جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

99 کاربر(ها) آنلاین هستند (86 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
98 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1392 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی قبل از بسته شدن صندوق مردم در بانک گرینگوتز
زندان آزکبان



نگهبان: خاویر!...پاشو ملاقاتی داری.

خاویر، جنی که به اتهام اختلاس اکنون در زندان آزکبان به سر میبرد، و روزگار معتادش کرده بود، با بی حالی گفت: چیه آقااااا؟ خوابیدنم جرمه؟ ... اشلا گیریم جرم باشه، مشلا شیکار میخواین بکنین؟ .... اژ ژندان میخواین بنداژینم ژندان اندر ژندان؟
نگبان: دِ بهت میگم پاشو! داره میاد، پاشو دیگه....اهمم اهمم .... وزیر گانت وارد میشوند.

در زندان باز شد و نور به چشمان جن که به تاریکی زندان خو گرفته بود افتاد. مرد بلند قامتی رو دید که یک وسیله با چند سیم در دست داشت. همین که در زندان بسته شد، سایه ی وزیر رفت و یک مرد خمیده و کت شلواری با یه کپسول رو تشخیص داد که داره به اون نزدیک میشه.

گانت با صدایی کلفت که ابهت خاصی بهش داده بود گفت: خاویر!...تو کجا؟ اینجا کجا؟...آه ای رفیق قدیمی، الان به کمک یک اقتصاددان، که در زمینه ی پرواز در آزادی با من همفکر باشه نیاز دارم. بودجه ی تولیدات چیز ته کشیده. موندم چه کنم؟
خاویر: خبر وژیر شدنت رو شنیده بودم. میدونشتم آدمی نیشتی که هم منقلیت رو فراموش کنی!...چرا که نه؟ ... من یه نژری دارم که شاید بتونه کمکت کنه. چه طوره اژ مردم کمک بگیریم؟
گانت: سطح درک مردم اونقدر نیست که بتونن فواید چیز رو بفمن! هیچ کمکی در این مورد به دولت نمیکنن.
خاویر: اهمممم!...خب، یه ایده ی دیگه. من میگم شندوق های مردم رو در بانک ببندیم تا نتونن برداشت کنن. اون وقت در شورت کشر شدن پولشون، متوجه نمیشن. بعد اژ رونق تولیدات، پولشون رو شر جاش میژاریم.
گانت که کم کم صداش داشت به صدای خاویر نزدیک میشد، گفت: آخه این که میشه دژدی! ..اهممم. ببخشید!

همون موقع که صداش کمی تغییر کرد، ماسکی که به کپسول وصل بود رو به صورتش زد و چند نفس عمیق کشید.
بعد از کمی نفس کشیدن با اون کپسول صدای محکم قبلی خودش رو گرفته بود. با لبخند گفت: اون روز اومدم از ایالمون بپرسم سیرین ببرمتون بیرون، غذا بخوریم؟ ... گیر داده میگه، شیرین کیه میخوای ببریش بیرون ؟ از اون به بعد از این گاز هلیم استفاده میکنم. اعتماد به نفس میده بهم...داشتم میگفت، مگه این دزدی نیست؟
خاویر: این به نفع مردمه. به نحوی اینجوری برای آینده ی کشورشون شرمایه گژاری میکنن.



بعد از بسته شدن صندوق های مردم در بانک گرینگوتز
بانک گرینگوتز


نگهبانان، مرد غریبه ای رو که جلوی بانک گرینگوتز فریاد میکشید که " باز شدن قفل ها، حق مسلم ماست!" رو از اونجا دور کردن.
مرد غریبه با قدم های تند و سریع در حالی که زیر لب غرغر میکرد، از آنجا دورتر شد تا اینکه به بلندترین ساختمان کوچه ی دیاگون رسید. جلوی در اون نشست تا کمی استراحت کنه. زیر لب با خودش حرف میزد و با دست روی زانوهای خودش می کوبید.
مرد غریبه: آه گانت!...گانت!...همه ی اینا زیر سر توئه! فک کردی میتونی مردم رو گول بزنی و پولاشونو واسه چیز میز حروم کنی؟ نشونت میدم!
جنی که از از طرف هرپوک مامور پیدا کردن یک جادوگر شده بود با ناامیدی داشت از ساختمون خارج میشد که صدای مرد غریبه رو شنید. لبخندی شیطانی روی لباش نشست. با خود گفت: پیداش کردم.
سپس با احتیاط به مرد غریبه نزدیک شد و پرسید: ببخشید آقا!!! ...جسارتا اسم شما چیه؟
مرد غریبه که با چشم های ریز کرده ی خودش نگاهی شکاکانه به جن انداخت، گفت: بگمن!...لودو بگمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/4/19 15:09:25
I don't know which me that I love ... got no reflection!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1392 08:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جشنواره تابستانی سایت جادوگران
مسابقه ایفای نقش


شرایط و قوانین کلی مسابقه ایفای نقش را در اینجا مطالعه کنید.


