رودولف که دستانش را از دو طرف کش داده بود و خودش را در آغوش گرفته بود.
- چقدر من جذابم. چقدر علاقه خاص دارم به خودم...

در طرف دیگر، ریگولوس مشغول مخلوط کردن زباله های تر و خشک بود. اصولا اینکار از دیدگاه دانشمندان عمل ناگواری است. همچنین رئیس سازمان ملل هم به خاطرش اعلام نگرانی کرده و داعش هم اصلا مسئولیت این کار ریگولوس را قبول نکرده است.
به هر حال ریگولوس پس از مخلوط کردن زباله ها، جارو و خاک اندازی از جیب خود بیرون کشید و شروع کرد به جمع و جور کردن خودش به همراه مخلوط زباله ها که بوی سگ مرده میدادند.
بحران دای در وسط صحنه داشت به شدید ترین حالت خود میرسید. دای میخواست برای خودش یک لیوان آب سیر با چاشنی میخ چوبی سفارش دهد. اما به جایش ناگهان کلاه گیس قرمزی را که ربکا به سویش پرتاب کرد، روی هوا گرفت. البته ربکا بلافاصله پس از پرتاب کلاه گیس، یک سیب سرخ هم پرتاب کرد و درست کنار چشم دای، آن را با تیر زد.
- خب دیگه. آماده باشید همگی که باید ایفای نقش کنید در نقش جودی ابوت!
رودولف دست از بغل کردن و ابراز علاقه به خویش کشید.
ریگولوس جارو کردن خودش به همراه زباله هارا فراموش کرد.
دای هم بحران خود را فراموش کرد.
این برای هر سه نفر یک اتفاق مثبت محسوب میشد.اما مشکل این بود که بر طبق قوانین دنیا، پشت هر اتفاق مثبت، اتفاقی منفی نیز وجود داشت. در این مورد برای سه بازیگر اتفاق منفی این بود که آنها "جودی ابوت" را نمیشناختند.
این علامت سوال همچنان داشت در سر آنها بزرگ میشد و حتی نزدیک بود از گوش هایشان بیرون بزند، اما به دلیل سرعت عمل ربکا در رفع بحران، این اتفاق نیفتاد.
- بذارید کلاه گیساتون رو سرتون دیگه!

آنها کلاه گیس های قرمز را روی سرشان گذاشتند.
سپس دای دست خود را بالا برد.
- آقا اجازه؟

- خانم هستم!

- جودی ابوت کیه؟

- یعنی شما سه تا نمیدونید جودی ابوت کیه؟!

- باید میدونستیم؟!

ربکا چند ثانیه فکر کرد، اما به نتیجه ای نرسید. سپس با لوله تفنگش سرش را خاراند. باز هم به نتیجه نرسید. مغز ریونی اش داشت ارور میداد!
- کی راه داد شماهارو اصلا؟!

- مگه خودتون مسئول اسم نویسی نبودید؟!