جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  193 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1392 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
داملبدور بلند شد و ایستاد لبخندی زد و با خود گفت:
هوووووووووووووم! بذار ببینم اوه بله خودشه انگشتر مارلوو! البته! یکی از هورکراکس های ولدومورت! یافتم ! یافتم! ( ارشمیدس رو که یادتونه؟ ) و اما این انگشتر یکی از اون سه برادر نیست؟ بله، البته خودشه :zogh: همونی که میتونه مرده ها رو برگردونه. شاید بشه آریانا رو با این برگردوند؟ ولی نه ... اینجوری باعث میشه بیشتر احساس گناه میکنم... حرفی هم که ندارم بهش بزنم...
بعد دامبلدور از خانه گانتها بیرون آمد تا به دنبال راهی برای پنهان کردن انگشتر مارلوو و رساندن آن پس از سالها به هری بگردد.
......................
ببخشید خیلی کم شد و احساس میکنم خیلی بد نوشتم چون هم سریع نوشتم هم چون دامبلدور شخصیت پیچیده ایه. اصلاً محتوا هم نداشت به نظرم. به هر تایید شدنش معجزه محسوب میشه.

______________

خیلی کم بود!6 خط کمتره!این که نشد رول!
لازم نیست حتما طبق کتاب باشه!میتونی خودت شخصیت اضافه کنی!داستانو عوض کنی!قلم خودته به خودت مربوطه!

تائید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ailin-13 در 1392/4/4 0:49:48
ویرایش شده توسط Ailin-13 در 1392/4/4 0:52:09
ویرایش شده توسط Ailin-13 در 1392/4/4 1:12:30
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/4 13:01:35
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1392 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور نگاهی به اطرافش انداخت.همه جا کثیف بود.کت قدیمی روی کاناپه افتاده بود.با هوهوی باد در نیمه باز , بسته شد و سکوت را شکست.دامبلدور خم شد و چوب دستی اش را کنار گذاشت.

از آخرین باری که با ولدمورت ملاقات می کرد , چند وقتی گذشته بود.دستش را دراز کرد .چند سیکلی روی زمین افتاده بود.آنان را برداشت و با خود اندیشید:

یعنی این ها می توانند هورکراکس باشند؟
_نه نمی توانند...چون ولدمورت به این چیز ها اهمیتی نمی دهد و اصلا هم پول برایش مهم نیست.

دامبلدور پول ها را در جیب ردای سیاهش گذاشت و سرش را برگرداند.

_باید چیز ارزشمندی برای وی باشد تا آن را انتخاب کرده...ولی در عین حال ساده!

_باید باز هم بگردم ...

_چه اتفاقی افتادهآلبلوس؟

_تو کی هستی؟

_منم همون یار قدیمی...تام ریدل...البته این روحمه که این جا سرگردانه..!

_ازت می خواهم کمکم کنی...بگو ولدرمورت به چی علاقه داشت؟

_به چی؟چرا سوالی رو که جوابش رو میدونی می پرسی؟

_دیگه پیر شدم...حالا فکر می کنی انگشتره رو کجا پنهان کرده؟

_نمی تونم بگم...چون اگه بگم دوباره میاد سراغم...اون اصلا به پدر خودش هم رحم نمی کنه!

_ولی می تونی کمکم کنی؟

_باشه...اون توی همین اتاقه...من باید برم.

دامبلدور گشت و زیر مبل یک دریچه ای پیدا کرد.مبل را کج کرد و دریچه را باز کرد.صندوقچه ای رو از داخل دریچه بیرون آورد.درش را باز کرد.عنکبوت های از داخل آن بیرون رفتند.

با دیدن عنکبوت ها به هدف خودش نزدیک شده بود.
دی سندیــــــــــــوم...ناگهان انگشتری از درون صندوقچه به بیرون پرتاب شد.

دامبلدور گفت:پیدایش کردم...ولی با خود گفت نه هنوز تموم نشده.اگه اون ولدمورته حتما براش سپری هم گذاشته.

ناگهان چیزی دستش را برید...انگشتر با جنب و جوش فراوان دست آلبلوس رو گاز گرفته بود اما آلبلوس وردی خواند که انگشتر متوقف شد و بعد آن را گرفت و از خانه خارج شد و به سوی هاگوارد به پرواز در آمد.

