جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: جمعه 26 خرداد 1391 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
داستان از این قراره که مرگخواران به سرپرستی ارباب موسسه ی کچلچی تاسیس کردن که برای داوطلبان کنکور سمج، کلاس و آزمون بذارن و یه پولی به جیب بزنن. استقبال زیادی از این موسسه میشه و در میان خیل میلیونی جادوگران و ساحره ها، جیمز سیریوس پاتر؛ پسر هری پاتر معروف هم که سال پنجمیه، اومده ثبت نام کرده. لرد وقتی از این قضیه خبردار میشه تصمیم میگیره عقده هاش از هری پاتر رو سر پسرش خالی کنه و به این ترتیب جیمز سیریوس سر کلاس ارباب شکنجه میشه و به اصرار پشتیبانش که مورفینه قرص روانگردان مصرف می کنه و می افته رو تخت سنت مانگو و وقتی هری از مصرف قرص خبردار میشه داغ می کنه و با اینکه 5 میلیون گالیون برای ثبت نام پسرش خرج کرده، از خیر پولش می گذره و در بیمارستان داد میزنه:از این به بعد کانون کچلچی، بی کانون کچلچی! مفهومه!؟
و حالا ادامه ماجرا...

شب-دره گودریک-خانه ی هری پاتر

هری با چشمانی سرخ به صفحه ی تلویزیون LCD جادویی اش (!) خیره شده و کوییدیچ یورو 2012 بازی انگلیس-فرانسه تماشا می کرد و گوشه ی سبیلش را می جوید: دِ پاس بده لامصبو! کتی بلِ ضعیفه ی چلاق از تو بهتر بازی می کرد.

جیمز زیرچشمی به مادرش که مجله ی ساحره ی کدبانو می خواند نگاه ملتمسانه ای انداخت. جینی متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. جیمز زمزمه کرد: مامان! بگو بهش دیگه.

جینی مجله را بست: قول میدی دیگه از این غلطا نکنی؟
- آره مامان! قول میدم! به خدا! به روح پرفسور دامبلدور! به روح دایی فرد! بابا، من که گفتم اصلا روحم از اون آشغالایی که پشتیبان چپوند تو دهنم خبر نداشت. فردا هم میگم پشتیبانم رو عوض کنن. تو رو جون دایی جرج مامان! فردا کلاس تغییرشکل با پرفسور بلک داریم. من تغییرشکلم ضعیفه. راضیش کن برم. تو رو جون دایی چارلی!خواهش! خواهش! خواهش!
- باشه توام. بذار ببینم چطور میشه.

جینی مجله را روی میز گذاشت. سیبی برداشت و پوست کند و قاچ کرد و جلوی هری گرفت: بفرمایید آقا!
هری دو قاچ سیب در دهانش چپاند و شروع کرد به لمباندن: دستت دلد مکمه خالوم!
و ناگهان هر چه سیب در دهانش بود به بیرون پرتاب شد: مرتیکه چماقچی! یارو نیم متر باهات فاصله داره. بلاجرو بکوب تو گوشش دیگه! ای بابا!... این چه ارنجیه فرستاده تو زمین مرتیکه؟ اینا به درد جاروکشی نمی خورن اومدن تو تیم ملی. مسخره ها!

جینی آهسته شروع کرد: چند چندن آقا؟
- 180 به 40 عقبیم. یه مشت گاریچی تو زمینن! حیف گاریچی!حیف!
- گای ریچی؟ اون که کارگردان خوبیه!
هری یک قاچ دیگر از سیب در دهانش گذاشت:هوم؟
- هیچی! میگما... آقا... این بچه طفلکی خیلی نگران درسشه. بذار بره سر این کلاسای کچلچیش. بلکم بتونه از این تجدیدیاش یکمی کم کنه.
- نمیشه خانوم جون. نمیشه. مگه ندیدی این مرتیکه ی کچل چه محیط فاسدی درست کرده اونجا. امروز بهش قرص دادن. فردا مواد میدن. پس فردا هم لابد بهش یاد میدن چطور جلو روی باباش وایسه. نمی خواد خانوم. تا همینجاش خونده بسه. هاگوارتز هم نمی خواد بره. از فردا می فرستمش ناکترن، وردست بورگین کار کنه. هیچی نشه، لرد که میشه. چیش از اون کچل کمتره؟
- وا! بلا به دور! پسر دسته گلم رو با اون کچل بی دماغ یکی نکن، مرد! بعدشم... خودت که میدونی. جیمز بچه ی پاکیه. اهل این کارا نیس. طفلک بچّم رو چیزخورش کردن. همش هم زیر سر اون دایی نکبت و مفنگی اسمشونبره که قرصا رو داده به جیمز. بچه ی من هم ساده! خیال کرده وقتی پشتیبان میگه یه چیزی خوبه حتما خوبه دیگه. خورده. حالا هم شما کوتاه بیا. بذار این طفل معصوم اینبارم بره سر کلاس. نوبت بعدی اگه خبطی کنه خودم فلفل به دهنش می ریزم. باشه آقا؟
هری آهی کشید و غرولند کرد: باشه بابا. ولی مسئولیتش پای خودته ها. گفته باشم.
- رو چشمم آقا! چشم! سیب میخوری برات پوست بگیرم؟
- نه. پرتقال بده. سیباش چینیه، مزه نداره.

جینی پرتقالی برداشت و چشمکی به جیمز زد که نیش جیمز را باز کرد. پرید از گردن هری گرفت و صورتش را بوسه باران کرد: مرسی بابا! دمت گرم! ایول! قول میدم معدلم 20 شه.
- باشه بابا! ولم کن.
- خیلی دوستت دارم بابا. خیلی مردی به مرلین. ماچ... ماچ... ماچ...
- باشه... باشه... ولم کن... ولم کن دیگه کره خر! همه ی صورتم خیس شد. برو اونور ببینم بازی رو چه گندی زدن. ای بابا! این چه دروازه بانیه؟ فاتحه ی بازی رو خوند که! رون ویزلی سوراخ رو دروازه بان میذاشتن از این کمتر گل می خورد.
- چی فرمودی آقا؟
- همون که شنیدی!
جینی پرتقال را کوبید به صورت هری:
- تو اصلا لیاقت محبت نداری! می خوام ببینم اگه رون دروازه بان شما نبود بازم قهرمان می شدی پسر برگزیده؟!
- پرتقال رو چرا حروم می کنی زنیکه! این کمربند من کجاست؟
- بمیر بابا! کمربند! کمربند! منو از کتک می ترسونی؟ فردا که مهریه ام رو گذاشتم اجرا می فهمی!
- برو هر غلطی دلت می خواد بکن.
- اصلا من خر رو بگو که برای توی بی لیاقت سیب و پرتقال...

