جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1392 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ممکنه از خوندن پست فلور کمی گیج شده باشین...دلیل اینکه آماندا سر آنتونی رو میشناخت و بقیه نه، اینکه سر آنتونی اون حرفا رو به آماندا زد، اینه که آماندا در اصل تو قرن 16 زندگی می کرده و گویا یه جورایی با سر آنتونی ارتباط داشته. از همون زمان تبدیل به خوناشام شده و تا الانم زندست!
.......


مردی که سرش را بالا آورده بود نگاهی به جمعیت انداخت. انگار قصد کمک به ریونی ها را نداشت و بیشتر پی نجات خودش بود. لحظه ای مردد شد که خود را بالا بکشد یا نه. رو به پایینش فریاد زد:
- مطمئنین همراهای شما این ها هستن، آقای بگمن؟ گویا مثل ما جادوگر هستن!

پس این مرد با لودو بود. سربازان ملکه لودو را به علت استفاده از تردستی جادوگر شناخته و گویا او را در بخش جادوگر ها زندانی کرده بودند. تری به سمت کاشی کنده شده هجوم آورد و سعی کرد پایین را ببیند. آن پایین، سلولی شبیه زندان خودشان بود و سه نفر در خود جای داده بود. صدای لودو که در حال نفس نفس زدن بود به گوش رسید:
- هستن، ولی هنوز شناسایی نشدن. زود باش برو بالا مردک!

تری بیشتر دقت کرد و دید که لودو زیر پای مرد خم شده و یک جورهایی برایش قلاب گرفته است. صدای بسیار آشنای دختری از پایین به گوش رسید:
- زود باشین برین! مراسممون رو تا دو ساعت دیگه شروع می کنن. همیشه ساعت 12 ظهره.

مراسم؟ ریونی ها نمی دانستند چه جور مراسمی در انتظار لودو و بقیه است، اما احساس کردند لرزشی وجود همه شان را فرا گرفت.حتی آماندا هم که تا آن موقع داشت به جد و آباد سر آنتونی ناسزا می گفت و قسم می خورد که خدمت کار او نبوده است ساکت شد. مراسمی که جادوگرها باید از آن بگریزند چه بود؟ ناگهان آماندا جیغ کوتاهی، از سر تعجب و وحشت کشید. همه با نگرانی به سمت او برگشتند و با نگاه های پرسش گرانه شان دلیل جیغ او را پرسیدند. آماندا به سرعت گفت:

- من هم اون پایینم! تو سلول جادوگرا. منِ 5 قرن پیش!
- یهنی چه؟
- مهم نیست یعنی چی! تا نیم ساعت دیگه، مراسم سوزوندن اونا شروع میشه! بابا ما تو زندان قصریم...اینا جادوگر کشن!

همهمه ای ایجاد شد.

- بدبخت شدیم!
- باید یه جا پناه بگیریم!
- باید لودو رو نجات بدیم!
- باید آماندای 5 قرن پیشو نجات بدیم!

فلور نگاهی به آماندا که لب هایش را می جوید انداخت و گفت:
- تو که الان زنده ای! از چی نگرانی؟ فقط سعی کن به خاطر بیاری چطور نجات پیدا کردی.

لب های آماندا لرزیدند:
- طبقه ی بالا...زندانی های طبقه ی کمکم کردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/3/16 20:16:03
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/3/16 20:25:30
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1392 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تری با بغض نالید: یعنی چی آخه؟چرا ما باید تو این زندان بدبو گیر بیفتیم؟اصن ما تو این زمان چی کار می کنیم؟
فلور هم درحالی که درفکر فرو رفته بود گفت : همه چی به شب قبل برمیگرده هیچ کس هیچی از دیشب یادش
نیس؟

ملت ریون: نه!

