جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

86 کاربر(ها) آنلاین هستند (71 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
85 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

ماجراهای اسنیپ و دوستان (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1390 02:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس قدم زنان بطرف اتاقش میرفت که پایش را روی مایعی که زمین را پوشانده بود گذاشت...
-اَه..ایوان...باز که این شامپوها رو ریختی اینجا...نزدیک بود شب عروسیم ناقص بشم!

ایوان غرق در کف از لابراتوارش خارج شد.
-چی شده؟چرا اینقدر تو همی...نگران نباش.بالاخره شامپویی رو که حرف موهای تو بشه کشف میکنم.ناامید نشو...چی گفتی تو؟شب عروسیت؟

سوروس سرش را به نشانه تایید تکان داد.
-هووم...البته امروز که نه...ولی به زودی این اتفاق میفته!

ایوان خوشحال و خندان با دستهای کفی سوروس را در آغوش گرفت.
-اوه...تبریک میگم.پس بالاخره ارباب اجازه داد با لیلی...

سوروس ایوان را به سختی از خودش جدا کرد.آهی کشید.
-لی لی نه...نجینی!

ایوان برای چند ثانیه بهت زده به سوروس خیره شد...او را در ردای دامادی تصور کرد در حالیکه دم تور زده نجینی را در دست گرفته و بطرف سفره عقد میرود...
سوروس متوجه تصورات نه چندان جذاب ایوان شد.
-هی بس کن..منم نمیخوام با اون کرم بی قواره ازدواج کنم.ولی مجبورم...هیچ راهی نداره.نمیتونم از دستور ارباب سرپیچی کنم.کاش نجینی منو دوست نداشت!

ایوان کمی فکر کرد...
-شاید بشه کاری کرد...تو میدونی پونه چیه و از کجا میشه پیداش کرد؟

سوروس که ظاهرا کمی امیدوار شده بود جواب داد:
-نمیدونم...چی هست؟جادوییه؟تا حالا اسمشو نشنیدم.ولی اگه کمکی بهم میکنه هر طور شده پیداش میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه نجینی رو با اخترم تمام از اتاق بیرون کرد و رو به سوروس کرد:
-سوروس لیلی با جیمز ازدواح کرده پس قول ازدواجت بهش واهی و الکی بوده.
-ارباب...شما...شما از کجا...؟

لرد یکی از ابرو هایش را بالا انداخت.
-مثه اینکه فراموش کردی من قهار ترین جادوگر توی ذهن خوانیم نه؟
-نه ارباب من بیجا کنم چنین موضوعی رو فراموش کنم.
-پس فکر اونو از سرت بیرون کن و سعی کن هوای پرنسس من رو داشته باشی.مفهومه؟

سوروس آب دهانش را به سختی قورت داد.
-کاملا سرورم.
-خوبه.برو کارای جشن تولد امشب رو بکن.

سوروس تعضیمی کرد و به سمت در رفت؛اما صدای لرد بار دیگر او را متوقف کرد.
-راستی من تا آخره امسال چهارتا نوه میخوام.
-ارباب مگه مایکروفره؟بچه باید... .
-سوروس به من ربطی نداره.از جلو چشمم دور شو.

سوروس تعضیمی کرد و غرق در افکارش،از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 12 تیر 1390 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس: سورس برو پیش ارباب خبر های خوبی داره
سورس: چه خبری بلا
بلا:خودت برو می فهمی
سورس نزدولدمرت رسید زانو زد وشنل ولدمورت رو بوسید
سورس : ارباب بامن کاری داشتن؟
ولدمورت اره توباید امشب با دخترم نجینی ازدواج کنی بلا رو فرستادم عاقد بیاره
سورس: اما ارباب نجینی یک ماره ومن انسان اون منو می کشه
ولدمورت:نترس تو اونو نکشی اون تو رو نمی کشه
سورس زیر لب گفت: می دونستم بلا اخر زهرش رو میریزه می دونستم یک کاری می کنه بدبخت بشم حالا جواب لی لی رو چی بدم من بهش قول دادم فقد با اون ازدواج کنم نه با کسی دیگه
درهمین حین نجینی با لباس عروس وارد شد ونزیک گونه ی سورس شد وصورتش رو زد بهش
نجینی :فس سخ سفخ خسی سییییی(ترجمه وای چه دامادی)
ولدمورت :نجینی خوشت میاد اینم هدیه تولدت(این ها رو به زبون مارها گفت)
سورس دستی کشید روی سر نجینی(البته از ترس جونش) وبعدش بوسش کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دانش بهترین هدیه است وشجاعت بهتر
Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: دوشنبه 30 خرداد 1390 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه

یکی بود،یکی نبود تو تالار اسلیترین بجز لرد سیاه هیشکی پادشاه نبود.
لرد با وقار تمام روی تخت پادشاهیش جلوس کرده و غرق تو افکارش بود.بلاتریکس که مثل همیشه دور و بر لرد سیاه میپلکید،با دیدن قیافه ی کمی تا قسمتی()ناراحت اربابش،با قیافه ای عاقل اندر صفیح پرسید:
-ارباب جونـــم؟
-هوم؟
-ارباب جونم؟
-دِ بوگو دیگه.
-چرا ناراحتین؟

ارباب یه آه جیگر سوز کشید و گفت:
-هــــی...دخترم...امشب تولد نجینیه...هیچ کاری واسش نکردم.
-خب سوروس قربونتون بره...بگین اون روغن جامد واسش جشن بگیره دیگه.
-اون که مهم نیس...کادو تولدش رو چی کار کنم؟از وقتی این شیلنگ رو به فرزند خوندگی گرفتم...دارم ورشکست میشم... .

بلا که به خاطر دعوای روز پیشش دلش از سوروس پرِ پر بود،خندید.
-خب ارباب یه عاقد بیارین امشب خطبه ی عقدشون رو بخونه...مطمئنن واسه هرجفتشون یه کادوی عالی میشه!!

لرد که باورش نمیشد عقل بلا به اینجاها برسه،لبخندی زد.
-نه...خوبه...بلا به سوروس بگو برنامه ی جشن امشب رو جور کنه،خودتم برو عاقد خبر کن.

لرد با فکر اینکه نجینی از این خبر چقدر خوشحال میشه،و اینکه بلاخره خودشم میتونه نوه دار بشه،لبخندی زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: دوشنبه 3 خرداد 1389 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تاپیک ماجراهاي اسنيپ و دوستان(طنز):
سورورس اسنیپ که تبدیل به خون آشام شده، اماده خدمت به تالار اسلیترین و از بین بردن دشمنان تالار میباشه. اسنیپ تا الان هرمیون گرنجر رو زخمی کرده و از اونجایی که میدونه هری بدنبال عاملان زخمی شدن دوستش میگرده، امیدواره که هری پاتر رو هم به خون آشام تبدیل کنه.
__________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: جمعه 24 اردیبهشت 1389 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سرسرای بزرگ

دامبلدور بعد از دیدن هرمیون گرینجر خون آشام متاسفانه سکته نکرد و این عاملی شد تا همچنان عروس سفید رول های سیاه ما باشه.
دامبل آغوششو به روی دانش آموزان باز کرد و با لبخندی صمیمی شروع به سخنرانی کرد:
-عزیزان من. کوچولوهای من. دخترهای خوشگل من. پسرهای خوش تیپ من...

-اهم،اهم!

-هوم. بله!اوه،ما الان در شرایط اضطراری هستیم. دوشیزه گرینجر جوان و جذاب و زیبا و خوش لباس و...

-اهم،اهم!

-بله،داشتم میگفتم.متاسفانه دوشیزه گرینجر به خون آشام تبدیل شده و ما هنوز نتونستیم عامل این قضیه رو پیدا کنیم. پس از همه تون میخوام که شبها تا ساعت 8 به خواب گاه هاتون برگردید و...

تالار عمومی

لرد:

-خب سوروس،دوست دارم از کارات بشنوم.

-ارباب من فعلا" فقط تونستم گرینجر گندزاده رو تبدیل کنم ولی مطمئنا" میشه پاتر و اون یکی دوستانش رو هم تبدیل کرد چون پاتر یه احمق به تمام معناست و حتما" دنبال عامل تبدیل هرمیون میگرده.

-خوبه سوروس، این دفعه افتخار مرگ پاتر رو به تو واگذار میکنم. خسته شدم از بس کشتمش

-بله ارباب

---------------------------------------------------------------
مسخره ترین رولی بود که تا حالا زدم ولی متاسفانه یادم رفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1389 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد از سرجايش بلند شد و به سمت شومينه ي تالار رفت ؛ روبه روي شومينه ايستاد و سپس به عكس سالازار كه بر بالاي شومينه نصب شده بود نگاهي كرد و خنده اي شيطاني سر داد .


چند ساعت بعد، راهروهاي هاگوارتز

اسنيپ به همراه چند تن ديگر از اسليترين ها در راهروهاي تاريك روشن مدرسه حركت مي كردند . در آن نور اندك كه از يكي از مشعل هاي راهرو بود ،هركسي مي توانست تشخيص دهد كه صورت اسنيپ از هميشه خونسر تر بوده و رنگش به مانند گچ شده است .

بارتي نگاهي به دور و بر انداخت ، سپس سمت اسنيپ برگشت و گفت :

- خيلي خب سوروس ، فهميدي كه دَدي (Dady) چي گفت ؟

سوروس به آرامي هر چه تمام سرش را به علامت تاييد تكان داد و سپس حركت كرد و در تاريكي راهروهاي هاگوارتز ناپديد شد .


فردا صبح ، دفتر دامبلدور

- بگو ببينم ، ققنوس خوش گيل موش گيل بابا كيه ؟ اوني كه با باسيليسك جنگيد كيه ؟

آلبوس بعد از نوازش صبحگاهي پرنده ي بي ريختش به سمت ميزش رفت و بر صندلي آن تكيه زد ؛سپس با اشاره ي دستي صبحانه اش بر روي ميز ظاهر گشت .

هنوز لقمه ي اول را نخورده بود كه در اتاقش با شدت باز شد و مك گونگال وارد اتاق وي شد .مينروا در حالي كه مشغول نفس نفس زدن بود به سمت دامبلدور آمد و گفت :

- آلبوس ... آلبوس ... وضع بدي تو مد...مدرسه پيش...هه هه...اومده .

دامبلدور از پشت عينك نيم دايره اي اش نگاه نافذي به مينروا انداخت و در حالي كه نوك انگشتهايش را به هم چشبانده بود گفت :

- به خودت مسلط باش ، آروم بهم بگو كه چي شده ؟

مينروا اخمي كرد و در حالي كه به آلبوس چپ چپ نگاه مي كرد گفت :
- نمي خواد... واسه من ...از اين ژس...هه...هه.. هاي...روشنفكري بري...هه...پاشو بيا دنبالم .

-

دامبلدور با شنيدن اين حرف از سرجايش بلند شد ، نگاهي به ظرف صبحانه اش انداخت و سپس هر دو از دفتر خارج شدند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسليتيرين در 1389/2/21 20:35:59
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1389 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

تالار اسلیترین شلوغ تر از همیشه بود. بلیز و مورگان در کنار شومینه مشغول بازی شطرنج بودند. بارتی و لرد در کنار یکدیگر روی مبل نشسته بودند و در مورد موارد نسبتا مهمی صحبت میکردند. بلاتریکس و نجینی نیز در گوشه ای در حال کلنجار رفتن بودند... همه جا به شدت شلوغ به نظر میرسید، اما صدایی شنیده نمیشد. ناگهان در تالار باز شد و پیکره ی سیاه رنگ و بزرگی در آستانه ی در قرار گرفت.

پس از گذشت چندین ثانیه همه ی نگاه ها به سمت مردی که در چهارچوب در ایستاده بود متمرکز شد. صورتش در انبوه تاریکی ای که ایجاد شده بود به سختی دیده میشد... به آرامی سرش را بالا آورد و سپس فریاد لوسیوس سکوت را در هم شکست.

- سورووووووووووووووووووووووس

لوسیوس به سرعت به سمت سوروس دوید و سعی کرد او را در آغوش بگیرد که بوی عجیبی به مشامش رسید. نگاهی به صورت سوروس انداخت و لکه های خون را در اطراف لبانش دید. با ترس رو به دیگر اسلیترینی ها کرد و پرسید:
- این چرا اینجوریه؟ دور و بر لبش پر از خونه. یعنی این چش شده؟


یک ساعت بعد، تالار اسلیترین

لرد دست از چانه اش کشید و با خوشحالی گفت:
- بعد از مدت ها سوروس برگشته و حالا اون یه خون آشامه

