جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

112 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
112 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

تالار عمومی هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 8 فروردین 1393 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

- اوه مرلین... شما خیلی با شخصیت هستید... یه هفت سین جادویی، عیدی فوق العاده ایه :shy:

- قابل شما رو نداره بانو هافلپاف. بفرمایید من مزاحمتون نشم. ظاهر میکنم تو تالارتون.

- اوه شما زیادی باشخصیت هستید.

هلگا برگشت و به سمت تالار رفت. با اینکه نزدیکای سیزده به در بود و توی محوطه داشتن محل های خاصی برای پیک نیک روز سیزده تدارک میدیدن، در تمام طول مسیر، پشت هر پیچ یه هفت سین چیده شد بود و بازم طبق معمول تزئینات هاگوارتز فوق العاده بود، اما خب این اولی سالی بوده که هفت سین می چیدن، به مرور بهترم میشن!

هلگا در تالارو باز کرد و وارد شد و دم در تالار پخش زمین شد و آخرین صحنه ای که قبل از بیهوش شدن دید، طناب پلاستیکی نازکی بود که رز و آلبوس دم در تالار بسته بودن.

چند دقیقه بعد

- ننجون خوبی؟ به هوشی؟ زنده ای؟
- ما قصد نداشتیم بکشیمت ننجون
- من زنده م فرزندانم... فقط اگه میشه منو بذارید سر جام توی سفره تا یه کم نور بخورم...

رز و آلبوس یه نگاهی به هم انداختن.
- ننجون مطمئنی خوبی؟

- البته، سبزه ها باید خوب باشن در طول نوروز! مخصوصا این روزا که روزای آخرشونه! فردا پس فردا باید گره بزنین منو و پرتم کنین توی دریاچه! شما هم نکنین خودم این کارو میکنم...

رز و آلبوس:


_________________________
دیگه واضحه دیه... هلگا زمین میخوره و در اثر حال و هوای عید و ضربه ای که به سرش خورده فک میکنه سبزه ی عیده و خب چون نزدیک سیزده به دره تو فکر بعدشه...
مسلما هافلیا باید درمانش کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 27 مهر 1392 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هافلیا توی تالار عمومی یه سوراخی پیدا کردن و رفتن توش و از یه خیابون مشنگی سردرآوردن.
دنبال راهی برای برگشت به تالار خودشون بودن که به سوراخ با درپوشی برخوردن که شبیه اون سوراخی بود که با ورود بهش اومدن توی خیابون.( در واقع... فاضلاب!) و سعی داشتن واردش بشن تا بتونن برگردن. ارنی رو زودتر از همه فرستادن پایین و ناکار کردن و بقیه روی ارنی فرود اومدن. حالا ارنی به طرز مشکوک و به دلیل نامعلوم به سمتی راه میفته و رز هم برای اینکه بفهمه کجا میره دنبالش میره.و گویا به جایی رسیدن که پیوز اونجاس و داره ارنی رو صدا میزنه(اونم به دلایل نامعلوم.)
_____________________________

- پیست! ارنی! با تواما... هوی! پیست! الو!


پیوز که به لطف روح و درخشان بودن، در تاریکی راه های زیر زمینی فاضلاب تنها چیزی بود که دیده میشد، از سفید به سرخ تغییر رنگ داد.

- ارنی! ارنی! ای بابا. پیست. ارنی. عجبا! مرتیکه بوق!

ارنی که نمیدونست حتی برای چی به این سمت حرکت کرده و فکر میکرد در اثر گیجی ناشی از ضربه س، پس از حرکات متوالی پیوز در تاریکی، متوجهش شد.

- ئه! پیوز؟ مگه تو بالا نبودی؟ مگه مشغول نبودی؟ اینجا چیکار میکنی؟

- من از زمین رد شدم و بدون اینکه بقیه بفهمن اومدم اینجا.

ارنی اول یکی از ابرو هاشو انداخت بالا. بعد اون یکیو.

- چرا حالا؟

پیوز برای اینکه مطمئن شه کسی نمیشنوه، یه نگاه به اینور کرد یه نگاه به اون ور. یه نگا به اینور کرد یه نگا به اونور. یه نگا به اینور کرد یه نگا به اون ور و گویا کور بود چون ندید که رز داره گوش میده!

- میخوام نذاری اینا برگردن تالار! سنگ اندازی کنی. جلوشونو بگیری.

- نه! من یه ناظرم... البته الان شناسه مو عوض کــ...هیچی. من یه ناظرم! از این کارا نمیکنم

پیوز لبخندی شیطانی زد.

- شما اصلیتت کجایی بود؟ یه کیسه گالیون چطوره؟

ارنی یه نگاه به کیسه ی پر از پول انداخت و بعد از یه کم فکر گفت:

- قبوله. اما چرا میخوای جلوشونو بگیرم؟

- چون من یه روح مزاحمم!

