس فاس فوســــــــ...
*زیر نویس فارسی: دیدی اون اون دهن کوجوکولش زیر اون دماغ گنده و کله ی چرب بعد از کروشیو چه شکلی میشد؟

- فیس فیس فیس. فوس فیس فوس فیس!
* ها ها ها, قربونت برم بابایــــــــــــــــــــــــــی!

چهره ی خندان لرد با مشاهده ی شبح سیاهی که از در خانه ی دخترش خارج و در تاریکی شب ناپدید شد, تغییر کرد.

- فیس فیس فوس؟!
*تو هم اونو دیدی؟!

- فیسو فیسو فوس... فیس فیس میو!!!
-آره, چقدر هم ترسناک بود... وایییییی, من میترسم ددی!!!

لرد چوبش را بیرون کشید و به سرعت به طرف خانه حرکت کرد در حالی که دم ناجینی که روی گردنش میلرزید, در پشت سرش تاب میخورد.

با احتیاط در خانه را باز کرد. موزیک ترسناکی از ناکجا اباد در فضا پخش میشد. ناجینی چنان میلرزید که هیکل لوند لرد منیر( اشاره به کله ی کچل!!!) هم به لرزش افتاده بود.
- فیس فیس فوبشنبکشام شالمش!
* این قدر ترسو نباش دختره ی بوقی! ***********(بماند!)

لرد همچنان بر ابهت به مسیرش در دالان های تاریک خانه برای یافتن آثاری از فاجعه ی رخ داده ادامه داد که ناگهان...

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم

-فیس فسو یبتیمشب میو میو میو ها پ !
* خدا مرگت بده پاپا! گردنم شیکست! خو چرا جلو پاتو نگا نمیکنی؟!
- فیس فوس فویوس!
* آخه دختری بوقی سنگ پا رو میذارن وسط مهمون خونه؟! پس تو کی آدم میشی؟!
- فیس فوس فوس!!!
*من سنگ پا میخوام چی کار؟! این مال سری روغنیه!
- فیس فوس فوس فوس! فیس فیس فوس؟!
* من اون کله ی روغنیش رو از تنش جدا میکنم! کدوم گوریه حالا؟!

و در حالی که از پله ها برای رسیدن به اتاق خواب بالا میرفت شروع به فریاد زدن کرد:
-سوروس .... ســــــــــوروس؟! چرا جواب نمیدی مردیکه چلغوز؟!

و زمانی که چوبش را برای فرستادن یک کروشیوی جانانه به سمت تخت خواب هدف گرفت, با تنها چیزی که انتظارش را نداشت رو به رو شد.

- فیس فوس فوس فیس؟
- ددی خو به منم بگو چی نوشته؟!

(حوصله باز کردن پنجره نقل قول رو ندارم!!!)

-ساعت 8.30 شب است و هنوز قند عسلم به همراه عزيزترين لردی كه جهان به خود ديده بر نگشته. چقدر دلم برایشان تنگ شده! نمی دونم چرا اونا رو از خودم رنجوندم! الهی من بميرم كه ناجينی عزيزم رو ناراحت كردم. چوبم كجاست تا دو سه تا كروشيو حواله خودم كنم. آه امشب دلم بشدت گرفته! احساس می كنم اسير مرگ پوشه شدم! انگار ذره ذره وجودم را در بر می گيرد. اما ... وای ... مرگ پوشه... كم....ك .

و ناگهان ناجینی روی زمین افتاد و در حالی که مانند بیماران مبتلا به صرع تقلا میکرد, از شدت ناراحتی و برای جلو گیری از اتلاف وقت گهر باره ی نویسنده فارسی یاد گرفت(!):
- ای وای ! شوهرم رو خورد. شوهرم رو کشتن! ای وای روغن جامدم رو کشتن! ای وای... سوروس من.. وای , مرلین منو بکش!...

و در حالی که ناجینی همینطور به زر زر های زنانش ادامه میداد لرد کچل به موضوع مهمی پی برد.

- خو بوقی تو که از فارسی بلندی چرا این همه وقت منو اسگل کرده بودی؟!
- مردشورت رو ببرن ددی!!! این موضوع مهمی بود که بهش پی بردی؟!
- نه! میخواستم بگم اگه مرگپوشه اینو خورده پس چرا سوروس خواب نبوده و داشته نامه مینوشته؟! مرگپوشه که پرواز می کنه ولی اون چیزی که ما دیدم راه میرفت... الان ساعت یه ربع به نه! اگه هشت و نیم این شوهر مسخره ی تورو خورده هنوز باید روی این تخت درحال هضم کردنش میبود!!! میدونی چیه عزیزم؟!
- چیه ددی؟!
- این شوهر تو فرار کرده!!!

و ناجیبی به سرعت گراد حمله گرفت.
- فیس فوس فوس!!!
* با همین دندونام خرخرش رو میجوم!!!
- خو بوقی فارسی حرف بزن!!!
- نزن تو ذوقم کچل!!! ژست گرفتم!
- آه, اوه, ساری!
- خیل خوب اشکال نداره... کجا بودم؟! اها...فیس فوس فوس!!!

...

چقدر غلط داشت!!!

به دلیل این که پست با پستهای قبلی رابطه ای نداره،از پست قبلی ادامه بدین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملیندا بوبین در 1389/3/28 15:44:34
ویرایش شده توسط ملیندا بوبین در 1389/3/28 16:04:58
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1389/3/31 20:23:19
تفاوت را احساس کنید:
این ----» :-| مثالی مناسب از همه ی انسان هاست.
این -----» : | لرد سیاه است.

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1389 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 8 شب بود. سوروس آهسته سرش را از در تالار عمومی داخل كرد و محتاطانه گوشه و كنار آنجا را بررسی كرد هنوز خبری از ايوان نبود. به بروشور های رنگ و رفته ای كه در دست داشت نگاهی انداخت.
_ اين نقشه حتما عملی ميشه!
تمام بعد از ظهر ان روز را به اينكه چطور ايوان را به تله بيندازد، گذرانده بود و در نهايت به اين نتيجه رسيده بود كه تنها راه، استفاده از نقطه ضعف ايوان است.
_ پس چرا نمياد.
_ برای چی راه ورودی رو سد كردی!منتظر كسی هستی؟
سوروس به سرعت چرخيد و به پشت سرش نگاه كرد و در همان حال سعی كرد كاغذ ها را از ديد دور كند.
_ لوسيوس! منو ترسوندی!
لوسيوس با تعجب به بروشورهای در دست سوروس نگاه كرد سپس با حالتی مضطرب و نگران به سوروس خيره شد.
_ سوروس! تو....تو كه ان شاء المرلين خوبی ديگه، مگه نه؟!
_ چطور؟
_ اين همه بوروشور شامپو! اونم تو دست تو؟؟؟؟؟ نكنه تو هم زده به سرت؟!!!!!!!!!
_ اهان.ام... اينا رو میگی. نه! اينا رو برای ايوان جمع كردم...چيزه يعنی هم برای خودم هم برای ايوان... در واقع نه ... ام ... اصلا به تو چه! اين فضولی ها به تو نيومده!
لوسيوس كه ار حركات و لحن صحبت اسنيپ به شدت شوكه و وحشت زده شده بود، ناخوداگاه يك قدم به عقب پريد
_ باشه باشه! اينكه عصبانيت نداره!
كمی صدايش را پايين تر اورد و گفت:
_استفاده از شامپو كه اين همه پنهان كاری و عصبانيت نداره! اما اگه ناراحتت ميكنه نگران نباش به كسی در اين مورد چيزی نمی گم.
_ ميری يا كروشيو مهمونت كنم!
_ اينجا چه خبره؟
ايوان در حاليكه قيافه ديكتاتور گونه ای به خود گرفته بود پشت سرشان ايستاده بود و به ان دو خيره شده بود. لوسيوس قبل از اينكه سوروس شروع به حرف زدن كند، گفت:
_ چيزه.... سلام ايوان... ما ... يعنی من كار خاصی ندارم ولی سوروس ظاهرا باهات كار داره.خب .... سوروس بعدا ميبينمت...
دوباره صدايش را آهسته كرد و گفت: فكر كنم برای اين موها 7-6 دست كافی باشه
_
_ خب خب، ميرم دعوا نداره! موفق باشی
ايوان متعجب از اداهای مالفوی به سوروس نگاه كرد و گفت: چيزی می خواستی به من بگی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/3/27 0:55:21
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/3/27 14:35:59
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/3/27 14:45:39
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1389 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-آخه سرورم...
-سوروس نجینی شکاره.
-اگه بیاد چی؟
-سوروس من حوصله ندارما.میدونی که اگه لرد رو عصبی کنی چی میشه.

