جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1392 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پسرک کلاهش را برای جلب توجه در هوا تکان میداد و با صدای بلند مردم را به تماشای برنامه ای که توسط برادرش اجرا میشد فرامیخواند.

"روشن کردن شمع بدون استفاده از هیچ وسیله ای! ... کبریت، فندک یا هر چیز دیگر! غیب کردن شمعدان! ... خانم ها و آقایون، ممکن هست که دیگر چنین فرصتی برای تماشای چنین برنامه ای نداشته باشید..."
مردم بی توجه به حرف های او از چادر خارج شده و به چادر های دیگر موجود در سیرک میرفتند. پسرک با مشاهده ی بی توجهی آنان رو حیه و هیجان قبلی خود را از دست داده بود و با صدایی که نگرانی در آن حس میشد نطق میکرد.
ناگهان از روی چهار پایه ای که روی آن ایستاده و جار میزد پایین پرید و با صدایی بلند تر و رساتر گفت:
" این پسرک تجلی ای است از قدرت های بی کران پروردگار بر روی زمین! ... نشانه ای برای آنان که منتظر پاسخی از پروردگارشان هستند برای سوال های بی جواب مانده اشان!..."

با آوردن نام پروردگار مردم توجهشان جلب پسرک شد و به سمت او رفتند و برای شنیدن ادامه ی سخن هایش ایستادند. عده ای نیز روی نیمکت های نزدیک به او نشستند و حواس خود را معطوف به او کردند. همچان که پسر گرم توصیف قدرت های خارق العاده ی برادرش که آنان را موهبتی از سوی خدا می نامید، بود، پسر دیگری که تقریبا با او هم سن بود به نزدش آمده و گوشه ی آستینش را کشید. با صدای زمزمه واری به او گفت:
" چرا حرف خدا رو وسط میاری؟ ... چرا خدا رو قاطی بازی های کثیف و اهداف شوم خودمون میکنی؟"
" جک! خواهش میکنم این بچه بازی هارو تموم کن. خود خداوند میخواد که ما از این زندگی جهنمی توی سیرک نجات پیدا کنیم. وگرنه این ایده ها و نظرات خلاقانه چطوری به ذهن ما میرسید؟"

پسر با شنیدن حرف های برادرش که بسیار روی او تاثیر میگذاشت نگاهی ار روی گیجی به زمین انداخت و سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد.

"باشه جان! قبول میکنم. ولی اگر باز از من بپرسی میگم پول به اندازه ی کافی دارم نیازی به این کار ها نیست. خودتون بهتر میدونین."

دقایقی بعد مردم دورتا دور جک که روی صندلی نشسته بود و کلاهی کهنه و پوسیده روی سرش داشت جمع شده بودند. عده ای نشسته و عده ی دیگری ایستاده منتتطر نمایش او بودند.
جان، برادرش در حالی که کلاهش را در دست داشت از جلوی مردم میگذشت و از ان ها پولی برای تماشای نمایش دریافت میکرد. بعد از اتمام جمع آوری پول با خوشحالی به سمت برادرش که در مرکز توجه مردم قرار داشت رفت درحالی که کلاهش را در دست تکان میداد و با صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها به وجد می آمد.

"خب برادر! حالا نوبت توئه."
" نمیفهمم!... علت پوشیدن این کلاه مسخره چیه؟"
"فضاسازی! ایجاد جو مناسب برای نمایش!"
سپس لبخندی از روی تمسخر به او انداخت و گفت: "البته ابهت خاصی هم به تو میده!"
سپس در حالی که دست به سینه ایستاده بود،با چشم اشاره ای به شمعدان کرد که توجه جک را به شمعدان مقابلش برگرداند.
کلاهی که روی سر جک بود هر از گاهی با حرکت هاس سر او به پایین لغزیده و کل صورت او را میپوشاند و این موجب خنده ی حضار میشد.
جک دستانش را مشت کرده و نگاهش را به روی شمعدان ها دوخت. بعد از دقایقی که او همچان داشت روی شمعدان تمرکز میکرد و دیگران در انتظار روشن شدن شمع با قدرت تمرکز او بودند، صداهای آرامی که نشانه ای از اعتراضات مردم بود به گوششان رسید.
جان اکنون کمی نکرانی در چهره اش نمایان شده بود و زیر لب گفت:
" شروع شد! الان هاست که مردم بلند شن"