* خلاقیت و نوآوری در قسمت های طنز و ظاهر خوب و رعایت کامل علائم نگارشی از اهمیت زیادی برخوردار است.

* اعتدال و پیش بردن سوژه با سرعت طبیعی مورد توجه هیئت داوران است. سعی کنید رول شما خودش به تنهایی برای ادامه داده شدن به نفر بعدی هم انگیزه بدهد و هم سوژه های داخلی در سوژه اصلی فراهم نماید.

* هر کاربری جهت شرکت در مسابقه فقط باید یک رول تا تاریخ ذکر شده ارسال کند. ارسال رول های بیشتر امتیاز مثبتی اضافی نخواهد داشت و هیئت داوران به ناچار یکی از رول های شما را داوری خواهد کرد.

* در صورت خارج شدن سوژه اصلی توسط مشارکت کنندگان قبل از شما، اگر شما در رول خودتان سوژه را مجدداً به شکل خلاقانه ای احیا نمایید، امتیاز مثبت به شما تعلق خواهد گرفت.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرحله اول: رول نویسی (نمایشنامه نویسی) ادامه دار و گروهی به سبک طنز

در صورت تمایل به شرکت در مرحله اول مسابقه، کافیست هر کاربری سوژه جدید زیر را در یک نمایشنامه سبک طنز حداکثر تا پایان وقت روز سه شنبه، 25 تیر ماه 92، ادامه دهد.

توجه داشته باشید که اگر شرکت کننده دوم و بعد از نفر دوم هستید، لازم است که فقط از نمایشنامه نفر قبلی خود ادامه دهید:


سوژه جدید
نویسنده: ایوان روزیه


آن روز یک روز گرم و آفتابی به حساب می آمد. خورشید به تمام زوایای کوچه دیاگون میتابید و جادوگران و ساحران در زیر نور گرما بخش آفتاب مشغول کلاه گذاشتن سر همدیگر بودند. همه چیز به نظر طبیعی می آمد. ویزلی ها جلوی مغازه ترقه فروشی شان میتینگ تبلیغاتی گذاشته بودند تا آخرین محصولشان را عرضه کنند (این میتینگ چند بار به خاطر ترکیدن رون با وسیله شوخی جدید کنسل شده بود!)، فلورین فورتسکیو بستنی اش را روی سر مشتری بخت برگشته ای خالی میکرد که از طعم سفارشش خوشش نیامده بود و اهالی کوچه ناکترن هم به میان جمعیت آمده بودند تا به زور هم که شده چند نات گدایی کنند.

همه چیز ظاهرا خوب و آرام به نظر میرسید، اما...ظاهرا! در بلند ترین طبقه بزرگ ترین ساختمان کوچه جنی با کت و شلوار چند هزار گالیونی مدام جلوی پنجره دفترش در حال قدم زدن بود. از پنجره میشد تمام کوچه دیاگون را مشاهده کرد (چون کوچه انقدرها هم بزرگ نبود باقی مانده تصویر پنجره را با گل و بلبل و درخت و آبشار و سوسول بازی های دیگه به طور جادویی پر کرده بودند!) و بر روی میز کار پلاک برنجی ای به چشم میخورد که عبارت «هرپوک مقتدر، شرف نظام سرمایه داری» روی آن نقش بسته بود.

چند صدای ضربه به در جن را از فکر و خیال بیرون آورد. به روی صندلی اش پشت میز کار برگشت و اجازه ورود داد. جنی هم قد خودش با گوش های دراز و کتی هزاران گالیون ارزان تر وارد شد و رو به او تعظیم کرد: قربان، فرموده بودین که با من کار دارین.

هرپوک با عصبانیت مشتی روی میز کوبید و گفت: کارت دارم؟ کارت دارم؟ معلومه که کارت دارم! این چه افتضاحیه که بار آوردین؟!
جن که از ترس به خودش میلرزید چند قدم عقب رفت و گفت: ولی قربان ما داریم تمام تلاشمون رو...