سوروس که از ترس میلرزید به دور و برش نگاه کرد.
-سرورم خواهش...
-سوروس میای یا بگم نجینی بیارتت؟
-نه...نه میام.

و با ترس و لرز وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست.
-بشین سوروس.

سوروس نشست و سراپا گوش شد.
-آخه تو به غیرتت بر نمیخوره که یه مرگخوار ساده اینجوری به سرورت توهین کنه؟
-چرا سرورم ولی...
-ولی بی ولی گوش کن ببین چی میگم.

سوروس ساکت شد و لرد ادامه داد.
-ببین تو باید تا قبل از طلوع آفتاب،ایوان رو دستگیر کنی و بیاریش پیش من.
-سرورم آخه اون کاملا قاطی کرده.ممکنه...
-سوروس من میتونم تورو مجبور کنم این کارو بکنی ولی میخوام داوطلبانه این کارو بکنی.در این صورت پاداشی از من میگیری که آرزوی هر مرگخواریه.

و هنگامی که لرد منظورش از پاداش رو به سوروس گفت،چشمان سوروس برقی زد و عزمش را جزم کرد تا این کار را برای لرد انجام دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 22 خرداد 1389 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با عصبانیت به سالن عمومی اسلیترین رفت...

-آواداکداورا...

طلسم سبز رنگ به آینه کنار لرد برخورد کرد.آینه با صدای مهیبی شکست و تکه های آن به اطراف پخش شدند.لرد سیاه با مخلوطی از احساسات خشم، تعجب و کمی ترس پرسید:
-تو چیکار داری میکنی؟آواداکداورا؟تو این مدرسه کسی جز من حق نداره این نفرینو به زبون بیاره.ضمنا این چرت و پرتایی که شنیدم چیه؟بعد از ساعت ده کسی نباید بیدار باشه؟تو نمیدونی همه جلسات سری ما از ساعت 12 شب شروع میشه؟


ایوان بدون اینکه نگاهی به لرد بیندازد با بی خیالی روی مبل جابجا شد.
-خب همینه دیگه کچلک...به خاطر همینه که هممون تا صبح توی جلسه ها خمیازه میکشیم و هیچی از شر و ورای تو نمیفهمیم.

لرد سیاه که از عصبانیت میلرزید نفس عمیقی کشید.
-آروم باش لرد،آروم باش،آرامش خودتو حفظ کن.

صدای قهقهه ایوان سکوت شبانه تالار راشکست.
-هی...تو به خودت میگی لرد؟اسم نداری مگه؟داشتیا.بذار فکر کنم...هوم...تامی...تام...درست مثل تام سایر،تام کروز،تام هنکس و حتی...تام فلتون!

دراکو با شنیدن این اسم ناخودآگاه تکانی خورد.لرد به آرامی چوب دستیش را بلند کرد و به طرف ایوان گرفت.ولی قبل از اینکه موفق به اجرای طلسم شود سوروس و سالازار از نزدیکترین خوابگاه روی او پریدند.سوروس فورا چوب دستی را از دست لرد گرفت.
-نه ارباب...این کارو نکینن.من که تنهایی نمیتونم نظارت کنم.تازه از ترس نجینی به همه جا نمیتونم سرکشی کنم.
-نه پسرم...نکن...این مدرسه برای ما باارزشه.با همین دستای خودم تک تک آجراشو رو هم گذاشتم.تو هرگز نباید همگروهی خودتو بکشی.

لرد به محض اینکه از لای دست و پای سوروس و سالازار نجات پیدا کرد با حالت تهدید امیز بطرف ایوان رفت.
-خوب گوشاتو باز کن.یا رفتارتو مثل آدم میکنی یا سرتو میکنیم تو وان حموم که یکی دو ساعت اونجا کف کنی و حباب تولید کنی.روشن شد؟

ایوان با صدایی به مراتب بلندتر از صدای لرد سیاه جواب داد:
-همه سریع برگردن به خوابگاهاشون.وگرنه هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین.ضمنا فکر نکنین نفهمیدم.الان ساعت یازدهه و هفت نفر از شما دارین نفس میکشین.فردا شخصی مجازاتتون میکنم.حالا برین پی کارتون.تو!کچل!فردا صبح شیرقهوه منو بیار همینجا.


سالازار لرد سیاه را کشان کشان بطرف خوابگاهشان برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 7 خرداد 1389 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
-ایوان کاری از دسه ما بر نمیاد کاره بچه های اسلیترین بوده دیگه.

ایوان که عصبی بود از اتاق مدیران بیرون اومد و به خودش گفت:

-حالا یه بلایی به سرشون بیارم که...

وارد تالار اسلینرین شد و گفت:

-همه حواس ها اینجا.

و وقتی دید هیچکس توجهی نکرد داد زد:

-با شماهام.

و همه ساکت شدن..

-این شد...از فردا به بعد هرکس بعد از ساعت ده بیدار باشه...نه

هرکی بعد از ساعت ده نفس بکشه،خودم میکشمش.

فردای اون روز رو تابلوی اعلانات نوشته بودن:

توجه:

از امشب به بعد تو تالار اسلیترین بعد از ساعت ده نفس کشیدن

برابر است با کشته شدن به دسته ایوان.

خلاصه اون شب همه ساعت ده تو تختاشون بودن که لرد سیاه

اومد تا سری به تالار اسلیترین بزنه که فهمید ایوان بچه های گروه

جد بزرگوارش رو چه تهدیدی کرده و خونش از عصبانیت به جوش

اومد و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 اسفند 1388 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نيو سوژه يا همون سوژه ي جديد


- از فردا در تالار باز ميشه تا گريفيندوريها بتونند بيان اينجا حمام كنند ، آخه مدتي هس كه حمام تالارشون خراب شده .

لرد از شدت خشم بلند شد و با عصبانيت فراوان رو به ايوان كرد و گفت :

- كروشيو شامپو ، چطور جرات مي كني بعد از اون همه كار هايي كه كردي و هيچ چيز نگفتيم ،بدترين بلاي دنيا رو سر ما بياري ؟ تو ميخواي حمام خودمون رو با گريفيندوريهاي خون فاسد قسمت كنيم؟

- چطور به آدولف روزلِر كروشيو مي فرستي كچل؟ نكنه مي خواي تو هم مثل اون جد فسيلت تبعيد بشي؟

- اين ديگه غير قابل تحمله .


فلاش بك

ايوان با متانت و آرامش خاصي در حال قدم زدن در اطراف مدرسه بود . در فكر به اين مي انديشيد كه چه روز خوب و بي كروشيوي داشت .

نگاهي به ستاره هاي سفيدي مي انداخت كه در دل تاريكي زيبايي يافته بودند .

- واقعا سياهي چه قدر زيباست .