نیم ساعت بعد

همه درسکوت به در و دیوار نمور و نمناک زندان نگاه میکردند و در فکر این اتفاقات عجیب بودن ؟
سر آنتونی کیست ؟

آیا نسبتی با آنتونین دارد ؟

در همین هنگام صدای جیر جیر خفیفی از زیر کفپوش های سنگی به گوش رسید صدا کم کم بیشتر شد

ریونیها با تعجب به نقطه ای از کف زمین که از آن صدای کندن و حفاری میآمد خیره شدند

ناگهان سنگ کف با نیروی جادو از جا کنده شده و شخصی سرش را بیرون آورد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و همانا بر ساحره و جادوگر(!) واجب است که وصیت نامه ی خود را زیر بالشت قرار دهد(یا توی امضایش بنویسد و لب تابش را زیر بالشتش بگذارد!) و این‌گونه بود که ما بر آن شدیم تا وصیت نامه‌ای از خود تنظیم کنیم و در اینجا قرار دهیم تا الگویی باشد برای آیندگان.
.
.
.
و بدانید که مرگ حق است؛ پس در مرگ من نگریید که دستمال گران است و برای هر دستمال کاغذی چه تعداد درخت که قطع نمی‌شود و غیره.
.
.
.
.
.
وصیت می‌کنم من را یازده متر زیر‌زمین خاک کنید. تحمل صداهای پای روی قبرم را ندارم.
.
وصیت می‌کنم سنگ قبرم دو جداره باشد. تحمل درد‌ودل های مردم را ندارم وقتی که می‌میری هم ولت نمی‌کنند!

وصیت می‌کنم مرا با هدفون و گوشیم خاک کنید. صف حساب کتاب طولانی ـست حوصله ام سر می‌رود خب.
.
وصیت می‌کنم قبرم سیستم تهویه مطبوع داشته باشد. آن زیر بو می‌دهد!
.
وصیت می‌کنم قبرم عایق حرارتی باشد در زمستان و تابستان ناراحت نشوم.
.
وصیت می‌کنم بخاری در قبرم بگذارند. تا تنم در گور نلرزد.(!)
.
وصیت می‌کنم حشره کش و مرگ‌موش به قدر نیاز دور مزارم بچینند.
.
وصیت می‌کنم دور قبرم خندق بکنند. دورش هم تمساح بگذارند. از این ملت بعید نیست به جان جنازه‌ام بیفتند.
.
وصیت می‌کنم کفن و سنگ لهد م سیاه باشد. سیاه به من می‌آید.
.
وصیت می‌کنم سرقبرم آهنگ‌های قردار بگذارید تا "شادروان" شوم.
.
وصیت می‌کنم دعوا کنید سر قبرم با بقیه‌ی روح‌ها ببینیم بزنیم زیر خنده.
.
وصیت می‌کنم بعد مرگم برای همه تعریف کنید چه انسان گولاخی بودم. حالا واقعی هم نبود فدای سرتان.
.
وصیت می‌کنم سر قبرم بنویسید "بزرگ خاندان بوقی؛ بوق‌زن اعظم".
.
وصیت می‌کنم سر قبرم گریه نکنید. سوسن خانوم بگذارید و دوبس دوبس بزنید بترکانید. روح ارواح هم شاد می‌شود. ثواب دارد.
.
خودمان که می‌دانیم مرده‌ایم حالا هی باید گریه کنید حالمان را بدتر کنید؟
.
وصیت می‌کنم یک نوار ضبط شده سر قبرم بگذارید که به هر کس از اطرافم رد می‌شود تیکه بیندازد.
.
وصیت می‌کنم که وصیت نامه ام را پاره نکنید. شگون ندارد بوقی‌ها.
.
وصیت می‌کنم سر قبرم تلویزیون بگذارید. حوصله مان آنجا سر می‌رود.
.
وصیت می‌کنم اگر هر چه زور می‌زدید و در قبر نمی‌رفتم چیزی را بر سرم نزنید. قلقلک بدهید.
.
وصیت می‌کنم بخندید تا وقتی وقت دارید. ما که نخندیدیم ولی حداقل خنداندیم.


پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1392 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا که رنگش از همیشه بیشتر پریده بود،فقط توانست با لکنت بپرسد:سر آتنونـی؟!

پسرک و پلیس نگاهی رد و بدل کردند.پلیس با تعجب و عصبانیت پرسید:شما سر آنتونیو نمیشناسین؟اصن ببینم شما که سر آنتونیو نمیشناسین تو خونش چی کار می کنین؟

چو که متوجه شده بود در دردسر افتاده اند گفت:کی گفته ما سر آنتونیو نمیشناسیم!اتفاقا خیلی خوب ایشونو میش...

