جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 شهریور 1390 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
این تاپیک دوباره راه اندازی میشه، برای اعضایی که میخوان نوشتنشون رو تقویت کنند تا بتونن تو رول نویسی موفق تر باشن، یا هر کسی که دلش می خواد خلاقیتشو نشون بده، یا کسایی که به یاد گذشته ها دوست دارن در مورد یه عکس نمایشنامه بنویسن!
همون طور که احتمالا می دونین کارگاه نمایشنامه نویسی قبلا یکی از مراحل ورود به رول پلینگ بود، اما مدتیه به خاطر راحت تر شدن روند کار، این مرحله حذف شده.
وقتی دوباره به سایت برگشتم، حس کردم جای خالی این تاپیک یه جورایی دل تنگم کرده...!!! پس با اجازه ی ناظرا تصمیم گرفتم دوباره راش بندازم... شاید بعضیا هم حس منو داشته باشن!!!

هر چند وقت یک بار،عکس جدیدی گذاشته میشه و اعضا باید در مورد اون عکس یه نمایشنامه بنویسند.
در مورد نکاتی هم که باید برای نوشتن نمایشنامه رعایت کنید،
بهتره که به
پست آمبریج مراجعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا خیرت بده هیپوگریف خوشبخت!

یه همچین آدمی بودم من قبلا!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 14 خرداد 1390 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
رویارویی با یک مرگخوار

آن روز غم انگیز در کوچه های باریک لندن حرکت می کردم که ناگهان یکی از مرگ خواران جلویم پیچید و گفت تو کی هستی گفتم من سر نیکولاس دو میمسی پورپینگتون هستم اوگفت یکی از محفلی ها هستی گفتم آره ناگهان بی هیچ حرفی چوبدستی اش را کشید وگفت آوداکداورا من نیز چوبدستی ام را بالا بردم و نعره زدم اکسپلیا رموس و اون رو خلع سلاح کردم و گفتم اسمت چیه؟ گفت یکسلی گفتم من تورو میشناسم تو ازطرف اسمشو نبر ر‌ئیس اداره ی اجرای قوانین جادویی شدی ناگهان او چوبدستی اش را برداشت ومرا با استیوپفای بیهوش کرد و خود نیز با طلسم دود فرار کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گودریک گریفندور معتقد بود:
اصالت بدون شجاعت مایه ننگ و کوشش بدون فداکاری باعث تفرقه و دانش بدون تواضع شروع تکبر است.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 آبان 1389 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
«دوأل به سبک مرگخوران»

من بعد ازکشتن آلبوس دامبلدور به سوی لرد سیاه(ولدمورت) برگشتم در آنجا اوری میخواست بامن دوأل کند ما به هم تعظیم کردیم او چوبدستیش را به طرف من گرفت و گفت:آوداکداورا .
به سرعت جاخالی دادم و نعره زدم :پتریفیکوس توتالوس اوری بیچاره همانجا خشک شد و بسیاری از مرگخوار ها مرا تشویق کردند وچون قانون دوأل مخصوص ما میگفت هر کسی که ببازد باید بمیرد همه ی مرگخوار ها چوبدستی هارا به طرفش گرفتند و همه باهم فریاد زدند: سکتوم سمپرا .
ناگهان نور کور کننده ای درخشید و همه چشم هارا بستند و وقتی چشم هایمان را باز کردیم از اوری چیزیجز خرده های استخوان نمانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خطاب بر مرگخواران وفاداربه لرد سیاه:
میجنگیم تا پای مرگ برای لرد سیاه حتی اگر خودش مارا
بکشد
درست ببینید دشمن لردسیاه اینجوری میشه
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 آذر 1388 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
برایان ... برایان ... برایان ...
برایان زیر پله های خانه قدیمیش نشسته بود و خانه در حال خراب شدن بود و نابود شدن خاطر ها!!
سیریوس کنار برایان نشست و به او نگاه کرد
برایان چهره بسیار نارحت و غمگین داشت و در فکر فرو رفته بود
در اعماق فکر ها ...
سیریوس دقیقه ها به او نگاه کرد
به ناراحتی برایان پی برد
سیریوس خود کم از زندگی غصه نداشت و برایان را صدا کرد تا ببینه چی شده
_چیه برایان برایان حواست هست
_ها بخشید حواسم نبود
_حالت خوبه به چیزی نیاز نداری
_نه نه تو فکر بودم
_چه فکری
_اینکه عجب روز هایی بود با اعضا هی هی
_منم هوای اون روز ها رو کردم ولی برنمیگردن مخصوصا اعضا
_درسته تو هم پس با من همدردی
_اره ولی غصه خوردن فایده ای نداره
_میدونم ولی دست خود ادم نیست
_حالا بیا بریم کافه یه چای بخوریم
_بریم دلی از عذا در بیاریم