پــــــــــــــــوووووووووق

- آي سرم....آي سرم ....اين چي بود كه خورد تو سرم ؟

از شدت درد محكم سرش را گرفته بود و به بيلي خيره شده بود كه گويا از بالاي برجي پرت شده بود و يكراست در ملاج او فرود آْمده بود .

بعد از اينكه دردش تسكين پيدا كرد و توانست سرپا بايستد حس عجيبي پيدا كرده بود .
حسي كه باعث شد او به سرعت به سمت دفتر مديران پيش برود .


---------------
پ.ن : ايوان بعد از برخورد بيل با سرش ديكتاتور شده و قراره يه بلاهايي سر برابكس اسلي بياره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1388 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!!!




تالار خصوصی همیشه سبز اسلیترینی

سکوتی عذاب آور تالار را فرا گرفته بود. همه ی اعضای گروه از همدیگه جدا در گوشه ای نشسته بودند و مشغول کاری بودند. همه جا ساکت بود. همه جا آرام بود. همه جا بوقی بود. هیچ کس حرفی نمیزد. هیچکس تکان خاصی نمیخورد. گویا همه به مجسمه هایی از جنس پوست و خون و گوشت تبدیل شده بودند!
فضا به شدت بوق آلود بود که ناگهان در با صدای مهیبی باز شد. دو نفر در حالیکه با صدای بلند با یکدیگر حرف میزدند وارد تالار شدند.اول متوجه سکوتی که بر فضای تالار حاکم بود نشدند. ولی پس از گذشت چندین دقیقه٬ بلاتریکس که به تازگی وارد تالار شده بود فریاد زد: چتونه؟ واسه چی همه ساکتین؟

هیچ صدا یا حرکتی از هیچ فردی بیرون نیامد! ایوان که کنار بلاتریکس ایستاده بود و در افکار خودش به یاد دور دست ها افتاده بود. دور دست هایی که از دوردست ترین دوردست ها هم دوردست بودند! دوردستی که شامل یک لرد ولدمورت جوان میشد که به تازگی بر روی صندلی کهنه اش نشسته بود و شنلی سیاه رنگ را به دور خود پیچیده بود تا از سرما نمیرد ...

در همین افکار بود که او نیز متوجه سکوت تالار شد. نگاهی به بارتی انداخت و کروشیویی را به سمتش فرستاد! بارتی در حالیکه صدای مرغ پاکوتاه از خود در می آورد و به اینور و اونور تالار میدوید و از درد به خود میپیچید٬ سکوت تالار را به شدت به هم زد!‌ ایوان که از افکار قدیمیش بیرون آمده بود. ورد را خنثی کرد و رو به بارتی که حال جلوی پایش افتاده بود گفت: چرا اینجا انقدر ساکته؟ چرا هیشکی هیچ عکس العملی نشون نمیده؟

بارتی که به شدت از کار ایوان ناراحت شده بود جوابش را نداد. اما به محض اینکه دست ایوان را دید که به سمت جیبش میرفت گفت: راستش میدونی چیه؟ همه خسته شدن. همه ناراحتن که شما دو تا چرا هیچ برنامه ای واسه ما ندارین. هیشکی نمیدونه باید چیکار کنه! و خب میبینی که! همه بیکار نشستن!‌ بلیز و مورگان و اینا که از شطرنج خسته شدن. من و دراک هم که دیگه خسته شدیم از اینهمه بازی کردن با همدیگه!‌ مارکوس و ریگولس و بقیه ی تازه واردامون هم که اصلا امیدی به ادامه ی تحصیل در هاگوارتز و اسلیترین ندارن! هیشکی نیست بهشون کمک کنه و امید بده...

