پست دوئل بنده با سالازار اسلایترین
« واقعا اینکارو کردی گودریک؟ »
گودریک لبخندی زد و گفت: « آره! این یکی از تونل های مخفی هست که تو هاگوارتز گذاشتم! بیشتر هم هستن! »
رونا نیز شروع به خنده کرد در حالی با چشمان ابی خودش گودریک را نظاره می کرد. گیسوان خود را مقابل شانه هایش ریخته بود و گاهی انها را تکان می داد. از اینکه همراه گودریک قدم بزند بسیار لذت می برد. همراه گودریک به او خوش می گذشت.
گودریک و رونا در حاشیه های جنگل ممنوعه در حال قدم زدن بودند. این روز ها که کار های مدرسه روند خوبی پیدا کرده بود ، چهار بنیان گذار وقت ازاد بیشتری داشتند و می توانست کار های دیگری بکنند. هوای صاف و تمیز ، نسیم سرد زمستانی هر کس را به یاد پیاده روی های عاشقانه می انداخت. گودریک و رونا نیز این روز ها بسیار این کار را می کردند. حرف می زدند و خوشحال بودند.
در همین حوالی ها کسی با حسرت ان دو را نظاره می کرد. در لا به لای درختان تنومند جنگل ممنونه ، سالازار در حالی که از عصبانیت خونش به جوش امده بود ، گودریک و رونا را نظاره می کرد. دلش می خواست در همان لحظه یک طلسم مرگبار را نثار گودریک بکند و کار او تمام کند. دلش نمی خواست کنار رونا کسی باشد. کنار کسی وقتی به چشمانش نگاه می کرد ، ارزو می کرد این چشم ها بجز او به کسی نگاه نکنند.
دیگر تحملی برایش نمانده بود. چند روزی بود که همین طور گودریک و رونا را دنبال می کرد. نمی دانست چکار کند اما دیگر تحملش تمام شده بود. ازپشت درخت بیرون امد و چوبدستیش را بیرون اورد.
با صدای بلند داد زد: « کروشیو »
گودریک قبل از این که سالازار وردش را بخواند ، چوبدستیش را در آورد و یک حفاظ دور خود و رونا درست کرد. رونا چرخید و سالازار رو مقابلش دید و شکه شد. گودریک همینطور چوبدستیش را بالا و به سمت سالازار گرفته بود.
سالازار با خشم گفت: « گودریک گستاخ! دیگه حق نداری کنار رونا باشی وگرنه ... »
گودریک وسط حرفش پرید و گفت: « وگرنه چی سالازار؟ هان؟ چی؟ فک کردی می تونی با یه طلسم منو کنار بزنی؟ »
سالازار پوزخندی زد و گفت: « من اگه بخوام می تونم شکستت بدم گودریک! خودت هم خوب می دونی که قدرتم بیشتر از توئه! »
سالازار چوبدستیش که حالا پایین بود ، بالا اورد تا وردی را بخواند که ناگهان چوبدستیش همانند چوبدستی ، گودریک از دستش خارج شد. هر دو به سمت هلگا نگاه کردند که چوبدستی به دست به طرف انها می آمد.
هلگا با عصبانیت گفت: « این چه مسخره بازی ای هست؟ شما بنیان گذاران هستین! »
سالازار توجهی به حرف هلگا نکرد و به طرف رونا رفت و دورش چرخید و در گوشش گفت: « رونا دور و بر گودریک نچرخ! اون برای تو خیری نداره! »
گودریک با دستان خالیش یقه ی سالازار رو گرفت و او را از رونا جدا کرد و گفت: « ببین سالازار! دوست ندارم ببینم حتی به رونا نگاه می کنی! فهمیدی؟ »
هلگا با وردی عجیب ان را از هم جدا کرد و خودش میان ان دو ایستاد و گفت: « اگر مشکلی دارید ، طبق رسم ها دوئل کنید و مشکل خودتون رو حل کنید. خوب نیست بنیان گذاران اینطوری به جون هم بیفتن! »
سالازار پوزخندی دیگر زد و گفت: « عالیه! » رو به رونا کرد و گفت: « بهت نشون میدم این گودریک گستاخ لیاقت با تو بودن رو نداره! » و به طرف هاگوارتز رفت! »
زمان دوئل
سراسری عمومی که حالا در ان بجای میز های غذا خوری ، سکویی بزرگ قرار داشت ، فضای گرفته ای داشت. بعد از ظهر غم انگیزی بود و دل هر کسی رو می گرفت. سالازار در طرف از سکو روی صندلی جادوی که خودش پدیدار کرده بود ، نشسته بود و پای راستش را روی پای چپش گذاشته بود. یک پسر بچه ی رنگ پریده که مشنگ نیز بود در حال تمیز کردن کفش های سالازار بود.
در همین حین نوری به پسر بچه برخورد کرد و او غیب شد. سالازار به طرف منبع نور نگاه کرد. گودریک از در بزرگ سراسرا وارد شد. در حالی که از پله های سکو بالا می رفت ، گفت: « چند بار باید بگم مشنگ ها برای خدمتگذار جادوگر ها نیستن؟ »
سالازار از صندلی بلند شد. صندلی خیلی زود ناپدید شد. سالازار چوبدستیش را بیرون اورد و همینطور داشت به جلو قدم بر می داشت. بعد از چند قدم ایستاد و گفت: « نگران نباش! از این به بعد اینو نمیگی! » و چوبدستیش را بالا برد و گفت: « آواداکدورا »
نور سبز رنگی از چوبدستی سالازار بیرون امد اما بجای برخورد به گودریک به دیوار راهروی منتها به دروازه سراسرا برخورد کرد. سالازار کمی تعجب کرد اما بعد از اینکه صدای گودریک ا از پشت سرش شنید که می گفت: « استیوپیفای » خیلی زود سپر دفاعی برای خودش درست کرد.
دو نفر کل سراسرا را نورباران کرده بودند. یکی از یکی زرنگ تر بود و بعد از گذشت دو دقیقه کسی هنوز اسیب ندیده بود. در همین حین سالازار چوبدستی خود را به طرف دهن خود گرفت و دهنش را باز کرد. توپی اتیش از دهنش بیرون جهید و بزرگ و بزرگ تر شد تا اینکه اندازه یک سنگ یک تنی شد. سالازار چوبدستیش را تکانی داد و توپ اتیش به طرف گودریک روانه شد.
گودریک لبخندی زد و چوبدستیش را مقابل توپ اتیش گرفت و ناگهان توپ قبل از اینکه به او برخورد کند ، تغییر جهت داد و از کنار سالازار رد شد و به دیوار برخورد کرد. سالازار بسیار شکه شده بود. گودریک نزدیک تر امد و گفت: « فک کنم برنده دوئل مشخص شد سالازار! » و از سراسرا خارج شد.