بله! خانه ی پاتر به وضعیت عادی اش برگشته بود و جیمز ساعتی می شد که خوشحال و خندان به اتاقش رفته و خوابیده بود تا برای کلاس فردا که تغییر شکل با تدریس پرفسور ریگولوس بلک بود، آماده شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1391/3/26 23:22:51

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: چهارشنبه 2 شهریور 1390 03:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر دکتر لرد کچلچی :

لرد ولدمورت، نشسته بر صندلی مدیریتش، در حالیکه چوبدستی اش را با انگشتان کشیده اش نوازش میکرد، چشم های سرخش را به روبرویش دوخت و پرسید:
-- خب تام. کلاس چطور پیش رفت؟
بعد بلافاصله چوب دستی را روی میز انداخت و از روی آن پرید و مقابل میز ایستاد و رو به صندلی خودش گزارش داد:
- اولا که به من نگو تام،کچل بی خاصیت! من نمیخوام اسم پدر کثیفمو یدک بکشم! ثانیا، همن الان با پسره کلاس دفاع داشتم. کلی با بچه ها روش کروشیو انجام دادیم خندیدیم!
لرد با گفتن این حرف، باعجله خودش را دوباره روی صندلی اش انداخت و فریاد زد:
- همین الان چی گفتی؟! کچل ـ چی..!؟ کروشیو!
و بعد، برای آنکه اخگر شکنجه اش هدر نرود با نهایت سرعت تمام هیکلش را روی میز انداخت و خیلی جیمزباندی آن طرفش فرود آمد و کروشیو را نوش جان کرد.
سپس روی زمین افتاد و در حالیکه به خود می پیچید فریاد زد:
- اوه نه، ارباب، غلط کردم ارباب، نهههههــ....

- ار..بـ..باب؟

- ریگولوس! کروشیو! خود ِ تو قبل از پست ِ این بلکه و اون معتاد مفنگی و جیغ جیغجوی ریز بی مصرف، تو پاراگراف دوم و دیالوگ ِ سوم مگه از زبون ِ من نگفتی:

نقل قول:
دختره ی دختر ! تو خجالت نمیکشی بدون در زدن میایی توی اتاق من؟ هان؟ شما مرگخوارا کی یاد میگیرین اینو آخه ؟


- هومم؟ چرا ارباب، گفتم. که چی؟
لرد در حالیکه از کف زمین بلند میشد و ردایش را میتکاند فریاد زد.
- خب این در مورد خودتم صادقه!

ریگولوس اخمی کرد و متفکرانه جواب داد:
- نه من که دختر نیستم ارباب.
- اه! بابا اون واژه ی "دختر" رو حذف کن اصلا! x بذار جاش! متغیره!
- خب بعد بازم یه "دختر" دیگه میمونه.
- توان 2 بده!
- اوه ایول ارباب. ریاضی خوندی؟
- بله!
- پس چرا وکیلی؟ :grin:
- کروشیو!!

ریگولوس بر زمین افتاد و بعد از مقادیری قلط؟قلت؟غلت؟غلط؟ زدن، ایستاد، تعظیمی کرد و گفت:
- خب دیگه بسه ارباب، اومدم بگم کلاس بعدی که جیمز سیریوس هم توش ثبت نام کرده کلاس منه، تغییرشکل. فردا هم جلسه اولشه. ولی خبر ها حاکی از اینه که جیمز به خاطر مصرف روان گردان تو بیمارستان بستریه الان.

- روان گردان؟! پشتیبانش مورفینه!؟

همان لحظه - بیمارستان


- سیاه و کبودت میکنم پسره ی کوسه!
- کوسه نه بابا، من نهنگ دوس دارم
- جواب منو میدی پدرتسترال!؟

هری پاتر، سرخ از خشم، بار دیگر با کمربندش هوا را شکافت.
- جهنم و زرر! (ضرر درستشه ولی هری خیلی با ولدمورت می جنگید وقتی بچه بود و ولدمورت نذاشت واقعا هری درس بخونه، خیلی بده ولدمورت) 5 میلیون گالیونو سگ خورد!

از این به بعد کانون کچلچی، بی کانون کچلچی! مفهومه!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1390/6/2 4:08:31
Re: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1390 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز که هنوز در حالت گیجی به سر می برد به حرف های مورفین گوش نداده و از کنار او رد شد .

_ کژا پشر ؟!! بیا یکی از این قرش ها بگیر . پولشم بعد از اشتفاده اژت میگیرم که بدونی تژمینیه .

و به زور چند عدد قرص در دست او چپاند .

هنگامی که خواست سوار جارویش شود کمی تلو تلو خورد اما توانست کنترل جارو را در دست بگیرد اما پس از کمی اوج و سرعت گرفتن با کله در یکی از ساختمان های سر راهش فرود آمد .
جیمز :
کارمندان ساختمان :

_حالت خوبه پسر ؟!! پس این آب قند چی شد ؟!
_ آوردم .
_ این قرص ها حتما مال بیماریشه . حتما بیاری خاصی داره . یکی از این بهش بده شاید حالش بهتر شد .

_
_ اِ !! این چرا این طوری شد ؟! نکنه قرص روان گردان بود ؟! یکی اون رو بگیره تا خودشو از پنجره ننداخته پایین !!!

دین دین دین ( افکت تلفن زدن )

_الو ؟! سلام . سریعا یه آمبولانس بفرستید . بله . آدرس رو یادداشت کنید .