_____________

خیلی خوب بود نسبت به قبلی!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 22:29:38
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 22:33:33
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:چرا؟؟؟؟؟؟چرا همون بچه ی سر به زیر و باهوش همچین کاری کنه؟؟

_چی چرا آلبلوس؟؟؟؟

_تو کی هستی؟؟؟؟

_منم همون یار قدیمی........تام ریدل.....البته این روحمه که این جا سرگردانه....!!!!!

_ازت می خواهم کمکم کنی.......بگو ولدرمورت به چی علاقه داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_به چی؟؟؟؟؟؟؟چرا سوالی رو که جوابش رو میدونی می پرسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_دیگه پیر شدم.........حالا فکر می کنی انگشتره رو کجا پنهان کرده؟؟؟؟؟

_من یک روحم.......فکر کردن برام خیلی سخته.....ولی...فکر می کنم توی همین اتاقه...من باید برم به روح های دیگه سر بزنم.....خداحافظ .

دامبلدور:پس توی همین اتاقه.......دی سندیــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!!!!!!!!!!!1

حالا همه چیز بهم ریخت....وای پیداش کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خب باید هری رو ملاقات کنم.........

__________

به نکاتی که تو پیام شخصی براتون نوشتم دقت کنین!
تائید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 19:03:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1392 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
چه جای به هم ریخته ای!! چقدر هم کثیفه ....یعنی واقعا نوادگان اسلیترین اینجا زندگی میکردن؟؟ چطوری میتونستن اینجا رو تحمل کنن...؟؟؟!!! اینجا یه شتر هم با بارش گم میشه چه برسه به چیز ظریفی که من فک میکنم میتونه هورکراکس باشه..
احتمالا ولدمورت انگشتر رو برای قایم کردن اینجا انتخاب کرده که به نوعی به مارولو مربوط میشه حالا کجا گذاشته رو خدا میدونه!!! شاید هم بعد اینکه انگشترو قایم کرده این مبل رو کج کرده و بطری ها رو اطراف ریخته...از این ولدمورت هیچی بعید نیست...

حدود نیم ساعته دارم میگردم ولی هیچی نیست کاش یه برقک با خودم اورده بودم میتونست در عرض چندثانیه واسم پیداش کنه...اها چرا زیر میزه اینقدر مشکوکه؟؟؟!! یه شکلیه...! بذار میزو بردارم ببینم شاید تونلی چیزی زیرش باشه!!

دامبلدور میشینه و زمین زیر میز رو بررسی میکنه ...اهان...! بذار ببینم اگه طبق فیلم هایی که توی خونه دیده باشم باید یه دریچه باشه خداااااااای من!! واقعا یه دریچه اینجاست! فک کنم ولدمورت هم مثل من به این جور فیلمها علاقه داشته باشه که همین شگرد روبه کار برده!! خودمونیم عجب مخی هستی آلبوس! حالا هی بگین این فیلما به درد نمیخوره!
دامبلدور که از کشف کردن دریچه ذوق زده شده بود به سرعت چوب دستیشو به طرف دریچه میگیره تا بتونه با یه ورد بازش کنه....وردش چی بود؟؟ ولش کن یادم نمیاد بعد مث مشنگا چوب دستیشو زیر ورودی دریچه اهرم میکنه تا بتونه درشو باز کنه و شروع میکنه به بدوبیراه گفتن به ولدمورت... ...اه...عجب ادم احمقی هستی ولدمورت چرا دستگیرشو کندی؟؟ نگفتی یه وقت چوب دستیم بشکنه؟؟
بالاخره موفق میشه و دریچه رو باز میکنه که شروع میکنه به دادزدن!! ای ولدمورت بووووووووووووق!! کلک خودمو به خودم میزنی ؟؟ اومدی اینجا ایینه نفاق انگیز گذاشتی؟؟ کاش هری رو اورده بودم اونوقت راحت میتونستم انگشترو بگیرم...
بعد کلی نگاه کردن به ایینه شروع میکنه به بشکن زدن! بالاخره فهمیدم چطوری باید انگشترو از تو ایینه در بیارم...!فقط باید اسم و فامیل سه نسل قبل صاحب فعلی انگشتر که ولدمورت باشه رو تو ذهنم مجسم کنم...
اهااااااان درست شد...اینم از انگشتر ...واقعا فک کردی من اگه بخوام چیزی رو پیدا کنم نمیتونم؟؟؟ اخ که اگه ولدمورت بفهمه چقدر میسوزه!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دستم...این انگشتره رو چیکار کرده؟؟چرا گاز گرفت؟؟
حتما فهمیده من صاحب اصلیش نیستم...باید هر چی زودتر خودمو به سنیپ برسونم.....
اسنیییییییییییییپ کجایی که آلبوستو کشتن!!!!!!