هرپوک به سرعت از روی صندلی پایین پرید و به سمت جن رفت. انگشت دراز و استخوانی اش را به سمت بینی جن گفت و گفت: قرار بود تا یک هفته دیگه سالن بورس گرینگوتز رو افتتاح کنیم. قرار بود باقی مونده پولی که توی دست و بال مردم بود رو از طریق بورس جذب کنیم. قرار بود نات به نات پول مردم رو از زیر فرش و توی گلدون و لای کتاب بکشیم بیرون. قرار بود من تا یک ماه دیگه سه هزار میلیارد گالیون دیگه اختلاس...اوهوم بگذریم! قرار بود این همه کار بکنیم و اون وقت چی شد!؟ بانک زد به سرش! در تمام صندوق ها قفل شد. به هیچ وجه هم نمیشه بازشون کرد. میفهمی این فاجعه چه ضربه ای به اعتبار ما میزنه؟ میفهمی یا بزنم توی سرت تا بفهمی!؟

جن که هدف پرتاب ذرات آب دهان هرپوک موقع حرف زدن قرار گرفته بود با ترس و لرز صورتش را پاک کرد و گفت: قربان ما هرکاری که میدونستیم انجام دادیم. تا همین الان سه نفر از اجنه قدرتمندی که برای این کار استخدام کرده بودیم توسط صندوق ها بلعیده شدن! واقعا نمیدونیم باید چیکار کنیم. در صندوق ها به هیچ طریقی باز نمیشه.

هرپوک به روی صندلی اش برگشت و تابلویی را از روی دیوار برداشت و دستی به رویش کشید. آن را به جن کارمند نشان داد و گفت: میدونی این چیه؟ این نشان خانوادگی منه. اجداد من هزاران سال به اسم بانک داری سر جادوگرها رو بدون اینکه خودشون متوجه بشن کلاه گذاشتن و پولشون رو بالا کشیدن. در تاریخ خاندان ما هیچ وقت سابقه نداشته یکی از ما بخواد از جادوگرها کمک بگیره ولی...متاسفانه چاره ای نیست. برو و چندتا جادوگر یا ساحره جمع کن. کسایی که ممکنه بتونن تو این قضیه کمکمون کنن. این کار لکه ننگ تاریخ فعالیت من خواهد بود، ولی راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه.حالا زودتر از دفتر من برو بیرون و به کارهات برس وگرنه خودت رو هم به خورد یکی از اون صندوق های روانی میدم!

جن با عجله تعظیم کرد و به سرعت از اتاق خارج شد. هرپوی مقتدر تابلو را به روی دیوار برگرداند و سرش را میان دست هایش گرفت و گفت: اگه واقعا یه روزی این ملت بفهمن اونی که سه هزار میلیارد گالیون اختلاس کرده خاویر نبوده، بلکه من بودم چیکار میکنن!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/4/11 8:50:40
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/4/11 8:53:13
No Country for Old Men


Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 19 فروردین 1390 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی ببینم جیگمول، تو داری اونجا چه غلطی میکنی؟

گودریک سر جای خودش خشکید.لب هایش را خیس کرد و نوک شمشیرش را از روی شماره برداشت.آنها یک بار تمام شماره ها را عوض کرده بودند اما برای برگرداندنش دیگر وقتی نمانده بود.

- امم.... هیچی.....

و سرش را پایین انداخت و پشت یکی از صندوق ها ناپدید شد. آنتونین جلو رفت و روی صندوق را خواند. 1237. به صندوق قبلی نگاه کرد. باز هم 1237.متوجه تراشه هایی شد که روی زمین افتاده بودند. آن ها را برداشت و کنار هم چید. یک عدد 8. تا ته نقشه ی گودریک را خواند.ناگهان فریاد صدایی بسیار آشنا طنین انداز شد:

- چی؟؟؟ مرگخوار ها دیدنت؟

صدای ضعیفی پاسخ داد.آنتونین رد صدا را گرفت و راه افتاد.

- احمق!!! یه لحظه من رفتم دست به آب تو گند زدی به همه چی؟ حالا من چیکار کنم؟؟ اون تیغ رو که توی جیبت ندیدن؟ بده من اون شمشیر کذایی رو تا زود نابودش کنم.