-آمانــــــداا!کجایی؟!رفتی برگ چای بچینی یا یه چای دم کنی؟!سر رات مگه قرار نبود کیسه آب گرم منو بیاری؟

مردی که این حرف را زده بود با عصبانیت به سمت ریونی ها آمد و پرسید:این جا چه خبره؟!نکنه دوباره دسته گل به آب دادی آماندا؟اینا کین؟!

و با تعجب به بقیه ریونی ها چشم دوخت.ریونی ها هم متقابلا به لباس های ست صورتی رنگ او و کلاه پر دارش خیره شدند.پلیس که لبخند شومی بر لبانش جاخوش کرده بود پرسید:سر آنتونی شما اینارو نمیشناسین؟

مرد که ظاهرا سر آنتونی بود گفت:من اصن تا حالا ندیدمشون!

-خب پس وظیفه ی منه که اینارو به جرم وارد شدن به خانه یک سر بدون اجازه دستگیرشون کنم.

لودو با عصبانیت غرید:خجالت نمی کشی با وزیر اسبق سحر و جادو این جوری حرف میزنی؟بدم گراوپ لهت کنه؟اممممممم مث که گراوپ این جا نیس...مهم نیست!کروشیو!

اما پلیس فقط خندید و رو به لودوی مبهوت گفت:پس تردستی هم تمرین می کنی!اما بسه دیگه وقتشه به شما یه درسی بدم...

نیم ساعت بعد/زندان لندن سال 1556

ریونی ها که هنوز در شوک واقعه ی اتفاق افتاده به سر می بردند روی زمین سرد زندان نشسته بودند و به یکدیگر نگاه می کردند.

تری با بغض نالید: یعنی چی آخه؟چرا ما باید تو این زندان بدبو گیر بیفتیم؟اصن ما تو این زمان چی کار می کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1392 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تری چشماشو مالید و دوباره به بچه ها نگاه کرد ، خودش را نیشگون گرفت تا شاید از این خواب مسخره بیدار شود.

- نه امکان نداره! آخه چطوری ممکنه ... ؟

فلور که اشک در چشمانش جمع شده بود ، کنار تری ایستاد و گفت : منم باورم نمیشه ، ولی انگار حقیقت داره.

چو با ناراحتی به لباس هایش نگاه کرد و گفت : آخه اینا از کجا اومدن؟!

- چرا نمیاین بریم بیرون و یه چرخی بزنیم؟! شاید خیلی هم بد نباشه.

همه با نظر لودو موافقت کردند و به طرف در رفتند. با باز شدن در ، فکِ همه ی آن ها بر زمین افتاد. انگار وارد دنیای جدیدی شده بودند...

- اینا چرا همشون کلاه سرشونه؟!

- خو ابله اون روزا مد بوده دیگه!!

ناگهان پسرک قد کوتاهی به آن ها نزدیک شد و با لبخند و احترام گفت : خانوما ، آقایون! من با سِر آنتونی کار داشتم! ایشون خونه هستند؟

هیچکس جواب پسربچه را نداد...

- عذر می خوام ، متوجه شدین چی گفتم؟

ریونی ها سراسیمه به یکدیگر نگاه می کردند و دنبال پاسخ مناسب می گشتند. پسرک با تعجب به آن ها نگاه می کرد. پلیسی از آن طرف خیابان متوجه آن ها شد و به طرفشان آمد.

- چیزی شده؟!

ریونی ها :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1392 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
***پیشکشی ناقابل از طرف فخر سلط... فخر شب!***

نیو سوژه


فلور به بدنش کش و قوسی داد و دست چو را از روی صورتش کنار زد. دور برش را نگاه کرد. آنها... در یک خانه بودند؟ او پس از تلاش های زیاد برای جدا کردن دست های لودوی بیهوش از دستش، ایستاد.

سعی کرد به خاطر آورد... دیشب آنها چه کار می کردند؟ چگونه به اینجا آمده بودند؟ حافظه اش یاری نمیداد... تمام بچه های ریون را می دید که کف زمین افتاده بودند و نفس می کشیدند. بسرعت به سمت در دوید و آن را باز کرد.

- ماااااااععع؟

سریعا در را بست و جیغ گوشخراشی کشید. ریونیهای شوک زده از جا پریدند و به ترتیب مراحلی که فلور طی کرد را پیمودند.

- اون بیرون چه خبره؟
- ما کجاییم؟ چرا من هیچی یادم نمیاد؟
- چرا همه عین دهاتیا لباس پوشیدن؟
- باز من زیاد مصرف کردم؟ واایی میکشمت مورفین!

آماندا با صدای بلند داد زد:

- ساکت!! من اینجا رو میشناسم. ما تو لندنیم.
- لندن که این شکلی نیست.
- خب... لندن سال 1556 کاملا این شکلیه! اووه...

تری با تته پته گفت:

- داری میگی ما به قرن شونزده برگشتیم؟!!!
- درسته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
من خوابم دیگه پادما نه مث که دلتون ارزشی نویسیامو می خواد
------------------------------------------------------------------

در تالار ریون


آرنولد روی کاناپه به خواب عمیقی فرو رفته بود و در خواب خود را روی شونه یک ساحره می دید و آنجا برای خود سر پناهی ساخته بود اما ناگهان همه چیز بهم ریخت احساس سرمای شدیدی به آرنولد دست داد و در خواب می دید که توی برف زیر پا افتاده و همه بچه ها اورا لگد مال می کنند با حس سرمای شدید از خواب بیدار شد؛ کمی آنطرف تر روونا را دید روونا تازه وارد تالار شده بود و دنبال ریونیا می گشت که تنها آرنولد را دیده بود و برای بیدار کردن آرنولد سعی داشت او را از روی کاناپه بلند کند که دستش مدام از داخل آرنولد رد می شد و این باعث احساس سرمای شدید آرنولد شده بود و او را از خواب پرانده بود.

آرنولد:

- چیه چه خبر شده چرا اینجا انقدر سرد شد کی شومینه رو خاموش کرد؟

روونا:

- من بودم خواستم بیدارت کنم گرفتی خوابیدی خبر از اطرافت اصن داری دنیارو آب ببره آقارو خواب برده

- مگه چی شده؟

- ارگ رو دزدیدن و می خواستیم نجاتش بدیم من رفته بودم تحقیقات تا یه راهی واسه نجاتش پیدا کنم الآن اومدم هیشکی تو تالار نیست تو هم که خوابی

- خب حالا چی فهمیدی ننجون؟

- اینکه ارگ رو تو یه قسمتی از حیاط پشتی زندانی کردن و به اتاقش یه تونل باز می شه که تا جایی که من میدونم اسمش تونل هزار پاست.

- خب دیگه ؟

- دیگه همین اطلاعاتی بود که بدست آوردم می خواستم به بچه ها بگم که می بینم الآن نیستن باید دست به کار بشیم.

- خب الآن مثلا چه کاری از دست من و تو بر میاد آخه من که یه پفم تو هم که...

آرنولد کمی فکر کرد و دوباره گفت:

- بزار راجع به این تونل هزار پا بیشتر اطلاعات بگیریم تا بچه هام برگردن.

روونا موافقت می کنه چون ایده بهتری به ذهنش نمی رسه. آرنولد تغییر شکل می ده و به سمت کتابخونه ریون پرواز می کنه و تک تک قفسه ها رو می گرده تا اینکه یه کتاب بدرد بخور پیدا می کنه.

- هی روونا ببین اینجا نوشته تونل هزار پا تقریبا زیر نصف مدرسه کشیده شده و احتمالا یه هزار پای سمی و گوشت خوار بزرگ که قدش 9 برابر یه آدم معمولی و طولش به دارازی تالار عمومی توش زندگی می کنه ولی هیچ کس اونو ندیده چون کسی از وجودش خبر نداره به جز جن های آشپزخونه که اونا گاهی از اون تونل استفاده می کردن و تازه برای اون هزار پا هم غذا می ذاشتن تو یه اتاقکی انتهای تونل...

- ارگ همون جاست من از گریفیا شنیدم که می گفتن تو یه اتاقکه ته تونل نکنه ... وای نه باید یه کاری کنیم

- کدوم دیوونه ای ارگ رو می خوره آخه آدم اونو می بینه ذهلش می ترکه. چه جالب تو این کتاب نوشته یکی از جن ها که مدتها از این تونل استفاده می کرده ریونی بوده و نقشه دقیقی از این تونل کشیده و تازه برای استفاده خودش یه در مخفی براش از داخل تالار گذاشته.

- عالیه الآن فقط باید این نقشه رو پیدا کنیم. این اعضا ریونم هر وقت احتیاجشون داری نیستن.