و رز مطمئن نبود که بهتره خودشو توی این کار شریک کنه و پولی در بیاره( البته مسلمه که رز آدم خوبیه! بر منکرش لعنت! پولو میخواست برای اینکه دیوار غربی تالارو رنگ کنه )، یا اینکه جلوی اونا رو بگیره.

همون این سوتر


مرلین به اطرافش نگاه کرد و لوموسی گفت و بعدش هم اون ورده که ویدا اسلامیه هنر کرد ترجمه کرد نفهمیدیم چی بود و واسه مشخص کردن جهت ها بود رو اجرا کرد!

- خب... الان ما میدونیم که به سمت جنوب اومدیم و بعد به شرق پیچیدیم. پس قاعدتا باید الان به سمت شمال بریم و به شرق بپیچیم.

- نه خنگ خدا. به غرب بپیچیم.

- نه به شرق.
-غرب.
- به نظر منم شرق!

مرلین دستشو روی شقیقه هاش گذاشت:
- ساکت شین! حالا فعلا میریم به سمت شمال تا ببینیم بعدش چی میشه از این طرف.

و به سمت یکی از بزرگترین لوله ها به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1392 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-گوپس!

-اوپس!!

-یا قمر سیاره ساتورن x_x

ارنی بی توجه به جمعیتی که دور مرلین جمع شده بودن و با گوشیاشون(ک.ر. ب خودم:دی) از صحنه فیلم می گرفتن، مرلین که جفت پا روی آسفالت زیر خیابون(!) افتاده بود و از کمر به پایینش نصف شده بود و النور که با حالت تهدید آمیزی کفش پاشنه بلندش رو به طرف ارنی تکون می داد، به طرف صدا راه افتاد.رز هم که کلا ید طولایی در توجه به نکات ریز داره(!)متوجه شد ارنی داره از جمع دور میشه و دنبالش راه افتاد...!از این سو هانا داشت به زحمت سوراخ اون بالا رو دید می زد که ببینه میتونه پیوز رو بیاره پایین یا نه، و خب توفیقی حاصل نمیکرد:دی

مرلین بالاخره بعد از چندین و چند ساعت موفق شد دو تا تیکه پایین تنه ش رو به هم بچسبونه و داد بزنه:
-ارنییییییی!! اگه دستم بهت نرسههههه!!!

با گفتن این جمله ملت به اطراف نگاه کردن و متوجه شدن فاضلاب تره و ارنی نیست!!

کمی آن سو تر

پیوز دستش رو دور دهنش حلقه کرده بود و با صدایی ته حلقی زمزمه می کرد:
-ارنی...ارنی...ارنی...
.
.
.
:همر

سوژه به اف رفت:))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1392 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_ چپ چپ ... نه یکم راست... یکم دیگه... وسط... آها خوبه همونجوری نگهش دار.

مرلین از بالا روی سوراخ چاه فاضلاب به رز آدرس میداد که ارنی رو دقیقا در کجا قرار بده که همه فرود نرم و ایمنی داشته باشند. ارنی هم که در اثر ضربات وارد اومده تقریبا بیهوش بود، هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیداد... البته اگه بهوش هم بود خب کسی به عکس العملش توجه نمیکرد.

مرلین که سرش رو داخل سولاخ کرده بود، آخرین توصیه های فنی رو به رز صادر میکرد:
_ ببین رز... ارنی رو به پشت برگردون... هم اینکه نرمتره هم اینکه ممکنه انگیزه ای بشه که پیوز هم بیاد پایین

و به پیوز نگاه کرد که غرق در عیش بود و همراه (درواقع زیر دامن ) هر خانم باشخصیت دامن پوشی از این سر خیابون تا اون سر خیابون میرفت و دوباره با یکی دیگه برمیگشت. مرلین کتش رو با نا امیدی پایین کشید.

_النور خانوم... اول شما بفرمایید!

هانا با شنیدن این حرف مرلین، عصبانی شد و زد زیر پای النور . النور هم با مخ رفت تو سوراخ ارنی... یعنی اول رفت تو سوراخ بعد رفت تو ارنی .

