جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

میخانه دیگ سوراخ (دوئل)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: جمعه 13 فروردین 1389 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
براتی به سرعت خودشو به زیر زمین رسوند و جبعه ها رو بالا برد و همه ی محتویات جبعه هارو درون پاتیل جوشان سوپ آنی مونی تخلیه کرد !

رنگ سوپ از بنفش به سبز فسفری تغییر رنگ داد !

وقت ناهار شد و هرچی ارباب ولدک کبیر آنی مونی رو صدا می کرد خبری نبود ، اخرش به مونتی دستور داد تا با بیلش سوپ ها رو توی ظرف ها بریزه !

همه از دیدن رنگ سوپ آنی مونی متحیر شده بودن و کسی دست به سوپش نمی زد ، ولدک به شامپو دستور داد تا پیش مرگش بشه و اول سوپ رو اون بخوره !

ایوان با ترس و لرز خم شد و چند قاشق از سوپ رو خورد و رو به ارباب کرد : ارباب مزه اش عالیه ، یحتمل آنی مونی هم متحول شده !

همه به سرعت مشغول هورت کشیدن سوپهاشون شدن !

نیم ساعت بعد !

قیافه همه ی مرگخواران به صورتی کاملا رویایی شده بود و همشون به هم دیه زل زده بودن تا این که ارباب تصیم گرفت پاشه !

ولدک بلند شد و با ما تحت گرامیشون حواله زمین شدن و صدا قرچی در تمام سالن پیچید ،‌ ولی ولدک به دردش هیچ توجهی نکرد و پاشد زد زیر اواز!

امشب که مست مستم ،‌پاتیل عرق ........!

همه مرگخواران هم به سرع پاشدن و با ارباب شروع به هم خونی کردن !

بعد چند دقیقه همه مشغول دنسینگ بودن وسط و ارباب برای خودش تنها قر می داد که بلا رفت رفش !

ارباب : ایشششششششششش، دوباره این دختره اکبری پیداش شد ! اصلا همه ی ملت به من نظر دارن !

بلا : مای لرد فقط یه دنس کوتاه داشته باشم! اجازه هست ؟

ارباب که می خواست از شر بلا راحت بشه رفت پشت میکرفون وایستاد و بلند اواز دیگه ای رو شروع به خوندن کرد!

هرجه می خوای بری برو ،‌هر چی می خوای ببری ببر ولی آنیتمو با خودت نبر !

ارباب ناگهان متحول شد و هی پشا میکرفون می گفت :‌آنیت من کجایی ؟ مردم از جدایی !

ارباب هی می گفت و ملت مرگخوار هم هی اشک می ریختن که چرا ارباب دچار شکست عشقی شده !

ناگهان در با صدای بلند باز شد و برو بکس محفلی وارد شدن !

ناگهان مرگخواران برگشتن طرف دامبلدور و همه یه صدا با هم گفتن : دامبل باید برقصه ، دامبل باید برقصه !

ارباب پشت میکرفون اعلام کرد :‌ دامبلدور اماده یه دنس دونفره با ارباب باش ! و به مک شاعر اهل بیت محفل دستو داد تا اهنگ خوشگلا باید برقصنو بخونه !

مک میکروفونو به دست گرفت و شروع به خوندن کرد !

ارباب بریک زنون به سمت دامبلدور می رفت تا دستشو بگیره که ناگهان صدای جیغ بلندی در سالن شنیده شد و همه رو به حالت عادی برگردوند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 11 فروردین 1389 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
چیزی به ظهر باقی نمانده بود،تا چند ساعت دیگر آنی مونی غذا را آماده می کرد و هیچ شانسی را برای بارتی باقی نمی گذاشت.
بارتی در حالی که در نزدیک آشپزخانه در حال کشیک دادن بود، زیر چشمی نگاهی به آنی مونی انداخت که با سرخوشی زیر لب آوازی می خواند ومشغول درست کردن غذا بود،ناگهان فکر ی به ذهن بارتی رسید:
-خودشه!بذار اول این جعبه ها رو یه جایی قایم کنم، بعدم میام سراغ آنی مونی.

