شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اسنیپ در خاطراتش غرق شده بود یادش می آمد آن روزها که با لی لی تازه آشنا شده بود با هم به اطراف آسیاب متروکی میرفتند واز آرزوهایشان می گفتند که چطور مصمم بودند یک ارتش تشکیل دهند و با جادوگران خبیث مبارزه کنند انها آن شب بهم قول دادن باهم به داخل آن اسیاب متروک و ترسناک بروند و با تلسکوپ پوسیده ای که آنجا بود از دریچه ی کوچک آسیاب ستارها را تماشا کنند چه روزهای استثنایی برای اسنیپ بود اما یاد آوردن لی لی و مرگ وحشتناکش فکری احمقانه بود!!!!!!!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/25 17:34:25
در یکی از روزهای افتابی هری رون و هرمیون از سرسرا خارج شدند هرمیون از لحظاتی خوشی که در جشن با ویکتور کرام تجربه کرده بود صحبت می کرد رون داشت با عصبانیت چپ چپ به هرمیون نگاه می کرد اما هری به ان دو توجه نمی کرد و به یک موضوع خنده دار فکر می کرد که اگر روزی در حضور پر فسور ها ماگلی از شومینه با جاروی پرنده خارج شود چه قدر همه متحیر میشوند یکدفه با صدای هیس هرمیون به خودش اومد چون هرمیون صدای عجیبی را شنیده بود!!!!!!!!
لطفا با این کلمات داستان بنویسید: آسیاب - تلسکوپ - پوسیده - خاطرات - مصمم - ارتش - متروک - اجاق - کوچک - احمقانه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/25 12:08:07
خاطرات احمقانه هیچ وقت به یک ارتشِ مصمم اجازه ی پیشروی را نمی دهد. اما این ارتش به گونه ای دیگر بود..
به آرامی از جلوی آسیابِ پوسیده ی متروکی ای که در بالای آن تلسکوپی قرار داشت عبور کردند و به جلو رفتند. جنگ سختی جلویشان بود، اما آنها تمامی خاطرات احمقانه یشان را کنار گذاشته بودند و فقط به پیروزی فکر میکردند.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/9 17:37:52
اژدها موجود خیلی جالبیه، اما دقت کنین که روی دمش پا نذارین!!
شبی مهتابی بود و نور ماه تا جایی که چشم کار می کرد رو روشن کرده بود که باعث می شد کسی نتونه نورهایی رو ببینه که از چوبدستیه هری به هر طرف پرتاب می شد. اون اونقدر غرق در افکارش بود که هیچ توجهی به چوبدستیش نداشت. هری به دیوار "آسیاب" "متروک" تکیه داده بود و "خاطرات" چند ماهه گذشته رو مرور می کرد. افکارش مثله یک "ارتش" سیاه اون رو دوباره به یاده اون روِز وحشتناک انداختن و هر ثانیه اون رو "مضمم" تر کردن. حتمأ اکر هرمیون اونجا بود اون رو به خاطره این افکار "احمقانه" اش سرزنش می کرد. اما اون باید امتحان می کرد. این آخرین راه بود. همه ی امیدش به اون "تلسکوپ" "پوسیده" ای بود که در مغازه ی بورگین و برکز زیر "اجاق" "کوچکی" ته انباری مخفی شده بود. چرا زودتر به فکرش نیافتاده بود؟ باید تا دیر نمی شد خودش را به آنجا می رساند.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/8 14:00:16
تازه " تلسکوپ" خریده بودم؛ یعنی باز این بابای عشق ِ ماگل ِ ما! واسه تولدمون اینو خریده بود! خلاصه گفتم چیکار کنم، دیدم یه" آسیاب" ِ " متروک" هست اون دور دورا، گفتم برم اونو رصد کنم! خلاصه روش زوم کردم و دیدم تماما زهواردر رفته و "پوسید"ست! چیز خاصی واسه دیدن نداشت، توی هاگوارتز جاهای بهتری هست واسه فوضولی تا این خونه ماگلی! اومدم تلسکوپو بچرخونم که دیدم یه چیزی برق زدن! و متوجه شدم که توی" اجاقش"، یه شعله ی لرزون هست. بیشتر زوم کردم و دیدم که یه سر" کوچیک" توش داره حرف میزنه!!! یاد همین ارتباطای آتیشی خودمون افتادم! خیلی عجیب بود!
" مصمم" شدم که برم اونجا و ببینم چه خبره؛ التبه به فرمایش برادر محترم، مواظب بودم تا کار "احمقانه" ای نکنم!!!
سریعا آپارات کردم و دیدم اوه اوه اوه! جمع " ارتش" اسمشونبر که جمعه!!! اصلا مونده بودم که چیکار کنم!منو میگی؟! گقتم باید همشونو درجا بفرستم دیار عدم! خلاصه وندمو کشیدم که یهو....