دیو دیو دیو ( افکت آژیر آمبولانس )


در بیمارستان

_ خیلی شانس آوردید . قرص روان گردان مصرف کرده بوده که شما پیدا ش می کنید . به پدرش هم خبر دادیم . تا چند دقیقه دیگه میان .

تق ( افکت کوبیده شدن در)

_ این جیمزِ ............ کجاست ؟! دیگه آبرو برام نذاشته !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1390 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام خانم ویزلی! کلاس من کدومه؟
- اومدی پاتر؟ چقدر دیر! انتهای سالن-دومین در-سمت راست. استادتون هم سر کلاسه.

جیمز با عجله به سمت کلاس رفت. در را باز کرد و...

- کروشیو!

جیمز بر اثر برخورد طلسم پرتاب شده و با دیوار روبروی کلاس یکی شد.
صدای سرد و بی روح لرد ولدمورت از داخل کلاس به گوش رسید: دیر میای سر کلاس. در هم نمی زنی؟ پس بابای کله زخمی تسترال شانست چی بهت یاد داده، پاتر؟

جیمز لنگان لنگان وارد کلاس شد و روی نزدیکترین صندلی خالی نشست: آقا اجازه! چرا میزنی؟ تنبیه بدنی خلاف قوانینه. به بابام میگم ازت شکایت کنه ها.

لرد آنقدر صورتش را به صورت جیمز نزدیک کرد که اگر دماغ داشت به دماغ جیمز می چسبید: به بابام میگم عیه یه یه یه! بابای کله زخمی چارچشمکیت وقتی فرم ها رو امضا می کرد کور بود؟ ندید ما قوانین مخصوص به خودمون رو برای تربیت دانش آموزا داریم؟ بیشتر از این وراجی کنی اخراجی! و طبق فرم هایی که امضا کرده اون بابای کله زخمیت حتی یه نات از شهریه هم به اخراجی برنمی گرده! روشنه؟

لرد برگشت و خودش را روی مبلی که اختصاصی برای او گذاشته بودند انداخت و سخنرانی اش را شروع کرد:

- خب! همونطور که قبل از اومدن بچه ی کله زخمی بهتون توضیح دادم برای اینکه بتونید به تست های درس مسخره ی دفاع در برابر جادوی سیاه پاسخ بدین اول باید جادوی سیاه یاد بگیرین. چون تا چیزی رو نشناسین نمی تونین در برابرش از خودتون دفاع کنید. خب. برای جلسه ی اول ورد کروشیو رو تمرین می کنیم. پاتر! بیا اینجا وایسا!... چوبدستیتون رو به طرف پاتر بگیرین و بگین کروشیو! اینجوری... کروشیو! ...یاد گرفتین؟

1 ساعت بعد

در کلاس باز شد و لرد ولدمورت خوش و خرم از کلاس خارج شد. پشت سرش ملت جادوگر و آخر از همه جیمز نالان و لنگان از کلاس بیرون رفته و در راه سالن به جمعی از دانش آموزان برخورد کرد که دور مورفین را گرفته بودند و به توضیحاتش گوش می دادند:

- خلاصه اینکه بچه هاژونم! اگه میخواین مختون قوی بشه و مشقاتون رو خوب بفهمین و فقط با نیم شاعت خواب تا 48 شاعت شارژ بشین، چاره ی کارتون فقط و فقط این قرصاست. این قرصا تازه اختراع شده و دانشمندای طراژ اول دنیا تاییدش کردن.
- آقای گانت! راسته میگن استفن هاوکینگ از این قرصا استفاده کرده و بعدش...

مورفین با صدای بلند گفت: بــــــــــله! درشته! راشته! بــــــــــله! و ادامه ی صحبت دانش آموز که "...افتاده رو ویلچر؟" بود در بین تاییدهای مورفین به گوش کسی نرسید.

- آقای گانت اینا اعتیاد آور نیست؟
- دیگه اژ این حرفا نژن که پشتیبانیت نمی کنم ها! اینجا یه موششه ی فرهنگی آموژشیه. ما داریم اژ تمام اکتشافات و اختراعات نوین اشتفاده می کنیم که همتون رتبه ی یک بیارین! اینا جدیدترین متدهای آموژشه. اصلا من دو بشته ی اول رو بهتون مجانی میدم. اگه معتاد شدین دیگه اشتفاده نکنین. تضمین از این بالاتر؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: شنبه 29 مرداد 1390 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
روز بعد - دره ی گودریگ-

- من نمیرم، ظل گرما، وسط مرداد، زبون روزه، نمیــــــــــرم!
- تو کرم فلوبر میخوری که نمیری بچه! 5 میلیون گالیون ندادم واس ِ خودت ول بگردی!
- فوش نده روزه ت باطل میشه بابا
هری پاتر، کمربندش را بار دیگر دور سرش چرخاند و به سمت جیمزی هجوم برد که پشت ِ مادرش سنگر گرفته بود.
- تعیین تکلف هم میکنه واسم! پسره ی بی زخم ِ کوسه! خجالت نمیکشی از این هیکلت؟! کی میخوای زخم پیشونیتو دربیاری؟! آبرو واسِ خاندان نذاشتی!
جینی ویزلی که مرز بین پدر و پسر بود و سعی داشت کمربند هری را در هوا بگیرد، جیغ زد:
- بسه دیگه مرد! غلط کرد! الان میره رداشو می پوشه سوار جاروش میشه میره بادک. مگه نه جیمز؟

قبل از جواب جیمز، صدای زنگ شومینه همه ی اعضای خانواده را یک دور قبض روح کرد.

سپیـــــــــــــــده دم اومد و وقــــــــــــــــت رفتن
حرفــــــــــــــــــــــــــــی نداریـــــــــــــــــــم ما برای گفتن!!
هرچی که بوده بین ما تموم شد!!
این جا برام نیست دیگه جای موندن...