زیر زمین جایی در تونل مخوف و تاریک

فلور تقریبا به همه اذهان ریونیا راه پیدا کرده بود و افکار پریشان دیگران او را نگران و مضطرب می ساخت. صدایی از جایی دور داخل تونل شنیده می شد صدایی ترسناک و مخوف. ناگهان فکری به ذهن فلور می رسه :

می تونم وارد ذهن آرنولد بشم و از خواب بیدارش کنم اون بیرون می تونه یه کاری انجام بده حد اقل بره سراغ مدیری کسی

مگه ندیدی چه طور خواب بود ولش کن

این ورد رو آدمایی که خوابن جواب نمی ده

راست می گه یادت نیست نمی تونستی با خود روونا تمرین کنی چون روح بود آرنولدم خوابه پس روح تو بدنش نیست الآن نمی تونی ارتباط برقرار کنی باهاش


....

آیا آرنولد و روونا به تنهایی می توانند ریونیها را نجات دهند؟ آیا ریونی ها غذای هزارپا خواهند شد؟

شما بگید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1391 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
_ شترق ، دینگ ، دونگ ، کیو

صدای برخورد طلسم ها باعث گیجی ریونی ها شده بود و مانع اون ها برای پیدا کردن راه فرار شده بود .

لینی که متوجه راه فراری خطرناک شده بود فریاد زد : همه بپرین تو تونل .

ریونی ها هم بی چون و چرا اطاعت کردند و به اعماق تاریکی سقوط کردن .

شترق ...

_ آی ، آخ چرا من ؟ صد رحمت به لینی . زیر این همه آدم نفس هم نمی تونم بکشم .

لینی که سعی داشت پایش را از زیر فلور بیرون بکشد گفت :" تا تو باشی نا شکری نکنی ."

فلور که در تاریکی نمی دید منتظر ماند تا چشم هایش به تاریکی عادت کند . ماری و لیسا هم سعی داشتند از برخورد سرهایشان با سقف تونل جلوگیری کنند و بقیه هم سرگردون بودن .

پس از چند ثانیه صدایی ریونی هارو گوش به زنگ کرد .

_ هی هوگو اونا کجان ؟

_ دایی جان خفه لطفا ، صدامونو میشنون .

_ هوگو با داییت درس حرف بزن

هوگو نالید : الآن درس اخلاق ندین .

ریونی ها از نگرانی به خود می پیچیدند هیچ راهی نداشتند و هیچ کاری هم نمی تونستن بکن حتی حرفم نمی تونستن بزنن .
فلور که مرلینو صد مرتبه شکر می کرد ، که به حرف های روونا گوش کرده ، با نزدیکترین فرد ریونی تله پاتی بر قرار کرد .

ای خدا بد بخت شدیم حیف اون همه اسنورکک شاخ چروکیده ای که جمع کردم .

لونا تویی ؟!

پ نه پ ، ببخشید شما ؟

فلور که خیالش از درست بودن طلسم راحت شده بود با ذهن لینی ، آگو ، آماندا و دیگر ریونی ها هم تماس گرفت .

لینی نالیدخوب کارمون تمومه ما تو همین تونل میمیریم . ما حتی نمی دونیم کجاییم .

آگو با عصبانیت در ذهنش گفت معلومه که می دونیم .اگه به حرفای من توجه میکردین می فهمیدین این جا همون تونل هاییه که توی نقشه کشیده بود . تازه یکی از خطا یا همون تونلا به ریون می خورد پس ما زنده می مونیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1391/4/16 18:01:56
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1391 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
کنار شومینه

هنوز بچه ها تو تالار نشستن و دارن دور خودشون میچرخن .هر کی یه جوری زیر لب غرغر میکنه و به یه نحوی نارضایتیشو از وضعیت موجود نشون میده . به غیر از آرنولد که اونم رو دسته مبل نشسته و ازش یه صداییی مشابه خرخر در میآد . بعد از یه مدت صدای ماری که خرس لونا رو در دست داشت و بصورت نگرانی به اون نگاه میکرد بلند میشه .

"من یکی که دیگه سردرد گرفتم . هرکس زیر لب یه چیزی میگه بابا یکیتون مرد باشه بلند شه یه حرکتی بزنه دیگه . اون از ارگ اونم از لینی و لونا ... فک کنم همینجوری که پیش بره به ترتیب یکی یکی ناپدید شیم ."