ایگور: یا لرد. این که خوب نیست. اون الان هممون رو میخوره و نابود میکنه

لرد که به شدت از اینهمه درکِ ایگور به وجد آمده بود، با خشم نگاهی به ایگور و دیگر اسلیترینی ها که به شدت میترسیدند انداخت. دستش را دوباره به سمت چانه اش برد و پس از چندین دقیقه فکر کردن گفت:
- سوروس میتونه در شکست دادن دشمنانمون به ما کمک کنه. اون میتونه دانش آموزای دیگر گروهها رو طوری بکشه که هیچ کسی متوجه نشه... و اون چون یک خون آشامه، به راحتی میتونه خیلی چیزهایی که شما ابله ها نمیتونین درک کنین رو درک کنه... من یه نقشه ی خیلی عالی دارم

***
میدونم که خیلی خوب نشد. بعد از مدتها گفتم یه رول بزنم :دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1388 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
درون افکار سوروس:

حالا چی کار کنم؟! دیگه پشت دستمو داغ کنم پیشنهاد بدم ! باید از دست اینا خلاص شم ! باید فرار کنم. سر به بیابون بذارم. حالا بیابون کجا بود؟! اینجا که همش دریا و روده ! اشکال نداره، می پرم تو آب ! فوقش اینه که چند دقیقه نفس نکشم دیگه ! مگه آخر رود کجاست؟! میریزه به دریا دیگه ! اونجا هم با جت اسکی میرم ! ایول !

سوروس در افکارش سیر می کرد. ایگور ریش بزی اش را می بافت. مورگان در حال عبادت و راز و نیاز بود و دائما مسیر قبله را تغییر میداد که در نهایت مجبور شد بالای شاخه درخت، در لونه ی کلاغ نماز گذارد تا ارتباطش با پروردگارش و آسمان افزایش گردد. آنی مونی به فکر ناهار و تدارک یک غذای خوب افتاد. از این رو در حالیکه کنار رود نشسته بود، جوراب سوراخ سوراخ و شهیدش را از پا کند و به دستش به درون رودخانه فرو برد.
بعد از دقایقی گازی با هاله های سبز رنگ از درون رودخانه بلند شد و اجساد هزاران ماهی به سه سوت بر سطح رودخانه نمایان شد که یکی یکی به سمت جریان آب در حرکت بودند. آنی مونی با لذت دیگ اش را از میان کوله پشتی اش بیرون کشید و درون آب فرو برد و چند ماهی را درون آن جای داد. بلیز و بارتی مشغول کندن کله ی یک کلاغ بودند.

لوسیوس که کلا به کلاغ عشق می ورزید و حتی در دوران کودکی در رختخوابش با کلاغ می خوابید، گفت:

- چیکار می کنید قاتلا ؟! زورتون به کلاغ رسیده؟! اینا ! آنی مونی کلی ماهی گرفته براتون ! لوسیوس فدای کلاغ بشه الهی !

در این لحظه در کنار رودخانه آنی مونی با لبخندی ماهی را به بارتی نشان میداد که بر اثر گازهای ترشح شده سبز از جوراب آنی مونی، به جای کله اش یک چشم قرمز بزرگ خودنمایی میکرد و جای پولک های تنش، قارچ های رنگارنگ نمایان بود.

بارتی: برو عمو ! رفته بودم دست به آب، کلاغه بالای درخت واستاده بود به من می خندید !
دراکو در حالیکه نمی توانست جلوی خنده ی خودش رو بگیره با تمسخر گفت:
- جدیدا تو دهن کلاغو هم پیدا کردی که تبسم خوشگلشو ببینی؟!

در این لحظه که مورگان تفرقه برادرانش را میدید، در حین تسبیح زدن بود نعره کشید: الله اکبر ! مرلین الصغر !

در این لحظه کلاغ با نوکش لب بارتی را کشید و انگشتان پای کوچکش را درون بینی بلیز فرو نمود و فلنگ رو بست. در سوی دیگر سوروس که فرصت را غنیمت دید، به درون آب رودخانه شیرجه زد و در میان اجساد ماهیان به زیر آب شنا کرد.


دویست متر جلوتر

نارسیسا سیب سبز ترشی را از درون موهایش بیرون کشید و مشغول گاز زدن شد که متوجه شد کرمی به اندازه ملخ از درون سیب بیرون جهید و با تسبمی شیطانی لب قرمز نارسیسا را گاز گرفت. سیسی در حالیکه جیغ می کشید، سیب فوق کرمو را به سمت صورت اندرومیدا پرتاب کرد.

مورگانا جیک جیک کنان یک لشگر جوجه و خروس و مرغ را از میان بیشه ها به شکل قطار گونه دنبال خود را انداخت که در یک حرکت و قر اشتباهی اش کلا همشون پرتاب شدند توی رودخانه.

بلاتریکس مشغول ماهی گیری بود و گویا یک ساندویچ پنیری و چرب که روغن ازش می چکید را درون آب فرو کرده بود. در این لحظه سوروس چشمانش با دیدن روغن ها در زیر آب برق زد. قلاب ماهیگیری بلا تکان شدیدی خورد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/3/22 12:10:38
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1388 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس برای چندمین بار از جلوی تخته سنگ مثلث شکلی رد شد و در حالی که سعی میکرد تعجب خودش را به بقیه نشان ندهد گفت:دیگه چیزی نمونده.ببینین این تخته سنگ مثلثی یه نشونه است.یعنی اینکه ما داریم میرسیم!
بلیز با عصبانیت گفت:نخیر...اینو شونصد ساعت پیشم گفتی!این تخته سنگ فقط این رو نشون میده که ما داریم دور خودمون میچرخیم!

ایگور یقه سوروس را گرفت و گفت:ببین وای به حالت اگه ما گم شده باشیم.چنان پوستی ازت بکنم که آرزو کنی خوراک تسترال ها میشدی!
سوروس با ترس آب دهانش را قورت داد و به چهره همراهانش نگاه کرد.همه خسته اما عصبانی بودند و فقط کافی بود به اصل قضیه که همان گم شدن بود پی ببرند.در این صورت دیگر سوروسی باقی نمیگذاشتند!

برای همین سوروس سعی کرد چهره مصممی به خود بگیرد و بعد گفت:خب الان همه ما خسته شدیم.یه کم همینجا استراحت میکنیم و بعد راه میوفتیم.اینجا رود و آب خنک داره.برای همین...
مرگخواران ناراضی سوروس را به کنار هل دادند و خود را به رود رساندند.
بارتی بعد از اینکه کله اش را دو بار درون آب رود فرو برد گفت:عجب خنکه،فقط نمیدونم چرا حس میکنم بوی پا میده!
آنی مونی سریعا پاهایش را از درون آب بیرون اورد و گفت:بو؟نه اصلا من که چیزی حس نمیکنم!

در سمت دیگر چهار ساحره در حالی که به نقشه خیره شده بودند با تعجب به این فکر میکردند که مرگخوارها چگونه بدون نقشه میخواهند راه خودشان رو در همچین مسیر بوقی ای پیدا کنند!
نارسیسا اهی کشید و گفت:اگه گم بشن چی؟طفلکی دراکو و لوسیوس من.اونا فقط به خوابیدن روی تخت های سلطنتی عادت دارن.اگه مجبور بشن روی زمین بخوابن خودم همه مرگخوارایی که اونا رو گول زدن خفه میکنم!

بلا با خشونت نگاهش را از نقشه برداشت و به نارسیسا گفت:اینقدر ساده نباش.اونا رسما تو رو پیچوندن!تو این وضعیت هم نگرانشون هستی؟
قیافه نارسیسا سریعا برافروخته شد و گفت:منو پیچوندن؟چنان بوقی ازشون در بیارم که اون سرش ناپیدا!فقط وایسا و نگاه کن!

اندرومیدا نقشه را از دستان بلا گرفت و در حالی که ان را تا میکرد و درون جیبش میگذاشت گفت:بسه دیگه.چقدر به این نقشه نگاه میکنین؟بالاخره تصمیم گرفتین از کدوم مسیر برین یا نه!
مورگانا نگاهی به سمت چپ انداخت و گفت:روی نقشه نشون داده که اون سمت یه روخونه هست.شاید بتونیم اونجا یه کم استراحت کنیم تا درباره مسیر حرکت بعدیمون راخت تر تصمیم بگیریم.
همه به نشانه موافقت سرهایشان رو تکان دادند و به سمت رودخانه به راه افتادند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.