جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

72 کاربر(ها) آنلاین هستند (55 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: شنبه 13 اردیبهشت 1393 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لبخندی ناشی از شوق و ذوق روی لبان سوروس نشست... اون خیلی پتانسیل داشت...درونش اینو حس میکرد...انرژی درونش میجوشید...خیلی کارها میتونست بکنه ولی به دلیل محیط و زندگی و خانواده ش و البته عشقش خیلی از نیروهاش سرکوب شده بود...همیشه منتظر بود تا روزی فوران کنه...مثل آتشفشان خروشان

حتی خیلی ها خیلی چیزها را نمیدانستند...نمیدانستند که او توانسته بود سال ها لرد ولدمورت را فریب بدهد...و البته فهمیده بودند که او توانسته بود دامبلدور را اسیر کند و به عمارت بیاورد...حتی اگه لازم بود میتوانست او را بکشد!

سوروس مثل همیشه افکارش را کنترل میکرد و اجازه نمیداد آن ها در صورت و جسمش نمود ظاهری پیدا کنند...بدون اینکه لب های ظاهریش بخندد درونش غوغایی بود و بقول لوسیوس عروسی بود!! ...

...ناگهان لگدی به زانوهایش خورد...روی زمین افتاد و شمشیری روی گلویش حس کرد...

با تعجب به بالای سرش نگاه کرد و یکی از بهترین دوستانش را دید..آنتونین دالاهوف بدون ذره ای ترحم شمشیری روی گردنش گذاشته بود!

نجینی با هیکل عظیمش به جلو خزید و در امتداد او لرد ولدمورت به سوروس نزدیک شد...ماه ار پنجره به درون عمارت تابید و لرد به نشانه نارضایتی لبانش را کج کرد و با اشاره انگشتی پرده را کشید...تاریکی مطلق حکمرفا شد و لحظاتی بعد نوری سبزرنگ و شیطانی... درون شومینه روشن شد...انوار سبزرنگ نور از درون چیزی درون شومینه میجوشیدند که شبیه استخوان مرده ها بود!

لرد ولدمورت به سخن آمد:
"سوروس، بالاخره بلاتریکس مچتو گرفت! بالاخره اون قدح اندیشه محرمانه تو کشف کرد و برای من آورد!! پس تو در همه این سال ها داشتی منو فریب میدادی درسته؟ و البته الانم نقشه ای داری که دامبلدورو اینجا آوردی!"

سوروس:" هر چی که بلا گفته رو قبول دارم ولی من عوض شدم! بالاخره راه خلاصی از این عشق رو فهمیدم! الان میخوام مثل شما بر تمام جهان حکومت کنم! الان واقعا از دامبلدور متنفرم و فقط بعنوان یه پیشکش براتون آوردم!"

لرد ولدمورت بدون ذره ای تامل گفت:"امکان نداره حرفاتو قبول کنم! تو بیش از حد خطرناکی!! کسی که تونسته قویترین جادوگر دوران رو گول بزنه بازم میتونه بزنه! پیشنهاد میکنم شخصیتتو بیشتر از این تحقیر نکنی! مجازاتتو قبول کن! دالاهوف ببرش! فکر کنم این شمشیر مسخره ت که اصلا ازش خوشم نمیاد بالاخره یه جا به درد خورد...ببرش و سرشو بزن!"

دالاهوف سوروس را کشان کشان به وسط عمارت اربابی برد...جایی که ماه، عریان میتابید! شمشیرش را برد بالا و آورد پایین...
...چشمان سوروس بسته بود و آماده مرگ که احساس کرد دستانش آزاد شده است...دالاهوف زنجیرهای دور دستش را با شمشیر پاره کرده بود...

سوروس بلند شد و به چشمان دوست قدیمیش نگاه کرد...:"خیانت به اربابت و جدایی از مرگخوارا؟ چرا؟"
آنتونین:"چون بهت اعتماد دارم! چون اینجا دنیای وارونه س...اگه میگی عشقتو فراموش کردی حتما کردی دیگه!"