((< دوستان باید باهم و کنار هم باشند>))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1388/9/8 20:03:11
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1388/9/8 20:30:34
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 آذر 1388 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا صاف و آفتابي بود. حتي يك لكه ابر كوچك نيز در آسمان به چشم نميخورد. نسيم خنك و دلپذيري ميوزيد. هاگوارتز، آن قلعه دوست داشتني مثل هميشه با ابهت خاصي جلوه ميكرد.
امتحانات تمام شده بود و بچه ها در كنار رودخانه با ماهي مركب بازي ميكردند، بستني يخي ميخوردند، تيله سنگي بازي ميكردند و ... اما در اين ميان، سيريوس تنها دانش آموزي بود كه غمگين، دركنار درياچه نشسته بود و به دور دست ها مينگرسيت. امسال آخرين سالي بود كه در هاگوارتز درس ميخواند كه متاسفانه رو به اتمام بود. بعد از آن چه بايد ميكرد؟ آيا دوباره به خانه والدينش باز ميگشت؟ جايي كه از آن فرار كرده بود؟ آيا ميتوانست روزي به آروزي ديرينه اش، يعني عضويت در وزارت سحر و جادو به عنوان كاراگاه دست يابد؟ يا بايد مثل خيلي از جادوگران و ساحره هاي ديگر فرار ميكرد و يا در خانه مخفي ميشد؟
او همان طور كه در افكار خود غوطه ور بود ناگهان شخصي از پشت سرش گفت:
- چيه سيريوس؟ تو لكي؟
او جيمز بود. بهترين رفيق دوران مدرسه اش.
- چيز مهمي نيست. دارم فكر ميكنم كه وقتي برگشتم چيكار كنم.
- معلومه ديگه. مياي پيش ما زندگي ميكني.
- پيش ما؟
- آره ديگه. مگه نميدوني؟
- نه، چيرو؟
- من و ليلي تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم.
- وااااااااااي! تبريك ميگم. بقيه بچه ها هم اين موضوع رو ميدونن؟
- آره بابا. خيلي وقته.
- اي نامرد! پس چرا به من نگفتي؟
- آخه ديدم اين روزا حالت گرفته است. حوصله نداري. گفتم بهت نگم كه تو حال خودت باشي. آخرش نگفتي كه مياي يا نه؟
سيريوس به چشم هاي جيمز نگاه كرد. شوري در ميان آنها نهفته بود. ميتوانست با گفتن جواب مثبت دل او را شاد كند. ولي اول بايد با دامبلدور صحبت ميكرد. بايد با او مشورت ميكرد. سيريوس گفت:
- معلوم نيست... ببينم چي ميشه.
لبخندي بر لب جيمز نشست، لبخندي صميمي...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1388/9/3 22:42:14
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1388/9/3 22:43:59
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1388/9/4 17:58:30
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 آبان 1388 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در لندن قدم میزد ناگهان در کوچه تاریک یکی از افراد ولد مورت امد واو را با ورد اکسپریال موس زخمی کرد و با خود پیش ولد مورت برد هری وقتی بهوش امد ولدمورد گفت سلام هری دلم برایت تنگ شده بود میدونی چند وقته که ندیدمت هری گفت گمشو ولد مورت ورد کروشیو را اجرا کرد ولی هری از خود دفاع کرد وبلاع فاصله اکسپریال موس را اجرا کرد ولی ولد مورت هم دفاع کرد جنگ سختس شروع شده بوده که بعد از نیم ساعت جینی به انجا امد و با یک جام پیچ جا به جا کننده هری به خانه ویزلی رفت ولی ولد مورت دست هری را گرفت و به انجا رفت که خانه ویزلی ها آتش گرفت بعد تما شخصیت ها مانند آقای ویزلی_البوس دامبلدر_سیریوس بلک _الستر مودی و....
بودند که ولد مورت تمام افراد خود را در انجا جمع کرد و جنگ سر سختی در افتد که بیشتر افراد هری کشته شدند ولی هری و دوستانش وخیلی های دیگر فرار کردند ولی آقای ویزلی وفرد وجورج کشته شدند هری برای جنگ بعدی خود را اماده میکند که انتقام خیلی هارا بگیرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
از اونجایی که این تایپیک دیگه برای تایید ایفای نقش استفاده نمیشه، از این به بعد رفقا میتونن رول های خودشون رو با سوژه آزاد طنز یا جدی در اینجا ارسال کنن.