_____________

جالب بود!با این سوژه که دامبلدور تو اتاق تنهاست و با کسی جز خودش حرف نمی زنه مونولوگای زیباییو خلق کردین!

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 18:02:13
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 18:18:45
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 18:30:06
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1392 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
میگما چیزه من فک کنم نمایش نامه رو اشتباهی نوشتم !!الان دیدم!!لینک کارگاه رو که باز کردم اون پایین یه عکس رو دیدم و براش نوشتم ولی الان میبینم عکسه مال صفحه 11هست!!حالا من نمایش نامم میذارم امیدوارم تایید شه اگه نشد جدیده رو مینویسم...!!


19سال مث برق گذشت یادته رون؟؟چه کارها که نکردیم و چه جاهایی که نرفتیم واقعا کی فکرش رو میکرد که بتونیم در عرض چندماه ولدمورت رو نابود کنیم حتی خودمونم شک داشتیم که تو اون راه زنده میمونیم یا نه!! هرمیون:منم همینطور واقا فکرشو نمیکردم بتونیم با وجود 7تا هورکراس که حتی نمیدونستیم چین و کجان خیلی زود بتونیم ولدمورتو نابود کنیم خیلی دوران سختی بود هری: خدارو شکر که تموم شد و الان من و جینی با بچه هامون در کنار همیم و تو و رون هم همینطور...! حالا که ویکتوریا و تدی هم به هم علاقه مندن اگه یه شجره نامه خونوادگی درست کنیم میتونیم همه خطها رو به هم وصل کنیم!!با این حرف هری همه میزنن زیر خنده...
لیلی که روی پای هری نشسته بود یه دفه میگه بابا راسته که تو قبل از مامانم یکی دیگه رو دوست داشتی؟؟؟هری که از این سوال لیلی شوکه شده بود گفت کی همچین حرفی بهت زده؟؟ک ه یه دفعه رون و هرمیون سرشونو میندازن پایین و شروع میکنن به خندیدن و هرمیون میگه هری فک کنم باز تو خواب حرف زدی!!اخرش نتونستی از اکولومانسی استفاده کنی؟؟ در این لحظه صدای ایفون بلند میشه و هری به لیلی میگه نبینم که جلوی مامانت از این حرفا بزنی!و همینطور با توهم هستم جیمز! اگه بفهمم چیزی گفتی تا 6ماه از شهربازی خبری نیست!
رون: هری اروم باش ...جای اینکه همش شبا توی خواب و خیال گذشته بری برو در جینی رو باز کن...ولی خداییش چه ایفونی داریا!ادم میتونه باهاش پشت درو ببینه!!هنوز حرف رون تموم نشده بود که هری داد زد جیییییییییییییممممممممممززززز!! نبینم با اون چیزی که تو دستته کسی رو اذیت کنی!! جیمز که میخواست یواشکی از پشت سر یه قورباغه بندازه توی شلوار البوس با فریاد پدرش قورباغه رو میذاره تو جیبش ...در این بین جینی هنوز لباسشو عوض نکرده داد زد البوس..جیمز با لیلی و بقیه بچه ها برین تو اتاقتون ما بزرگترا باید کمی با هم صحبت کنیم و با این فرمان مامان همه به سمت طبقه بالا دویدن...وقتی بچه ها رفتن بالا تا جینی اومد حرف بزنه هری و رون و هرمیون یکدفعه داد زدند جینی الان نه... گوش های دراز شونده!!

_____________

فک نکنین،مطمئن باشین!
با توجه به عکس این صفحه لطفا نمایشنامتونو بنویسین!
+نمایشنامه خوبی بود!فقط از نظر ظاهر پست مشکل داشت!پاراگراف بندی(بند نویسی)رعایت نشده بود!اصلا هم بد نیست به جای یک بار اینتر دو بار از اینتر استفاده کنین تا پست ظاهر مرتب تری داشته باشه!