و سپس در حالی که به سختی وزن جعبه ها را تحمل می کرد، به سمت زیر زمین به راه افتاد...

چند لحظه بعد، بارتی در حالی که نیشخندی موزیانه بر گوشه ی لبانش نقش بسته بود ،وارد آشپز خانه شد وبه ستون در آشپزخانه تکیه داد.آنی مونی سرش را برگرداند وبا دیدن بارتی،ابروهایش را در هم کشید واخم کرد:
-بازم تو! تو امروز از جون من چی می خوای؟

لبخند بارتی از لبانش محو شد وگفت:
-متاسفم آنی!نمی خواستم این موضوع رو بهت بگم، اما مجبورم،می دونی ارباب قصد داره تو رو اخراج کنه.

آنی مونی با چهره ی بی حالتی به بارتی خیره شد وبا صدای جیر جیر مانندی گفت:
-چی؟ تو چی...

-اگه باورت نمیشه می تونی از خودش بپرسی!در ضمن اون گفت که دیگه نمی خواد تو رو اینجا ببینه،پیشنهاد می کنم زودتر فرار کنی.اگه ارباب تو رو اینجا ببینه... میدونی که...

چشمان آنی مونی پر از اشک شد ودر حالی که زیر لب ناسزا می گفت با سرعت از آشپزخانه خارج شد...

بارتی به سمت پنجره رفت واز پنجره آشپزخانه به بیرون خیره شد.
در همین لحظه آنی مونی با سرعت زیادی، در حالی که گریه می کرد در بین درختان ناپدید شد...

بارتی نفس راحتی کشید وبا خود گفت:
-آخیش،از دستش راحت شدم.بهتره برم زودتر کارمو شروع کنم.

وبا عجله از آشپزخانه خارج شد وبه سمت زیر زمین رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 11 فروردین 1389 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی جعبه ها رو کول میکنه و هلک هلک بطرف خانه ریدل میره.

خانه ریدل:

تق تق تق...
جوابی نمیاد...

ترق ترق ترق....
بازم جوابی نمیاد...

شترق!
(احتیاج به جواب نیست چون در توسط بارتی شکسته شد.)

مرگخوارا که تو فاصله دو متری در نشستن و چایی میخورن با بیخیالی نگاهی به بارتی و جعبه هاش میندازن.ایوان روزیه با آرامش میپرسه:اوه بارتی...بالاخره شغل جدید پیدا کردی؟ارباب حتما بهت افتخار میکنه.

بارتی که زیر اون بار سنگین به سختی لبخند میزنه جواب میده:نه،راستش یه عمه پیر داشتم که مرده.چند تیکه لباس و خرت و پرت ازش مونده بود که برای من ارث گذاشته.
آنتونین به یکی از جعبه ها که مایع ناشناخته ای ازش چکه میکرد اشاره میکنه.
آنتونین:میگم قبل از پوشیدن لباسا بهتره کنترلشون کنی.ظاهرا عمت خیلی پیر بوده!

بارتی بی توجه به قهقهه های مرگخوارا بطرف آشپوخونه میره.آنی مونی سرگرم اضافه کردن نمک به سوپ لرده.
-یک میلی گرم...دو میلی گرم...اوهوم...اینم از این.فشار خون ارباب بالا رفته.باید مواظب باشم.

بارتی جعبه ها رو یه گوشه میذاره و به آنی مونی نزدیک میشه.
-سلام!
آنی مونی بدون اینکه حتی یه لحظه نگاهشو از ظرف سوپ ارباب برداره جواب میده:سلام و خداحافظ!آخرین چیزی که الان لازم دارم وراجیای توئه.برو بیرون بذار به کارم برسم.هنوز شام امشبو آماده نکردم.
بارتی با خوشحالی میگه:خب،منم همینو میخواستم بگم.خیلی خسته به نظر میرسی.بذار شام امشبو خودم آماده کنم.
آنی مونی فورا مخالفت میکنه:به هیچ عنوان.یه آشپز وظیفه خودشو تحت هر شرایطی انجام میده.برو بیرون بذار به کارام برسم.

