جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1389 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
«احتمالا پایان سوژه»
===========

سالن دوئل - سازمان اسرار - وزارتخانه سحر و جادو

لرد ولدمورت و جوکر همینجور دور هم میچرخیدند و حال میکردند.
جوکر: هالالالای لالای لالالای لای هالالای لالای لالا لای لای
لرد ولدمورت: یوهاهاهاهاهاها ...

جوکر: وای سرم داره گیج میره ولدی، چرا اینجا گردباد درست کردن؟
لرد: برای اینکه دوئل کننده ها دور هم بچرخن و دوئل جذابتر و باحالتر بشه.
جوکر: ئه گفتی دوئل! یادم رفته بود! اکسپلیارموس!
لرد: آره؟ کروشیو
جوکر: آره؟ شوخی شهرستانی؟ بساط شوخی بازه؟ طلسمهای ممنوعه؟
لرد: آره! آوداکداورا
جوکر:

اینطوری شد که لرد شوخی شوخی زد جوکرو کشت و بعد از داخل پیراهنش آینه نفاق انگیزو برداشت و آپارات کرد به عمارت مالفوی ...

عمـــــــــارت اربابی مالــــــــفوی

شترق!!
همه مرگخوارا از جا پریدند ...
لرد ولدمورت چوبدستیش را بالا آورد، سر آن را فوت کرد و پیروزمندانه لبخند زد.

اشک در چشمان بلیز زابینی حلقه زد و گفت:
_ اوه مای! ارباب شما موفق شدید. شما آینه رو بدست آوردید، حالا میشه بگید داخل آینه چی میبینید؟

همه مرگخواران نفس ها را در سینه حبس کردند تا ببینند حاصل اینهمه سختی و مشقت چی بوده. بعد از چند دقیقه لرد گفت:
_ هووم ... اوووم ... تو آینه میبینم که سرم مو در آورده. موی طبیعی!

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1389 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین لرزان لرزان جلو رفت و کاغذی که جوکر داده بود به لرد داد. لرد سیاه نامه را با عجله باز کرد و خواند.

_چی؟

مرگخواران با صدای لرد به خود لرزیدند.

لرد ادامه داد: کجاست که قدرت لرد سیاه رو بهش نشون بدم.

ناگهان جوکر از هیچ ظاهر شد.

_لرد شمایید؟ فکر می کردم خوشتیپ تر باشی! کچل.

لرد که صورتش به قرمز تغییر رنگ داده بود گفت: بیا میدان تا بهت نشون بدم.

_اینجا نمیشه باید بریم جای دیگر. چون ممکنه مرگخوارات قاطی دوئل بشن.

_پس کجا بریم؟

_بیا جلو تا بهت بگم.

_خب تو بیا!

_باشه.

جوکر جلو تر رفت و در گوش ولدمورت چیزی گفت و عقب تر اومد. لرد کمی فکر کرد و قبول کرد.

جوکر و لرد سیاه ناپدید شدند.

محل دوئل (اسمش محفوظ است)

لرد و جوکر به دور همدیگر می چرخیدند و هیجان را بیشتر می کردند. تماشاگری وجود نداشت اما جوکر طوری رفتار می کرد که انگار تماشاگر وجود دارد.

_جوجه این جا که کسی نیست داری وراجی می کنی.

این صدای خوفناک لرد بود که باعث شد جوکر کمی به خود بیاید و بفهمد در چه موقعیتیست.

لرد و جوکر همینطور دور همدیگر می چرخیدند و حوصله نویسنده را سر می بردند.

(ویرایش نویسنده: سرم داره گیج می ره از بس چرخیدند. دیگه نمی تونم بنویسم.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: شنبه 11 دی 1389 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
البته همه بجز روفوس.
-اه...شما ها که اینقدر خیال باف نبودین یالا بیاین بریم به لرد بگیم اون پدر سوخته چی گفت.
و وقتی همه داشتن خودشون و جمع و جور میکردن،روفوس گفت:
-و یادتون نره که من آنتونیونم.
و به چشمای مورفین خیره شد.
-بابا ما دیگه اینقدا هم خنگ نیشتیم.
-ببینیم و تعریف کنیم.

و همه با شمارش بلاتریکس به مقصد خانه ی ریدل غیب شدند.

در خانه ی ریدل:

-خب؟
-ام...خب چی سرورم؟
-آینه بلا؛آینه کو؟
-آها...ام...روفو...یعنی آنتونیون تو بگو.
-خب سرورم راستش ما با یه مشکل همچی یه کوچولو گنده مواجه شدیم.
-یعنی چی؟
-ام...خب بذارین مورفین بگه.
-خب شرورم یه یارویی به اشم ژوکر،آنتونیون رو کشت و گفت که شما باید برید باهاش دوئل کنید تا آینه رو بده.
-آها...خب بعد- چــــــــــــــــــــی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: جمعه 10 دی 1389 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی داری میگی؟نکنه منظورت اینه که جوکر آینه رو میخواد؟آخه واسه چی؟

-دقیقا منژورم همینه... اون میخواشت وقت ما رو با آنتونین تلف کنه...برای چیش رو دیگه خدا میدونه ! پیش به شوی آینه!

همه به سمت اتاق آینه راه افتادن.اما وقتی در اتاق پشت محفلی ها رو باز کردن با صحنه ی عجیبی رو به رو شدن.اتاق پر از خون بود و آینه ای دیده نمیشد! (من عاشق این استراتژی ام!) جوکر گفت:
-بازم سلام دوستان من!به به عجب قضای سیری بود ها!

- بی شواد غذا با "قاف" و "ض" نیش که!

-اهم..ببخشید شما از کجا فهمیدین که املای حرف من چی بوده؟

-ما اینیم دیگه!

روفوس یا بهتر بگم همون آنتونین گفت:
- بس کنین پدر سوخته ها! ما آنتونین رو از دست دادیم حالا باید آینه رو هم از دست بدیم؟

جوکر با خونسردی گفت:
-حالا که از دست دادین.من دارم میرم.این آدرسم. اگر آینه رو میخواین به لردتون بگین بیاد پیش من. کارش دارم. شاید یه دوئلی هم کردیم!

کاغذی رو دست بلا داد و غیب شد.

بلا با وحشت گفت:
-اصلا این آینه چیه که اینقدر سرش دعواس؟ جوکر برای چی میخوادش؟ نکنه اونم یه لرد سیاه باشه؟

همه از ترس به خود لرزیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 9 دی 1389 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]
با حکم دادگاه، آینه نفاق انگیز که مسبب دیوانه کردن تعداد زیادی از جادوگران بوده به انباری دارالمجانین لندن برده میشود. از قضا لرد سیاه به این آینه علاقه مند میشود و آنتونین را میفرستند تا آن را بیاورد ولی او در آن جا گرفتار میشود و مجبور میشود که خود را به دیوانگی بزند. بهمین خاطر آمیکوس، روفوس، بلاتریکس و مورفین به دستور لرد به دارالمجانین میروند تا آینه و آنتونین را سالم بازگردانند اما شخصی به نام جوکر آنتونین را کشته و فرار کرده است. روفوس فداکاری میکند و خود را بشکل آنتونین در می آورد ...
[/spoiler]

و اینطور شد که روفوس اسکریم جیور، آن مرگخوار شجاع، آن مرگخوار از خود گذشته، آن مرد عمل و آن مرد سیبیل بلند فداکاری کرد و خود را بشکل آنتونین درآورد تا بقیه مرگخوارها از عذاب لرد در امان باشند.

روفوس بعد از تغییر شکل: خوشگل شدم؟
بلاتریکس:
آمیکوس: هووم شکل آنتونین شدی دیگه. اون صورتش کج و معوج بود و همیشه یه نیشخند موذیانه داشت!

روفوس بعد از اینکه خود را در آینه دید جا در جا غش کرد و موی کند و خاک بر سر فشاند و ناله ها کرد و فغان ها در داد.

روفوس: نــــــــــــــــــه! من میخوام خودم باشم. اون سیبیلام، اون ابهتم، اون پدرسوخته گفتنم ...

بلاتریکس: بی برو خودتو لوس نکن! ایــــــش!
روفوس: اصلا من نمیخوام فداکاری کنم، اومدم ثواب کنم کباب شدم! از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید!

آمیکوس: نمنه دی؟
بلاتریکس: چی میگه؟
روفوس: هیچی یهویی اومد! تراوشات ذهنیم بودم. فکر کردید من فقط بلتم بگم پدرسوخته؟ من طبع شعر دارم. به ظاهرم نگاه نکنید قلبم اندازه مغز پرسیه یعنی اندازه یه گنجشکه. (چکش)

بلاتریکس: دیگه لوس کردن خودت بسه. باید بریم دنبال آینه بگردیم. راستی اون جوکر کجا رفت؟
آمیکوس: فکر کنم فرار کرد.
مورفین: من میگم بریم تو بخش بیماران روانی کارت قرمزی! احتمالا آینه و جوکر هر دو اونجان! راستی آمیکوس، دادا آتیش نداری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1389/10/10 14:02:36
Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 9 دی 1389 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه من فکر بهتری دارم.
این صدای روفوس بود که به گوش میرسید.

-البته اگه شما موافق باشین.من حاضرم خودمو فدا کنم و مث مرده ها رفتار کنم اما شما بلایی سرتون نیاد.خب به جاش باید تو تصمیم گیری ها به من کمک کنین...راستش...همه میدونین که آنتونین مرگخوار محبوب ارباب بود.

تمام مرگخوار ها:روحش شاد!

- بله..با معجون مرکب پیچیده...به احترامش یک دقیقه سکوت کنین تا بقیه ی نقشه رو بگم.

یک دقیقه بعد


-خب یادش بخیر دوست خوبی بود.حالا میگم.بگردین هر چی موی رنگ موی آنتونین پیدا کردین بردارین.تهیه ی معجون و درست کردن مو تا آخر عمر با من.از این به بعد باید منو آنتونین صدا بزنین.منم سعی میکنم پدرسوخته نگم.روفوس تو جنگ امروز مرد!زود باشین بگردین.

بعد از ده دقیقه تنها یک تار مو آن هم توسط بلا پیدا شده بود.روفوس بقیه ی نقشه رو توضیح داد:
- بله... ببینم از آزمایشگاهت چه خبر آمیکوس؟میتونی DNA آنتونین رو از این مو پیدا کنی؟بعد عینشو بسازی؟

-آره.حتما.

همه ی مرگخوار ها:خداحافظ روفوس تا ابد!سلام آنتونین!

در یک چشم به هم زدن دیگه روفوسی در کار نبود.آنها آینه را برداشتن و راه افتادن.به سمت کسی که بدون شک تغییر حالات آنتونین را میفهمید.اما به هر حال میشد آنرا ناشی از هم اتاقی با دیوانه ها دانست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 9 دی 1389 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بله ...
اگـــر بار گـــــران بودیم و رفتیم/ اگر نا مهــــــربان بودیم و رفتیم.

اتاق پر از خون بود و یک مرد که قیافه مضحک و در عین حال ترسناکی داشت در وسط اتاق دیده میشد. او یک چاقو در دستانش داشت و در حالی که ملچ مولوچ میکرد چاقویی خونی را روی لب هایش میکشید و به مرگخواران پوزخند میزد!

آمیکوس، روفوس، بلاتریکس و مورفین با تعجب به آن صحنه مینگریستند. بالاخره آمیکوس به حرف آمد:
_ هی یارو! اسمت چیه؟ اینجا چیکار میکنی؟

آن مرد کمی لب هایش را لیسید، هیس هیس کرد و سپس گفت:
_ من جوکرم! اومده بودم اینجا یه نفرو بکشم!

روفوس در حالی که آب دهانش را قورت میداد، گفت:
_ کیو؟ تصادفا اسمش آنتونین که نبود!

جوکر: چرا اتفاقا اسمش آنتونین بود. آنتونین دالاهوف!

آمیکوس: مــــــــادر جان! تیکه بزرگمون گوشمونه! ارباب آنتونینو سالم میخواست!

بلاتریکس خونسردیش را حفظ کرد و گفت:
_ در هر صورت حالا دیگه آنتونین مرده. اصلا مرده که مرده فدای سرم! فعلا بهتره بگردیم اون آینه رو پیدا کنیم و ببریم تحویل ارباب بدیم. چون اگه آنتونین مرده رو تحویل ارباب بدیم و آینه رو هم پیدا نکنیم، صد در صد غذای نجینی میشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 9 دی 1389 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
او ماموران را صدا کرد.کاری از دستش ساخته نبود.مامورا رفتن داخل و بعد از مدتی هر دو صحیح و سالم اومدن بیرون و یکیشون گفت:
-یکم تلخ مزه بود ولی سالم.سعی کن قهوه هات بهتر باشه بچه!

لی نفس راحتی کشید.عجیب بود.پس آن مواد سیاه چه بود؟تصمیم گرفت به بهانه ی گرفتن فنجان های کثیف کمی بماند.

آنطرف راهرو مرگخوار ها

-اه...پس کی میرن فضا مورفین؟مگه نگفتی زود عمل میکنه؟

-میدونم بلا.اما اژ من کاری شاخته نیشت دیه.

پنج دقیقه گذشت.لی با چهره ای پیروز آمد و گفت:
- مامورا و محفلی ها همه بیهوش شدن.دارو بیهوشی بود ناقلا ها؟ خوب دیگه من رفتم...
و رفت. ناگهان مورفین گفت:

-واویلا!واویلا! اونا شنکوب کردن! چقدر دادی به لی مارکوش؟!

-همه رو!

-وای بیشاره شدیم.

بلا با خونسردی گفت:
-نترسین.حالا وقتمون بیشتره کارا رو انجام بدین و بعد حافظه ی محفلی ها رو اصلاح کنین که جردن گیر نیوفته...زود باشین!

اما در اتاق آنتونین چیزی بود که آنها را بازداشت.تمام اتاق پر از خون بود و آنتونینی دیده نمیشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 دی 1389 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
به ارامی از پله ها بالا میرفت از بیم آنکه سینی ای که در دست او بود ، چپ نشود . به وضوح قطره های درشت عرق بر روی پیشانی اش دیده میشد . بزرگترین گناه او این بود که یک لحظه وسوسه شده بود و پیشنهاد چند مرگخوار را قبول کرده بود . اگر نمایندگان محفل ققنوس از حیله ی او با خبر میشدند ، چه بلایی سر او می آمد؟ او به خوبی میدانست که اگر وظیفه اش را انجام ندهد ، کشته خواهد شد پس تصمیم اش را گرفت و مرگ با تاخیر را به مرگ فوری ترجیح داد .


ده دقیقه بعد ...

سینی را به سمت انان گرفت و همه یک فنجان برداشتند و بر روی میز قرار دادند . لحظه به لحظه ترس او بیشتر میشد . هرلحظه امکان این وجود داشت تا خیانت او بر دیگران آشنا شود .
پس از گذشت لحظاتی یکی از نمایندگان محفل روکرد به او و گفت : اگه برات زحمتی نیس ، برو و به دو نفری که دم در ایستادند بگو بیان داخل .

یک لحظه ، دنیا دور سر اوچرخ خورد . او فراموش کرده بود که محفلی ها به همراه خود دو مامور امنیتی اورده بودند که یکی از وضایفشان تست غذا های ماموران محفل ققنوس بود ! اگر ماموران آن قهوه ها را تست میکردند چه بلایی بر سر او می آ مد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1388 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- میگم مارکوس

- ها چیه روفوس؟

- الان وقتشه بپرسی: "حالا باید چیکار کنیم"

- ایوان حالا باید چیکار کنیم؟

- هوم...اون بوقیا مطمئنا مارو می شناسن،باید به روش خودمون عمل کنیم.روشی بس شوم و سیاه!

بلاتریکس که داشت از فرط حسادت به ایوان می مرد با پوزخندی زورکی گفت:

- اوه ایوان تا کی میخوای روش های سفید و قانونیتو به خورد ما بدی؟

- نگران نباش اینیکی واقعا سیاهه...مورفین!

- شیه ایوان؟

- اون کیفتو بیار ببینم چی توش داری؟

- متاع خریداری؟

- نه بابا،یه مقدار جنس ناخالص می خوام که بشه باهاش یه دو سه روزی پرواز کرد!

- آره دارم،اما مجانی شیزی بهت نمی دم!

-ما تو ماموریتیم،تو مرگخوار لرد هستی و بنابراین کلیه اموالت برای ماموریت ها وقف عام می شه.متاعو رد کن بیاد.

- باشه،بیا.به خاطر خواهر ژادم بهت دادمشا،فک نکنی همیشه اژ این خبراش.بشه پررو.

- خیلی خب.ما یه نفر رو لازم داریم تا این مواد رو ببره آبدارخونه.بده بریزن تو قهوه ببرن واسه نماینده های محفل.اینجوری میتونیم حکم رو ازشون بگیریم(ماجرای ناصرالدین شاه).

و سپس کیسه ای کوچک از جیب ردایش بیرون کشید و گفت:

- این پولم باید به عنوان زیر میزی بدین به آبدارچی.

- بعد مطمئنی که محفلیا اینقدر سادن؟

- آره بابا،پس چی؟

- ببینیم و تعریف کنیم.

-آره،حالا کی حاظره این کار خطیر رو انجام بده؟

مارکوس:

- شجاعتتو تحسین می کنم مارکوس

آبدارخانه!

لحظاتی بعد مارکوس وارد آبدارخانه شد و لی جردن را در آغوش کشید.

- خسته نباشی داداش.حالت چطوره؟ بیا این گالیونا رو بگیر شب عیده بالاخره شمام خرج داری،من میدونم.
- سلام،خب کارت لنگه چیه؟

سپس مارکوی گلوله های سیاه رنگی را که توسط مشما بسته بندی شده بودند از جیبش بیرون آورد:

- هیچی،فقط میخوام چند تا فنجون قهوه ببری برای نماینده های محفل.سر راهت اینارم بنداز توشون.
- باشه.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/12/16 13:52:15
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...