چیزی به عنوان تشکر بین آن مردهای زمخت وجود نداشت...بنابراین سوروس تنها چند لحظه دالاهوف را نگاه کرد و فقط یک کلام گفت: "بلک کاستل" و هر دو غیب شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1392 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از مدتی و نشستن خاکی به قطر ده ها متر ما این پست را می زنیم :

سوژه جدید



- چی کار می کنی، احمق؟ منو ول کن!

آسمان تاریک بود. ستارگان چشمک زنان در سیاهیِ بالایِ سرِ آن رباینده، می درخشیدند و نور ماه، در پشت ابر های بسیار ناپدید بود. ظلمتی در آن ساعت برپا بود، و سکوتی که با فریادی معترض شکسته شده بود.

این صدای پیرمردیِ چروکیده، با ریش های بسیار بلند بود. فریادی که لحظه ای، با بی رحمی در گلو خفه شد. آری، دستانی به سمت دهان و بینی آن پیرمرد رفته بود و با دستمالی که به سمی، بی رنگ آغشته شده بود، چهره پیرمرد را پر کرده بود.

صاحب آن دست، شنلی بلند و چهره ای نا پیدا در سایه داشت. اما موهایش روغن زده بودند و به خوبی بوی روغنِ چربِ مو، را در اتاق می پراکند.

تمام آن اتفاقات در اتاقی بزرگ افتاده بودو تنها منبع نور شمعی بود که روی میزِ کنار تخت پیرمرد سوسو می زد و تقریبا چیزی در آن اتاق قابل مشاهده نبود و به همین دلیل پیرمرد نتوانسته بود از خودش دفاع کند.

کتابخانه ای در پشت آن دو مرد قرار داشت. کتاب هایی که در سکوت به آن ماجرای هیجان انگیز می نگریستند. یک تختِ چوبی کهنه نیز در کنار آن دو مرد و یک میز عسلی کوچک نیز همان جا دیده می شد.

مردِ شنل پوش، پیر مرد را که لباس خواب بلندی بر تن داشت و ریش هایش را شانه زده بود، و بیهوش روی زمین افتاده بود را بلند کرد و در یک کیسهِ چرمی که به همراه داشت انداخت.

نگران فریادِ نخست پیرمرد نبود زیرا در اتاق به خوبی بسته و روی دیوار نیز طلسمِ سکوت اجرا شده بود. مرد به آرامی کیسه را روی دوشش گذاشت و بدون اینکه از وزن آن پیرمرد شکایتی کند با چهره ای در هم و تاریک از اتاق خارج شد.

بی صدا تا درب ساختمان رفت. هیچ کس متوجه حضور او نشده بود و این، امتیاز او در به پایان رساندن نقشه هایش بود.


*****
مقصد آن مرد
عمارتی عظیم و سنگی


مرد شنل پوش، همچنان که آن کیسه چرمی را روی دوش داشت و تنها صدای نفس کشیدن های عمیق یک انسان از آن می آمد به سمت عمارت روبرویش رفت. به منظره تاریک اطرافش و بوته های گیاه شیطان و یا سرو های آسمان خراش توجهی نداشت. چهره اش اکنون در زیر نور ماه که به تازگی از پشت ابر بیرون آمده بود، به خوبی مشخص بود.

صورتی کشیده و چشمانی خسته داشت. موهایش اکنون دیگر آراستگی ساعتی قبل را نداشتند. قدم هایش استوار، محکم و بی تردید بود و مقصدش، درب بزرگ و فلزیِ عمارت که تنها میله های به هم تنیده بود اما طلسمی که قفلش می کرد، نظیر نداشت.

طلسم را زیر لب خواند و بدون حرکت چوبدستی درب را باز کرد. اکنون دستش که در هوا بود، آن کیسه را با چند متر فاصله حمل می کرد. راهرویی طویل را که ورودی آن ساختمان بود پشت سر گذاشت و به سرعت در اولین اتاق وارد شد.

****
ساعتی بعد
اتاق مرد



مرد دستانش را روی سرش گذاشته بود و روی تخت دراز کشیده بود. چشمانش بسته بود اما ذهنش بیدار بود. تفکراتی عجیب داشت؛ اندیشه ای که تا به آن روز به سراغش نیامده بود و پرسش هایی که پاسخگرشان اربابش بود و هر چه سریعتر باید پاسخ داده می شدند.

- نمیدونم چرا شرش رو کم نمی کنن!

زیر لب با خود زمزمه می کرد و استدلال می آورد؛ بی خبر از نقشه های شومی که صدبار از صد بار مردن بد تر بود. و آن نقشه ها برای آن پیرمرد بودند. مخصوص او ! و اکنون در ذهن اربابش جا داشت. باید تا سپیده دم منتظر می ماند. جلسات همیشه در آن لحظات برگزار می شد.

****
سرسرای اصلی عمارت
تالار گردهمایی



- نمی دونی چرا ؟ من به تو بیشتر از اینا امیدوار بودم، سوروس!

لرد ولدمورت روی صندلی شاهانه اش نشسته بود. دستانش بر روی سر نجینی بالا و پایین می رفتند. سردی در آن چشمان مارگونه موج می زد، و هیچ حسی در آن صورتِ سفید نمایان بود.

سیاه پوشان بسیاری روبروی اربابشان نشسته بودند؛ سیاه پوشانی که تعدادی نقاب های خود را که از مرگ خبر می داد، بر روی صورت داشتند و باقی، چهره هایشان را برای اربابشان نمایان گذاشته بودند.

لوسیوس مالفوی، سوروس اسنیپ، بلاتریکس لسترنج، ایوان و آنتونین دالاهوف چهره های سرشناس آن گروه بودند.

لرد ولدمورت پس از سکوتی سرد رو به خادمِ با وفایش که در نزدیکی او و با چند صندلی فاصله نشسته بود، کرد و گفت:

- سوروس، ذات یک رهبر، اهداف اون گروه رو مشخص می کنه، فکر می کنی اگر رهبری ذاتش تغییر کنه ولی چهره اش همون باشه، گروه به سمت و سوی قبلیش می ره؟ نه، نه! سوروس، اکنون زمان رهبری سرورت بر اون خون لجنی ها است.

- من به زودی با چهره ای تازه برخواهم گشت!


-------------------------------------------
بدون شرح!
جابه جایی چهره ها و البته ذات ها !


فیلیوس فلیت ویک
محفلی می مانیم !




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1392 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در ادامه ی سوژه های جدید متوالی...

سوژه ی جدید


در یک شب تقریبا روشن از نور ماه، مردی شنل پوش در سایه های حیاط عمارت اربابی پاترها ظاهر شد. مرد قدمی چند بسمت عمارت رفت، اما درحالی که هنوز فاصله ی زیادی با آن داشت، ایستاد.
دستی به ریش بلندش کشید و انگار که با شخصی نامرئی حرف بزند گفت:

- فکر می کنی یارانم از دیدنم شوکه بشن مینروا؟

در همان لحظه که مرد «الف» مینروا را تلفظ می کرد، زنی با موهای وزوزی در یک قدمی اش ظاهر شد. زن که گویی تمام حرفهای پیرمرد را شنیده است، با صدایی جیغ مانند گفت:

- اوه سرورم، امیدوارم همشون از دیدنتون سکته کنن و بمیرن! اونا فقط یه مشت خائن بدردنخورن که در دورانی که نبودین حتی تو فکر پیدا کردنتون هم نبودن!

- نه مینروا، من به افراد بیشتری احتیاج دارم و اونا هرچقدر هم بدردنخور باشن بازهم تو جبهه ی من هستن، جبهه ی تاریـــکـــــــی! موهاهاها!

محفل نجینی - همان لحظات!

صدای جیغ اسکورپیوس خانه را پرکرده بود، دراکو به دور و بری هایش پز پسربرگزیده بودنش را می داد و ریگولوس و میگولوس (برادر بزرگترش ) با وسایل شوخیشان خانه را به آتشکده تبدیل کرده بودند! ولدک هم داشت ردایی که به مناسبت کریسمس برای بلاتریکس، معاون مدرسه ی هاگوارتز، خریده بود کادو می کرد. بقیه هم خلاصه مشغول یه کاری بودند دیگه!

- جیـــــــــــــــغ! یویومو پس بده، یویومو پس بده!

- بس کن اسکورپیوس، سرمو بردی! اصلا یویو می خوای چیکار؟ برو با نهنگات بازی کن!