بارتی ناامیدانه از آشپزخونه خارج میشه.با خودش زمزمه میکنه:باید یه راه دیگه پیدا کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 فروردین 1389 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جديد:

آرتور اطراف رو نگاه می كنه و به سرعت از كوچه های فرعی باريك، به سمت میخانه ديگ سوراخ حركت می كنه، ميخانه ای كه در كوچه دياگون، پاتق هميشگی افراد مست و شرابخوار هاست. آرتور در حالی كه با دست راستش، درب ميخانه رو باز می كنه، با دست چپش نامه ی دامبلدور رو از جيب رداش در مياره و اون رو برای چندمين بار با دقت می خونه...

نقل قول:
لطفا" به سرعت مقدار زيادی شراب خريداری كرده و با دادن آن به بارتی كراوچ كه در كوچه ی ناكترن منتظر دريافت شراب هاست راه را برای پيروزی محفل هموار نمائيد. كراوچ قبلا" با دريافت چند هزار گاليون، قبول كرده كه به عنوان جاسوس به محفل خدمت كند. كراوچ شراب ها را دريافت نموده و تمامی آن ها را در ناهار امروز مرگخوارها و ولدمورت خواهد ريخت. پس از مست شدن آنها، حمله برق آسايی را به آنها خواهيم داشت.

لطفا" موظب باشيد نقشه لو نرود، آلبوس دامبلدور.


آرتور نامه رو تا می كنه و اون رو با دقت خاصی توی جيب ردای بلندش می ذاره. در حالی كه ردای آرتور، با حالت موزونی پشتش پيچ و تاب می خوره، به سمت فروشنده می ره و با صدای آروم اما رسايی می گه:
- ببخشين، ميشه سه تا بسته ی سی تايی از شراب هاتون بدين. ممنون می شم.

مرد با حالت شگفت آوری سرش رو تكون می ده و زمزمه وار چيزهايی رو به پيشخدمتش ميگه... پس از چند لحظه مرد فروشنده با صدای آرومی جواب می ده:
- ميشه پنج هزار گاليون آقا.

آرتور سرش رو تكون می ده و در حالی كه پنج هزار گاليون رو در دستان مرد فروشنده می ذاره، سه جعبه ی بزرگ رو از مرد ريز اندامی تحويل می گيره...

آرتور با حالت اميدوارنه ای وارد كوچه ی ناكترن ميشه و به سرعت بارتی كراوچ رو پيدا می كنه كه در حالی كه دستاش رو در جيب های ردای سرمه ای رنگش فرو برده، به ديوار يكی از مغازه ها تكيه زده...

- سلام.

بارتی با شنيدن صدای آرتور به سرعت بر می گرده و با لبخند كجی كه بر روی صورتش می سازه، ميگه:
- سلام، شراب ها توی اون جعبه ها هستن؟

آرتور سرش رو با حالت تاييد آميزی تكون می ده و ميگه:
- اينا رو بايد تو غذای ولدمورت و مرگخوارها بريزی... خودت كه نقشه رو می دونی؟

- آره.

آرتور جعبه ها رو به بارتی می ده و با حالت محبت آميزی و در حالی‌ كه دست راستش رو به پشت بارتی می زنه، ميگه:
- موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خاطرات دوران تجصیل لرد سیاه در راه جام جهانی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1388 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خاطرات دوران تحصیل لرد سیاه در راه جام جهانی

شب بود و هوا بس تاریک...ولدی تو کوچه پشتی با دمپایی پاره لاستیک می چرخوند و با حسرت به ماگل هایی که گل کوچیک بازی می کردن نیگا می کرد....

ولدی: منم بازی؟
ماگل 1: برو بچه دماغو


نفر بعدی بنویسه که ولدی از همون موقع عقده ای شد و تصمیم گرفت اول همه ماگلا رو بکشه...بعد با طلسمی دماغ گنده اشو مثه مار بکنه...و در اخر هم سوباسا جادوگر خبره ژاپنی رو شکست بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/11/29 0:03:08
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ������ ��� �����
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگزلی به پنجره خیره شد. آفتاب در حال غروب بود و نور درخشان و سرخ و طلایی خورشید قسمتی از محوطه ی کافه ی تاریک را روشن کرده بود. لوسیوس قلمش را روی کاغذ انداخت و به اطرافش خیره شد و کینگزلی همانطور که از پنجره به بیرون نگاه می کرد، خطاب به لوسیوس گفت:
- می تونی بری! گزارش کامل شد.