ایوان نگاهی به بلاتریکس کرد و گفت:راستش یه اتفاقی افتاده که به شدت ما به فکر فرو رفتیم. راستش این اتفاق در خانه ی ریدل به دست یکی از مرگخواران افتاده و نمیخوایم که لرد ولدمورت از این موضوع اطلاعی پیدا کنه. به نظر من این کاری که ما میخوایم بکنیم چند تا جنبه ی خوب داره! اول افرادی که مرگخوار هستن از مردن خودشون جلوگیری میکنن! دوم اعضایی از اسلیترین که میخوان مرگخوار بشن با شرکت در این عمل میتونن توانایی خودشون رو به لرد نشون بدن

ایوان نگاهی به بلاتریکس انداخت و بلاتریکس با نگرانی ادامه داد: اینطور که پیش اومده. نجینی به دست یکی از مرگخواران که هنوز شناسایی نشده٬ به انسان تبدیل شده و اگر لرد از این موضوع بویی ببره! صد در صد چندین تن از مرگخواران و افرادی که جلوی لرد پیدا بشن کشته خواهند شد! مرگی دردناک که هر کاری هم بکنین نمیتونین فکرشو بکنین. پس این بیکاری ها رو کنار بذارین و بیاین تا همه با هم یه تصمیمی برای این موضوع بگیریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1388 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ونوس و امپراطور لحظه ای از نقشه چشم برنمیداشتند.بلا نگاه مشکوکانه ای به هر دو انداخت.
-چقدرم خرخونن این دو تا.همش سرشون تو کتاب و کاغذه.

یک ساعت بعد-میز شام:

سالازار با عصبانیت به تک تک اسلی ها نگاه کرد.
-برای آخرین بار میگم.تا نوه من نیاد سر میز من لب به غذا نمیزنم.

بلا ظرف سالاد را بطرف خودش کشید.
-ارباب فرمودن که میل ندارن و به هیچ عنوان مزاحمشون نشیم.شام نمیخوره خب..مگه زوره؟

سالازار چشمکی به ونوس زد.
-ونوس عزیز میشه ازتون خواهش کنم برین و راضیش کنین که بیاد و شام کوفت ...میل کنه؟

ونوس دستی به موهای براقش کشید و از جا بلند شد.امپراطور لبخندی زد.زیبایی ونوس میتوانست به آنها کمک کند.دادن معجون به ونوس کار عاقلانه ای بود.

ونوس چند ضربه به در زد و وارد اتاق لرد سیاه شد.ملت اسلی بعد از خوردن شام یه خوابگاههایشان برگشتند.امپراطور و سالازار کنار شومینه سرگرم نوشیدن قوه شدند.هر دو مطمئن بودند ونوس موفق خواهد شد...طولی نکشید که سابه لرزان روی دیوار توجه دوجادوگر را به خود جلب کرد.
-کی اونجاست؟اوه...دراکو تویی؟چرا هنوز نخوابیدی فرزندم؟

دراکو چوب جادویش را در دست گرفته بود و بشدت میلرزید.
-م...م...من مجبورم...منو ببخشید.آوادا...

سالازار با دستپاچگی فنجان قهوه را روی میز گذاشت.
-چی چیو آوادا...داری چیکار میکنی؟

دراکو بعد از اینکه مطمئن شد هیچیک از جادوگران به چوب دستی هایشان دسترسی ندارند چند قدم نزدیکتر شد.
-باید بکشمتون.متاسفم.

امپراطور مهربانترین حالت ممکن را به چشمانش داد.
-خب...پس نکش که متاسف نشی.ببین.ما تعداد زیادی هورکراکس داریم.میتونیم با هم کنار بیاییم.نظرت چیه؟

دراکو به چشمان سرد و بی رحم لرد فکر کرد.
-نه...نمیتونم...آواداکداورا...

جسد بی جان امپراطور درست در مقابل پای دراکو روی زمین افتاد.آواداکداورای دوم به گلدان کنار سالازار برخورد کرد.درست در همین لحظه در اتاق لرد سایه باز و ونوس با چهره ای خشمگین وارد شد.
-این نواده ابلهت همه هورکراکساشو خرج کرده.معجونو به خوردش دادم.دو ساعت و نیم از عشق بی پایانش به نجینی گفت بعد گفت که از همه هورکراکسای ذخیره استفاده کرده و قصد داشته آخر همین هفته برای ساختن چند دست هورکراکس تازه اقدام کنه!