جینی که با شنیدن صدای سلستینا، خواننده ی مورد علاقه ی دوران جوانی اش، به یاد روز های عاشقانه ی اول ازدواجشان افتاده و پروانه ای شده بود به سمت شومینه رفت تا جواب بدهــ..
شق!!
- بکش دستتو زن! تا مرد تو خونه س غلط میکنی جواب بدی؛ برو چادر چاقچور کن بینم! مشنگا هر چی نداشتن یه تلفن رو شاخشون بود، حداقل مرد غریبه سرشو نمیکرد تو خونه ی مردم!
هری، پس از مطمئن شدن از رفتن جینی به اتاق، شومینه را جواب داد.
- هان!؟...چی؟.. پشتیبان چه خریه؟!
جیمز که هنوز در گوشه ی خانه زانوی غم بغل کرده بود، گالیونش افتاد و بدو بدو به سمت پدرش رفت و جیغ زد:
- از کانون کچلچیه بابا، با من کار دارن با من کار دارن
جیمز پدرش را کنار زد و متقابلا پدرش هم او را با لقدی! به آن سوی خانه پرتاب کرد و شومینه را روی اسپیکر گذاشت.

- اهم اهم..من پشتیبان جیمژم. از بنیاد کشلشی تماس میگیرم. هشت خونه؟
جیمز آش و لاش، از آن سوی خانه با جیغی ابراز وجود کرد.
جادوگر داخل شومینه ادامه داد:
- آفرین پشرم، درشاتو خوندی؟ واشه آژمون فردا اماده ای؟
- مگه فردا آزمونه!؟ مگه کلاس نداریم!؟
- آها آره راش میگی. خب واشه کلاش امروژ آماده ای پشر؟
- بله بله
- پش تو خونه چه غلطی میکنی بچه! یالا پاشو بیا الان کلاش آموزش جادوی شیاه .. چیژ یعنی دفاع در برابرشو داری با ارباب لرد ولدمورت، پاشو بیا، پاشو بیا دیر شد ارباب نمیتونه تاخیرو تحمل کنه. پاشو بچه، د ِ میگم راه بیفت دِ جغله..

هری پاتر، خسته از پر حرفی های پشتیبان، لگدی را روانه ی صورت مفنگی درون شعله های آتش کرد و وقتی دوباره به سراغ کمربندش میرفت، بلاخره جیمز را دید که ردایش را پوشیده و سوا بر جارویش به سمت کانون کچلچی به راه افتاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1390/5/29 19:17:20
بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: شنبه 29 مرداد 1390 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض خروج بلیز از اتاق، لرد روی صندلی اش لمی داد و پاهایش را رو میز انداخت. با سرافرازی کامل و اشاره انگشتش، کشوی میزش باز شد و به طور منظمی صدها گالیون ها طلایی همانند کوه روی میزش ردیف شدند. در حالی انگشتش را به عنوان گوش پاک کن درون گوش نجینی فرو می کرد، رویاهایش را می ساخت...

«اوووممم ! کاشت مو...یه گیس بلند...واووو ! ساخت میلیون ها هورکراکس ! خریدن کاخ سفید... »

همچنان که لرد در رویاهایش سیر می کرد، درب اتاقش به طرز محکمی گشوده شد و رز همانند یک توپ بولینگ به داخل افتاد و جلوی میز لرد تعظیمی کرد و گفت:

«ارباب ! ارباب ! یه نفر مهم میخواد اینجا ثبت نام کنه ! »

لرد در حالیکه با استرس سکه های گالیون روی میزش را درون شنل و شلوارش فرو می کرد ، گفت:

«دختره ی دختر ! تو خجالت نمیکشی بدون در زدن میایی توی اتاق من؟ هان؟ شما مرگخوارا کی یاد میگیرین اینو آخه ؟ هان ؟ کروشییییی آخ ! آی ! »

رز: «ارباب ! ارباب ! بذارین بمیرم در راهتون. چی شد؟ چی شد ؟ »

لرد: «لعنتی ! از وقتی صلح کردیم، وزارت یه زلزله گذاشته توی چوبدستیم که هر وقت از افسون ممنوعه استفاده کنم، شوک جادویی میده بهم ! باید یه چوبدستی دیگه بگیرم... »

رز که از شکنجه شدن ارباب کمی در دلش خشنود شد، ادامه داد:

« اون قانون در زدن واسه خونه ریدله. واسه مقرمون. اینجا آموزشگاهه. هنوز ثبت نکردیم اینجارو. قانون نامه هم نوشته نشده براش. »

لرد: «هیش ! دختره ی گستاخ ! بعدا در نقش وایت بورد واسه کلاس ها ازت استفاده می کنم ! بگو ببینم کیه این یه نفر مهم که میخواد اینجا ثبت نام کنه ؟! هووم؟ »

رز: «جیغوله ارباب ! پسر کله زخمی ! »

لبخند پلید و اهریمنی روی لب لرد سیاه جان گرفت. از روی صندلیش بلند شد و از پشت میزش کنار رفت. به سمت دیگر اتاقش به آرامی گام بر می داشت و با هر قدمش سکه های گالیون در شلوارش جلینگ جلینگ می کردند. به مقابل دیوار تابلوهای افتخارات خودش رسید و به عکس های خودش نگاه کرد. سپس با صدایی مرموز گفت:

«در برابر امنیت دیاگون و وزارت شانسی نداریم ! باید همچنان به صلح پایبند باشیم ! البته شما شانسی ندارین و همتون در راه من کشته خواهید شد. من تا ابد زنده می مونم. از اونجایی که مردن شما مرگخواران خیلی هزینه داره و کلی کفن و دفن و قبر و این مسائل، بهتره به صلح وفادار باشیم ! اما باید از نظر آموزشی و فنی بلاهای زیادی سر این پسرک بیارم ! مردودیش در سمج رو باید تضمین کنیم ! »

رز: «یعنی مثلا بزنیمش به دیوار، از جیغ هاش در نقش زنگ تفریح استفاده کنیم؟ یا زنگ خطر مثلا ؟»

لرد: «اینم ایده خوبیه ! برو ازش ثبت نام کن خارج از نوبت. واسه همه کلاس ها. ولی شهریه هارو ازش کامل بگیر ! »

رز تعظیمی کرد و به سرعت از دفتر لرد خارج شد و درب را بست. اما بلافاصله پیش از آن که لرد با آرامش به پشت میزش بازگردد، دوباره بلیز درب را باز کرد و سریعا خود را به مقابل میز لرد رساند. چندین کتاب و کاغذ را روی میز ریخت و فیس تو فیس لرد شد.