لوسیوس به ابروان بالا رفته ی ریگولوس نگاهی کرد و با عصبانیت از کافه خارج شد. فینیاس لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که کینگزلی مانع شد:
- الان وقت حرف زدن اضافه نداریم! خوب گوش کنید، باید پرسی رو از سر راهمون برداریم.

ریگولوس متعجب به کینگزلی خیره ماند و جمع سه نفره در سکوتی چند دقیقه ای فرو رفت.

بعد از چند دقیقه، کینگزلی دستانش را بهم مالید و زیر لب زمزمه کرد:
- همه چیز نقشه بود! این قضیه ی رفتار غیر آسلامی پرسی ..در حقیقت قضیه اینه که متوجه شدم پرسی قراره دور اینده برای وزارت کاندید بشه، با توجه به محبوبیت پرسی، این به معنای نابودی دوران وزارت اینده ی منه! شما دو نفر..باید پرسی رو بکشین. بدون این که کسی چیزی بفهمه.

فینیاس متعجب به ریگولوس نگاهی کرد و با دیدن لبخند مرموز ریگولوس فهمید که بهتر است بپذیرد.
- ما قبول می کنیم! به یه شرطی..منظورم اینه که چی قراره به ما برسه؟! می دونی که ما وقتمون رو هدر نمی دیم.

کینگزلی سرش را تکان داد و به چشمان تیره ی فینیاس خیره شد.
- مطمئن باشید ضرر نمی کنید. پاداش خوبی براتون در نظر گرفتم. فقط عجله کنید!

همان لحظه- اتاق بازجویی وزارت خانه:


پرسی با نگرانی به دستان بسته شده اش نگاهی کرد و سعی کرد که آرام باشد. سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت. دیوانه سازی که گوشه ی اتاق ایستاده بود، متوجه افکار پرسی شد و فس فسی کرد و پرسی که انگار تازه متوجه حضور او شده بود بشکنی زد و با لبخندی که به زور بر لب هایش نشسته بود به دیوانه ساز نزدیک شد.
- شما ساحره هستید؟

سکوت دیوانه ساز، باعث شد که پرسی متوجه تایید او شود. سپس لبخندی زد و به نرمی گفت:
- پس شما ساحره هستید. می دونستم. من تا به حال هیچ دیوانه ساز ساحره ای به زیبایی و جذابی شما ندیدم. وای که چه صدای گرمی..وای که چقدر در کنار شما بودن لذت بخشه. حتی اگه زندانی باشم..من تا به حال هیچ دیوانه سازی با چنین دندان های درخشانی ندیدم!

دیوانه ساز فس فسی کرد و پرسی متوجه شد که زیاده روی کرده و ساحره اصلا" دندان ندارد. دیوانه ساز در سکوت به پرسی خیره شد و چند بار بالا و پایین رفت. پرسی چند ثانیه به فکر فرو رفت و دوباره لبخند زنان گفت:
- خب راستش می دونید..حیف که من دستام بستس..حیف که زندانیم و نمی تونم از اینجا خارج بشم..وگرنه میرفتم و به همه ی جامعه ی جادوگری می گفتم که دیوانه ساز اتاق بازجویی وزارت خانه، زیباترین دیوانه ساز ساحره ایه که من در تمام عمرم دیدم!

دیوانه ساز فسی کرد و به زمین چسبید. در همین لحظه پرسی در دل به خود آفرین گفت.

یک ساعت بعد- کافه:


- یعنی چی که پیداش نکردین؟ مگه میشه؟

فینیاس آهی کشید:
- هیچ کس پرسی و یا شخصی با مشخصات اونو ندیده که از وزارت خونه خارج شده باشه.