چشم ونوس به امپراطور افتاد.
-این چش شده؟

سالازار آهی کشید.
-یه کمی مرده! امیدوار بودم بتونم برش گردونم،ولی ظاهرا...ما هم باید خداحافظی کنیم.

-دقیقا همینطوره.اینجا برای دو جادوگر بزرگ به اندازه کافی جا نداریم.باید بری.

از صدای لرد سیاه شرارت میبارید.ظاهرا اثر معجون از بین رفته بود.
دراکو نفس عمیقی کشید.و دو طلسم بعدی را به سرعت اجرا کرد.درست به هدف زده بود.ولی جمله آخر سالازار را هرگز فراموش نکرد.

-دراکو، پاکی قلبتو از دست دادی...تو هم دیگه شدی یکی از اونا!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- متوجه شدم قربان

لرد چشمانش را ريزكرد وبه چشمان ترسان دراكو خيره شد:

- تو پسر با هوشي هستي دراكو،مطمئنم كارتو درست انجام مي دي.نه؟
- خيالتون راحت باشه ارباب،شرشونو از سرتون كم مي كنم
- آفرين پسر، ديگه مي توني بري
- امم...ببخشيد ارباب،يه سوالي برام پيش اومده
- خب بپرس پسرم،زود باش
- دقيقا چطوري بايد اونا رو بكشم؟اونا جادوگراي ماهري هستن
- اه...پسر تو الان تو جمع ما هستي مي توني از هر وردي استفاده كني،با نفرين آواداكداورا از شرشون خلاص شو.اين كوتاه ترين راه ممكنه
- مم...متوجه شدم ارباب،همين كارو مي كنم
- ديگه برو،نجيني حوصلش سر رفته.مي خوام براش كتاب بخونم

دراكو پس از بيرون آمدن از اتاق لرد،هنوز منگ بود.و پايش را با ترديد روي زمين مي كشيد.بايد اينكار را مي كرد.چاره اي نداشت،بايد اين كار را به انجام مي رساند.به اتاقش رفت تا برنامه ريزي عمليات را شروع كند.زياد وقت نداشت.كمي آنطرف روي ميز گوشه ي تالار سه كودتاچي نقشه ي مخوفشان را كه روزي ميز پهن شده بود با انگشتان و توضيحات سالازار براي آخرين بار مرور مي كردند.مورفين سوت سوت زنان وارد جمع آنها شد و لب به سخن باز كرد:

- احشاش مي كنم شما حقمو بهم نمي دين،پولي كه بهم مي دين خيلي كمه.فقط مي تونم قشمت كوچيكي از نياژمو برطرف كنم،مطمئن نيستم با اين وژ بتونم جلوي دهنمو بگيرم

سالازار با بي ميلي پرسيد:

- خيلي خب حالا چقد مي خواي؟
- ده هژار گاليون!
- چي؟اين ده برابر مقدار قراردادمونه
- اگه خيلي ناراحتين باشه،ندين.با گفتن اين خبر به لرد،پاداش بهتري نشيبم مي شه.شما خيلي گدايين
- خيلي خب،بعد از موفقيتمون اين پول به تو پرداخت مي شه
- من نيميشو الان مي خوام
- باشه،ديگه برو كار داريم
- اوكي

پس از پايان جلسه سوالي كليدي براي ونوس پيش آمد:
- ببنيم تقسيم قدرت چطوريه؟
- اين كه واضحه سالازار اربابه،منم معاون
- اين كه نشد،منم به اندازه ي تو به سالازار نزديكم
- اه...ما كاراي مهمتري از اين بحثاي بي فايده داريم
- شما دست راست و چپ من مي شين،ديگه بايد از هم جدا بشيم.ممكنه لرد بهمون مشكوك بشه.اين دو تا كپي از نقشمونه،تا زمان عمليات مرورش كنيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...