بورگین:اوه...چقدر دلم برات تنگ شده بود تا....لرد سیاه!
لرد با چشم های باریک شده اش به بورگین نگاه میکنه و میگه:مطمئنی؟
بورگین: خب آره، یعنی بله. کیه که دلش برای شاگرد قدیمیش تنگ نشه اونم وقتی شاگردش همچین جادوگر خفن و سیاهی شده باشه!
لرد صورتش را خاراند و گفت: بورگین...بورگین بیچاره!نگاش کن. حتی با وجود اینکه دست و پاش بسته است تمام بدنش داره میلرزه. میخوای کمی آب بخوری؟
...آی سالازار خیرت بده مردم از تشنگی! از بس حرف زدم دهنم کف کرد.
لرد لبخندی زد و گفت: میدونستم تشنه ای. ولی خب، ما اینجا فقط سرب داغ داریم. اگه میل داشته باشی برات یه ملاقه بیارم!
بورگین آب دهانش را قورت داد و گفت: نه راستش الان که فکر میکنم میبینم همچین هم تشنه ام نیست!
لرد دستی به روی چوب جادوش میکشه، کمی اون رو توی دستش جا به جا میکنه و میگه: خب بورگین. بذار برم سر اصل مطلب. تو قراره از گذشته من تعریف کنی. از گذشته پر افتخارم. از گذشته ای که توش من جسور و بی باک بودم. کله شق، خودخواه و با اراده. اما در عین حال قرار نیست دروغ پراکنی کنی و چرت و پرت تحویل مرگخوارام بدی، متوجه شدی؟
بورگین: جسور و بی باک، پس یعنی از شب ادراری ها و اینا حرفی نزنم؟
...کروشیو!
بورگین: خیلی خب بابا فهمیدم! پس باید بگم که با ادم ها مهربون بودی؟
...کروشیو!
بورگین: ای واااااای! چه گیری کردم من! خب ببین تو اصلا یه بچه خیلی خفن بودی که همیشه چشمات دنبال فرصت ها بوده و از هیچ فرصتی چشم پوشی نمیکردی و غیره و غیره و غیره. درسته؟
لرد لبخند زنان از روی صندلی بلند میشه، در رو باز میکنه، تک تک مرگخوارها رو به داخل اتاق پرت میکنه و میگه: مصاحبه شوندنتون اماده است. زودتر باهاش مصاحبه کنین و چیزایی که باید بنویسین رو بنویسین. این از اولش هم خنگ بود. ممکنه اگه کارتون طول بکشه باز به چرت و پرت گویی بیفته.
ایوان و بلا با لبخند روی صندلی ها میشینن و به بورگین میگن: خیلی خب حیفه نون، بنال ببینم چی برای تعریف کردن داری!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

. هیچ میفهمی چی داری می گی؟ مای ارباب (من) دزد بوده؟ تو چطور جرات می کنی یه همچین حرف های ناپسندی رو به لرد سیاه نسبت بدی؟