_ ببین داش فرد! هر کی ندونه، من که میدونم ماااال این حرفا نیستی! من خودم صدتای تو رو رنگ میکنم جای قناری میفروشم! میخوای سر منو کلاه بذاری؟! با این خالی بندیا نمیتونی اون ابر بالائی رو صاحاب بشی! فعلا خودم با کشتن 134 تا ماگل، از همتون خفن ترم! پس زور بیخود نزن! من رئیسم و میگم، تو که تازه واردی، باید روی اون ابر فسقلی بخوابی! حلللللللله؟!!!!!!!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/7 17:55:13
آسیاب بادی کمی جلوتر در انتهای صخره ساحلی به چشم میخورد.از دور پره های پوسیده آسیاب در باد تکان میخورد. راهی نداشت.تصمیمش را گرفته بود.او شدیدا مصمم بود که یک بار دیگر وارد ان آسیاب متروک شود. شاید این احمقانه ترین تصمیم بود ولی اون از روزی که از ارتش خارج شد به اینجا نیامده بود. به نظر میرسید در زمان نادرست در مکان نادرستی باشد ولی چاره ای نبود.تصمیم او عوض نمیشد.خاطرات وحشتناکش را پشت سر گذاشت و وارد آسیاب شد. تنها چیزی که احتیاج داشت کمی شجاعت بود.به طرف اجاق رفت و از لای خاکستر چند سال مانده اش بسته کوچکی را بیرون اورد.سند بیگناهی اش همین بسته بی اهمیت بود.باید آن تلسکوپ قدیمی را به صاحبش میرساند.
تایید شد! اگه یه اسمم در انتهاش میزاشتی بهتر بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیسیلیا. در 1388/7/7 12:12:54 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/7 12:24:41
نگاه خیس خود را به آسیاب دستی دوخت. دسته ی چوبی و پوسیده ی آن را با انگشتان لرزانش لمس کرد. خاطرات، مصصمانه به ذهنش هجوم آوردند. احمقانه کوشید تا به عقب براندشان ولی پیشاپیش می دانست که تلاشش بیهوده است.
ارتش سربازان چوبیش، تلسکوپ کوچکش، عروسک شکسته ی خواهر نازنینش، همه و همه در کنج ضمیر ناخودآگاهش جا خوش کرده بودند و لجوجانه خود را به در و دیوار ذهنش می کوفتند تا روح متروکش را در بند غمی جانکاه از دلتنگی فرو برند.
آهی کشید و نگاه از آسیاب برگرفت. آینده پیش روی او بود و قصد نداشت با فرو رفتن در گذشته، حرکت را متوقف سازد.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/7 12:05:31
ارتش مرگخوار ها به خونه ی ویزلی ها حمله کرده بود ، فرصتی برای فرار نبود ، چارلی به زور خودشو داخل اجاق گاز کوچک مخفی کرد تا از دید اونها مخفی بمونه و در همین حین از پشت شیشه ی پوسیده اجاق ، جریانات بیرون رو زیر نظر گرفته بود .
جینی به طرز احمقانه ای خودشو مابین دو کفه ی سنگی آسیاب متروکه انطرف حیاط خانه پنهان کرده بود ، این امر از دید چشمهای تیز بین گری بک دور نموند و اون مرگخوار رذل به سمت آسیاب رفت و راهش انداخت .. صدای ترق و توروق استخوان های جینی شنیده شده و خون از اطراف به بیرون پاشید ، چارلی که این همه خشونت رو نمیتونست تحمل کنه جیغ کوتاهی کشید و همین امر موجب شد مرگخوارا متوجه حضور اون هم بشن ، پس یکی از مرگخوارا به سمت اجاق گاز اومد و روشنش کرد ..
چارلی یه کم جیغ کشید و بعد توی آتش سوخت و پودر شد و دیگه نتونست بفهمه سر بقیه اعضای خانواده چی اومده .
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیل ویزلی ! در 1388/7/6 17:34:45 ویرایش شده توسط بیل ویزلی ! در 1388/7/6 17:36:34 ویرایش شده توسط بیل ویزلی ! در 1388/7/6 17:53:03 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/6 17:55:36
آرتور در خاطرات کودکیش فرو رفته بود. باز هم در همان آسیاب متروک بود و در حالی که برفراز آن تلسکوپ کوچکش را به سمت آسمان نشانه میرفت مصمم بود تا کاربرد این وسیله احمقانه را کشف کند.
دوباره تصویر عوض میشود ... ارتش دشمن به سنگرشان یورش آورده بود و آرتور سعی داشت با اجرای یک طلسم بی ناموسیوس روی یک اجاق گاز دشمن را گول بزند و جان خود و همسنگرهایش را نجات دهد.
باز هم تصویر عوض میشود و حالا شست پای آرتور از سوراخ جوراب پوسیده اش بیرون زده بود و مالی با خشم در حالی که به جوراب های آرتور اشاره میکرد سرش فریاد میکشید.
آرتور با به یاد آوردن آن دوران در حالی که به جوراب های سبز و سفید راه راهش که هم اکنون به پا داشت نگاه میکرد؛ زیر لب لبخندی میزند و در همان حال به خواب میرود.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی! در 1388/7/5 21:57:24 ویرایش شده توسط آرتور ویزلی! در 1388/7/5 22:04:27 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/6 12:14:43