تائید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/29 20:11:30
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1392 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:این جان پیچ باید اینجا باشه لوموس .میز راکج میکند هیچ چیزی نبود
دامبلدور:این جا مثل انبار پرکاه است که من باید دنبال سوزن بگردم.وای چه بوی گندی از این بطری ها هست.
اره خودشه پیدا کردم.
-مثل این که انگشتر ماروولو گانت را پیدا کردی.
دامبلدورنگاهی به پشت سرش نگاه کرد امکان نداشت بارتی کرواچ بود.
بارتی:بالاخره به ارزوم رسیدم بیا دوئل کنیم.
دوئل شروع شد.
دامبلدور: استیو پفای
بارتی بیهوش شد ودامبلدور رفت.

____________

آخر بعضی از جملاتتون از علائم نگارش استفاده نکرده بودین و نقطه نذاشته بودین.سعی کنین از فضا سازی توی پستتون استفاده کنین و اگه میتونین حالات شخصیت هاتونو توصیف کنین.
سعی کنین پستتون یکم طولانی تر باشه!میتونستین دوئلو بیشتر ادامه بدین،بهتر هم بود که دامبلدور به اون سرعت انگشترو پیدا نمی کرد.
با این که خیلی نکات باید رعایت میشد،ولی...

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/19 21:56:31
مراقب خودت باش.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1392 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلایترن:بچه ها من می خواهم برم گودی هواست هست من چی می گم.
گودریک:بله بروسالاد تودرحد مانیستی. فکر کرده مامی ترسیم.
هلگا:من سهمتو می خرم.
سالازار:هلی روونا گودی من به یک شرط می مانم. اونم اینه باروونا ازدواج کنم.
روونا:بمیرم با توازدواج نمی کنم.
سالازار:باشه پس من تالار اسراررو بازمی کنم یک میلیون گالیون بدین او نمی بندم.
گودریگ: منظورت همونی که تو دستشویی دخترانه هست باید به زبان مارهاصحبت کنی باز می شود.
سالازار:هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

_____________

شما باید بر اساس اون عکس داده شده در پایین تر، نمایشنامه بنویسید.
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/19 18:58:31
ویرایش شده توسط hamidpoter در 1392/3/19 21:34:31
مراقب خودت باش.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1392 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا کم کم داشت تاریک می شد و آلبوس از دور خانه متروکه و خرابه گانت ها رو می دید. جلوی در خانه رسید. خانه
آنقدر تاریک بود که هیچ چیزی در آنجا دیده نمی شد.
آلبوس چوب دستی اش را درآورد و گفت:« لوماس. حالا چطور از این خانه پر از تله انگشتر را پیدا کنم، واقعا که سخت
است.
پروفسور هوریس اسلاگهورن استاد معجون سازی علاقه زیادی به وسایل خانگی داشت به همین دلیل برای این که
بتونه از دست مرگخواران در امان باشه خودش رو به یک تخت تبدیل کرده بود. دامبلدور فهمید که اون تخت وارونه کار
هوریس میتونه باشه ؛ نزدیک تخت شد و چوب دستی اش رو به تخت زد.
هوریس به سرعت از تخت بیرون اومد و گفت: آلبوس! چی باعث شد بیای این جا؟ می دونی که انجا خیلی خطرناکه!
آلبوس: رفیق قدیمی معجون سازی ما انجا چه کار می کنه؟ حتما از دست مرگخواران به این وضع افتادی، درسته؟
هوریس:بله، اونا چند ساله که می خوان من رو جذب گروه پلید خودشون بکنن؛ ولی نگفتی تو اینجا چه کار می کنی؟
آلبوس:هوریس یادت میاد ولدمورت روحش رو به هفت قسمت تبدیل کرد؟
هوریس:آره،خوب نکنه می خوای بگی پیداشون کردی!
آلبوس:درست حدس زدی، ولی باید بگم فقط یکی از روح ولدمورت رو پیدا کردم؛ اما نمی دونم اون کجای این خونه می تونه باشه!!!
ناگهان، نوری که از چوب دستی دامبلدور می درخشید، به انگشتری که کف زمین افتاده بود برخورد کرد و انعکاس آن
به چشم هوریس خورد.
هوریس به سرعت گفت: آلبوس! اونجا رو نگاه کن ، یک انگشتر قدیمی و ارزشمند یاقوت؛ اونو می بینی آلبوس؟
آلبوس: آه دوست من!!! تو بهترین دوست من هستی.
آلبوس خم شد تا انگشتر را بردارد اما تا دست او به انگشتر خورد بیش از پنجاه مرگخوار خانه را محاصره کردند و از هر
طرف به خانه حمله می بردند.
دامبلدور به سرعت گفت: هوریس دستتو بده من باید از اینجا بریم اونا نباید بفهمن که ما انگشتر رو برداشتیم.
سپس هردوی آن ها از آن جا رفتند و خانه نیز به آتش کشیده شد.
___________________
اولا به اون تکه ی روح هورکراکس می گن!
دوما،حضور هوریس کمی عجیب بود.برای خواننده سوال پیش میاد چرا هوریس بین اون همه خونه خوب،خونه ی متروکه ی مشنگ نشین گانت رو انتخاب کرده!خوب بود توضیح می دادین.
بهتره در تمام پست یا لحنتون محاوره ای باشه یا کتابی و عوض نشه.در کل خیلی جای کار داشت
.با وارد شدن به ایفا بیشتر روی مهارت نمایشنامه نویسیتون کار کنین.