بلیز: «سرورم ! اساتید رو تعیین کردم ! بفرمایید یک عنایت کنید ! اگه مورد تاییدن، امضا بفرمایید ! »

لرد با قیافه ای مثلا عصبانی کاغذ را از دستان بلیز قاپید و شروع به خواندن کرد:

نقل قول:

دفاع در برابر جادوی سیاه – پروفسور بزرگوار یگانه منجی عالم جادوگران بزرگ خاندان ارباب لرد ولد(اسمشو نبر) کبیر
تغییر چهره – مهندس ریگولوس بلک
مراقب از موجودات جادویی – مربی آنتونین دالاهوف
پیشگویی- سرکارگر لینی وارنر
تاریخ جادوگری – پروفسور ایوان روزیه
معجون سازی – پروفسور سوروس اسنیپ
ستاره شناسی – سرکار خانوم ستاره ستاره ای
ریاضیات جادویی – پروفسور منشی رز ویزلی ......


لرد ضمن انتقاد و نارضایتی از القاب کم پیش از اسمش با اکراه مُهر تاییدی بر کاغذ زد و آن را جلوی میزش، جایی که بلیز ایستاده بود پرتاب کرد...

طبقه پایین - سالن ثبت نام

در سالن بسیار شیک و تمیزی با ستون های سنگی بلند، جمعیت بسیار کمی از اولیا و فرزندان مقابل تعدادی از میزها جمع شده بودند و در حال ثبت نام بودند. جیمز به سختی دست هری را می کشید و او را در سالن ثبت نام جلو می برد. قیافه ی اخموی هری در آن سالن کم جمعیت بیش از هر چیزی جلب توجه می کرد. هری مثلا سعی می کرد کمی با توجه به پند مردم، نسبت به موسسه و صلح ولدمورت خوش بین باشد. برای همین جهت امیدواری به تابلوهای نقاشی نصب بر دیوار سالن بزرگ ثبت نام نگاه می کرد که تصاویر رتبه های تک رقمی و قبولی های موسسه را در کنکور سمج نمایش می داد...

جیمز: «بابا ! بابا ! بیا این برگه هارو امضا کن. پول شهریه ام رو هم بده ! »

به مقابل یکی از میزهای ثبت نام رسیده بودند. هری با همان قیافه ی درهم مشغول پر کردن و امضای برگه ها شد که چشمش به جای آخرین امضا و میزان شهریه افتاد... 5 میلیون گالیون !

هری: «ببخشید خانم متصدی ! میشه بگین 5 میلیون گالیون برای چیه ؟ چرا اینقدر زیاد ؟ مگه میخواین خدایی نکرده جمع و تفریق تزریق کنید به سر بچه ؟ »

متصدی: «معلومه برای چی. بیمه. خوراکی های زنگ تفریح. نظافت مرلینگاه. فضای آموزشی شیک. وسایل مباحث عملی دروس. آبادی و آبادانی مملکت جادویی. سلامتی آقا وزیر. کاهش فقر. جهاد علمی. اختراعات و اکتشافات. بسه یا بازم بگم ؟! »

هری که چیزی از حرف های متصدی را نفهمید با اخم امضایی زیر برگه گذاشت و چک 5 میلیون گالیونی را روی میز متصدی گذاشت و متصدی بلافاصله چک را درون جیبش فرو کرد و با تمام وجود و سرعت دوندگی بالایش از آنجا دور شد. زن دیگری پشت میز آمد و برنامه های هفتگی دروس را به جیمز داد.

جیمز: «جیغ ! هنوز که وسط تابستونه ! از فردا یعنی باید بیایم سر کلاس ؟ توی گرمای تابستون ؟ »
.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/5/29 12:09:03
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/5/29 12:21:29
Re: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1390 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله؟
- همم؟
- ها؟
- با منی؟
- هن؟

هری؛ دستش را بر پیشانی اش کوبید و این باعث سوزش دوبرابر زخمش شد.
- یعنی این همه جیمز هس بین این ملت؟ عه عه عه چه اسم خزی گذاشتم رو بچه!
و هری پاتر، پشیمان از ظلمی که در حق پسرش کرده بود، دست هایش را بر سرش کوبید و چهارزانو کف سالن نشست.

کمی آن سوتر، جیمز سیریوس پاتر هنوز مشغول بحث با رز بود:
- باشه! من میرم! تو هم برو به اربابت بگو پسر ِ هری پاتر؛ طعمه ی همیشگیت، با پای خودش اومد تو موسسه من راش ندادم!
رز، با شنیدن این حرف؛ دست از جویدن ته قلم پرش برداشت و نگاهی دقیق تر به جیمز انداخت.

همان زمان - دم در موسسه

- آقا موسسه کچلچی اینجاس؟؟
- موسسه کچلچی همینه؟
- درسته که رتبه های تک رقمی سمج پارسال همه شون کچل بودن؟

فنریر که پشت یک میز، کنار ورودی موسسه نشسته بود، بدون توجه به سوالات بیشمار ملت، با دقت و حوصله، شماره های جادوگران را که حالا 6 رقمی شده بودند روی تکه کاغذی پوستی مینوشت و در حالیکه نوک زبانش از دهانش بیرون زده بود، با تمرکز از قلم پر گلی اش برای تزیین کادر تکه کاغذها استفاده میکرد.

در آن طرف، هری که بعد از دقایقی پشیمانی و خاک بر سری و سرزنش خود که چرا اسم پسرش را مختار نگذاشته بود که هم باکلاس بود هم شیک بود هم جیگر و هم همنام قهرمان بچگی های هری، بلاخره به خود آمده بود از جایش بلند شد و در جستجوی جیمز همه ی جادوگران سر راهش را اکسپلیارموس کرد.