جک که به علت فشاری که به خودش آورده بود اکنون رنگش به سرخی میگرایید گفت: " باور نمیکنم که باز به حرف تو گوش کردم! خداوندا شاهد باش که همیشه اینه که مرا به کارهای پلیدی مثل این وادار میکنه"
"جو از تو سن و سال پایین تری داره اما اندازه ی تو غر نمیزنه! خجالت داره! مثل یک مرد رفتار کن و انقدر ترسو نباش!"

جک از نگاه کردن به شمعدان دست کشیده و به سوی برادرش یورش برد. در حالی که یقه ی او را گرفته بود فریاد زد: "این تویی که حریص و پر طمعی و برای رسیدن به خواسته هات حاضری از برادرت سو استفاده کنی!"
" ساخت یک زندگی مناسب برای برادرم اگه جرمه، گناهم را به گردن میگیرم. اما تو چی؟ ... تویی که هر روز با دیدن این زندگی ذلت بار باز هیچ درسی نمیگیری؟ تویی که هر روز با تمیز کردن فضله ی حیوانات و خوابیدن روی کاه و گل کنار اسب ها هیچ از خودت نمیپرسی که چرا اگر شرافتمندانه زندگی میکنیم و راه درست رو میریم هر روز زندگیمون بیشتر رو به زوال میره؟"

برادر ها با یکدیگر گلاوزیر شدند، در حالی که عده ای از حضار برای پس گرفتن پول خود به آنان نزدیک تر میشدند. البته قصدشان علاوه بر بازگرفتن پول های خود، گوشمالی بی عیب و نقصی هم بود که می خواستند نصیب آن دو بکنند. بعد از اینکه به حساب دو برادر رسیدند اکنون زمان آن رسیده بود که هر کس پول خود را بردارد و برود اما در کمال تعجب نه از پول ها خبری بود نه از اشیا قیمتی عده ای از حضار.
مشخص بود که کار، کار دو برادر نبود چرا که هر دو روی زمین افتاده بودند در حالی جز آن کلاه پوسیده چیزی نزدشان نبود.
بعد از دقایقی که هوا تاریک شده بود مردم کم کم سیرک را ترک کردند و جک ماند و جان و کلاه شبه گونی ـشان.
سپس مردی درشت اندام، که نگاه های خشمگینی داشت با بالای سر آنان رفت و لگدی به هر دو زد.
"پاشین و تن لشتون رو از چادر جمع کنین. هر سری به من میگین که این دفعه برنامه ی جالبی داریم و هر سری منه ساده باور میکنم. شما ها کی قصد ادم شدن دارین؟ میدونین به خاطر شما کره اسب ها چندتا مشتری دیگه پاشونو فردا به اینجا نمیذارن؟ برین گمشین از جلوی چشمام"

هر دو شانه به شانه راهی اصطبل شدند و بعد از رسیدن به آنجا خود را روی تلی از کاه انداختند. در سایه ی چراغی که در اصطبل بود پسر دیگری روی سکویی نشسته بود و در حال دسته دسته کردن اسکناس ها و بررسی اشیایی غیمتی همچون انگشتر و ساعت بود.
پسرک با لبخند تمسخر آمیزی گفت: " خسته نباشین! امشب خوب کار کردین.!"
جک در حالی که چهره اش از درد، درهم کشیده شده بود گفت: " برای تو آسونه که بدون خراشی پول هارو بدزدی و دربری. من و جان هستیم که هر سری باید کتک بخوریم. من و جانیم که هر سری باید خودمونو به خطر بندازیم."
"جک! انتظار نداری که جو، در حالی که از هر دوی ما کوچیکتره کتک بخوره در حالی که ما هستیم"
"من بازم نمیفهمم! ... چرا باید کتک بخوریم که حالا یا من باشم یا تو یا جو؟"
" وای نه! خواهش میکنم جک باز بحث رو شروع کردی. برای اینکه از این جهنم بریم. برای اینکه یه زندگی بهتر داشته باشیم، دیگه توی این سیرک مسخره نمونیم و هر روز مثل حیوون کار کنیم و در نهایت یک غذا در خد بخور و نمیر و یک ملافع برای هئابیدن توی طویله داشته باشیم."
جان که اکنون کمی از عصبانیتش کاسته شده بود گفت" نگران نباش! دیگه تموم شد! بع اندازه ی کافی پول داریک هر جا که بخواهیم هر زندگی ای که بخواهیم برای خودمون بسازیم. وسایلتون رو جمع کنید، به محص اینکه همه خوابیدن از اینجا میریم."


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

متاسفانه محتوای پست ربطی به هری پاتر یا دنیای جادوگری نداشت، اما خب....
خواهشا قبول کنین!

___________________
الآن من تورو چی کار کنم؟!
نشستم این همه عکس پیدا کردم که شما ها از رو هوا ننویسین دیگه
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Yazdan88 در 1392/6/11 1:59:35
ویرایش شده توسط Yazdan88 در 1392/6/11 3:23:56
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/6/11 10:46:48
در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.

هدایت
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1392 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت با دستانی لرزان کلاه را بر سر گذاشت. نمی‎ترسید. هرگز نترسیده بود. فقط اینجا را می‌شناخت. این سالن، این صندلی، آن میزها. ارواحی از گذشتگان را می‌دید که دیگر آنجا نبودند. بغض گلویش را گرفت و کلاه، جلوی دیدش را.
دیگر نه میز پر خروش ریونکلاو را می‌دید، نه جمع یک دست گریفندورها و نه اسلایترین‌های نا آرام. حتی میز هافلپاف که ساکت، اما متحد و یک‌دل بودند هم از نظرش پنهان گشت.

- هووم.. ذهن تو... پیچ و خم هاش... خاطراتت... برام آشناس.

صدای خش گرفته و کهنسال کلاه، در ذهن ویولت پیچید. می‌خواست با صدایی لرزان بگوید: «من قبلاً هم تو رو سرم گذاشتم.» ولی سکوت کرد. حرفی برای گفتن نداشت.

صدای کلاه، دوباره دلتنگی را به جانش انداخت:
- ویولت بودلر. اسمت آشناست. من هیچ‌وقت کسی رو فراموش نمی‌کنم. دانش‌آموزی به این اسم داشتیم..

ویولت باز هم سکوت کرد و کلاه توانست افکار دخترک مو مشکی را با دقت بیشتری کند و کاو کند:
- آه... دخترک باهوش ِ مخترع. همین که وارد شد فهمیدم ریونکلاویه. چقدر معصوم بود. با افکاری پیچیده... هوم، خب شاید دقیقاً نباید این حرف رو بزنم، ولی واقعاً ذهن ِ سنگینی داشت. پر از معما و تردستی و سؤالای عجیب. تو ذهنش هم از من سؤال می‌پرسید: منو می‌فرستی ریونکلاو؟ هافلپاف چه شکلیه؟ چطوری می‌فهمی کی عضو کدوم گروهه؟ مغز آدما با هم فرق داره؟ تو خاطره ها رو می‌بینی؟

صدایی در ذهن ویولت پیچید که آن را به خنده‌ی کلاه تعبیر کرد و ناخواسته لب‌هایش به لبخندی باز شد. سپس به آرامی، در ذهنش پرسید:
- تو چند سالته؟

ناگهان کلاه سکوت کرد و این سکوت، کر کننده بود. ویولت حتی صدای دیگر دانش‌آموزان سرسرای عمومی را نمی‌شنید. گویی همه‌ی جهان در یک لحظه، به خواب رفته است. کلاه شک داشت، ولی حالا مطمئن شده بود.

بالاخره به حرف آمد و برای آخرین بار، با ویولت بودلر سخن گفت:
- آدم ها هرگز عوض نمی‌شن.

و با صدای بلند فریاد زد:
- ریونکلاو!

________________________________

ما بودیم، بعد رفتیم، بعد دوباره اومدیم، بعد رفتیم و همونطور که از سیکل مذکور دریافته‌اید الان دوباره برگشتیم.

خلاصه که در خدمتیم و اینا!