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/19 16:14:43
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 18 خرداد 1392 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر جدید

متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :

تصویر تغییر اندازه داده شده

نکات تصویر:

داستان تصویر مربوط به جستجوهای شخصی پروفسور دامبلدور در مورد هورکراکس های لرد ولدمورت می باشد. به نظر می رسد او در خانه آشفته و بهم ریخته گانت ها متوجه شی خاصی (احتمالا انگشتر) روی زمین شده است.

شما می توانید این داستان را دستکاری کنید و به شکل دیگه ای بنویسید یا حتی شخصیت های دیگری نیز به آن اضافه کنید. از خلاقیت و تخیل خودتان استفاده کنید !

شخصیت ها: آلبوس دامبلدور
مکان: لیتل هنگلتون - خانه گانت ها
اشیا: مبل کج شده - میز - بطری های روی میز - صندلی مقابل میز - درب نیمه باز - چوبدستی کنار دامبلدور- شی ای که دامبلدور دست به سمت آن دراز کرده - (سایر اشیای پرتاب شده به اطراف)
چهره ها:
دامبلدور= نامعلوم - احتمالا کنجکاو


٭ داستان تصویر از نظر زمانی به سال ششم هری در هاگوارتز باز می گردد و زمانی را نشان می دهد که دامبلدور برای ادامه تحقیقاتش در قبال هورکراکس ها از هاگوارتز خارج شد و به خانه قدیمی نیاکان مادری ولدمورت رفت و انگشتر ماروولو گانت را پس از دفع جادوی های سیاه از داخل جعبه ای طلایی در آنجا پیدا کرد. ولی شما آزاد و البته ملزم هستید که محتوای این تصویر را بر اساس خلاقیت خود در ژانرهای طنز، جدی، وحشت و ...، تغییر دهید.

نکات نمایشنامه نویسی:

٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.


امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 18 خرداد 1392 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
*بچه ها این خیلی هم بلند نیستا...در مقابل یه نمایش نامه ی واقعی هیچه! من که نتونستم کمتر بنویسم!
راستی آخرای داستان تازه به عکس می رسیم و به عکس مربوط می شه!...
________________________
اتاق خواب-صحنه تاریک است واتاق شلخته اما خلوت است.
درخواب غلتی زد... از تکان های بدنش مشخص است که درد شدیدی می کشد....
ناگهان از خواب می پرد و روی تخت می نشیند. جینی که کنارش خوابیده نیز بیدار می شود اما هنوز در خواب و بیداریست و خمار بنظر می رسد.
هری،در حالی که جای زخمش را می مالید : خدای من...18 سال زخمم تیر نکشیده بود...خدای من...خدای بزرگ!!
جینی،محافظه کارانه :هری؟....نیمه شب....روی تخت...جای عبادته؟!چته؟
-جای زخمم...
-خدای من!
درحالی که جینی زیر لب چیزی که شبیه عبارتی لاتین است می گوید جیمز یواشکی وارد صحنه می شود
جیمز،با لحنی شبیه کشیشی در حال نصیحت :ای خدایی که مارا آفریدی....تــــــــــــــو...!
بعد کمی مکث می کند و می گوید:
-بابا جلسه ی راز ونیاز شبانه دارین؟
-بسه جیمز!...جینی...جیمز، من الان باید جایی برم...ردای من کو؟
____________________
هاگوارتز،جلوی دفتر مدیر
-چی تو رو به اینجا کشونده، پاتر؟
-من باید...به دفتر مدیر برم خانم مک گونگال
-ایشون اینجا نیستند کاراگاه پاتر!
-پاتر صدام کنید پروفسور!...من باهاشون کاری ندارم!
-چی؟
-راستش...من با دامبلدور کار دارم!
-چی؟...
یک لحظه قیافه ی متفکر می گیرد اما لحظه ی بعد با لبخندی می گوید:آهان!بز دو پای سخنگو!
-با من هستید؟
اما در آن لحضه مجسمه ی کله اژدری جان می گیرد و کنار می رود...
_________________________
دفتر مدیر-جلوی تصویر دامبلدور که با وقار و به آرامی چرت می زند....
-پروفسور!بیدار شین پروفسور!...دامبلدور!
-هــــــــــــــی!چیزی شده....؟چی؟هری!تو؟!
-پروفسور می خواس...
-18 سال گذش...
-می خواستم بگم امشب جای زخمم...
-نه!
چی؟
-نه..مشکلی نیست..تعجب می کنم که شک کردی..پسر جوون و خام! فراموش کردی که اون زخم الان فقط یه زخمه؟فراموش کردی که دیگه قطعه ای از ولدمورت در بدنت نیست؟مار زبون نیستی؟شاید شب یکم روش فشار آوردی!
-پس.. من دیگه برم...ممنون
هری بر می گردد اما
-هری...حالا که اومدی...یادته تو سال چهارمت...سال مسابقات 3 جادوگر بهت چی گفته شد؟
-در مورد...؟
-بارتی کراوچ پدر...
-چیزای زیادی...کدومشو...
-اگه شب ها کمی زودتر به خونه برمی گشت...اگه بیشتر به پسرش می رسید... اگه به اون عاشق شدن وعاشق بودن رو یاد می داد...اگه براش..
-با تمسخر،یعنی جیمز و آلبوس از کم دیدن من مرگ خوار بشن!...خدا رو شکر که ولدمورتی نیست که مرگ خواری باشه...!
-شاید ولدمورت بشن! ...هری ...تو با کاراگاهیت خانواده رو داری از دست می دی...
_________________________
پارک-هوا رو به تاریکی میرود، لی لی و هری دست در دست هم میروند...هوگو،جیمز و آلبوس هم چند متر آنطرف تر از خنده ریسه می روند....لی لی در دستانش گل هایی ظاهر می کند و به پدرش هری نشان می دهد....ناگهان چشم هری به چشمان سیاهی می افتد که به لی لی خیره شده...
هری یاد چیزی می افتد وبعد سخنان دامبلدور را بخاطر می آورد
-هی لی لی! فکر می کنم اونجا یه جادوگر کوچولو هست که دوست داره ببینه چطوری یه گل صورتی رو ظاهر می کنی...
لی لی با ذوق به سمت پسر می رود و خجالت زده سلام می کند... هری نیز به پسر ها سر می زند...
...
حدود 10 متر آن طرف تر پیرزنی عبوس به نام پتونیا که نوه اش را برای تاب بازی به پارک برده بود شاهد این ماجرا بود...دختر بچه می پرسد:
-ننه پتونیا! اون دختره چی کار می کرد؟
اما پیرزن به جای جواب دادن دست دختر را می گیرد و درحالی که زمزمه می کند «این عجیب الخلقه های لعنتی!» از آنجا دور می شود...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
از نظر سوژه نسبتاً خوب بود. مشکل بیشتر شکل پست و آرایش دیالوگ ها و توصیف ها بود. شکل و ظاهر منظم در پست به جذب مخاطب و خواننده کمک میکنه. پست درهم و شلوغ از جذابیت سوژه رول شما کم میکنه.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/18 17:36:45
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده