اسکور میزی را انتخاب کرده بود که در وسط آنجا قرار داشت و البته برای این کار دلیل محکمی هم داشت. اگر نقشه ی اسکور نمیگرفت و رز عصبانی میشد، از آنجایی که در بین جمعیت قرار دارند، به خاطر آبرویشان هم که شده، رز شروع به داد و فریاد نمیکرد.
اسکور پوزخندی زد و نقشه ی بکرش را مرور کرد. این بار موفقیت از آن اون بود. در همین فکر و خیال بود که رز جلویش ظاهر شد و پرسید:
- به کی این قدر فکر میکردی؟

اسکور که دستپاچه شده بود بلافاصله پاسخ داد: خب معلومه عزیزم، تو.
اسکور به اطراف پیتزافروشی نگاهی انداخت و گفت: به نظر جای جالبی میاد. عجب سلیقه ای داریا.
رز با جدیت گفت: تازه اینو فهمیدی؟
اسکور سریع گفت: نه نه، معلومه که نه. فقط یادآوری کردم که هرگز از یادم نره.

نیم ساعت بعد:
اسکور سعی میکرد تا میتواند آرام بخورد تا مبادا رز ناراحت شود. نیم ساعت گذشته بود و رز همچنان در حال خوردن بود و اینجا بود که اسکور دریافت که رز علاوه بر وراجی، خوردن هم دوست دارد.

- عزیزم خیلی خوش مزه س، هی دلم میخواد نخورم، اما نمیتونم جلو خوردنمو بگیرم.

رز محتوای درون دهانش را قورت داد و گفت: آره منم همین طور.
اسکور آهی کشید و اینبار واقعا خوردن را متوقف کرد. رز زیرچشمی نگاهی به اسکور انداخت، اما از خوردن باز نایستاد. اسکور منتظر شد تا دهان رز کاملا پر شود و گفت:
- میدونی ارباب بهم چی گفت؟ گفت من خیلی بهت وابسته م. اون قدر که حتی سر جلسه هم نمیتونم گوشیمو خاموش کنم تا ازت بی خبر بشم. ارباب گفت یه مرد خوب زندگی باید یاد بگیره وسط جلسه نباید گوشیشو روشن بذاره. درست نمیگم رز؟ ... اوه ...

اسکور به صورت رز که در حال گراییدن به سرخی بود و آرام آرام از روی بشقاب به سمت بالا می آمد نگاهی انداخت. شانس آورد که دهان او باز بود وگرنه هرچه از دهانش در می آمد بار او میکرد.
اسکور با تاسف گفت: ولی من در کنار مرد خوب زندگی، عشق خوبی هم هستم پس گوشیم همیشه روشن میمونه.

رنگ رز روشن شد و دوباره سرش درون بشقاب فرو رفت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




میتونم؟