دفتر دکتر لرد کچلچی:

-ارباب ما تراز ورودی رو 5000 گرفتیم. همه چی حله فقط یه مشکل داریم.
- مشکل؟ مشکلو حل کن بلیز، ارباب تحمل مشکلو نداره.
- ارباب ما اساتید نداریم برای کلاس. طراح سوال هم نداریم واسه آزمون. هفته ی بعد هم آزمونه.
- این به من ربطی نداره بلیز. من فقط جمعه بعدازظهر هر ازمون بچه جادوگرا رو جمع میکنم دور هم و براشون سخنرانی میکنم و بهشون ورد های نابخشنودی آموزش میدم. بقیه مشکلات با تو. ارباب تحمل مشکلاتو نداره.
- باشه ارباب. واس اونا هم یه فکری میکنیم. فقط یه سوال. تو مجله ی آزمون چی باید بنویسیم؟
- هومم..فعلا حوصله ندارم فکر کنم. ولی برای جلد پشتش عکس دسته جمعی از خون لجنی ها و فشفشه های دیاگون رو بذار بخندیم.

بلیز سرش را به نشانه ی اطاعت تکان داد و از اتاق بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1390 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه دیاگون

تمام راه های منتهی به کوچه دیاگون با ترافیک شدید صبحگاهی مواجه بودند. هری و فرزند جیغ جبغوش از شومینه ده ها مغازه دیاگون با پودر پرواز تلاش کردند تا وارد شوند اما همگی پر بودند و در حین نازل شدنشان فیس تو فیس جادوگران مختلف می شدند که در شومینه ها، پشت ترافیک گیر کرده بودند. لذا هری پاتر، مرد برگزیده تصمیم گرفت اینقدر از طریق شومینه ها پیکر به پیکر جادوگران و ساحره ها مختلف نشود تا فردا روزی جیمز نزد مادرش شایعه پراکنی کند !
با حالتی پدرانه دست فرزندنش را گرفت و از طریق لیکی کالدرون و دیوار، به سختی وارد کوچه دیاگون شدند و همانند کاهی در علفزار جمعیت محو شدند.

جیمز: «جیغ ! من یک ساعت پیش اینجا بودم ! اینقدر شلوغ نبود ! »

هری: «آه ! یادم نبود امروز شوی لباس دامبلدوره ! از ما هم دعوت کرده بودا ! اصن یادم رفت ! »

کمی در میان جمعیت عظیم دیاگون پیش رفتند تا به تقاطع دیاگون و ناکترن رسیدند. جایی که یک ساعت پیش خلوت خلوت بود و بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک) تازه می خواست تاسیس بشه. جیمز که با قیافه ای در هم و متعجب در ذهنش مشغول تجزیه و تحلیل علت شلوغی بود، دست هری را رها کرد و جلوتر از او در جمعیت مقابل شان محو شد. هری هم که یادش رفت بابای سه بچه ست، با خشنودی تمام یاد دوران کودکی و دیاگون افتاد.

چوبدستی اش را دایره وار تکان داد و جمعیت اطرافش همانند ژله به در و دیوار کوچه و مغازه های اطراف چسبیدند. با خوشحالی به سمت مغازه آینه ای شکل رفت و دستگیره درب را کشید و وارد شد. به محض ورودش گلوله پشمکی در آغوشش پرید.

هری: «اوه ! خدای من ! آلبوس این چه قیافه ای درست کردی مرد ؟! »

و با چشمانی گرد شده و دهانی نیمه باز به آلبوس دامبلدور پیر خیره شد که در آغوشش همانند کودکی لم داده بود. ریشش اکنون همانند دنباله شنل عروسی پرنسس دایانا به اندازه ده – دوازده متر روی فرش قرمز آن مغازه افتاده بود.

دامبلدور از آغوش هری پایین پرید و گفت:

«هری ! پسرم ! هنوز بچه تر از این حرفایی که به من بگی آلبوس؟ فهمیدی ؟! »

هری: «باشه پروفسور ! حالا بگین چه قیافه ایه ؟ چرا قد شما آب رفته ؟ »

و همچنان با همان نگاه خیره ابتدا به دامبلدور نگاه کرد که مقابل ایستاده بود و قدش به زحمت تا زانوی هری می رسید، سپس چشمانش رو به کوه ها و رشته کوه هایی از انواع لباس ها دوخت که در مغازه افتاده بودند.

دامبلدور: «کاره دیگه ! کاریش نمیشه کرد ! مدل لباس بودن همینه دیگه ! چون هنوز ما جادوگران مدل و فشن باز به تکنولوژی قد و اندازه لباس نرسیدیم، مجبور یا رژیم بگیریم یا قدمون رو با اره جادویی ببریم موقتا تا اندازه لباس ها بشیم برای شو ! جای نگرانی نیست. بعدا میرم از بازار سیاه سنت مانگو یه چند متر قد میخرم! »

هری: «بله. متوجه شدم. ماشالله اینقدر کار شما هم گرفته که این جمعیت الان بیرون منتظر شما هستن ! »

دامبلدور: «خب آره ! تقریبا کارمون گرفته ! اخیرا یه شنل بی ناموسی شوخی واسه نوجوانان در سن بلوغ طراحی کردم که سر وقتش برای چند ثانیه تن آدمو لخت نشون میده ! واسه آبرو ریزی چیز خوبه ! اما جمعیت رو نفهمیدم هری. منظورت از جمعیت چیه ؟ »

هری: «همین جمعیتی که این بیرونه دیگه ! مگه برای شوی شما نیومدن پروفسور ؟»

دامبلدور در حالیکه یک چادر ملی صورتی را سر می کرد و اندازه اش را امتحان می نمود با بی تفاوتی گفت:

«نه باو اینا واسه بنیاد تام اومدن. بنیاد مسخره آموزش داوطلبان کنکور که همین امروزم تاسیس شده. حیف که توی صلحیم با مرگخواران، هری ! حیف که تجارتمو عوض کردم. وگرنه الان اون بنیاد رو روی سر تام خراب میکردم ! »

هری: « محاله بذارم جیمز زیر دست اون درس بخونه ! »


داخل بنیاد

در سالن اصلی و ورودی بنیاد درگیری شدیدی میان مردم و فرزندانش شکل گرفته بود. تعداد زیادی جنازه خونین در هوا شناور بودند. از این ور سالن به اون ور دائما اخگرهای سبز و سرخ شلیک می شدند و ملت جادوگر هم با چوبدستی و هم با روش های ماگلی شهرستانی به شدت در تلاش بودند تا همدیگر را به اطراف شوت کنند و خود را سریع تر به دستگاه نوبت در انتهای سالن برسانند.

