گودریک گریفیندورold
از تالار گریفندور
- تولد نقش
- 1389/10/13
- آخرین ورود
- جمعه 9 خرداد 1404 11:34
- عضویت
- 1389/10/12
- پستها
- 976
طوفان شدیدی در جریان است . شما جستجو گر هستید و دنبال اسنیچ هستید . حریفتون زودتر از شما میبینتش و میره دنبالش !
طوفان از آن چیزی که فکر می کردم بسیار بدتر بود. تنها چیزی که می دیدم ، قطرات شدید باران که به علت طوفان به طور افقی حرکت می کردند. مقابلم را به سختی می دیدم. به سختی می توانستم سکوی تماشاگران که رنگی بود ، را ببینم. به طرف یکی از آنها رفتم و پشتش ایستادم. سکوی از من مقابل طوفان محافظت می کرد و می توانستم مقابلم را ببینم.
بازیکن سبز پوش را دیدم و شروع به حرکت کردم. چشم از او بر نمی داشتم و مستقیم به طرفش حرکت می کردم. در راه یکی از بازیکنان با من برخورد کرد اما خیلی سریع به حالت قبلی برگشتم و باز به طرف جستجوگر حریف شروع به حرکت کردم.
قطرات باران وارد چشمانم می شدند و چشمانم بی اختیار بسته می شدند و به سختی می توانستم آنها باز نگه دارم. تمام بدنم خیس شده بود. سردم شده بود و لحظه به لحظه سرعتم کمتر می شد. اما چشم از جستجوگر برنمی داشتم.
با خود گفتم: « باید اسنیچ رو بگیرم! باید بگیرمش! همه منتظر من هستن! زود باش! »
در یک آن جستجو گر حریف که چشم از او برنمی داشتم ، ایستاد. بهش رسیده بودم. نزدیک تر شدم و دیدم که در حال پاک کردن چشمانش است! این یعنی اسنیچ را ول کرده بود و بجای ان مشغول رکسیدن با ساز چشمانش بود! با خنده ای گفتم: « بمیرم براش! »
در این وضعیت پیدا کردن اسنیچ از کندن کوه هم سخت تر بود. شاید بتوان سوزنی را در انبار گندم پیدا کرد اما در این هوا که چیزی دیده نمی شد ، پیدا کردن توپی بسیار کوچک طلایی رنگ ، ممکن نبود. مگر اینکه انعکاس نور تابیده شده بر آن را دید.
همینطور شروع به دور زدن میدان کردم. سرعتم را زیاد نمی کردم تا بهتر ببینم. گویی زیاد هم سخت نبود زیرا در دومین دور توانستم انعکاس نوری را ببینم. خیلی سریع به طرفش رفتم. بعد از چند ثانیه دوباره نور محو شد. در وسط میدان همینطور ایستاده بود و به اطراف می نگریستم تا شاید اسنیچ خودش بیاید در دست من جای گیرد. (!)
در همین لحظه یکی از بازیکنان خودی به من برخورد. برخورد بسیار شدیدی بود. پایم از جارو جدا شده بود. دستپاچه می زدم تا جارو را بگیرم اما بی فایده بود. در حال سقوط بودم. در همین هنگام درست جلوی چشمانم انعکاس نوری را دیدم. دستم را دراز کردم اما قبل از اینکه بفهمم اسنیچ را گرفته ام یا نه ، چشمانم بسته شده بودند. دیری نگذشت که دردی احساس کردم.
از ارتفاع بسیار زیاد افتاده بودم اما ارزشش را داشت. اسنیچ را در دستم احساس می کردم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

مخفف جستجو گر اسنیچ رو باید بگیره!مدافع بلاجررو باید دفع کنه! مهاجم سرخگون رو باید تو دروازه کنه!و حرف کاپیتاندرسته!آنلی ریون!
برای همین معلم ها برای حفظ تعادل بین گروه ها کاپیتان تیم اسلیترین را هم پرت کردند.ناگهان باد،کار گزارشگر را هم ساخت و او را به هوا برد.او هم دیگر به زمین باز نگشت.
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)