لرد بهترین پزشکان مرگخوار حاضر در جهان را برای معالجه مادرشان به خانه ی ریدل آورده بود و منتظر بود نتیجه ی معالجاتی که بر روی مادرشان صورت گرفته مشخص شود.
پس از نیم ساعت دکتران از اتاق مادر لرد بیرون آمدند و با لرد صحبت کردند:
- ما پس از معالجه اساسی فهمیدیم که...
لرد بسیار نگران بود، برای اولین بار احساسات بر لرد غلبه کرده بود.
دکتر ادامه داد:
- ما فهمیدیم که مادر شما گرفتار بیماری « زن بگیریوس » شدند!
- چی چی یوس؟
- زن بگیریوس ارباب! بیماری که بر اثر نداشتن عروس برای پسر به وجود می آید.
- حالا این چی چی یوس درمانی هم داره؟
- بله... مربوط میشه... به... شمـا!
- به من!
-بلـــ...بله! شمـــ...شما باید... زن... بگیرید!
- چی؟
کیلومتر ها آن طرف تر! دفتر دایره ی جناهی!
ویلبرت و الستور نگاهی به هم انداختند. در مقابلشان مردی با چشمان ریز و سیبیلی تاب خورده ایستاده بود. کوتاه قامت و کمی چاق!
مودی با تعجب پرسید: شما؟
مرد جواب داد: هرکول پوآرو!
ویلبرت با اشتیاق گفت:
- هرکول پوآرو! خوش حالم که نامه ی من به دست شما رسیده! من اسلینکرد هستم، ویلبرت اسلینکرد و دوستم الستور مودی!
در پشت پوآرو مردی بلند قامت با صورت کشیده دیده می شد.
پوآرو او را فرا خواند تا او را معرفی کند.
- این هم دوست و همکار من آرتور هستینگز.
مودی با تعجب داشت به آن دو نگاه می کرد. سپس به ویلبرت گفت:
- این ها کی هستن ویلبرت؟
ویلبرت همان طور که داشت با هستینگز دست می داد گفت:
- بهترین کاراگاهان کل دنیای مشنگی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


منم مثل ارنی ماموریتا رو اعلام میکنم.
بیدار شو تا لنگ ظهر خوابیدی.









ولی باشه، سعی میکنم درست بخونم. :pretty:



=
)