لطفا از ارسال پست های کوتاه و پست های محتوی توهین خودداری کنید!





موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-هری و هرمیون داشتن درحیاط مدرسه قدم میزدن ناگهان
صدای ازپشت در می امد یه هو برقهای حیاط رفت
دیوانه سازها شروع به حمله کردن هری ناگهان ازخود بی خود شد
هرمیون چوب دستی خود را دآورد و مبارزه کردن را با دیوانه سازها شروع کرد هری همچنان .........
ناگهان هری یادش اوفتاد بادیوانه سازها مبارزه کند


-پرفسور دامبلدو سر رسید وسریع شروع به کمک به هری کرد

-هری هیچ وقت این کمک را از یاد نخواهد برد
صبح شد هری هنوز از خواب بیدار نشده بود
هری پاشو هری از خواب بیدار شد وعینکش را از روی میزش برداش وهنوز اون خاطره بد از زهنش پاک نشده بود



دوست عزیز اگر پست رو برای ورود به ایفای نقش زدید، نیازی به تایید در اینجا نیست، بازی با کلمات هست فقط. برید به معرفی شخصیت.
موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/6/16 18:40:15
dj_208 :grin:
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



با يكي از ناظرا مشورت كردم و احتمال دادم اينجا ميشه آزاد نوشت و سوژه ي خاصي نداره ! ... اميدوارم مشكلي نداشته باشه چيزي كه نوشتم!

- - - - - - - - - - - - - - -

نوزده سال بيشتر نداشتم! مثلِ هميشه صدايم كرد، شيرين و دلپذير تر از گذشته، و لبخندش ... خلاصه ي زندگي ام بود، صداي مهربانش را عاشقانه دوست ميداشتم، باز هم صدايم كرد، و من كنارش، به زانو در آمده بودم. برادرم را ميگويم ! ... پسري كه در اوجِ جواني شكسته بود، هدف داشت، پس اعتراضي نكرد... چون او نخواسته بود، و مايي كه از جنسِ او بوديم!
اينبار در صدايش لرزش بود، چشمانم را بستم، صداي شكستن قلبم را شنيدم! ... ندايي مرا به صبر دعوت ميكرد، هيچ گاه گريه اش را نديده بودم، ما و من همه چيز داشتيم، عاشق بوديم و صميمي! ... او را ميخواستم، برادرم را ميگويم!


بازي ميكرديم! در دشتي به رنگِ بي نهايت، با فراخِ بال پر ميكشيديم و نغمه ي شادي سر ميداديم! ... و ميديدند ما را پدر و مادرم و ميخنديدند!
قد كشيديم! همچون سرو بود، سايه اش تكيه گاهم بود، غمي نبود، اشكي نبود، دردي نبود، و من هيچ جز او نميخواستم!
درس خوانديم! شيطنت هايم او را ميخنداند، رفتارهاي كودكانه ام او را به ذوق مي آورد، مرا در آغوش ميگرفت و رام ميشدم! ... عاشق بود كه الگو باشد، كه مفيد باشد، كه ارزشمند باشد ... اعتراض داشت به فقر، به تبعيض، به شعار ... طبابت ميخواست، تسكينِ درد مردم ميخواست، مددكاري ميخواست ... و شد ! ... دلخوشِ او بودم، چهره اش برايم همچون آنتونيوس* بود ! ... و اميد تنها چيزي بود كه پايان مي يافت!


با چشمانش صدايم ميكرد، دستانش زبر نبود، آرام بخش بود، مثلِ هميشه! ... نزديكتر شدم، لبانش همچون كويري خشك بود، آب طلب داشت ... خواستم ... نگذاشتند، نميدادند ...
جوان بود ، هست ! ... هنوز داماد نشده بود! ... تقدير را نه، او را ميخواستم، زندگي ام را ، الهه ي آنتونيوسم را ... بي حال شده بود! ... غم در چشمانِ تيله اي اش رخنه كرده بود...آه! برادرم را ميگويم...

- آخ عزيزِ دلم!
نجواي مادر بود ! مدام زمزمه ميكرد ... نميتوانست بغضش را پنهان كند، زود پير شده بود!... نقره داغ شده بود ... دستانِ سردش ميلرزيدند...


نزديكتر...صداي نفس هاي بي رمقش را مي شنيدم! ... ديگر آرام نبود، خشن بود ! صدايش كردم، به زحمت سرش را به طرفم برگرداند، باز صدايش كردم با نامي كه ميخواستم او را اينگونه بخوانم " آسمانم " ... اين نامِ دلش بود، احساسش و وجودش ... تنها من اينگونه صدايش ميكردم! پس گفتم:
- آسمانم !
لبش كمي كج شده بود، حتما" لبخندش بود. تواني نداشت، دستگاههاي اطرافش حالش را توصيف ميكردند. بايد حرف ميزدم! ... از آسمانِ گرفته ي امروزم شكايت داشتم! ... گله مندانه گفتم:
- راسته خوب ها زود ميرن ؟! ... من آسمونِ ابري نميخوام!
دستانم را فشار داد، تا دلداري ام دهد...تا سرزنشش نكنم، نميتوانست حرفي بزند، گلويش خشك بود، سرفه ميكرد، كبود شده بود ... آب ميخواست ... نگذاشتند ... نميدادند ...

موهايش را كه بلند شده بود از روي پيشاني اش كنار زدم، خيسِ بودند، از عرق، از درد ... چقدر دلنشين تر شده بود! ... چشمانش سرخ بودند ... همچون پدر و مادرم و مني كه از جنسِ آنها بودم!

كمي جا به جا شدم، اخمي كرد ! ... نميتوانستم خرد شدنش را ببينم! ... ناتواني اش را ... زجرش را ... بيمار بود ... از روزي كه برايِ نجاتِ كودكي رفته بود ... او هم مبتلا شد ! ...خودش گفته بود، آسمانم هنوز هم ـن كودك را دوست داشت ...

شب شد ! سياهي را دوست نداشتم، نميتوانستم خوب ببينمش... سايه بود ... تنها بوديم ... من و او، و دنيايي از خاطرات ... حرف زدم ... بدون هيچ پاداشي ... گفتم ... با علاقه و شور ... چشمانش ميخنديدند ... آسمانِ شب صاف بود ... ستاره بود ... همچون چشمانِ زيبايش !


دو روز گذشت !
شب بود ! ... اينبار باران بود ... ميترسيدم ، آسمان بر زمين تازيانه ميزد ... بي اختيار جيغ زدم ... بيدار شد ... حتما" فكر ميكرد هنوز بزرگ نشده ام، دستانش را تكان داد و من را پذيرفت !
آرام شدم!
او ايستاده بود، در دشتي پر از لاله و شقايق ايستاده بود ... راه ميرفت ... چهره اش نوراني بود ... ميخنديد ... خواستم به سويش بروم ... نگذاشت ، تنها گفت:
- من دارم ميرم ! مواظب مامان اينا باش ! اينقدر سخت نگيرين! خيلي دوستتون دارم ! خدانگهدار "


بيدار شدم ، دستش در دستم بود ... براي اولين بار دعا ميكردم كاش با جادو ميتوانستم نگهش دارم ... چرخي زدم ... پنجره باز بود، هنوز باران مي باريد ... هنوز سيلي ميزد، نميشنيدمش ... تنها صداي بوقِ ممتدِ دستگاهِ ضربانِ قلبش بود كه حاكم بود ... از حال رفتم ... او رفته بود ... برادرم را مي گويم !!!

- و من هرگز برادري نداشتم !!

- - - - - -
* : الهه ي زيبايي


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1388/6/15 17:13:36
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1388 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
آخرین عکس گذاشته شده مربوط به چندین ماه پیشه
برای ورود به ایفای نقش با همون عکس باید داستان بنویسم؟




برای ورود به ایفای نقش، نیازی به تایید در کارگاه نیست. برید به معرفی شخصیت.

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/14 20:12:37