جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سال تحصیلی جدید در حال شروع شدن بود.

امسال هارگواتز میزبان دانش آموزان مختلفی بود با خصوصیات اخلاقی مختلف باهوش، مهربان،شجاع،شیطون و....
سوروس،لیلی،جیمز،سیروس وخیلی های دیگر جزو شاگردان سال اولی امسال بودن که قرار بود گروه بندی شوند.
مکان:سالن اصلی هارگواتز
لیلی:سوروس این قلعه بسیار زیباست راستی تودوست داری توکدام گروه بیوفتی؟
سوروس در جواب لیلی گفت:مادر من ایلین در گروه اسلیترین افتاد من هم دوست دارم در همان گروه وباتو باشم. ()لیلی تودوست داری در کدام گروه باشی ؟
لیلی :نمیدونم هنوز به اون فکر نکردم!
لحظه تعیین کننده فرا رسید پرفسور مک گونگال دانش آموزان را به تالار اصلی راهنمایی کرد .تالاری زیبا که که چهار میز بسیار بزرگ در وسط آن وجود داشت ودانش آموزان با کلاه ویونیفرم وشنل جادوگری برروی آن نشسته بودن.در آخر سالن یک میز دیگر بود که اساتید بر روی آن نشسته بودند.
پرفسور مینروا مک گونگال گفت:برای گروه بندی من اسم شما را می خوانم وشما روی این صندلی میشنید واین کلاه را روی سر میگزارید تا گروه بندی شوید.
همه بچه های سال اولی برایشان سوال شده بود که چگونه یک کلاه کهنه میتونه گروه بندی کنه؟
پرفسور گفت:جیمز پاتر.
قیافه اومثل کج سفید شده برروی صندلی نشست وپرفسور کلاه را روی سر او گذاشت .
کلاه شروع به حرف زدن کرد:می بینم خیلی شجاع وشیطونی بهترین گروه برای تو،.....
گریفندور.
دانش آموزان واساتید همه ی تالار برای او دست زدن.
سیریوس بلک
کلاه گفت:خوب خون تو اصیله وباید به اسلیترین بری
سیریوس گفت:نه اسلیترین نه گریفندور
کلاه گفت :اما این به نعفت نیست باشه حالا که اسرار داری ،........گریفندور
لیلی اوانز
کلاه گفت :شجاع ،زیبا،باهوش ومهربان تو دختری هستی که در آینده نامت جاودانه میشه پس برو به ،.........گریفندور.
سوروس بسیار ناراحت بود از این که دوست صمیمیش به گریفندور رفته .
همین طور لیلی تنها امید لیلی این بود که سوروس به گریفندور بیاد.
سوروس اسنیپ
نفس لیلی وسوروس در سینه هبس شده بود.
لیلی:
سوروس:
کلاه گفت:خیلی خیلی باهوشی توباید بری به اسلیترین شک نکن فقط در انجا استعدادت شکوفاه میشه.
قبل از این که سوروس حرفی بزنه کلاه گفت :........اسلیترین.
لیلی و سوروس بسیار ناراحت شدند:
اما دیگه زمان قابل برگشت نبود. بنابر این تصمیم گرفتن که دوستیشون را برای گروه بهم نزنندوبرای همیشه باهم دوست باشن.

پایان


توضیح:سلام به استاد عزیز فلور دلاکور ببخشید که وقت شما را میگیرم اما میخواستم ببینم چه قدر در نمایشنامه نویسی پیشرفت کردم بازم ببخشید.باتشکر

_______________
نه بابا!وقتمو نمی گیری!فقط منو مجبور می کنی یه پست زودتر عکس پیدا کنم.
خب من در این حد نیستم که بخوام نقد کنم پست شمارو! فقط یه سری اشکالاتتونو گوشزد می کنم!

اول این که طرز صحیح علامت گذاری این جوریه:
کرد.(فاصله)تالاری

دوم این که لحنتون در تمام پست باید به یه صورت باشه!شما توی یک جمله لحنتون تغییر کرده!

نقل قول:
سوروس،لیلی،جیمز،سیروس وخیلی های دیگر جزو شاگردان سال اولی امسال بودن که قرار بود گروه بندی شوند.


یکی از نویسنده های خوب جادوگران این طوری مثال می زد که شما یه موسیقی پیانو رو تصور کن، آرامش بخش و هماهنگه. اما این وسط یه نت نامربوط بپره، کل موزیک نابود میشه!پس شما هم سعی کنین کلـه پستتونو با یه لحن هماهنگ بنویسین!

دیگه این که...، نمی دونم از قصد بوده یا نه ولی چند جا توی رولتون بی مورد اینتر زده بودین!

به علاوه ظاهر پست خیلی زیبا تر میشه که به جای یه بار اینتر از دو بار اینتر استفاده کنین، اینقدر این حرکت تاثیر گذاره که بهش می گن "جادوی اینتر"!

یک چیز دیگه هم هست، لازم نیست هفت هشت تا نقطه بذارین؛ سه نقطه کافیه.

اگه سه نقطه مثل این جا:
نقل قول:
مهربان،شجاع،شیطون و....

آخر جمله اومد بین سه نقطه و نقطه ی آخر ی فاصله بذارین. تاثیر زیادی رو ظاهر پست میذاره!

نقل قول:
مکان:سالن اصلی هارگواتز

لازم نیست بنویسید "مکان" فقط "سالن اصلی هاگوارتز" رو بولد کنید، بسه!

نسبت به دفعه ی قبل پیشرفتتون خوب بوده! اگه بتونین همین جوری پیشرفت کنین فوق العاده میشه!

همین دیگه،
خدمت شما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1392/5/20 3:02:39
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1392/5/20 11:22:43
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1392/5/20 11:23:30
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1392/5/20 16:41:34
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/21 18:52:52
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/21 19:56:38
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1392 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
"تصویر جدید"

متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد:

تصویر تغییر اندازه داده شده


نکات تصویر:

*این تصویر مربوط به گروه بندی دانش آموزان در هاگوارتز است!هر جور می خواهید شروع کنید به گروه بندی هر دانش آموزی که دوست دارید!

نکات نمایشنامه نویسی:

٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.


امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.


موفق باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (27.61 KB)
32692_5200f8553adcf.jpg 300X353 px
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/15 17:53:11
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/15 17:59:15
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/15 18:01:11
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1392 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- ... آره بچه ها ... این همه مدت من خببر نداشتم که اسنیپ طرف ماست ... ولی بعد ...
- بابا ! چرا باهات بد اخلاقی می کرد ؟
- خب اون ...
جینی مانع ادامه ی صحبت ها شد :
- ااااا ... هری ! از الان مغز بچه ها رو پر نکن بذار بزرگتر بشن بعد ...
- اما مامان !!! ما می خوایم بشنویم !
- لی لی ! شاید بهتر باشه بری اول اتاقتو مرتب کنی!
- مامان تو که می تونی با یه ورد کلکشو بکنی !
- ساکت ! از این کلمات وقیحانه استفاده نکن ! مسئول کارگاه نمایشنامه نویسی بدش میاد تایید نمی کنه ! زود برو بالا اتاقتو مرتب کن !
لی لی با عصبانیت سر تکان داد و همراه با جیمز ، فرد ، رز ، آلبوس ، هوگو و تدی به اتاقش رفت ...

_________
مگه من تورو تائید نکردم؟!
تائید شدی که... :|
برو شخصیتتو معرفی کن،این جا مسئول کارگاه نمایشنامه نویسیو سر کار نذار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/15 18:04:01
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/15 18:08:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1392 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
عصر دل انگیزی بود. خانواده ی دورسلی دور میز ِ گرد غذاخوری در اتاق نشیمن نشسته بودند و منتظر صرف غذا بودند. منتها با یک تفاوت نسبت به همیشه. آن ها یک مهمان عزیز داشتند: خواهر ورنون ، عمه مارج به دیدنشان آمده بود. بینی و بین اله زن نازنینی بود! با خودش برای همه سوغاتی آورده بود. حتی برای اون!

ورنون رو به پتونیا کرد و با ناراحتی پرسید :
- پس چی شد این غذا ؟ مُردیم از گشنگی!
خاله پتونیا سری تکان داد و با دستپاچگی فریاد زد:
- هرررررررررررررری؟ هرررررررررری؟! چی شد پس این آبگوشت؟

از داخل آشپزخانه صدای برخورد ظروفی آمد و در یک چشم بهم زدن هری با ظرفی پر از آبگوشت به سمت میز آمد و ظرف را روی میز گذاشت.

عمه مارج با وسواس خاصی، مقداری در ظرف خود ریخت و مزه کرد. صورتش سرخ شد و چشماش گرد. با شدت زیادی هرچه خورده بود تف کرد تو صورت برادرش! و شروع به فریاد کرد:
- این چه مزخرفیه؟!!! چطور تونستی یک غذا رو این همه بدمزه درست کنی؟ پس به تو ، تو اون مدرسه ی شبانه روزی چی یاد میدن؟!
هری هم نه برداشت و نه گذاشت ، گفت:
-جادوگری!
عمه مارج درحالی که از خنده ریسه میرفت، گفت:
- نه بابا! جدی؟ یه چشمه بیا برامون اگه راس میگی!
هری با خودش فکر کرد. اگه جادو میکرد ، از مدرسه اخراج میشد! اگه جادویی نمیکرد، جلو عمه مارج ضایع میشد! یه دو دوتا چهار تا کرد و تصمیم گرفت جادو کنه!

هری با صدای بلند فریاد زد:
- خر مفت ، ماگل مفت ! باد بشه و بترکه ، هرکی بهم چرند گفت!

خانواده ی دورسلی که نظاره گر وضعیت موجود بودند، با شنیدن این ورد هری از خنده روده بر شدند. در حالی که عمو ورنون سعی میکرد به درستی نفس بکشه ، اتفاق عجیبی رخ داد ؛ عمه مارج در حال باد شدن بود. باد میشد و باد میشد . تقریبا به سایز دوبرابر معمول خودش رسید که از صندلی به هوا رفت!
خنده دورسلی ها جای خودش رو به فریاد و ترس داد. و این هری بود که حالا میخندید .

هری نامه ای از وزارتخونه دریافت نکرد و اخراج نشد و چند سال بعد ولدمورت رو کشت و بعد از اون وزیر جادو شد اما کسی متوجه نشد که اون روز دابی ، عمه مارج رو باد کرد و هری فشفشه ای بیش نبود

__________

وختی 300 تا پست داری دیگه لازم نیس این جا بیای!
خعلی جالب بود!

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/13 15:53:07
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1392 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس سوروس پاتر به سمت کلاه گروهبندی رفت و با ترس و لرز روی سرش گذاشت ...
کلاه مدت مدیدی روی سر او سکوت کرده بود تا اینکه سرانجام فریاد زد:
- اسلیترین!
هرماینی خوشحال بود که حالا اگر هم در اسلیترین بیفتد می تواند به یکی از بچه های پاتر نزدیک شود ... ولی چیزی در اینجا اشتباه بود : همه سکوت کرده بودند و بر خلاف دفعات قبلی صدای تشویقی به گوش نرسید ... بلاخره یکی از بچه های بزرگتر اسلیترین به حرف آمد :
-ما نمی تونیم اونو بپذیریم !
- آقای رکس ! می تونم بپرسم چرا ؟
این صدای پروفسور مک کونگال بود که شوک زده به نظر می رسید ...
-پسر هری پاتر بین ما جایی نداره !
سوروس همان طور بی حرکت ایستاده بود ... پروفسور مک کونگال نگاهی پرسشگرانه به پروفسور های دیگر انداخت ... سپس رو به سوروس گفت :
-فکر می کنم ایرادی نداشته باشه که یه بار بر خلاف گفته ی کلاه گروهبندی عمل کنیم ! ... پروفسور لانگ باتم ! از نظر شما ایرادی نداره که ...
- نه هیچ ایرادی نداره پروفسور ... این اسلیترینیا از اولشم ...
- خیلی ممنونم پروفسور لانگ باتم ... نفر بعدی ...
سوروس به سمت میز گریفندور رفت هرماینی احساس می کرد چشمان او بیش از پیش برق می زند !
-هرماینی ریدل !
هنگام خواندن ریدل لحن متعجب ولی بسیار وحشتزده ای داشت ! و این وحشت هنگامی افزایش یافت که دختری با چشم و موی سیاه و قدی بلند با غرور خاصی که پروفسور مک کونگال فقط در چشم های یک نفر دیده بود کلاه را بر سرش گذاشت و کلاه گروه بندی بلافاصله پس از تماس با موهای او فریاد زد :
-یه خون جادویی واقعی ! اسلیترین !
در واقع کلاه آن قدر سریع عکس العمل نشان داده بود که هرماینی حتی فرصت نکرد انتخابش که گریفندور بود را به کلاه بگوید ...
قیافه ی اسکورپیوس هم وحشتزده به نظر می رسید ...
هرماینی با قدم هایی لرزان به سمت میز اسلیترین می رفت که صدای وحشتزده ی مک کونگال او را بسیار خوشحال کرد ... گویی با خودش کلنجار می رفت :
-نه نمی تونم ... نباید اجازه بدم ... ریدل ! تو هم باید بری گریفندور !
هرماینی با اینکه گفته ی مک کونگال را باور نداشت بسیار خوشحال بود ... ولی نمی خواست غیر عادی به نظر بیاید ... پرسید :
-چرا ؟
- نمی تونم بگم ! کاری که بهت می گم رو انجام بده !
هرماینی با خود فکر کرد هر کس دیگری هم به جای من بود الان بی حرف به سمت میز گریفندور می رفت ... بنابراین او هم همین کار را کرد ...

__________

شما باید با توجه به عکس این صفحه نمایشنامتونو بنویسین!
اما چون من نمیدونم شما چه جوری مغز منو خوندین که می خوام عکس این هفترو دقیقا کلاه گروهب بندی بذارم.
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/13 15:46:48
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1392 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام خانه پر از سر و صدا بود صدای داد عمه مارچ که هر لحظه چاق تر و چاق تر میشد با التماس های خاله پتونیا وصدای دادهای عمو ورنون و قیافهی ماتم زده ی دادلی خانه را بسیار شلوغ کرده بود هری با نفرت به عمه مارچ نگاه می کرد اما عمه مارچ کم کم داشت در هوا معلق می شد همه با داد و فریاد به طرف عمه مارچ حرکت کردند و سعی در گرفتن او داشتند اما او هر لحضه بالا و بالا تر می رفت تا این که ناگهان عمه مارچ کمی کج شد و از روی ترسش که شاید بیفتد یقه ی هری را میگیرد اما ان دو به روی زمین باز نمیگردند بلکه به آرامی به سمت بالا حرکت می کنند نه جیغ و داد های عمو ورنون می توانست کاری کند ونه التماس های خاله پتونیا ونه قیافه ی ماتم زده ی دادلی.

آسمان بسیار تاریک بود و ساکت تنها نور ماه بود که خود نمایی می کرد و با نور خود از استرس عمه مارچ و هری کم می کرد هر دو ترسیده بودند عمه مارچ نگران حال هری بود اما هری ناباور از اتفاقی که افتاده زبانش بند آمده بود بالاخره عمه مارچ فضای ساکت اسمان را شکست وبا صدایی لرزان و پر از استرس که نکند هری بلایی سرش آمده باشد گفت : " هری ببینم حالت خوبه؟
هری هم بسیار ترسیده بود اما نمی خواست عمه مارچ را نگران کند به همین خاطر گفت: "بله من حالم خوبه
دیگر نمی توانست ادامه دهد و چیزی بگوید اما عمه مارچ آرام و قرار نداشت و شروع کرد خود را خالی کردن: " وای هری ببخشید من هم خیلی در مورد خانوادت بد گفتم تو حق داری ناراحت بشی منم خیلی زیاده روی کردم هری منو میبخشی درستته؟

هری نمی توانست حرف بزند عمه مارچ که بسیار احساس ناراحتی می کرد گفت : "ببینم حالت خوبه آها فهمیدم جات راهت نیست یه چند لحظه صبر کن .... و در عین ناباوری هری را با یک دست بلند کرد و به روی شانه هایش نشاند هری که توقع این حرکات وحرف ها را نداشت در عین ناباوری خشکش زده بود وبه عمه مارچ نگاه می کرد اما در ان لحضه عمه مارچ که بسیار نگران حال هری بود تنها صدای ااو می توانست او را آرام کند عمه مارچ بسیار ترسیده بود و سعی می کرد خود را آرام کند اما موفق نشده بود و با صدایی لرزان تر از دفعه ی قبل گفت : " هری حالت خوبه؟ نکنه جاییت زخمی شده؟...
هری میان حرف او پرید نمی خواست او را نگران کند و گفت :" نه عمه مارچ من حالم خیلی خوبه جاییم زخمی نشده

عمه مارچ نفسی از روی اسودگی کشید و گفت :" هری منو ببخش من نباید در مورد خانوادت اینجوری صحبت می کردم من قبول دارم کار خیلی بدی کردم هری منو ببخش کاش می تونستم جبران کنم ولی فکر نکنم بتونم جبران کنم آخه این غیر قابل بخششه هری واقعا متاسفم منو ببخش

دوباره سکوت همه جا را فرا گرفته بود عمه مارچ ساکت شده بود اما انگار دلیلی داشت هم به خاطر این که او در فکر بود که چگونه می توا ند جبران کند ناگهان چون توپی صدا کرد وگفت :" ببینم نکنه عمو ورنون اذیتت می کنه هان بگو ببینم باهات بد اخلاقی میکنه؟؟؟؟
هری زبانش بند امده بود اما عمه مارچ فرصت جواب دادن نداد و گفت :"اره اونا اذیتت می کنند ولی اشکالی نداره چونکه تو دیگه مجبور نیستی با اونا زندگی کنی چونکه من تو رو میارم پيش خودم زندگی کنی هری تو قبول می کنی نه ؟؟
بالاخره عمه مارچ سکوت کرد و به او فرصت جواب داد او هم با خود فکر کرد حال که عمه مارچ مهربان شده و هر چه نباشد بهتر از قر قر های عمو ورنون است و لوس بازی های دادلی پس بدون درنگ گفت :" معلومه که قبول میکنم شما خیلی زن خوبی هستید من شما رو خیلی دوست دارم
عمه مارچ که با شنیدن این حرف نزدیک بود از خوشحالی ذوق مرگ شود :" من هم دوستت دارم پسر گلم از این به بعد تو سر منی قربونت برم
دیگر نزدیک بود هری از حرف های عمه مارچ شاخ در بیاورد اما کلاغ سیاهی به او فرصت شاخ در آوردن نداد و رفت و بر روی شانه ی عمه مارچ نشست و به آرامی به او نک زد ناگهان صدای فیییییییسی فضای اسمان را در بر گرفت و کلاغ سیاه از آنجا فرار کرد و باد عمه مارچ خالی شد و هر دو به سرعت به طرف زمین فرود امدند و گروووووووووووووووم هر دو به زمین میخورند عمه مارچ بدون معطلی به سمت هری میرود و او را صدا می زند :" هری هری هری حالت خوبه
اما نگرانی عمه مارچ بی دلیل بود زیرا هری از سر جایش بلند شد و با خوشحالی گفت:" من حالم خوبه بریم
عمه مارچ با خوشحالی ذستش را دور گردن هری می یندازد وهر دو به سمت خانه ی عمه مارچ حرکت می کنند.

____________

خیلی خوب بود!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/12 17:46:55
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1392 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دره گودریک


شب شومی بود آسمان تاریک و سیاه تر از شب های دیگر مینمود ماه خود را پشت ابر های تیره پنهان کرده بود ونمی گذاشت پرتوی نورش به مانند کورسوی امیدی برای زندگی در دل های مردم آن منطقه بتابد ستارگان چشمانشان را از ترس تماشای منظرهی تلخی که داشت به وقوع میپیوست بسته بودند کسی در کوچه و خیابان دیده نمیشد هر از گاهی نسیم سرد و خشکی می وزید به ناگه صدای جیغ زنی فضا را پر کرد و چند کلاغ سیاه شومی را که بر روی بام خانه اش نشسته بودند پراند وسپس نور سبز خیره کننده ای تمام خانه را فرا گرفت و حتی کوچه ی تاریک را برای اندی روشن نمود و بعد آن صدا برای همیشه خاموش شده بود

صدای ناله و گریه یک کودک خردسال از خانه می آمد کودک به سوگ مادر خود اشک میریخت به جسم بیجان او خیره شده و التماس می کرد تکانی بخورد

10سال بعد گورستان دره گودریک


آفتاب داشت غروب می کرد و زمین و آدم هایش را برای شبی آرامش بخش تنها می گذاشت آسمان نارنجی و زیبا بود باد برگ ها را از روی گورهای متعدد گورستان تکان می داد. گورستان خلوت بود تنها یک مرد با شنلی سیاه و موهای روغن زده در کنار یک قبر ایستاده بود و به نقطه ی دوری از این مکان خیره شده بود ودر افکار و خاطره های دوری سیر می کرد و با خود کلنجار می رفت

10سال قبل دره گودریک


همان مرد با شنل سیاه و موهای روغن زده اما خیلی کم سن و سال تر روبه روی خانه ای ماتم زده ظاهر شد وبه سرعت به سمت خانه دوید به او خبری بسیار تاسف بار داده بودند بالاخره لرد سیاه کار خود را کرده بود جایی بر روی سینه ی چپش احساس درد فراوان می کرد چرا نتوانسته بود جلوی مرگ او را بگیرد کسی که حاضر بود تمام زندگیش را برای او فدا کند اما حال وقت این حرف ها نبود گفته بودند آن پسر هری پاتر پسر لیلی عزیزش زنده مانده بود او با این حال که تا آن زمان آن پسر را با چشم های خود نظاره نکرده بود اما احساس عمیقی نسبت به او داشت حال که پاتر مغرور مرده بود پس دلیلی نداشت نسبت به پسرش احساس بدی داشته باشد حال وقت ان بود که به خاطر لیلی دوست دوران کودکیش عشق دوران جوانیش پسر را به نزد خود می برد و از او حمایت می کرد شاید جایی در اعماق وجودش می خواست با در کنار خود داشتن آن کودک دلتنگیش را نسبت به لیلی بر طرف کند گام هایش را بلندتر کرد و از پله های خانه بالا رفت آشپزخانه و اتاق نشیمن را به سرعت از نظر گذراند وبه سمت اتاق هری رفت اما در چهار چوب در خشکش زد مردی درشت اندام و چهار شانه که نیم بیشتر اتاق را گرفته بود در انجا بود و هری پاتر کوچک را در آغوش می فشرد و به فردی مسن وجدی با عینکی حلال بر روی بینی عقابیش گوش می داد و هر از گاهی با صدای بسیار بلند آب بینیش را می گرفت.
_پروفسور دامبلدور: "کافیه هاگرید خودتو کنترول کن"
هاگرید: " اما پروفسور این خیلی دردناکه مردم چطور می تونن تو این موقعیت شادی کنند و جشن بگیرند و بخندند
_ پروفسور دامبلدور: "اونا حق دارند هاگرید بالاخره بعد از این همه درد و رنجی که کشیدند این شادی حقشونه
هاگرید با سر به سمت یک جنازه که در ایین تخت طفل بود و پارچه سفیدی روی آن کشیده بودند اشاره کرد و گفت: "حالا با این وضعیت تکلیف این بچه چی می شه؟ "
_خوب همین طور که چند لحظه قبل بهت گفتم تو ماموریت داری ببریش نزد خانواده ی خالش من هم میام دیگه بلند شو تا دیر نشده باید بریم
_چشم پروفسور
دامبلدور از در خارج شد و بلافاصله هاگرید در حالی که کودک را در آغوش داشت بیرون رفت اما هیچ کدام از آن دو مرد سیاه پوش را با چشمانی گریان ندیدند او با قدم هایی سست و دستانی لرزان به درون اتاق قدم گذاشت و در کنار جسم فرو ریخت و سرش را بر روی جسم بی جان لی لی گذاشت و اجازه داد قطرات اشکش صورتش را خیس کند همان جا بود که تصمیم گرفت انتقام خون لی لی را از لرد سیاه بگیرد باید از کسی تقاضای کمک می کرد همان لحظه چشمانش برقی زد و فکری به ذهنش رسید و بدون درنگ از جا برخاست و خانه را ترک گفت و جسم بی جان عشقش را برای همیشه طرک گفت.

10سال بعد گورستان دره گودریک


مرور خاطرات او را آرام کرده بود هوا دیگر تاریک شده بود و چشمش جایی را نمیدید به همین دلیل چوب دستیش را روشن کرد و در کنار قبر لیلی زانو زد و دستی بر رویش کشید تا گرد و خاک آن را کنار بزند برایش سخت بود امشب با دیدن هری احساساتش را کنترل کند و در اولین برخورد به جای لبخند زدن به او و در آغوش کشیدنش بسیار سرد و بی روح با فرزند لی لی برخورد کند.
اما باید به دستورات دامبلدور عمل میکرد تا طبق نقشه ی بی نقص او بتوانند لرد سیاه را نابود کنند.داشت دیر می شد از جایش برخاست و آماده ی رفتن شد تا برای جشن اول سال مدرسه هاگوارتز که او در آنجا به عنوان پروفسور اسنیپ معلم معجون سازی به بچه ها تدریس می کرد.
__________________________
شما باید با توجه به تصویر این صفحه نمایشنامتونو بنویسین!
تائید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/10 20:00:58
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1392 03:26
نمایش جزئیات
آفلاین



عمه مارچ در حالی که نیشخندی روی لب هایش نشسته بود گفت:
-هه! هری هم مثل پدر و مادرشه!
دادلی با نیش تا بناگوش باز به هری نگاه کرد و از زیر میز با پاهای گوشتالویش به پاهای باریک هری ضربه زد و هری نفسش بند آمد. دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند. یک لحظه احساس کرد برایش مهم نیست اگر هر اتفاق ناجوری برای عمه مارچ بیفتد. او فقط میخواست عمه مارچ را همان لحظه از صفحه هستی محو کند. با عصبانیت چوب دستی را که در دستانش بود زیر میز لمس کرد.
عمه مارچ این طوری جمله اش را تمام کرد:
-مثل اونا شجاع، باهوش، عاقل... پتونیا برات متاسفم که تو حتی یه ذره هم به لی لی نرفتی!
برای چند ثانیه همه ی اعضای خانواده ی دورسلی وهری در بهت سنگینی فرو رفتند.
پتونیا در حالی که چشم هایش داشت از کاسه بیرون می رفت دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که ناگهان بدن عمه ماچ شروع کرد به باد کردن.
هری گفت:
-اوه... قرار نبود این طوری بشه!
لب های پتونیا بی اختیار به نیشخندی باز شد. عمو ورنون با صورت قرمز به هری نگاه کرد و نعره زد:
-تو چی کار کردی؟
عمه مارچ حالا به سقف چسبیده بود.
دادلی از خنده روی زمین ولو شده بود و دو دستی شکمش را چسبیده بود.
هری فقط من من کنان زیر لب گفت:
-ببخشید...
و این گونه بود که عمه مارچ همین طور باد کرد و باد کرد تا سقف را هم شکست (و البته این جا بود که بتونیا هم واقعاً متاسف شد، چون آشپزخانه اش را تازه مثل دسته ی گل کرده بود) و از آسمان همین طور بالا رفت تا مامور های وزارت رسیدند و او را از 4000کیلومتری آسمان جمع کردند (لازم به ذکر است در این جا عمه مارچ اندازه ی یک فیل شده بود). روایت داریم هری در دادگاهی که به جرم باد کردن عمه مارچ تشکیل شده بود به طور کامل از هاگوارتز محروم شد.

پایان


_________________
این که رنگ منه...خو یه رنگ دیگه مینوشتی...مگه همین رنگ مشکی چه مشکلی داره؟
درکل بجز این که از شکلک استفاده نکرده بودین،خیلی خوب بود!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/8 12:14:07
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/8 12:16:24
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1392 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دادلی وارد آشپزخونه شد !! طبق معمول اول خیکش وارد آشپرخانه شد و بعد خودش به دنبال خیکش!! یک دفعه برق ها روشن شد و چند تا بادکنک ترکید و آهنگ تولدت مبارک خونده شد !!
با ذوق و شوق به اطراف نگاه میکرد !! آشپزخونه با بادکنک و شرشره تزئین شده بود . عمه مارچ و پدر و مادرش کلاه بوقی گذاشته بودند و شعر میخوندن !! خلاصه ذوق مرگ شده بود بچه !!
مادرش جلو آمد و گفت : قربون پسر قلقلی خودم برم که یک سال دیگه گنده تر شده !
و یک بوس آیدار از لپ گنده و گوشتی دادلی جونش کرد که صداش تا سر خیابون رفت ! :kiss:
بعد باباش و هم گفت : تولدت مبارک بشکه بابا !
عمه مارچ هم گفت : تولدت مبارک عزیزم !! الان دیگه واقعا خرس گنده شدی :ball:
و بعد شلپ شلپ همدیگه رو ماچ مالی کردند! بعدش نوبت کادو ها شد !!
دادلی گفت : اول کیک رو بلمبونیم!! اول کیک ..
مادرش گفت : باشه توپ قلقلی من !! اول کیک رو میخوریم !! بزار برم از تو یخچال بیارم. پتونیا بلند شد و رفت سراغ یخچال که با دیدن کیک گفت : وای خاک به سرم
عمو ورنون گفت : چی شده ؟
پتونیا کیک رو بیرون آورد و گفت : وای ببین چی شده تمام توت فرنگی های روش خورده شده ! :worry:
- کی این کار رو کرده ؟
دادلی با دیدن کیک زد زیر گریه و صدای نکره اش رو انداخت به سرش .
دادلی گفت : آرزو میکنم هر کی کیک منو خورده عین همین بادکنک ها باد بشه تا بترکه
و دوباره شروع کرد به الکی آبغوره گرفتن !! یک دفعه سه نفری دیدند عمه مارچ در حال باد کردنه !! هر سه با دهان باز نگاه میکردن !! عمه مارچ هم شروع کرد به جیغ و داد کردن .
کم کم از روی صندلی بلند شد و عین بادکنک رفت بالا . ورنون و پتونیا تلاش داشتن که بیارنش پایین ولی اون عین بادکنک رو هوا قل میخورد .
دادلی به دستای بالشتکیش نگاه کرد و گفت : وای چه باحال !! یعنی من یک جادوگرم ؟
بعد برگشت و به صورت های وحشت زده ی مادر و پدرش نگاه کرد
ورنون و پتونیا با حالت التماس گفتن : دادلی؟چرا اینجوری نگاه می کنی عزیزم؟ چیزی شده ؟ خب یه کیک دیگه برات می خریم ن!! ه چرا اینجوری میای جلو؟ چرا اینجوری می خندی؟ ننهههههههههههههه
یک دفعه بوووووووووووووووووووووم
عمه مارچ به سلامتی ترکید !!

یک دفعه دادلی داد و زد بلند شد !! دید توی تخت خوابه !! و صدای جیغ جیغ عمه اش از پایین میاد !! یک نفس راحت کشید !! پس همش خواب بوده ؟ به خیر گذشت !!

___________
علائم نگارشیو چند بار تکرار کردن پشت سر هم نه تنها تائثیری روی نوشته نداره بلکه حتی ظاهرو هم بد می کنه!
من خودمم از علامت تعجب زیاد استفاده می کنم، ولی باز بهتره از همه ی علائم نگارشی در جای خودشون استفاده بشه.
از شکلک معمولا بعد از دبالوگ یا موارد استثنائی استفاده میشه و حتی وقتی بعد از دبالوگ میاد باید مرتبط با جمله باشه!
در کل خوب بود!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lucius در 1392/5/7 0:14:07
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/7 20:43:40
رودخانه دل صخره را میشکافد، نه به خاطر قدرتش بلکه به خاطر پایداریش !!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مرداد 1392 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که در را به چار‌چوبش می‌کوبید، فریاد زد:
-من پیش عمه هِتی نمی‌رم!

عمه هتی زنی زشت و ظاهری ترسناک داشت؛ اما الفیاش به این دلیل از او متنفر نبود. او عمه اش را زنی زورگو و چندش آور می‌دید که همیشه او را همیشه به خاطر چیزی که دست خودش نبود سرزنش می‌کرد! عمه اش او را به خاظر جنسیتش و پسر بودندش دست می‌انداخت و به سخره می‌گرفت! می‌دانست عمه‌اش انتظار داشته او یک دختر باشد؛ اما الفیاس تنها یک پسر معمولی با موهی قهوه ای سوخته و چشمانی به رنگ عسلی بود!

الفیاس تنها دو بار به خانه عمه اش رفته بود؛ اما در همین ملاقات‌های اندک به خاطر رفتارهای خشن و آزار دهنده عمه اش از او بی‌نهایت نفرت داشت! لفیاس با فهمیدن این حقیقت که باید یک بار دیگر به عمارت عمه‌اش برود، شروع به دفاع کردن از خودش و بدگویی از عمه هتی شد؛ اما می‌دانست نتیجه کار تغییر چندانی نخواهد داشت! به همین خاطر روی تختش نشست و با خشم به کارهایی که می توانست برای نابود کردن عمه هتی انجام دهد، اندیشید!


روز موعود

الفیاس که هنوز از دو روز قبل اخم‌ کرده بود و با هیچکس حرف نمی‌زد، جلوی در عمارت عمه‌اش از ماشین پیاده شد. در حالی که تنها یک تیشرت آبی و یک شلوارک سفید ژوسیده بود، به شدت عرق می‌ریخت. باوجود اینکه می‌دانست عرق ریختنش ز گرما نیست، لبه لباسش ر تکان داد تا از گرمای بدنش بکاهد.

با ناامیدی و خشم به عمارت برزگ و رو‌به‌رویش که با حصارهایی احاطه شده بود، خیره ماند. در دلش آرزو می‌کرد، کاش عمه ‌اش در آن خانه نفرین شده، مرده باشد؛ اما آرزو کردنش تمام نشده بود که زنی قد بلند و درشت هیکل با لباس‌هایی سراسر مشکی که الفیاس را به یاد کلاغ‌ها می‌انداخت، از در آهنی عبور کرد و با خنده‌ی که در نظر الفیاش شیطانی می‌رسید، به آن‌ها ملحق شد.

هنگام مکالمه کوتاه‌ عمه هتی با مادرش تنها به یک مسئله می‌اندیشید. «چرا خانواده اش او را که تنها پسری 10 ساله بود، نزد عمه نفرت‌انگیزش می‌گذارند.» حس می‌کرد، قلبش به خاطر چنین تصمیمی لبریز از اندوه و نگرانی می شود؛ اما اشتباه می‌کرد؛ چون به محض رفتن خانواده‌اش نگرانی و ترس در درونش چند برابر شد!


داخل عمارت. دو روز بعد

عمه هتی با نگاهی مغرورانه به او که در آن سوی میز میان‌شان و درست روبه‌رویش نشسته بود، نگریست! همان طور که نگاهش حالتی مرموزانه پیدا می‌کرد، لبخندی زد که باعث وحشت آلفیاس ‌شد. الفیاس که خودش را به شدت کنترول می‌کرد که از ترس خودش را خیس نکند، با نوک انگشتانش شروع به ور رفتن با میز کرد. عمه هتی که کاملا رفتار الفیاس را در نظر داشت، با صدای که غرور در آن نمایان بود، گفت:
-می بینم که هنوز یه بچه کودن هستی! مادرت یادت نداده وقتی پیش یه بزرگ‌تر هستی؛ صاف بشینی؟ می‌بینم که مثله بچگی هات پر حرف و زبون دراز نیستی؛ اما بی‌تربیت‌تر شدی! چرا وقتی وارد اتاق شدی، سلام نکردی؟ دیروز هم وقتی ازت سوال می‌کردم با بی‌ادبی از اتاق رفتی بیرون؟

الفیاس که در دو روز قبل تمام مدت سعی کرده بود، کمترین برخورد را با عمه‌اش داشته باشد، تنها موقع غذا خوردن از اتاقش بیرون می‌آمد تا کمتر مورد سرزنش و تمسخر قرار بگیرد؛ اما با ادامه حرف‌های عمه اش که بحث‌های تکراری مربوط به تولدش بود، به شدت از جایش برخواست تا به اتاقش بگریزد.

عمه‌اش که کاملا حرکات او را مد نظر داشت به سمت در رفت و در برابرش همچون سدی قرار گرفت. الفیاس که تحمل حضور عمه ‌اش را نداشت جیغ کشد و با زدن مشت و لگد تلاش بیشتری برای خروج از اتاق به کار گرفت. در حالی که تمام بدنش از گرمای ناشی از تلاش برای فرار می‌سوخت. ناگهان حس کرد عمه‌اش با چشمانی که تقربیا از حدقه درآمده بودند، عقب عقب رفت و بر روی کاناپه افتاد.

الفیاس که از ترس اتفاقی که در حال رخ دادن بود، مانش برده بود، به عمه اش که در حال چاق‌تر و گردتر شدن بود خیره شد. نمی دانست چه کاری باید بکند. تنها می‌نوانست ببیند، عمه هتی با چوبی که در دست داشت در هوا معلق مانده بود. چند لحظه بعد نوری سفید رنگ از چوب ظریف میا دستان عمه‌اش ساتع شد و او به شکل عادی اش در آمد و بر روی کاناپه قرار گرفت.

الفیاس که فکر می‌کرد توسط عمه اش به سختی تنبه خواهد شد با جلو آمدن او کمی عقب رفت؛ اما به محض اینکه عمه‌اش برای اولین بار محکم او را در آغوش گرفت و با گریه صورتش را بوسید، ترسش را به فراموشی سپرد و با تعجب به حرفای او که برایش مفهومی نداشت گوش فرا داد:
-الفیاس متاسفم من فقط با مطمئن می‌شدم. تو بید منو ببخشی من برای اینکه مطمئن بشم تو یه جادوگری اذیتت کردم.



_____________
خب من اینو سر دو ساعت نوشتم امیدوارم خوب باشه.
______________

خیلی فوق العاده بود!
منو به زندگی امیدوار کرد.
با عرض پوزش بابت تاخیر!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/2 21:08:53
دلیل: ویرایش
برای کسانی که جرمشان خیانت است، هیچ مجازاتی نمیتوان تعیین کرد؛ حتی مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده