حتی خیلی ها خیلی چیزها را نمیدانستند...نمیدانستند که او توانسته بود سال ها لرد ولدمورت را فریب بدهد...و البته فهمیده بودند که او توانسته بود دامبلدور را اسیر کند و به عمارت بیاورد...حتی اگه لازم بود میتوانست او را بکشد!
سوروس مثل همیشه افکارش را کنترل میکرد و اجازه نمیداد آن ها در صورت و جسمش نمود ظاهری پیدا کنند...بدون اینکه لب های ظاهریش بخندد درونش غوغایی بود و بقول لوسیوس عروسی بود!! ...
...ناگهان لگدی به زانوهایش خورد...روی زمین افتاد و شمشیری روی گلویش حس کرد...
با تعجب به بالای سرش نگاه کرد و یکی از بهترین دوستانش را دید..آنتونین دالاهوف بدون ذره ای ترحم شمشیری روی گردنش گذاشته بود!
نجینی با هیکل عظیمش به جلو خزید و در امتداد او لرد ولدمورت به سوروس نزدیک شد...ماه ار پنجره به درون عمارت تابید و لرد به نشانه نارضایتی لبانش را کج کرد و با اشاره انگشتی پرده را کشید...تاریکی مطلق حکمرفا شد و لحظاتی بعد نوری سبزرنگ و شیطانی... درون شومینه روشن شد...انوار سبزرنگ نور از درون چیزی درون شومینه میجوشیدند که شبیه استخوان مرده ها بود!
لرد ولدمورت به سخن آمد:
"سوروس، بالاخره بلاتریکس مچتو گرفت! بالاخره اون قدح اندیشه محرمانه تو کشف کرد و برای من آورد!! پس تو در همه این سال ها داشتی منو فریب میدادی درسته؟ و البته الانم نقشه ای داری که دامبلدورو اینجا آوردی!"
سوروس:" هر چی که بلا گفته رو قبول دارم ولی من عوض شدم! بالاخره راه خلاصی از این عشق رو فهمیدم! الان میخوام مثل شما بر تمام جهان حکومت کنم! الان واقعا از دامبلدور متنفرم و فقط بعنوان یه پیشکش براتون آوردم!"
لرد ولدمورت بدون ذره ای تامل گفت:"امکان نداره حرفاتو قبول کنم! تو بیش از حد خطرناکی!! کسی که تونسته قویترین جادوگر دوران رو گول بزنه بازم میتونه بزنه! پیشنهاد میکنم شخصیتتو بیشتر از این تحقیر نکنی! مجازاتتو قبول کن! دالاهوف ببرش! فکر کنم این شمشیر مسخره ت که اصلا ازش خوشم نمیاد بالاخره یه جا به درد خورد...ببرش و سرشو بزن!"
دالاهوف سوروس را کشان کشان به وسط عمارت اربابی برد...جایی که ماه، عریان میتابید! شمشیرش را برد بالا و آورد پایین...
...چشمان سوروس بسته بود و آماده مرگ که احساس کرد دستانش آزاد شده است...دالاهوف زنجیرهای دور دستش را با شمشیر پاره کرده بود...
سوروس بلند شد و به چشمان دوست قدیمیش نگاه کرد...:"خیانت به اربابت و جدایی از مرگخوارا؟ چرا؟"
آنتونین:"چون بهت اعتماد دارم! چون اینجا دنیای وارونه س...اگه میگی عشقتو فراموش کردی حتما کردی دیگه!"
چیزی به عنوان تشکر بین آن مردهای زمخت وجود نداشت...بنابراین سوروس تنها چند لحظه دالاهوف را نگاه کرد و فقط یک کلام گفت: "بلک کاستل" و هر دو غیب شدند...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




) با وسایل شوخیشان خانه را به آتشکده تبدیل کرده بودند! ولدک هم داشت ردایی که به مناسبت کریسمس برای بلاتریکس، معاون مدرسه ی هاگوارتز، خریده بود کادو می کرد. بقیه هم خلاصه مشغول یه کاری بودند دیگه!
یویومو پس بده، یویومو پس بده!