آگوستوس که یه نمه بهش برخورده و قاطی کرده بود بلند شد و گفت :
"کی گفته مرد نداریم ؟ پسرای ریون شده هاگ بریزه پایین از تالار ریون و اعضاش دفاع میکنن . همین آرنولدو میبینین ؟ کافیه پای ریون بیاد وسط ... ایکی ثانیه همه جا رو به خاک و خون کشیده ."

نگاه ها به سمت آرنولد برگشت که در خواب عمیقی فو رفته بود ...

- کاملا مشخصه
-

پادما : بسه دیگه نمیخواد مردونگیاتون رو به رخ همدیگه بکشید . مهم اینه که الان هممون بلند شیم واسه پس گرفتن ارگ و لینی و لونا یه کاری بکنیم .

فلور : امکان نداره ،مگه اون همه مامور که واسه ی محافظت گذاشته بودن رو ندیدی ؟

پادما : "چرا دیدم . احتمالم میدم همونا بودن که لینی و لونا رو گرفتن . ولی ما فاصله ای با اون دوتا نداشتیم . لونا 2 مترجلوی من داشت میرفت . اما ما وقتی برگشتیم تو تالار از نبود اون دو تا مطلع شدیم . پس تو یه فاصله ای همین بین اون دو تا رو گرفتن . گوش کنین !!! ... من یه فکری دارم . ما دوباره همه با میریم اونجا . من و ماری با یه فاصله نسبتا زیادی از شما جلوتر میریم تری و فلور و روونا و آگوستوس و بقیه هم دنبال ما میان و مارو زیر نظر میگیرن . اینطوری حتی اگه مارو هم گرفتن شما میتونید از نقششون و مدلی که بچه هارو گروگان میگیرنو با خبر شین ..."

ماری : من ؟؟؟ چرا من ؟ ... باشه باشه من این مسئولیت خطیر رو به جونم میخرم ، اما قبلش باید وصیت ناممو تکمیل کنم ... رو قبرمم بنویسین در راه حفظ و پاسداری از امتیازات ریون به مقام رفیع شهادت نائل آمد ... ... قربون دستون خواستین مجسمم بزنین جای عقاب ریون میترسم ریا بشه اما من مخالفتی ندارم ... دیگه این که مراسم کفن و دفن و سومو هفت و شب چله و سال و ... رم نمیخواد زیاد شلوغش کنین همین تو برج خودمون کنار شومینه بگیرین فک نمیکنم مشکلی داشته باشه ...

اینارو گفت و به خرس لونا که تو دستاش بود خیره شد .

همــــه یه صدا جیـــــغ:
- مااااااااااااااااااارررررررررریییییییییییییییییییییی...
- :worry: !
- دیــــــــــــــره بریم !

کمی آن طرف تر زیر زمین :

- مگه آکروباتم آخه ؟؟؟ چجوری وایسم رو کول ارگ ؟ بعد مگه این چاله 1 متر ؟ حداقل 3 مترو داره !
- ببین لونا من نمیدونم این تنها راهیه که داریم . سعی کن یجوری وایسی رو شونه هاش !!!

که صدایی سنگ ریزه های توی گودال به گوش رسید و یهو ماری رو دیدن که داشت با سر مومد پایین که انگار چیزی مانعش شد و گرفتش ...
لونا که به طرز کج و کوله ای رو کول ارگ قرار داشت از دیدن ماری معلق هیجان زده شد . ولی هنوز با هم فاصله داشتن و دستاشون به هم نمیرسید بعد از کمی تلاش ماری خرس لونا رو هم مث طناب تو دستش گرفت تا لونا نیمه اش رو بگیره و یجوری خودشو بالا بکشه با تلاش بچه ها که پای ماری رو گرفته بودن به هر ترتیبی بود یکی یکی از گودال بیرون اومدن .

همین که خواستن به خودشون بیان با بچه های هافل و گریف و اسلی مواجه شدن که با چوبدستیاشون دور تا دور اونا وایساده بودن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پادما پتیل در 1391/4/16 14:13:22
Only Raven


username امـ در پاتر مور :

HazelDawn14257
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1391 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
من دیگه تو این تاپیک کتابی نمینویسم!

