هوووممم (به سبک اینجایی ها!!!)
از اونجا که امروز درصد بیکاریم به 97 % رسیده بود و واجد شرایط حضور در سایت شدم (بالای 95% علاف!) گفتم بیام یه سری به این کافه قدیمیم بزنم.
از شان نزول این کافه باید عرض کنم که روزی روزگاری من و مودی قرار بود مستقیم دوئل کنیم (البته هواشو داشتم!

) به همین جهت کافه : دوئل تا پای مرگ : لرد ولدمورت و مودی! تاسیس شد که بعد ها به دلیل تقاضای زیاد اون بخش از اسمش حذف شد.
و اما بعد...
-------------------------------------
صدای باد در میان دیوارهای چوبی و سالخورده کافه می پیچید و گرد و خاک ناشی از طوفان صبحگاهی درهای سالخورده اش را با صدای دلخراشی به حرکت در می آورد.
خدمتکار پیر خسته و تنها در گوشه ای نشسته بود.
یاران قدیم خون آشام, لوسیوس, گیلبرت, دم باریک, لرد اریک, لیدی ولدمورت, سوروس اسنیپ و ... هریک خسته و بی صدا در گوشه ای نشسته بودند.
برای اولین بار بی هیچ صدای خاصی لرد ولدمورت ظاهر شد. همه حضار به نشانه احترام از جای خودشون بلند شدند.
لیدی خون آشام: خب اعلی حضرت. برنامه چیه؟
* با سکوتی که شما در پیش گرفتید فعلا برنامه ای ندارم!
لوسیوس از جایش برخاست و با صدای بند گفت:
- من دیگه واقعا خسته شدم. خونه ما شده لونه یه مشت ملخ! آخه کی باید خونمون رو پس بگیریم؟
لرد در حالی که سعی می کرد خود را به گوچه علی چپ! بزند پاسخ داد:
* سر لوسیوس من مامور کشتن ملخ ها نیستم که!
لوسیوس در حالی که سعی می کرد خود را کنترل کند ادامه داد:
- اما قربان شما می دونید منظورم چیه
* من هیچ چیزی نمی دونم.
- اما ...
لرد فریاد زد: کافیه سر لوسیوس.
لوسیوس چند لحظه ای ایستاد و سپس با دلخوری نشست.
اسنیپ و گیلبرت و دم باریک دور میزی نشسته بودند و به یکدیگر خیره شده بودند.
لرد اریک از جایش بلند شد و در کنار لرد ایستاد.
-- پدر اجازه هست؟
* بشین اریک.
اریک در صندلی کنار لرد نشست و گفت:
-- پدر فکر تازه ای دارم.
لرد با بی تفاوتی سری تکان داد.
-- چطوره از ریچارد استفاده کنیم؟
* ریچارد؟ اوه نه. مثلا اون چی کار می خواد بکنه؟
اریک چیزی نگفت. اما لحظه ای بعد مثل اینکه چراغی در ذهن لرد ولدمورت روشن شده باشد از جا پرید و فریاد زد:
* بله درسته ریچارد!
و در حالی که همه از صدای او حیرت زده شده بودند کافه را ترک کرد.
-----------------------------------