اما قبل از اینکه اسکورپیوس جوابی به پدرش بدهد، صدای فریادی در خانه ی گریمولد پیچید:

- تام! تام! خدای من تام کجایی؟ خبرای مهمی برات دارم! اتفاقات بدی داره میوفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1392 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس معجون سازی

اسنیپ سریع وارد میشه.

دامبلدور خودشو گم میکنه و میگه:

-آه جناب مدیر. راستش...

اسنیپ با خشونت میگه:

-من بهت اعتماد کرده بودم. تو عاشق لیلی پاتر بودی و گفته بودی هری رو زنده نگهداریم. من تحمل نمیکنم که تو به شاگرد هایی مثل داهالوف که گریفندوری هست صدمه بزنی.




کلبه ای کوچک در اواسط جنگل ممنوعه

ولدمورت به دیدن دامبلدور میره در دفترش




دفتر دامبلدور / معجون سازی

ولدمورت با صورتی خسته وارد میشه و جلوی دامبلدوری که قیافش سفید و باچشمانی رو به قرمز بود میشینه.

ولدمورت نوشیدنی باز میکنه و میرزه و میگه:

-آهـــــــــــــــــــ . بشین آلبوس بشین

و نوشیدنی رو میده دستش.

-آلبوس یه مدته کمتر میبینمت. میدونی که شایع هست که تو با جادوگران سیاه نشست و بر خواست میکنی...

- من نمیفهمم قربان.

-آلبوس من بهت اعتماد کرده بودم. رفتم از یتیم خونه آوردمت...

-بله قربان لطف دارین ولی...

-آلبوس یه زمونی میتونستم با یه کمد آتیش گرفته نزارم کارهای بد بکنی، کاش الان میتونستم، حـــــیــــــــف.

-حرفی نمونده قربان.

-خداحافظ آلبوس ولی تو موفق نخواهی شد.




راهرو هاگوارتز

ولدمورت هنگام خروج اسنیپ رو میبینه.

-اسنیپ مدرسه رو میسپارم به تو نذار وقتی من نیستم دامبلدور و دار و دستش به بچه ستم کنن.

-راحت باش تام. کجا میری؟

-دنبال جان پیچ های دامبلدورم باید نابود بشن. یه زمونی خواهد شد باید به دراکو مالفوی بگی خودشم جان پیچه.

-چطور مگه تام؟

- راستش اسنیپ وقتی دامبلدور میخواست دراکو رو بکشه مادرش فدا کاری کرد واسه همین دراکو زنده است با اون زخم پیشونیش. ولی قسمتی از روح دامبلدور توشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1391 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.

آنتونین با دیدن این جمله مکث می کنه و با تعجب به مسیری که پانسی از آن رفته بود، خیره میشه:

- نه اون این کاره نیست، احتمالا از کتاب های هری پاتر این جمله رو برداشته؛ شاید خوشش اومده و این رو نوشته.من چقدر خوش خیالم؛ خوش حال و خندانم. :ball:

آنتونین بعد از گفتن این حرف کتاب رو داخل کیف دستی ش میذاره و به سمت کلاس معجون سازی حرکت می کنه و پیش خودش آرزو می کنه که پروفسور دامبلدور بابت این تاخیرش اونو تنبیه نکنه.

داخل هاگوارتز؛ اتاق دبیران:

- فلور، تو چطور معلمی هستی؟ همیشه که نباید با دانش آموزان به خوبی رفتار کرد، پس فرمان های دامبلدور کبیر چی میشه؟ یادت نیست به هممون گفت تا می تونیم باید دانش آموزان رو اذیت کنیم؟ البته هممون می دونیم که پروفسور دامبلدور این رو واسه خاطر صلاح دانش آموزان گفته.

- ولی آخه ...

- همونطوری که گفته شده؛ باید این کار انجام بشه.

مینروا این حرف رو میزنه و با چشمکی به الفیاس، میره به سمت در اتاق:

- یادتون نره پروفسور دامبلدور چی گفته؛ شما هم زود باشین برین سر کلاس هاتون.


کلاس تغییر شکل:

- قوانین کلاس من روی درب ورودی زده شده؛ همونطوری که تا الان متوجه شدین، مجازات های سختی برای متخلفین در کلاس من وجود داره.

همزمان با گفتن این حرف، به در انتهای کلاس که باریکه از خون خشک شده در زیرش قرار داشت، اشاره می کنه و دانش آموزان هم به دست ها و پاهایشان نگاه کردند.

- .

کلاس معجون سازی:

- تو نمی توانی پیشرفت کنی دالاهوف؛ من نخواهم گذاشت، من قدرت برتر این جا هستم. حالا هم چون فکر پیشرفت رو داشتی، تا آخر سال هر جمعه میای دفتر من و همینطور هر جمعه اگه بیای 100 امتیاز و اگه نیای 500 امتیاز از اسلیتیرین کم خواهد شد! تا این که دیگه از این به بعد فکر پیشرفت به سرت نزنه.

آنتونین در حالیکه اشک توی چشمانش جمع شده بود، گفت:

ولی پروفسور ...

آنتونین بدلیل خرد شدن فک پایینی در اثر ضربه ی پای دامبلدور، نمی تونه حرفش رو ادامه بده.

کلبه ای کوچک در اواسط جنگل ممنوعه:

- وجدان من به عنوان لرد ولدمورت، اجازه نمی ده که این همه ظلم رو از طرف پروفسور دامبلدور ببینم و سکوت کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 5 بهمن 1391 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پانسی کتابهایش بغل گرفته بود، با شادی در حیاط می دوید و مانند گربه ای که در حال دنبال کردن پروانه ها باشد، جست و خیز می کرد. در اعماق رویاهایش غرق شده بود و در بالای سرش قلبها و ستاره ها به پرواز در آمده بودند که ناگهان به شی محکمی برخورد کرد و پخش زمین شد همه ی قلبها ترکیدند و پانسی در حالی که دستش را روی سرش گذاشته بود به جلو نگاه کرد و گفت:

_جلوتو نیگا کن آنتونین! معلومه حواست کجاست؟ همش تو عالم هپروتی!

آنتونین درحالیکه کتابهاهای پانسی را از روی زمین جمع میکرد گفت:

_ اوه بله واقعا متاسفم باید جاخالی میدادم...

_چی؟! یعنی میخوای بگی تقصیر من بود که تو جلوتو نیگا نمی کردی؟ یعنی میخوای بگی حق با من نیست؟ یعنی داری مسخرم میکنی؟ داری توهین میکنی؟!!! هان؟ ....

_ نه به سر تاس مرلین قسم، من همیشه می گم حق با شماست، حتی اگه خلافش ثابت بشه!

پانسی با بی اعتنایی کتابهایش را از دست او بیرون کشید و دوان دوان از صحنه خارج شد. انتونین کراواتش را مرتب کرد، دستی به موهایش کشید بعد از نفسی عمیق به راهش ادامه داد و هنوز یک قدم بر نداشته بود که پایش به شی محکمی بر خورد و دوباره باسر به زمین سقوط کرد.
آنتونین برف ها را با وسواس از روی لباسش تکاند و در این حال متوجه کتاب سیاه رنگی شد که پایش به آن گیر کرده بود، کتاب را از روی زمین برداشت، احتمالا یکی از کتابهای پانسی بود که آن جا گذاشته بود، می خواست با صدای بلند او را صدا بزند اما جمله ی عجیب حک شده روی جلد کتاب توجهش را جلب کرد...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میشناسی مارو
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 4 بهمن 1391 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ســـــوژه جدیــــــد

حیاط هاگوارتز سفید پوش شده بود. هاگرید در حال پارو کردن برف ها و باز کردن راه ها برای عبور و مرور بود که ناگهان از پشت سرش تام ریدل روی شانه اش دست گذاشت، هاگرید برگشت، او را نگاه کرد و با لبخندی به وصعت صورتش گفت:

_ سلام چطوری پسر؟ هوا خیلی سرده نباید میومدی بیرون لا مصب!

تام هم لبخند زد و جواب داد:

_ پرفسور مگه میشه شما رو دست تنها گذاشت؟ با بر و بچس اومدیم کمکت کنیم! بده من اون پارو رو!

دوستان تام هم از غیب پارویی ظاهر کردند و شروع کردند به پارو کردن حیاط. آن ها پسرانی بسیار دوست داشتنی، مهربان، نوع دوست و با اخلاق بودند و اسم گروهشان را "همیاران" گذاشته بودند. کلا به عنوان کمک دست کادر مدرسه هاگوارتز بودند و همیشه به دانش آموزان دیگر هم کمک میکردند...

تام نگاهش به آنتونین افتاد که داشت یواش یواش میرفت و گویا قصد پیچاندن بقیه را داشت و گفت:
_ هی آنتونین کجا میری برادر؟

آنتونین عینکش را جا به جا کرد، کرواتش را مرتب کرد، دستی به موهایش کشید و گفت:
_ راستش تو که میدونی من دستام حساسه نمیتونم پارو بزنم تازه یه معجون جدید کشف کردم که باید برم امشب کاملش کنم تو خوابگاه. فردا میخوام به پرفسور دامبلدور نشون بدم. اصلا دوست ندارم نمره م پایین A بیاد.

تام سری با تاسف تکان داد و گفت:
_ اوکی اوکی برو. تو آخرش سمپادی میشی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1391/11/4 22:59:12
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سه نفر وارد شدن به همراه سیریوس خونخوار
سیریوس گفت : بزارین معرفی کنم پسر های اسپادا بزرگ ورجیل و دانته و پسر ورجیل نرو امدن تا ما را از دست نیکخواران پلید نجات دهند .
دانته گفت : نفری 300 گالیون اخ کنند دو ساعت بعد مرده تحویل بگیرن و
همبرگرش را خورد .
همه اخ کردن و پس از گرفتن عکس یادگاری سه مرد راه افتادن تا دمار از روزگاران جادوگر های خوب در بیارن به قول جرج ویزلی وزیر سحر . جادو : هیچ وقت نگو که خوبی همیشه پیروز میشه .... هی فرد اون اب گوشت مال منه !
خانه ریدل
در ناگهان باز شد و ان سه نفر قبل از این که کسی چیزی بفهمه شروع به زد خورد کردن .
پروفسور ولدمورت خواست جادو کنه که دستی هیولا شکل گرفت اش و زد تو دیوار
چنین گفت شاعر لونا لاوگود عاقل سخن :
همین را دیده پر کشیت
ان یار مو بلند بر دیار باقی کشید
ولدمورت بود باسه خودش
ز دست تیغ پاتر ها پر کشیت
رفت از سوی ما که دیده روی تو
سوسک شدی زیر دمپای
اه کجایی ولدمورت خانه ریدل اکنون ویران شد
البوس دامبلدور ریش کوتاه سرور همه ما شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس که دیده بود اعضای نیکخواران در حال پیروزی هستند، یکی از چوبدستی های اعضای محفل را برداشته بود و به سرعت در حال جیم شدن از معرکه بود، و اصلا جان بقیه ی اعضای گروهش برایش مهم نبود!

دو ساعت بعد:

اعضای نیکخواران با توسل به قدرت عشق و یاری مرلین و البته سرمربی گری قدرتمند پروفسور ولدمورت کبیر، توانسته بودند بدون هیچ مصدوم و یا اخراجی ای تمام اعضای شرور و بدکردار محفلی را دستگیر کنند!

پروفسور ولدمورت بعد از اینکه مطمئن شد دست همه ی محفلیان بسته شده و نمیتوانند فرار کنند، برای سرکشی به اعضای گروه نیکخواران رفت تا آمار بگیرد، و با خوشحالی تمام متوجه شد که کسی صدمه ندیده است، بجز:

-‏ پس لودو ی عزیزم کجاست؟ نگویید که ...

ایوان به سرعت خودش رو به پروفسور رسوند و با دستانی که از شدت کارکردن در زیر گرمای طاقت فرسای لندن، استخوانی بیش نشده بودند، اشک های گرانبهای پروفسور ولدمورت رو از گونه های کشیده و جذابش پاک کرد و گفت:

-‏ تمام مفاصلم قربان هدف والایمان، ای عزیزتر از جانم، گریه نکنید، لودو امروز دو کارته بود برای همین نتونست تو این جنگ شرکت کنه!

پروفسور بعد از شنیدن این سخنان، لبخندی حاکی از رضایت و خوشحالی زد و دست استخوانی ایوان را غرق در بوسه کرد و گفت:

-‏ ممنونم ای عطر من، من همین الان این شعر رو برای تو سوردم:
قرمزترین اکسپلیارموس تقدیم تو باد/ آوای خوش نجینی تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق/ آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد!

در روایات بعد از این جنگ آمده است که ایوان بعد از شنیدن این شعر پروفسور ولدمورت، از شدت توجه هایی که پروفسور به وی کرده بود، جامه ها بدرید و خاک ها بر سر ریخت و ناله کنان و گریه کنان(از سر شوق البته! ) به سمت دیار آسلامی رفت و به آسلام بار دیگر آری گفت!

در حین این اتفاقات در خانه ی پر از پلیدی گریمولد، سیریوس بلک خونخوار در جایی خارج از شهر مخفی شده بود و با استفاده از لپرکان ها، موقعیت خودش رو برای محفلی ها ارسال میکرد!

خانه ی گریمولد:

-‏ دوستان نیکخوار من، فرزندان دلاور من، من دیگر نمیتوانم بیش از این جو پلیدی و سیاهی حاکم بر این خانه را تحمل کنم، من به فرصت دوباره اعتقادی فراوان دارم، بیایید به این محفلی های پلید فرصتی دوباره بدهیم تا خودشان را اصلاح کنند و ما نیز برگردیم به سرزمین خودمان!

صدایی از جماعت نیکخوار مبنی بر موافقت بلند شد و همگی دست و پای محفلی ها را باز کردند و بعد از روبوسی و معذرت خواهی از آنان، به سمت دیار خویش حرکت کردند!

بعد از رفتن مرگخوارن:

گلرت:

-‏ این لپرکان توی جیبم خیلی میسوزه، کی میدونه چه مرگشه؟

همه ی نگاه ها به سمت هرمیون وحشی برگشت!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
و چهار پايه را كشيد! اما چهار پايه به طرز جالبي به ديوار گير كرد و نيفتاد!

فرد به زمين و زمان فحش و ناسزا داد و سپس طناب را از گردنش در آورد و به طرف اتاق پذيرايي رفت.

در اتاق پذيرايي :

محفليان ببد سرشت و پليد كه از قدرت عشق و پاكي وحشت داشتند پشت ميز و صندلي ها سنگر گرفته بودند و چو.بدستي هايشان را آخماده نگه داشتند.

فرد نگاه عاقل اندر سفيهي به آنها كرد و همين كه خواست وارد آشپزخانه شود طلسم سبز رنگي به سينه اش خورد و افتاد.

سيريوس كه فكر كرده بود آنها اعضاي نيك خواران هستند با تنفر روي جنازه تف كرد و غريد : يكي بياد اين جنازه رو جمع كنه ببره!

بلافاصله دو محفلي كه چهره هايشان بسيار ترسناك و خوف انگيز بود آمدند و او را بردند.

بيرون از خانه ي گريمولد :

ناگهان لرد و دابي با صداي پاقي در ميان آنها ظاهر شدند.

نيك خواران چنان خوشحال شدند كه دست و رداي لرد را ميبوسيدند.

سپس لرد لبخند مهربانانه اي به همه ي نيك خواران زد و گفت : اكنون اي فرزندان پاكي و سپيدي برويم و سياهي را براي هميشه ريشه كن كينم!

بلافاصله نيك خواران به طرف در رفتند و همه با هم فرياد زدند ريداكتو!

درب از جا كنده شد ولي محفلي ها نميخواستند به اين سادگي تسليم شوند.

بلافاصله افسون هاي سبز رنگ از چوبدستي محفلي ها خارج شد و همه مستقيما به طرف لرد به حركت در آمدند.

لرد بي درنگ گفت : اكسپليارموس

تمام افسون هاي سبز برگشتند و ميز و صندي ها را خرد كردند.

و ناگهان در وسط آن معركه اين سيريوس بود كه در حالي كه دو چوبدستي در دست داشت از آشپزخانه بيرون پريد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.