--------------------------------------------------------

لونا دست لینی رو که همین طور داره به سمت نور حرکت میکنه رو میگیره و میکشه و میگه:

- داری چه غلطی میکنی؟ وایسا بینم! :vay:

اما لینی دست لونارو کنار میزنه و میگه: باید بریم، اگه ارگ اون تو باشه چی؟

لونا دست به سینه وایمیسه و جواب میده: دقیقا واسه همینه که میگم نباید سریع بریم! اگه بقیه گروها هنوز اونجا باشن چی؟

- OoOoVaH! الان کلی وقت گذشته، حتما تا الان رفتن!

لونا چشم غره ای به لینی میره و میگه: به هر حال احتیاط کردن که ضرری نمیرسونه!

لینی قبول میکنه و هردو پاورچین پاورچین جلو میرن. هر لحظه به نور نزدیک تر میشن و با هر قدم که نزدیک تر میشن، میزان انقباض و انبساطات قلبشونم به همون میزان میره بالا.

بالاخره به یه پیچ میرسن که اگه اونو بگذرونن، مستقیما وارد نور میشن. لینی و لونا نفس عمیقی میکشن، یه نگاه گذرا به هم میندازن و هردو با یک جهش، تیریپ پلیس مشنگیارو میگیرن و میپرن تو اتاق!

لونا با دیدن ارگ که یه گوشه دست و پا بسته نشسته فریاد میزنه: وااای خودشه! پیداش کردیم! هووورا!

لینی سریع محکم با دستش جلو دهن لونارو میگیره و با وحشت گوششو تیز میکنه و به اطراف نگاه میکنه تا مبادا کسی متوجهشون شده باشه.

ارگ با دیدن لینی و لونا:

لونا آروم میشه و دست لینی از رو دهنش کنار میره و آهسته رو به ارگ میگه: تو چرا عینهو بز اینجا نشستی؟ یه راه باز جلوته واس چی ازش فرار نمیکنی؟

لینی میره دهن ارگو که بسته شده باز میکنه و ارگ جواب میده: اولندش که با این دست و پای بسته چطور میتونستم فرار کنم؟ دومندش میگن اون تو یه هیولاس. من خودم صدای عجیبی ازش شنیدم. واسه همین از اونجا فرار نکردم.

لینی و لونا: هیولا؟

اما لینی دست از تعجب کردن برمیداره و میگه: مهم نیس! به هر حال الان میتونیم از این در ...

به سمت دری که گوشه ی اتاقه و احتمالا گروهای دیگه برای ورود ازش استفاده میکنن میره و ادامه میده: بیرون بریم! پ مهم نی هیولا داره یا نه!

ارگ که حالا کاملا دست و پاش باز شده، از جاش بلند میشه، کش و قوسی به بدنش میده و میگه: نه، اونا درو با جادو بستن. هیچ جوری نمیتونیم ازش خارج شیم. فقط همون راه شما باقیمونده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 9 تیر 1391 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور نالید : بد بخت شدیم . لینی و لونا رو دزدیدن .

آماندا پرسید : پس چرا هیچ نامه ای بهمون ندادن ؟

تری جواب داد : خوب ، شاید می دونستن که ما می فهمیم اونا گم شدن .

ماری (مک) گفت : خوب حتما اونا پیش ارگن الآن ما باید بفهمیم کجا باید بریم .

سپس نگاهی به نقشه انداخت و ادامه داد : الآن ما باید از کدوم رذاه بریم ؟

فلور شروع به غر زدن کرد : خوب چرا این نقشه ی تالارو عوض نمی کنیم . این نقشه خط خطیه انگار یه بچه ی دو ساله اومده روش نقاشی کرده . دو نات که چیزی نیست .

آگ نگاهی به نقشه کرد و با تعجب گفت : بچه ها نگا کنین دو تا از خطا به همون جایی که ارگو قایم کردن می رسه . یکی از جنگل ممنوعه شروع می شه یکی از ... تالار ریون .

یه جا خیلی پایینتر

لینی با هیجان گفت : لونا من یه نور درخشان می بینم .

لونا زد زیر گریه و هق هق کنان نالید : لینی ترکم نکن ... نه ... نرو ... نمیر

لینی لونا را به پس سری ای مهمان کرد و گفت : من دارم یه نور واقعی می بینم . من مطمئنم جلومون یه اتاقه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1391/4/9 20:13:50
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)