کینگزلی با عصبانیت فریاد کشید:
- پس باید توی همون وزارت خونه باشه! بگردید و پیداش کنید.

ریگولوس ابروانش را بالا انداخت و مرموزانه زمزمه کرد:
- به جز..یعنی منظورم اینه که ..امکانش هست که یک دیوانه ساز اونو از وزارت خونه خارج کرده باشه! می دونید که دیوانه ساز ها چه مهارتی در این کار دارن.

- امکان نداره!! این کار از دیوانه ساز ها بعیده. فقط در ماموریت های سری از این قدرتشون استفاده می کنن و یا در مواقعی که بهشون از طرف وزارت خونه فرمان کتبی ابلاغ شده باشه! مگه این که..

فینیاس مشکوکانه به کینگزلی خیره شد و با دیدن چهره ی سرخ از خشم وی تصمیم گرفت که چیزی نگوید که ناگهان کینگزلی فریاد بلندی کشید:
- تقصیر خودمه! دیوانه ساز اتاق بازجویی یک ساحره بود. پرسی حتما از اون شگرد قدیمیش استفاده کرده!

ریگولوس سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت و فینیاس چشمانش را بست. کینگزلی که از شدت عصبانیت در حال انفجار بود با صدای بلند فریاد کشید:
- می گردین پیداش می کنید. فقط سه ساعت وقت دارید!

سه سال بعد:

در قبرستان کنار کافه:

کینگزلی شکلبوت در قبر سردی در انتظار ریگولوس و فینیاس آرامیده است.

وزارت خانه ی سحر و جادو:

- چرا پیداش نمی کنیم؟ سه ساله که داریم می گردیم.

ریگولوس لبخند شومی زد:
- سه سال بیخودی وقتمون رو هدر دادیم. اونو ولش کن! نظرت چیه که کودتا کنیم و وزارت خونه رو به دست بگیریم؟

مایل ها آنطرف تر:

پرسی و ساحره ی دیوانه ساز در بیابان سوزان در زیر آفتاب قدم می زدند و پرسی سعی می کرد که معنای فس فس های ساحره را بفهمد.
- فس فیوس فوووس.. فس فیییس فااس! ( می دونی پرسی، الان که فکر می کنم می بینم تو راست می گفتی..من خیلی جذابم و دندونام از همه جذاب تر! )

پرسی آهی کشید و به شنل دیوانه ساز خیره شد:
- آره راست میگی.

پایان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مالفوی به سمت فینیاس و ریگولوس میره و همینطور که رد میشه با لبخند ملیح به تام اشاره میکنه براش دوغ گازدار بیاره، بعد با همون لبخند ملیح به کینگزلی عرض ادب میکنه،
ریگولوس که اصلا حوصله مالفوی و جد اباد لختشو نداره یه جفت پا میگیره و لوسیوس با مخ می ره توی میز کینگزلی اینا..

این حرکت هم به کل فاقد جلوه بوده و باعث خشم شدید کینگزلی میشه
کینگزلی: بکش واندتو مالفوی...

ریگولوس و فینیاس زیرزیرکی میخندن!

لوسیوس که تازگی ها خیلی بددهن شده بود و دوغ گازدار هم خورده بود با ترس و لرز گفت: جناب کینگزلی من معذرت می خام، ( به علت کمبود جلوه های ویژه صداگذاری از شرح این صحنه معذورم!)

شما ادامه بدید! من خودم شخصا از روی همه گفته هاتون نت برمیدارم!

کینگزلی اروم میشه و ادامه میده:

- ازا تاق رفتم یبرون و دوباره اومدم تو، بعد دوباره رفتم بیرون و ...

لوسیوس ا زترسش تند و تند می نویسه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/25 1:47:30
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس توی کافه نشسته که یهو اون گفتگوها اتفاق میفته.

فینیاس: توی جریانات دستگیری و شکنجه و محاکمه پرسی ویزلی بهشون کمک می‌کنیم! زنگ بزن فلیچ سلطان شکنجه رو خبر کن!