رز در نقش منشی بسیار شیک پوش و با کلاس و بی تفاوت و خونسرد پشت میزش نشسته بود و روی میزش تعداد زیادی کرکس و عقاب ولاشخور در نقش پیام رسان نشسته بودند. خود رز و میزش هم درون محفظه شیشه ای ضد افسون و ضربه قرار داشتند. جیمز با حالتی معصومانه از لای پای جمعیت گذشت و خود را به مقابل محفظه شیشه ای رز رساند و با ناراحتی کاغذ نوبتش را نشان رز داد که عدد شش هزار و خورده ای به چشم می آمد...

رز: «آ آ ! نمیشه. همه دلشون میخواد ثبت نام کنن آقا پسر. تازه با این جمعیت من فکر کنم دقایقی دیگر کل کلاس های این ترم پر میشن کاملا ! برو سال آینده بیا ! »

جیمز: «ولی من با استعدادم ! من پسر پسر برگزیده هستم. مگه شعارتون این نبود که به امید اینکه هیچ جادوگر با استعدادی از به ما پیوستن باز نماند ؟! »

در این حین هری با عصبانیت و چوبدستی بدست، در حالیکه کله ی زخمی اش می سوخت، به سختی از درب ورودی وارد شد و با فریاد "جیمز" "جیمز" به جستجوی پسرش رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1390 07:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- دوشیزه کتلت ... میشه بگین قضیه ی این بادبادک بازی چیه؟

- پسره ی بوقی نمیبینی من با آسفالت یکی شدم؟ جای سوال بیا نجاتم بده

- ساری لیدی. تپل مپلیوس!

بدن تخت رز شروع به باد کردن کرد و م کم به حالت عادی درآمد.

- خوب حالا که تپل مپل و گوگولی مگولی و جیگر و خوشجل شدی میشه شمارتو بدی به من عزیزم ... چیزه یعنی میشه بگی جریان این بادبادک چیه؟

- بادبادک نه، بادک ... کلاس کنکوره برا سمج.

- ینی یه کلاس جدید هاگوارتزه؟ وای خدای من امیدوارم امتحان نداشته باشه

- نه کلاس کنکور فرق داره، یه کلاس خارج از هاگوارتزه که اگه بری کلّی مزایا داره. کلا این کلاس ما یه کلاس خیلی خوبیه که صددرصد تضمینیه و اساتیدش کاملا مجربن و اگه شرکت کنی صددرصد تو امتحانات سمج قبولی، ینی اصن ردخور نداره!

- عجب چیز خفنی ... جای این که من مخ تو رو بزنم تو مخمو زدی من میرم به بابام بگم بیاد ثبت نامم کنه.

- کجا؟

- برم بابامو بیارم دیگه!

- مگه شماره نمیخواستی؟

رز چشمکی زد و تکه کاغذی در دست جیمز گذاشت و با سرعت از صحنه جرم دور شد.


منزل آقای هری پاتر

هری پای سینک ایستاده بود و مشغول کشیدن سیم روی ظرفها بود و زیر لب با خودش حرف میزد:

-امان از دست زن وسواسی ... خودش که ظرف نمیشوره ... به منم میگه طلسم تمیزکاریت به درد نمیخوره ... باید پسر برگزیده با اون همه ابهت وایسه مث یه مشنگ ظرف بشوره ... خوب زن، برو یکم طلسمای خونه داری یاد بگیر ... ننش یه تکون به چوبدستیش میداد ظرفا برق میفتاد ... دورزمونه ای شده ها ... یادش به خیر ننه لی لی نمیزاشت بابام دست به سیاه سفید بزنه

- بابا تو که اونموقه ها 1 سالت بود.

- بچه جون تو نمیخواد از بابات ایراد بگیری ... وقتی من تو 1 سالگی تونستم ولدمورتو بفرستم به درک حتما درک داشتم دیگه، تو اصن درساتو خوندی بچه؟

-

هری همچنان مشغول سابیدن و مالیدن بود که جیمز دوان دوان وارد شد.

- بابا بابا ... من میخوام برم کلاس کنکور!

- کلاس کنکور دیگه چه صیغه ایه؟

- هنوز کار به صیغه نرسیده تازه شماره گرفتم

- هری یکی از ظرفهای کفمال را به سمت جیمز پرتاب کرد و به جیمز که با چوبدستی ظرف را روی هوا ترکانده بود گفت: منو مسخره میکنی بچّه؟ یالا بگو قضیه چیه تا جای بشقاب چن تا اخگر مشتی نفرستادم بهت.

- باشه باو! کلاس کنکور یه جاییه که اگه بری تو سمج قبول میشی!

- جلّ الخالق، زمان ما از این قرتی بازیا نبود ... باید یک طلسم جدید و پیشرفته تقلّب باشه. لازم نکرده چون ممکنه با طلسم های امنیتی ضدّ تقلّب مچتو بگیرن و آبرو و اعتبار چندین و چندساله من خراب بشه.

- نه بابا تقل نیس، یه کلاس اضافیه که اگه توش شرکت کنی درس ها رو تو مغزت فرو میکنن.

- بچّه مگه زمان ما از این قرتی بازیا بود؟ با استعداد و تلاش خودمون قبول شدیم. تو هم برو درستو بخون.

- باشه، میرم به مامان میگم.

- کجا میری بچه ی بی جنبه؟ نمیفهمی دارم باهات شوخی میکنم؟ من پدر باز و آپ تو دیتیم! شنلتو بپوش بریم ثبت نام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1390/5/28 7:34:50
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مرداد 1390 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-جیـــــــــــــــــــغ!
-مــــــــــــــــرگ! چته اول صبحی؟!

صبح دلنشین یکی از اولین روزهای تابستان بود. هری پاتر و خانواده اش دور میز نشسته و مشغول صرف صبحانه بودند و این صدای جیغ جیمز بود که با ابراز احساسات هری پاسخ داده شد.