صدای جلینگ جلینگ شمشیر به گوش رسید. اما دیگر دیر شده بود. آنتونین دستش را روی شانه ی فردی که فریاد زده بود گذاشت.

- اون تیغ چیه گلرت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 19 فروردین 1390 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]لرد برای برداشتن محتوای صندوق 1234 که متعلق به خودش است به گرینگوتر می آید اما وقتی به صندوق 1233 میرسند ، بدون رد کردن 1234 ، به شماره ی 1235 میرسند و این وسط خبری از صندوق 1234 نیست. مرگخواران برای یافتن علت به اطراف میروند اما لرد از نگرانی بیهوش میشود. در سمتی دیگر گودریک (که خیال میکند صندوق پر از پول است) و گلرت (که میخواهد جان پیچ هشتم لرد را از بین برده و خودش رئیس مرگخواران شود ) نقشه شان گرفته است و در صندوق 1234 را باز میکنند و تیغ زیر بغل لیلی پاتر فقید (!) را در آن میابند. گلرت که میداند گودریک به دنبال پول است به او میگوید که بوسیله ی این جان پیچ ابتدا از لرد باج گیری و سپس آن را نابود میکنیم تا هر دو به هدف خود برسند. در همین زمان مرگخواران نیز همراه لرد در بیمارستان هستند ...[/spoiler]

- ارباب شما میتونین!

لرد چشمانش را باز کرد و با دیدن چهره ی نگران رز که درست بالای سرش قرار داشت فریاد زد: معلومه که میتونم رز. فاصله تو با ارباب حفظ کن.

رز که با به هوش آمدن لرد خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و دو قدم عقب رفت و در کنار دیگر مرخواران قرار گرفت.

لرد بر روی تخت نشست و بعد از گذراندن نگاه نافذش از تمامی مرگخواران با خشم گفت: واسه چی همه تون اینجا جمع شدین؟ زودباشین برین و صندوق منو پیدا کنین.

و با تاسف ادامه داد: یه مشت سیاه لشگر دور خودم جمع کردم.

ایوان من من کنان گفت: ولی ارباب ما هرجا که میتونستیمو گشتیم. خبری از صندوق شما ...

اما لرد حرف او را قطع کرد و گفت: شاید شماره های صندوقا جا به جا شده. حتی اگه شده باید همه ی شماره ها رو از یک چک کنین تا صندوق ارباب رو پیدا کنین.

مرگخواران با ترس نگاهی به یکدیگر انداختند اما با دیدن چهره ی غصبناک لرد به سرعت از اتاق خارج شدند. رز و آنتونین که پشت سر بقیه بودند لحظه ای مکث کردند و رز گفت: ارباب نمیخواین ما پیشتون بمونیم؟

آنتونین نیز با حرکت سرش حرف رز را تایید کرد اما هردو بدون هیچ حرف دیگری به دنبال بقیه راه افتادند. لحظه ای بعد لرد نیز از درون اتاق ناپدید شد.

گرینگوتز – صندوق 1234:

- حالا چطوری اینایی که گفتیو انجام بدی؟ باج گیری از لرد!

گلرت نگاهی به اطراف انداخت و گفت: الان بهترین کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که همه چیو به حالت اولش برگردونیم.

گودریک دستی به شمشیر نقره ایش کشید و نوک آن را به عدد پنجی که کنار شماره ی 123 نوشته شده بود نزدیک کرد و بعد از دقایقی خراشیدن شماره ی 5 ، شماره ی 4 که پشت آن پنهان شده بود نمایان شد.

گلرت که به شمشیر گودریک چشم دوخته بود گفت: راستی یادت باشه که من به شمشیرت نیاز دارم ...

با دیدن حالت چهره ی گودریک که حالت تدافعی گرفته بود اضافه کرد: برای نابود کردن تیغ میگم!

گودریک دستش را در هوا تکان داد و گفت: آها ... اوکی. بیا بقیه شماره هارم درست کنیم ، تا 1300 رو عوض کردیم دیگه؟

و هر دو به راه افتادند.

در سمتی دیگر مرگخواران که به شماره ی 700 رسیده بودند ، برای تازه کردن نفسشان لحظه ای توقف کردند. روفوس عرق صورتش را پاک کرد و گفت: این طوری که نمیشه. همه مون راه افتادیم داریم شماره میخونیم؟ خب چند نفرمونم که کافین برای این کار.