_________________
خوش برگشتید... :)
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/6/11 10:42:17
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1392 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سالی دیگر آغاز شده بود. سرسرای بزرگ مملو از دانش آموزانی بود که منتظر پایان گروه بندی و شروع ضیافت با شکوه بودند.
پروفسور مک گونگال لیست بلند بالایی را در دست گرفته بود و اسامی دانش آموزان تازه وارد را یکی یکی صدا می زد تا بر روی چهار پایه بنشینند و کلاه گروه بندی را بر سر گذارند.
- اسکلیوس مالفوی!

این بنده خدا که پسر نوه دراکو مالفوی بود ترسان و لرزان جلو رفت و کله را بر سر گذاشت.

( قضایای داخل کلاه )

-... خب... بذار ببینم اینجا چه خبره... اوه بله... یه مالفوی دیگه... ولی نه... تو کلت از جادوی سیاه خبری نیست ولی بذار ببینم... چی؟ پول؟ مادیات؟ پسر جون از من به تو نصیحت اینا همه زندگی نیست، صرف نظر از گروه بندی، در آینده حرفه ای رو انتخاب کن که بهش علاقه داری.

افکار اسکلیوس: اسلیترین اسلیترین اسلیترین اسلیترین...

-... که میخوای بری اسلیترین هان؟ تو اصن میدونی اونجا چه خبر بوده؟ بذار یه چیزی رو برات بگم، میگن زمانــــــــــه... حالا زمانش که مهم نیست! میگن یه زمانی که این چهار بنیان گذار در حال ساخت این قلعه بودن، این یارو سالازاره میره تو دستشویی یه لوله کشی مخفی میسازه یه تخم مارم میذاره اونجا. خلاصه اینکه نتیجه اش این شد که یک سال ما اینجا دهن سرویسی داشتیم! خب... با همه این اوصاف من میذارمت توی گروه...

گریفندور!

... تا دهنت سرویس بشه بچه! بفهمی که ما چی کشیدیم از دست اجدادت!


داخل سالن

اسکلیوس با چشمانی اشک بار کلاه را از سر برداشت و به سمت میز گروه گریفندور رفت...

________________________

اوخی...عزیزم!
عالی بود،
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/6/10 22:51:49
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/6/10 22:59:57
از من بترس، همچون بزرگترین وحشت هایت!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1392 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگوارتز...

سرسراس بزرگ...

جایی که هر ساله نفس را در سینه جادوگران جوان حبس میکند..اولین روز سال درسی..

روز گروهبندی..

هوا کمی طوفانی بوداما با وجود پچ پچ ها وبه لطف اتش بخاری ها,چنین چیزی اصلا احساس نمیشد..

پرفسور مک گونگال امروز به ذلیل نامعلومی خشک تر از همیشه به نظر میرسید..او با قدم های

استوار خود,از تالار پشتی وارد سرسرا شد ودرست هنگامی که کلاه کهنه ای را در دست داشت,

دانش اموزان هیجان زده را راهنمایی می کرد...

بلافاصله سکوت گریبانگیر حاضران سالن شد چراکه کلاه اواز خود را اغاز کرده بود..

دامبلدور در حالی که سالن را از نظر میگذراند,مثل هر سال در عجب بود که چطور چنین جادوی ساده

ای میتوانست چنین اثر بزرگی را بگذارد...

و تنها یک چیز باعث پرت شدن حواس او شد..فلیچ در حالی که غوز کرده بود و گربه وفادارش را در

دست نگه داشته بود,دوان دوان به سمت میز اساتید حرکت میکرد..گویی فکر میکرد کسی او را

نمیبیند...

او در گوش مک گونگال چیزیهایی زمزمه میکرد...

_باشه باشه..خودت بهش رسیگی کن و...

مک گونگال مکثی کرد ونیم نگاهی به فرد و جرج انداخت که به دلیل سر رفتن حوصله,دست

هایشان را زیر میز برده وکار نامشخصی انجام میدادند..

_ و خودت مقصرش رو پیدا کن..

_حتما خانم اما من مطمعنم کار بدعنق_

_همین کاری که گفتم میکنی

فلیچ صورتش را در هم کشید ودر حالی که با گربه اش حرف میزد,از همان دری که امده بود

بازگشت...