- من امسال سال پنجمی میشم بابا!
- خب به درک! این جیغ کشیدن داره بچه؟!
- بابا من امسال کنکور سمج دارم!
- خب که چی؟ منم سال پنجم کنکور سمج داشتم. همش هم توسط ولدمورت کنترل می شدم و خوابای پریشون می دیدم و دامبلدور هم تحویلم نمی گرفت و شب کنکور هم رفتیم وزارت و با ولدمورت و مرگخواراش جنگیدیم و من همون شب پدرخونده ام رو از دست دادم و آسیب روحی بهم وارد شد... ولی آخر سال تک رقمی آوردم!

آلبوس سوروس دست از خوردن شیر و برشتوکش کشید و با حیرت به پدرش خیره شد: راس میگی بابایی؟!
هری بادی به غبغب انداخت. چایی شیرنش را هم زد و هورتی کشید و گفت: پس چی بابایی! تازه سال اول که هنوز با طلسم فوق العاده موثر و قدرتمند اکسپلیارموس آشنا نبودم با دست خالی...

هری جوگیر شده، استکان چایی را ول کرد و دستهایش را جلوی صورت پسر کوچکش گرفت:

-...با همین دستام با ولدمورت و کوییرلش جنگیدم. کوییرل رو کشتم و ولدمورت رو از پس کلش کشیدم بیرون.

استکان چایی به زمین افتاد و شکست و جینی دو دستی کوبید توی سرش: خاک به سرم! فرش دستباف جهازم لک شد! لیلی! پاشو ننه! پاشو برو اون پارو و تشت و شلنگ آب رو از تو حیاط وردا بیار.

هری همچنان با شور و حرارت ادامه می داد: سال دوم با ولدمورت و باسیلیسکش جنگیدم. سال سوم با ولدمورت نجنگیدم ولی با خادمش که خیلی قوی بود جنگیدم و تازه! سیریوس بلک هم می خواست منو بکشه و عمو ریموستون هم دوست سیریوس بود و گرگینه بود و دندوناش هر کدوم این هواااااااااااااا بود!!!

جینی شروع کرد به داد و بیداد: واسه چی بیخودی خالی می بندی برای این طفل معصوم؟ پاشو با جیمز سر این میزو بگیر ببرینش بیرون. الان زندگیمو مورچه ورمیداره!
- زبون به دهن بگیر زن! نذار اول صبحی بزنم سیاه و کبودت کنم ها! من دارم تجربیاتم رو به نسل بعدیم انتقال میدم که جامعه بی پسر برگزیده نمونه. می فهمی یا نه؟
- ای مرده شور اون برگزیده بودنت رو ببره! یه استکان چایی رو بدون کثیف کاری نمی تونه بخوره. اونوقت چپ و راست پز برگزیده بودنشو میده!... جیمز! کدوم گوری رفتی؟ بیا کمک کن این میزو بردارین دیگه. اه! ذله شدم به خدا!

جینی همچنان که غر می زد پس گردنی ای حواله ی آلبوس سوروس کرد:پاشو دیگه بلا گرفته! نمی بینی بابات گند زد به سفره؟داداشت که نیست. پاشو کمک کن میزو جمع کنم.

کوچه دیاگون

- بکش بالا! بالاتر! بالاتر مرگخوار احمق معتاد! تو که زورت نمی رسه غلط می کنی میری بالا که تابلو نصب کنی!

لرد ولدمورت با عصبانیت به دو مرگخواری خیره شده بود که روی پشت بام ساختمان دو طبقه ای ایستاده بودند و سعی داشتند تابلوی بزرگی را بالا کشیده و بر سردر ورودی نصب کنند.

- ارباب ژون! بابا، من که گفتم بنیه شو ندارم.خودت گفتی بیام بالا.
- حرف اضافه موقوف! حالا میگم بیای پایین. ایوان! برو کمک کن با فنریر تابلو رو بکشین بالا. رز! اینجا وایسا، حواست باشه تابلو رو کج نزنن. آنتونین! دنبالم بیا.

لرد و آنتونین وارد ساختمان شدند و متوجه افتادن تابلوی بزرگ و له شدن رز در زیر تابلو نشدند.

- آنتونین! مطمئنی این طرح جواب میده؟
- بله ارباب! تو دنیای ماگلا هم این موسسه های کنکور پول پارو می کنن. بهتون قول میدم خبر افتتاح موسسه که بپیچه کلی بچه کنکوری بریزن اینجا. کلاس میزاریم. برنامه میدیم. آزمون می گیریم. بودجه ی خانه ریدل که تا 100 سال آتی تامین میشه هیچ، حسابای شخصیمون هم پر گالیون میشه.

دم در موسسه

فنریر داد زد: رز! خوبی بابا؟ پاشو تابلو رو بده زودتر نصب کنیم، پختیم از گرما!... هوی! بچه! کمک کن اون تابلو رو وردار.

جیمز که از خوردن صبحانه در خانه نا امید شده و آمده بود تا در کله پزی فورتسکیو یک دست کله بزند به طرف فنریر و بعد تابلویی برگشت که یک جفت دست و پا از زیرش بیرون زده بود.
تابلو را با کمک چوبدستی اش برداشت و بی توجه به رز که کتلت شده بود، نوشته ی روی تابلو را خواند:

نقل قول:
بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
مدیریت: ارباب لرد ولدمورت کبیر


با تشکر از همکاری ناظران عزیز یعنی سیریوس و زنوفیلیوس این موسسه ی کنکور با عنوان بادک افتتاح میشه.
توی اولین سوژه از اونجایی که ارباب همیشه! همه جا! همه وقت! و در تمامی حالات و احوالات اول بوده و یگانه جادوگر ابرقدرتمند تمامی دوران و جهان به حساب میاد! مدیریت موسسه رو در داستان سپردیم دست لرد و مرگخواراش. اما در سوژه های بعدی مدیریت اینجا می تونه دست هر کسی باشه، حتی شما مافلدا هاپکرک عزیز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/2/20 20:26:18

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!