روونا که فکری به ذهنش رسیده بود گفت: بهتره گروه گروه شیم تا کار سریع تر انجام شه.

سپس اشاره ای به لودو ، روفوس و بارتی کرد و گفت: شما سه تا از همین جا میرین تا 1200. بقیه مونم سه تا سه تا به ترتیب پونصد تا پونصدتا شماره هارو چک میکنیم. 1200 تا 1700 شماها ، 1700 تا 2200 شما و ...

بعد از گروه بندی شدن ، مرگخواران سه نفره هرکدام به سویی حرکت کردند. از طرفی گودریک و گلرت تازه به شماره ی 1236 رسیده بودند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 فروردین 1390 02:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- تیغ زیر بغل لیلی پاتر فقید؟! لعنت خدا بر دل سیاه ولدمورت!
گلرت لبخند شیطانی ای زد.
- همینه دیگه. انتظار چیز دیگه ای رو داشتی؟

گودریک دستی به ریش سه متریش میکشه : خب، مثلا یک پولی... طلایی... جواهری... دختری...

گلرت با بیحوصلگی دستش رو تو هوا تکون میده.
- برو عمو! این دیگه مال سوژه های قدیمیه. ببین، این تیغ زیر بغل _ که متاسفانه کند شده و نتونستم ازش استفاده کنم برای همین منو از توی نایت کلوب کوچه دیاگون انداختن بیرون _ هشتمین هورکراکس کچله است!

گودریک میخواد مخالفت کنه اما گلرت نمیذاره حرفشو بزنه.
- جفتمون میدونیم که ولدمورت نیازی به پول نداره. انقدر اون دلقکش، لوسیوس خرپوله که نیازی به داشتن ثروت شخصی نداره ولی الان تمام جونش بستگی به همین هشتمین هورکراکسی که تو دستمای منه داره پس...

گودریک با لبخندی شیطانی جمله گلرت رو کامل میکنه.
- پس میتونیم اول از ولدی باج بگیریم، بعد که حسابی پولدارمون کرد، هورکراکس رو نابود کنیم و تو هم میتونی لرد بشی. با یک تیر، دو نشون.

در همین لحظه رعد و برقی سهمگین زده میشه و پست فرا کلیشه ای میشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 8 فروردین 1390 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی مرگخواران از واگن ها بیرون پریدند و هر یک به سمتی رفتند.

ساعاتی بعد


ولدمورت در واگن دراز کشیده و نجینی را نوازش می کرد و هیچ نگران نبود اما با شنیدن صدای آنتونین که می گفت "هیچ اثری ازش نیست" کمی نگران شد اما با شنیدن همین صدا از تمام مرگخواران نگرانیش تبدیل به تشنج کرد.

-قربان چی شد؟ ... چرا اینطوری شدید؟ ... زود باشید ارباب رو ببرید بیمارستان.

تمام مرگخواران به ولوله افتاده بودند اما در این میان یکی از مرگخواران با خیال راحت به طرف انتهای تونل سوق می یافت. سوت هایش و لبخند های شیطانیش نشان از نقشه ی شومی می داد.

گلرت گریندل والد به طرف صندوقچه ای رفت که در انتهای طونل بود. مردی در کنار در صندوقچه ایستاده بود که با دیدن او ، به طرفش آمد و گفت:
-چی شد؟

گلرت در حالی که صندوقچه را باز می کرد گفت:
-همه چیز طبق نقشه پیش رفت.

گودریک گریفندور دست گلرت را گرفت و او را از باز کردن صندوقچه باز داشت و گفت:
-هدف من فقط جلو دار شدن از پولداری ولدمورته اما تو هنوز هدفتو به من نگفتی!

گلرت لبخندی زد و گفت:
-هدف من به تو هیچ ربطی نداره.

-اگه نگی همه چیزو لو می دم

گلرت دوباره مشغول باز کردن صندوقچه شد و گفت:
-برو لو بده ... فکر نکنم زنده بمونی تا با ولدمورت دیدار کنی ... چون مرگخوارا منتظر دیدن تو هستن تا با یکسره کردن تو یه چاپلوسی کوچیک برای اربابشون کنن

گودریک شمشیرش را در آورد و به سمت گلرت گرفت و گفت:
-تو چی؟

گلرت که کم کم احساس کرده بود بین او و گودریک تفرقه حکمفرما می شد ، تصمیم گرفت تا وضع را درست کند چون بدون گودریک مطمئنا" شکست می خورد.

-اون کچل ارباب من نیست.

-باید هدفتو بهم بگی مگرنه باهات همکاری نمی کنم

گلرت که دیگر راهی فراری براش نمانده بود ، گفت:
-من میخوام ولدمورت پایین بکشم و خودم جاش بشینم ... یعنی همه مرگخوار از من اطاعت کنن

گودریک خنده ای کرد و گفت:
-چه هدف کوچیکی ... ارباب شدن برات چقدر اهمیت داره که اینقدر خودتو درگیرش کردی؟

گلرت بار دیگر مشغول باز کردن صندوقچه شد و گفت:
-خیلی زیاد

گودریک آهی کشید و از هدف پوچ گلرت احساس تاسف کرد اما با دیدن داخل صندوقچه که توسط گلرت باز شده بود ، چشمانش از حقه بیرون زد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/1/8 12:00:08
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/1/8 12:04:43
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 8 فروردین 1390 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

دروازه هایی که به تالار مرمرین گرینگوتز منتهی میشدند ناگهان کامل باز شدند. مردی در حالی که کت و شلوار جادوگری زیبایی پوشیده و ماری دور گردنش چمبره شده بود جلو آمد. کمی که جلو تر آمد کچلیش مشخص شد. مرد در حالی که کفش های برندش جیر جیر می کرد، جلوی میز یکی از جن ها ایستاد و با حالتی کاملا متشخص دستش را در جیب فرو برد. پوزخندی زد که دندان های زیبایش را به نمایش گذاشت و با یک حرکت چوبدستی گروه محافظینش را فراخواند. بار دیگر دستش را در جیب برد و این بار کلیدی طلایی که به بهترین شکل ممکن نگه داری شده بود را بیرون آورد.

- صندوق شماره ی 1234 جن!

لرد ولدمورت ناگهان پولدار شده بود و تریپی به هم زده بود.

- الان قربان.هوی ریگن!

جنی که ریگن نام داشت با پا های کوتاهش جلو آمد و نگاهی به جمعیت انداخت. بی شک این تعداد بازدید کننده احتیاج به یک واگن دوبل دو طبقه داشتند. همین که واگن دوبل دو طبقه حاضر شد، همه ی مرگخواران سوار شدند و شروع به شمارش صندوق ها کردند.
1
2
3
.
.
.
.
.
1230
1231
1232

انتظار داشت به پایان می رسید...
1233
1235!

- چی؟؟ امکان نداره! پس صندوق ارباب کجاست؟
- نمیدونم اما همه تون الان پیاده میشین و تمام طونل های بانک رو با پای پیاده میگردید تا صندوق من، یعنی ارباب شما رو پیدا کنین! وگرنه سرنوشت شومی در انتظارتونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1389 02:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین: نه من برای مصاحبه جهت گرفتن شخصیت لرد اومدم ...
مرگخوارها:
ایوان: این اعتماد به نفس تو ستودنیه ، فقط بگو انگیزه ات از این حرکت انقلابی چی بود؟
آنتونیون: اینکه بلیز زابینی کلا ادم پوچیه و همش به من حسودی میکنه ، چون که لرد میذاره من با نجینیش بازی کنم اما نمیذاره بلیز دست به نجینیش بزنه ، و چون بلیز به من حسودی میکنه ، پس حتما یه چیزی تو من دیده که حسودی میکنه ، همونطور که لردم یه چیزی تو من دیده بود که نجینیشو میداد دستم ، پس منم دیدم واقعا ادم خاصیم ، حالا که لرد مرده گفتم بیام لرد بشم و از این به بعد نجینی خودمو بدم دست خودم.
مرگخوارا:
ایوان: برو عمو مرلین جای دیگه افتابه تو پر اب کنه ، اینجا از این خبرا نیست ، برو اینجا بچه ها کرم فلوبر هم نمیدن دستت باش بازی کنی .. برو عمو ..
آنتویون:اینایی که گفتم همش نبود ، من یه سری توانایی هایی هم دارم که شما ها ازش بیخبرین.من سلاحی ساختم بس قدرتمند که به مرگخوارها این قدرتو میده که محفل رو نابود کنند و بعد به تمامی جهان سلطه پیدا کنند.
ایوان:مثلا چه سلاحی ؟!

آنتونیون گوشه رداشو عقب میزنه ... برق عظیمی همه جا رو در بر میگیره ...

چند دقیقه بعد

ایوان: یا مرلین کمکمون کن .. چقدر تلفات دادیم ؟!..
فنریر:قربان همگی فلج مغزی شدیم ، زاخاریاسم اوضاعش از همه وخیم تره رودل کرده ...
ایوان: یا مرلین .. آنتونیون رو بیارید پیش من ..
آنتونیون: من اینجام ... قوهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
ایوان:این دیگه چی بود .. به مرلین سوگند که چیز به این قدرتمندی تا الان ندیده بودم ...
آنتونیون:قوهاهاهاهاهاهاها .. اسمشو گذاشتم بمب رنکه ای .. قوهاهاهاهاهاها
ایوان:بمب رنکه ای چه جونوریه ؟!
آنتونیون:من سالها تحقیق و تفحص کردم ، تا یک سلاح کشتار جمعی بسازم ، پروژه خیلی عظیمی بود ، هر چی از دستمال هام در میاوردم مجبور بودم خرجش کنم ، هیچ چیز خوب پیش نمیرفت تا اینکه پارسال یک عنصر بسیار واکنش پذیر به نام رنک بهترین نویسنده کشف کردم ، این عنصر به خودی خودش خطرناک نبود اما اگر با یک عنصر ارزشی مخلوط میشد میتونست مرگبار باشه ، اولین عنصر پیشنهادی من بارتی کراوچ دو مثبت بود ، اما عنصر بارتی کراوچ به قدری واکنش پذیر بود که پایداری نداشت و درجا منفجر میشد ، برای همین تصمیم گرفتم از عنصری که پایدار تره استفاده کنم ، عنصری که کشف کردم آنتونیون دالاهوف دو منفی بود .. و بعد این بمب ساخته شد ، بمبی که به قدری شوک آور و باور ناپذیره که در سریعترین زمان ممکن مغز حریف رو فلج میکنه ، بمبی که میتونیم باهاش کل دنیا رو فتح کنیم .. قوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
ایوان:یعنی الان میخوایم چی کار کنیم ؟!
انتونیون:اولا باید کمکم کنی لرد بشم ، بعد باید نجینیمو بدم دست خودم و بعد دنیا رو فتح کنیم ، قوهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلگومات در 1389/10/3 2:19:36
ویرایش شده توسط گلگومات در 1389/10/3 2:24:52
اگه كسي يه بار زد توي گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش.

يكي از ضرب المثلهاي غول ها

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1389 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سرانجام دیوانه سازها به لرد و بلا میرسند و هر دوتاشونو میبوسند!

فردای آن روز ....گوینده اخبار ...

- بله ... یک هفته عزای عمومی اعلام شده ... شب گذشته از همه جای دنیا دوستداران لرد ولدمورت و همسر فداکارش، با پاههای برهنه و لبان تشنه به سوی مرکز لندن حرکت کردند ... همه دارن گریه میکنن ... همه ناراحتن ... اوه چه مصیبتی! مردم یک صدا شعار میدهند که عزا عزاست امروز ....

سر قبر جوان ناکام لرد ولدمورت ...

پدر روحانی: او مردی بزرگ و آزاده و دوست داشتنی بود ....در طول زندگی کوتاهش نشد کسی را برنجاند یا کسی را ناراحت کند ... او جادوگری با استعداد و فداکار و البته شوهری مهربان و پدری دلسوز برای همسر و فرزندانش بود او تمام قدرت و استعداد خود را صرف خدمت به بشر و رشد و پیشرفت و بالندگی و ....

عزادار شماره 1: اه اه ... انقدر از این مرده پرستی بدم میاد ... تا وقتی که زنده بود ملت میخواستن سر به تنش نباشه ... حالا هم که مرده تبدیل شده به مرلین ریشو ....
عزادار شماره2: اهو ... چطور جرات میکنی در مورد استاد لرد ، این مرد بزرگوار اینجوری قضاوت کنی؟
عزادار شماره3: چطور جرات میکنی این مرد آزاده را اینطور مورد هجمه قرار بدی؟
عزادار شماره4: کلا چطور جرات میکنی؟اصلا ببینم به لرد توهین میکنی؟ فحش دادی؟ بچه ها بزنین این عامل نفوذی دشمن رو لهش کنید!

بیرون بانک گرینگوتز ...

- تق تق تق .... (صدای کوبیدن آگهی استخدام لرد به دیوار)

ایوان: اهوی ... مرتیکه جاپونی داری چی کار میکنی؟ کی گفت روی در و دیوار بانک من آگهی تبلیغاتی بزنی؟
زاخی: دارم آگهی استخدام لرد میزنم ... بالاخره نمیتونیم مرگخوارا رو بدون لرد ول کنیم دیگه!
ایوان: خب استخدام لرد چه ربطی به بانک گرینگوتز داره؟ اینجا مدیر نداره؟ صاااب نداره؟
گلرت: بانک گرینگوتز چه ربطی به ما داره باب؟ ناسلامتی ما مرگخواریما!

ایوان: نه!!!! من تازه به یک سمت جدید رسیدم ... بعد از عمری تونستم یک شغل آبرومند بدست بیارم ...یک نگاه به اطراف خودتون بندازید ... دیگه لازم نیست کار خلاف بکنیم .. دیگه همه ما شغل داریم و میتونیم مثل یک شهروند عادی زندگی کنیم! دیگه لازم نیست شبا با ترس و لرز و بخوابیم .. دیگه لازم نیست جونمونو به خطر بندازیم ...

در این لحظه با نمایان شدن چنین افق روشنی اشک در چشمان تمام مرگخواران حدقه میزنه و همه خیلی خوشحال میشن و همدیگر رو بغل میکنن!
ایوان: خیلی خب دیگه ... همه برین سر کاراتون .. اوناییم که شغل ندارن نگران نباشن .. کافیه به دفتر من رجوع کنن تامن زیر پر و بالشونو بگیرم!

فنریر: حالا کی گفت تو رئیسی؟
ایوان: چون من زودتر از شما رئیس شدم!
فنریر: نخیر ... بنده دوره های آموزشی مدیریت بانکداری دیدم و از الان من رئیسم!
زاخی: اصلا لرد مرحوم در وصیت نامش منو رئیس بانک کرده بود!
گلرت: منم کلا چون زورم زیاده رئیسم! بیاین جلو! گوووهاهاها!

در همون لحظه ملت مرگخوار میان بریزن رو سر و کول هم که ناگهان در با شدت باز میشه و آنتونین وارد میشه ...

فنریر: تو چی میگی دیگه دستمال! نکنه تو هم اومدی رئیس شی؟
آنتونین: نه من برای مصاحبه جهت گرفتن شخصیت لرد اومدم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1389/10/2 19:02:15
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1389 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- به نظرت کجان فنریر؟کجا ممکنه باشن؟

-من از کجا بدونم!!!!!میگم جلیقه پوشیده بود یا سر همی؟اگه جلیقه باشه به پاهاش طلسم میخوره ها!!

ایوان:

در آزکابان

-آهای جناب دکتر مهندس دیوانه ساز!

دیوانه ساز بدون توجه به لرد وبلاتریکس که داشتند از سرما یخ میزدند رد شد.
-آهای دیوانه ساز جان؟
این دیوانه ساز هم همانطور.

-آخ دیوونه ساز ؟جونی؟کمک به من میکنی؟
باز هم روز از نو روزی از نو.بعد تکرار این چرخه بیش 8 بار کفر ولدمورت در اومد و گفت:
-بسه بلا!نگاه کن واسه یه بوسه به فنریر به چه قلاکتی افتادیم!من که دارم یخ میزنم!من الان با جذبه ی همایونی خودم یه بار دیگه از یکیشون میخوام.اگه محل نذاشت میریم تو صندوق به کارمون برسیم!! بریم تو دخمه ها شاید یکی پیدا کردیم!

در دخمه ها ی آزکابان

-کیههههه؟کیهههه؟دیوانه ساز؟منم لرد سیاه!هستی؟یه قربانی طالب بوسه برات دارم.باهام میای؟

ناگهان ده هزار دیوانه ساز از در و دیوار بیرون پریدند و به سمت لرد و بلا آمدند و همه هم زمان نقاب ها را بالا زدند.بلا:
-ارباب!!عزیزم!!!تامی!!یه کاری کن!سپر مدافع درست کن!

-بلای عزیز من توی جادوی سیاه قدرتمندم .نه تو دفاع در برابر جادوی سیاه!حالا یه امتحانی میکنم.اکسپکتوپاترونوم!

تعداد دیوانه ساز ها دوبرابر شد.آنها همچنان پیش می آمدند.

- دیدی گفتم بلا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.