اواز کلاه تمام شده بود و مک گونگال با بی حوصلگی شروع به خواندن اسامی تازه واردان کرد..

همانطور که دانش اموزان گروبندی میشدند,سقف سرسرا نشان میداد اسمان سیاه خیال ندارد

ذره ای رحم وعطوفت به خرج دهد..

مک گونگال با صدای گرفته ای گفت:(لونا لاو گود)

لونا مانند همسالانش با پا های لرزان به سمت چهار پایه میرفت انگار اورا با طلسم پاژله ای جادو

کرده بودند..

او کلاهی را بر سر گذاشت که سرنوشتش را تعیین میکرد..کلاهی که جلوی دیدن سرسرای نورانی

را میگرفت..

هنگامی که برای اولین بار ان صدای نااشنا را شنید,تکانی خورد که بیشباهت به پراندن مگس نبود...

_اوه خدا..ببین اینجا چی داریم...چقدر کنجکاو..چقدر باهوش..بله...ذهن بازی برای پذیرفتن حقایق

داری...قطعا تو فقط به یه گروه تعلق داری...

_راستی؟

_اره بابا فقط..

(راونکلا)

کلاه جمله اخرش را با صدای بلند ادا کرده و باعث شادی و سرور عده ای از دانش اموزان شد...

هنگامی که دامبلدور از روی صندلی اش بلند شد تا بقیه را مرخص کند,با غرور نگاهی به دانش

اموزانش انداخت..او به انها افتخار میکرد,همانطور که قبلا میکرد...




ببخشید اگه یکم زیاد شد..

____________________
خوب بود!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/6/10 22:52:15
هنگامی که ابران میگریند,زمان گریستن نیست...

بدان شاد باش که زمین میخندد..









پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1392 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سرسرای عمومی( همون گندهه که سقفشم خیلی گولاخه)
ساعت هشت و سی و دو دقیقه و پنجاه و نه ثانیه و بیست و چهار صدم ثانیه

هری که از استرس خعلی زیاد خشتک به دهان گرفته بود به سمت کلاه گروه بندی به راه افتاد. ورودی های جدید در ردیفی بس طویل ایستاده بودند و با استرس خشتک می‌جویدند٬ داخل سرسرا چهار ردیف میز چیده شده بود که طولشان بنا بر نیاز هر گروه کش و قوس میـ ـآمد و در کل صحنه نوستالوژیکی را تداعی می‌نمود.

هری سرانجام به کلاه مذبور رسید. کلاه مامان دوز رو برداشت و روی سرش گذاشت. ناگهان فریاد زد:

- من از تاریکی می‌ترسم٬ جون دامبولی(دامبلدور فقید) چراغا رو روشن کنید.

کلاه که از این حرکت جلف هری به غایت قاطی بنموده بود آروم داخل مغز هری نجوا کرد:

- آروم باش بچه٬ اینـ ـکارا چیه آخه؟! کلاه سر خودت گذاشتی همه جا تاریک شده.

- واقعنی؟

- آره٬ واقعنی؛ حالا به جای این مسخره بازیا برو بشین روی صندلی قضاوت.

- چشم

بعد از گفتن این حرف به سمت صندلی ذکر شده حرکت کرده و با چندین و چند٬ کله معلق و آفتاب بالانس و غیره٬ سرانجام به مقصد رسید.

- خب بذار ببینم به کدوم گروه بفرستمت

-گیلی٬ جون من گیلی!

(ملت همیشه در صحنه همه با هم: گیلی گیلی آی گیلی ٬ دلم برات میره گیلی بیلی)

- خب بابا چه وضعشه راه انداختید؟! هری پاتر فرستاده شد به گروه گیلی نه چیزه ببخشید گیریفیندور؛ باشد که آدم نه ببخشید جادوگر شوی


والسلام
و من الجیم ِ توفیق

جیمـ . ـموریارتی

__________________
یهویی به من الهام شد که شما در حد عالیست رول نویسیتان و به نصیحت احتیاج ندارید!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/30 1:39:53
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1392 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
قلبش جاهایی نزدیک به گلویش بالا و پایین می پرید. استرس شدیدی که از دوران بچگیش در مورد گروه بندی داشت حالا بیشتر از همیشه خود را نشان می داد. پرفسوری عینکی و جدی که پرفسور مک گونگال صدیاش می کردند داشت اسم ها را از روی طوماری می خواند و هر چه بیشتر می گذشت به نوبت چوچانگ نزدیکتر می شد و بالاخره:

-چو چانگ!

حالا دیگر قلب چوچانگ علاوه بر بالا و پایین پریدن لگد هم پرتاب می کرد. با پاهای لرزان جلو رفت و روی صندلی نشست. پرفسور جدیه یا همون مک گونگال کلاه را روی سرش گذاشت و کلاه تا روی گردنش پایین اومد. داشت به این فکر می کرد که کدوم آدم عاقلی کلاه به این بزرگی و زشتی رو برای بچه ها در نظر گرفته تا گروه بندیشون کنه! آخه مگه نمی دونه سر بچه ی سال اولی خیلی کوچیک تر از این حرفاست.

-ببخشید که اندازه ی سرتون نیستم خانوم جوان!

چو بالا پرید. کلاه روی سرش داشت حرف می زد و همراه با حرف زنن سر چو را هم تکان می داد.

-دوشیزه ی جوان انگار استرست خیلی بالاست. شاید بهتر باشه به خاطر اینکه بهم گفتی زشت گروه بندیت نکنم!

چو آب دهنش را قورت داد و به پدر و مادرش فکر کرد که چقدر برای رفتنش به مدرسه لحظه شماری می کردند. خداییش خیلی ضایع میشه اگه بدون گروه بندی بفرستنم خونه! پس سعی کرد باهوش باشد تا کلاه رو منصرف کند پس شروع کرد به حرف زدن:

-آقای کلاه مهربون, ببخشید که اونطوری گفتم من اصلا منظوری نداشتم یه دفعه از دهنم یعنی چیزه از ذهنم پرید!

کلاه خنده ی صداداری کرد و گفت:

-انگار خیلی جدی گرفتی دوشیزه چانگ, لازم نیست نقش بازی کنی! بالا و پایین کردن مغزت بهم نشون داد که باید بری به راونکلاو!

_____________
جالب بود...
تایید شد
!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط nas-nam در 1392/5/25 15:03:50
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/25 15:08:31
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1392 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
گرینفدور
این صدای کلاه گروه بندی بودی .دختر باشادی به سمت میزگرینفیدور رفت.حالا نوبت دختری مو قرمز وخندان بود.
لرزان به طرف صندلی رفت صورت به سفیدی تغیر رنگ داد.کلاه را روی سرش گذاشت فقط در ان لحظه فکراین بود که درچه گروهی می افتد که ناگهان کلاه گفت:
گرینفیدور
وناگهان از خواب پرید او خوشحال شد به سمت میز رفت. معاون مدرسه گفت:خانم پریوت ارامباشید.
وقتی مالی به میز رسید همه بلند شدن وبه اوسلام کردند.مالی روی اولین صندلی نشت.پسری مو قرمز کنار اوبه او گفت:سلام من ارتور ویزلی هستم.
مالی خنده ای کرد وگفت :منم مالی ام .
یک دختر از ان طرف میز گفت:سلام ما لی من لی لی ام این جیمزه اون ریموس واینم پیتره.
مالی بلند شدو گفت:سلام
_________________________________________________
براش وقت گذاشتم با این که کمه.

____________________
قبل از گریفندور بد نبود "-" میذاشتی!با این که خیلی کوتاه بود ولی در کل بد نبود!جای کار داشت!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/22 18:38:30
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1392 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
روز اول شروع ترم مثل همیشه پر از شور وهیجان بود.شوق کلاس های جدید...جادو های تازه...وشوق گروهبندی برای شاگرداولی ها!
اما امسال یک هیجانی دیگری بین بچه ها بود:
_شنیدی میگندپسر پاترها اومده هاگوارتز؟!
_واقعا؟حتما مثه پدرشه لابد!مغرور و ازخودراضی!
_اینجوری نگو اون لردسیاهو شکست داده...خیلی شجاعه...
_و فقط 16سالش بود اون موقع!
...
کم کم سروصدا آرام شد همه می دانستند ورود شاگرد اولی ها به معنی آغاز گروهبندی است.
_دانش آموزان سال اول لطفا توی صف مرتب باستید.
پروفسور مک گونگال در حالی که کلاه در دست داشت این را گفت.
_اسم هر کس رو که خوندم میاد جلو و روی صندلی میشینه
نگاه همه ی بچه ها به دانش آموزان سال اول بود.ازطرفی همه گوش به زنگ شنیدن نام پاتر از زبان پرفسور بودند.
_هارولد آبوت
_ریونکلا!
_سارا اندرسون
_هافلپاف!
....
سرانجام انتظار بچه ها به پایان رسید:
_جیمزپاتر!
پسری به نسبت قدبلندولاغر با بینی کشیده و مو های قرمز به سمت صندلی آمد.همه ی نگاه ها به او خیره شده بود.نگاه های مشتاق و حتی کمی متعجب!
_اوه خدای من...تو یه نمونه ی کوچیک از رونالد ویزلی هستی!
پرفسور مک گونگال در حالیکه می خندید این را گفت.جیمز در حالی که از خجالت گوش هایش قرمز شده بود گفت:
_اون داییمه پرفسور.
_اوه البته که می دونم اون داییته.
پرفسورمک گونگال به تندی این را گفت وکلاه را بر سر جیمز قرارداد:
_گریفندور!!
_خدارو شکر
جیمز درحالیکه می خندیداین را گفت و به سمت میز گریفندور رفت که بااحترام ایستاده بودند و اورا تشویق می کردند.

___________________
خوب بود!مشکل خاصـی نداشت،
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/22 18:01:38
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1392 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر آنوشا خان به جا نیاوردی؟ ایشکال نداره. به الفیاس جان سلوم برسان
______
زودتر از همه رسیده بود. نگاهی به سرسرای فعلا خالی انداخت و لبخندی زد. تا چند دقیقه ی دیگر این جا پر می شد از محصلانی که مشتاق جادو بودند. شجاعات در سمت چپ قرار می گرفتند، زحمت کشان کنار آن ها و باهوشان کنار زحمت کشان. در آخر نیز زیرکان قرار می گرفتند. سقف سرسرا آسمانی زیبا را نمایان می کرد. ماه تابان با اقتدار تمام خودنمایی می کرد و ستارگان دور دست به فانیان که به آن ها می نگریستند لبخند می زدند. ابری دیده نمی شد و فقط ماه بود و ستارگان.

نگاهش را از سقف سرسرا بر گرفت و به به سمت میز مدیران گام بر داشت. میزی که در انتهای سرسرای قرار داشت و به خاطر سکویی که آن را بالا می برد، مشرف بر تمام سرسرا می بود. از میان میزهای گریفیندوری ها و هافلپافی ها گذشت وبه پله های سکویی رسید که میز بر آن قرار داشت. از پله ها بالا رفت و بر صندلی خود، کنار صندلی مدیر نشست.

ده دقیقه نگذشته بود که دانش آموزان با صدایی بلند و همچون سیلی خروشان وارد سر سرا شدند. فریاد می زدند و شوخی می کردند. بعضی از آن ها حتی اکنون نیز دفتر و کتابی با خود داشتند و مشغول مطالعه می بودند. هنگامی که تمام دانش اموزان بر صندلی هایشان نشستند دیگر معلمان نیز سر و کله اشان پیدا شد. او با خرسندی با هر یک سلام و احوال پرسی کرد و سرانجام وقتی همگی نشستند، مدیر مدرسه از جایش بر خواست و شروع به سخنرانی کرد. همان حرف های همیشگی را می زد و او با بی توجهی به آن ها گوش می کرد. تا سرانجام دانش آموزان جدید وارد شدند.

معاون مدرسه که آن ها را راهنمایی می کرد لحظه ای نگاهش به او افتاد و لبخند کمرنگی زد. سپس دو باره سراغ کارش برگشت و با کلاه گروهبندی دانش آموزان جدید را به گروه های خود فرستاد. توجهش جلب شده بود و بازوهایش را بر میز تکیه داده بود. سرانجام آن لحظه فرا رسید. معاون فریاد زد:
-آلبوس دامبلدور. بیا این جا.

نیکلاس فلامل با چشمان تیز بینش پسرک را برانداز کرد. قدرت جادویی عظیمی در او می دید و استعدادی که هوش را از سر می پراند. پسر حدود پنج دقیقه بر صندلی نشسته بود. نیکلاس حدس می زد که او چه می کند. احتمالا بین این که او را به گریفیندور بیاندازد یا ریونکلاو مردد بود. تمام خاندان دامبلدور گریفیندوری بودند اما این پسر هوش بسیار زیادی داشت.

سرانجام شکاف دهان کلاه باز شد و فریاد زد:
- گریفیندور!
___________
اهم..... من دیگه حسش رو نداشتم بانو. اگه واسه ثبت نام کردنم بسه که هیچ. اگه نه بگید من برم باز دوباره بیام.

_________________
یا خدا!صـدرا؟!
به جون علف (الفیاس ) قسم من با خوندن همون خط اولت مطمئن شدم خودتی!
یه چیز دیگه، الآن شناسش بیل ویزلیـه

خوب بود!فقط از کمبود دیالوگ رنج می برد!رول نه تماما باید دیالوگ باشه، نه فضا سازی!
اما خب... اگه این سبک شماست خوبه ادامش بـدین!

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/22 17:39:08
ارو بود، آن یکتا، که در آردا او را ایلوواتار می خوانند
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در سرسرا باز شد و دانش اموزان مضطرب سال اولی وارد شدند سرسرا به حدی بزرگ بود که تمام بچه هارا انگشت به دهان گذاشت . سقف سرسرا اسمان صاف وزیبای شب را نشان میداد هرمیون بادیدن سقف به پانسی پار کینسون که کنارش ایستاده بود گفت:
ـ این سقف سحر امیزه وفقط تصویر اسمونو منعکس می کنه .اینو از تاریخچه ی هاگوارتزخوندم .
درون سر سرا 4 میز طویل به موازات هم چیده شده بود و در انتهای سرسرا میز طویل دیگری بود که اساتید پشت ان نشسته بودند. پروفسور مک گونگال به بچه ها گفت:
ـ همین جا بایستید تامن برگردم .
سپس
رفت و پس از مدت کوتاهی با یک 3پایه ویک کلاه کهنه ونخ نما باز گشت وگفت:
ـ اسم هر کسی را که خواندم بیاد جلو تامن این کلاه رو روی سرش بگذارم. آماندا بروکل هرست .دختری بلند قامت با موهای قهوه ای جلو امد و روی 3پایه نشست . کلاه گروه بندی بلافاصله گفت:
ـ ریونکلا.
دانش اموزانی که در سمت چپ سرسرا نشسته بودند شروع به تشویق او کردند.
ـ سوزان بونز .
ـ هافلباف.
دانش اموزانی که در وسط سرسرا بودند به شادی وهلهله پرداختند.
همینطور که دانش اموزان کلاه را بر سر می گذاشتندوگروهبندی می شدندبه نگرانی هری اضافه می شد او می ترسید که شاید در گروه اسلیترین بیفتد که ناگهان پروفسور مک گونگال گفت:
ـ هری پاتر .
هری با نگرانی جلو رفت وروی 3پایه نشست وکلاه را برسرگذاشت ودر دل می گفت :
ـ نگو اسلیترین،نگو اسلیترین .وکلاه گروهبندی گفت:
ـ گریفیندور

وهری آنقدر غرق در خوشحالی بود که نفهمید شادی و هلهله به مراتب برای هری باتر معروف بیشتر است!

_____________________
آغا کپی پیست می کردی کامل دیگه!
یکم از تخیلت استفاده کن دخترم بد نمیشه!
اما چون از نظر ظاهری خیلی خوب بود،
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (8.77 KB)
35113_520757fdd3561.jpg 205X246 px
ویرایش شده توسط heliya در 1392/5/20 13:53:09
ویرایش شده توسط heliya در 1392/5/20 14:01:06
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/5/21 19:44:33
تصویر تغییر اندازه داده شده
من همیشه آماده ی دفاعم!