ریگولوس: من بازم نفهمیدم منظورتون چیه پدربزرگ جونی. اِ اونجا رو یه مالفوی! پدربزرگ حواست باشه ها این مالفوی ها تعدادشون از ما بلکا بیشتر شده.

فینیاس: آره آره، باید یه زنگ بزنم ببینم این سیریوس ِ مادرمرده کجاست بیاد. نباید جلو این موقشنگا کم بیاریم.

لوسیوس مالفوی از اون یکی در کافه که میخوره به کوچه دیاگون وارد کافه میشه. کینگزلی شکلبوت رو میبینه که داره برای یه عده ای حرف میزنه. اصلا حوصله شلوغی رو نداره. پس یه نگاه به اون طرف کافه میندازه و فینیاس و ریگولوس رو در حال پچ پچ میبینه. میبینه که دارن زیرچشمی بهش نگاه میکنن و ظاهرا نقشه های شومی در سر دارن.

لوسیوس با خودش: از مادر نزاده کسی که بخواد پشت سر من پچ پچ کنه. این بلکا واقعا چند روزه دارن به خانواده و خانه من تجاوز میکنن. باید یه درسی بهشون بدم که دیگه از این غلطا نکنن. ولی حیف اینجا نمیشه. کینگزلی خیلی کلفته، اگه چوب بکشم اونم چوب میکشه و وای به روزی که کینگزلی بکشه بیرون! یک نفر جان سالم به در نخواهد برد.

«نه... باید با روی خوش برم کنارشون بشینم و منتظر یه فرصت مناسب باشم. تو این اوضاع و شرایط با اون پرسی دیکتاتور آدم با سیاست باید عمل کنه.»

مالفوی به سمت فینیاس و ریگولوس میره و همینطور که رد میشه با لبخند ملیح به تام اشاره میکنه براش دوغ گازدار بیاره، بعد با همون لبخند ملیح به کینگزلی عرض ادب میکنه، بعد میرسه به میز ریگولوس اینا که با حضور اون بحثشون عوض میشه. ظاهرا یه چیزایی درباره سیاستو کانال میگفتن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/25 1:13:21
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس داخل کافی شاپ نشسته که یهویی موبایلش زنگ می‌خوره:

- الو جانم؟ اِ ولدی تویی؟! مگه نگفتم دیگه به من زنگ نزن؟! چی؟ داری آلبوم خانوادگیمون رو نگا می‌کنی؟! تو غلط می‌کنی

یهویی موبایلش منفجر میشه و وقتی دودا کنار می‌ره و به خودش می‌یاد فینیاس رو می‌بینه

- مگه صدبار بهت نگفتم دیگه باهاش صحبت نکن! این‌جا اومدی چی کار؟ چه خبر هست این‌جا؟

ریگولوس فینیاس رو می‌کشه کنار و کینگزلی رو با دست بهش نشون می‌ده:

- ظاهراً اینا هم دنبال پرسی ویزلین! مثل این که مورد منکراتی داره!
- جداً؟! عجب! من می‌دونستم از توی جهنم که توی کار پرورش بود بهش شک داشتم. حالا که مقامات عالی رتبه نظام با ما بدن بهتره سعی کنیم خودمون رو از کانال‌های سیاسی دیگه داخل کنیم!
- منظورتون چیه پدربزرگ؟
- توی جریانات دستگیری و شکنجه و محاکمه پرسی ویزلی بهشون کمک می‌کنیم! زنگ بزن فلیچ سلطان شکنجه رو خبر کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
usquequaque putus

ارزشی پیر و قرقرو

تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشی‌ها؛ ق
دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس که توی کافه نشسته داره به حرفای کینگزلی که با حرارت حرف میزنه گوش میده...

کینگزلی: اره بعدش بهش گفتم مثل اينكه با زبون خوش حرف نميزني ، بايد يه جوري ديگه باهات برخورد كنم !

ریگولوس خمیازه ای می کشه و به اطرافش نیگا می کنه...
همه دور کینگزلی جمع شده بودن...

کینگزلی:

از اتاق بازجویی رفتم بیرون و دوباره اومدم تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.