ارنی:
النور:

مرلین با شدت استرس به سمت سوراخ رفت و داد زد:
_النوووووووووووور!
در همین لحظه صدایی دوباره در گوش ارنی پیچید که اسمش رو صدا میکرد. ارنی با خودش فکر میکرد که این صدا را از همیشه میشناخته و ... قبل از اینکه فکر دیگه ای بکنه، حاچ درک و آرگوس و هانا هم پریدن روی سر ارنی. هانا اما ظاهرا قصد پایین اومدن از ارنی رو نداشت و دستهاش رو دور گردن ارنی حلقه کرد:
_آه مرسی ارنی جون! تو اجازه ندادی سقوط دردناکی داشته باشم... میگم باشگاه میری که اینقد بدنت رو فرمه؟
مرلین از بالای سوراخ، برای آخرین بار به پیوز که وصفش رفت نگاهی کرد و داد زد:
_برین کنار من دارم میااااااااااام
و کتش رو پایین کشید و تندی پرید پایین. در این لحظه ارنی بدون توجه به مرلین شناور در بین زمین و هوا و هانای چسبیده بهش، به سمتی حرکت کرد که احساس میکرد صدا از اون سمت میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمانی که نا امید شدی به یاد بیار که تاریک ترین ساعت شب نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشید هست
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1392 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
در حین اینکه پیوز از درون سنگفرش پیاده رو به کارهایی که اشاره شد مشغول بود، یه گروهی ( که البته با توجه به تعداد اعضای گروه هافلپاف مسلما چندتاییشون فقط از تخیلات و امید های نویسنده به وجود اومده بودن ) اون طرف چشم رز رو گرفته بودن که به علت زیر 18 سال بودن با چنین صحنه هایی مواجه نشه.

- ای بابا. باز کن چشممو. اونور نگاه میکنم اصلا.

حاج درک که یکی از افرادی بود که چشم رز رو گرفته بود جواب داد:

- نمیشه دخترم. نمیشه. من اگه اون قدیم قدما (!) در چنین مواردی چشم اینا رو گرفته بودم الان همچین وضعیتی نبود. البته هیچ وقت دیر نیست. اصلاحو از همین تویی که اینجا هستی شروع میکنم!

رز همون طوری با چشم بسته دستشو آورد بالا و شروع کرد به کندن موهاش. لحظه به لحظه صدای ناله های ارنی با مکث های بیشتری به گوش میرسید و خلاصه بنده خدا ابدا حال خوشی نداشت.
حین پروسه ی موکنی رز و دید زنی فیوز( صرفا جهت هم وزن شدن نسبی با رز ) مرلین اول بدون توجه به اینکه چطور ممکنه پیوز از درون سنگفرش کتشو بکشه بالا، کتشو کشید پایین و بعدش پاورچین پاورچین اومد پیش حاج درک و شروع کرد دم گوشش حرف زدن.

- چشم رز که بسته س. رز رو بفرستیم توی سوراخ. مخالفت هم نمیتونه بکنه.

مرلین یه دست رزو گرفت و درک اون دستشو و با هم شروع کردن به کشوندن رز به سمت سوراخ.
رز دست از کندن مو برداشت و شروع به دست و پا زدن برای در رفتن از دست درک و مرلین کرد و هم زمان عبارت های" کر که نیستم شنیدم چی گفتی" ، " مرلین تو دیگه ناظر نیستی که برای من نقشه بکشی" و " این چه طرز برخورد با یه خانوم متشخصه" رو فریاد کشید.

بعد از یه کشمکش نه چندان طولانی، رز دم در سوراخ بود و در نهایت به درون سوراخ پرتاب شد و این دفعه صدای خاصی به گوش نرسید.

- من افتادم رو یه چیز نرمی. ولی خیلی تاریکه. راهروئه ها. غیب و اینا نشدم. ارنی رو پیدا نمیکنم. اوه چرا. این چیز نرم ارنی بوده. میخواین ارنی رو بیارم دقیق زیر گودال تا بتونین بیاین پایین؟

بقیه ی ملت:

پیوز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1392/6/25 21:45:48

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1392 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به سمت منبع صدا برگشتند. صدا از جانب پیوز بود که بالای سولاخی ایستاده بود و با تعجب آن را بررسی میکرد ...

ارنی پوزخندی زد و پرسید : پیوز سوراخ دوست داری ؟

مرلین کتش را پائین کشید و با عصبانیت به ارنی گفت : الان وقت شوخی نیست مردک ... بذار کنار اون چکش رو ....نیشت رو ببند مرتیکه (نیش شکلک همر باز است) ...

ارنی :

همه به سمت پیوز رفتند که هر چند لحظه یک بار، با احتیاط انگشتش را از وسط دریچه ای که روی سوراخ بود رد میکرد و بعد با ترس آن را عقب می کشید.

لحظه به ذهن ارنی رسید که بگوید «پیوز انگشت کردن توی سوراخم دوست داری؟» اما با دیدن چهره خشمگین مرلین، دوباره به حالت برگشت. پیوز کمی از سوراخ فاصله گرفت و رو به ارنی گفت : این شبیه همون چیزیه که توی تالار پیدا کردی و ما رو آورد اینجا ... برو ببین شاید راه برگشتمون باشه ...

ارنی نگاهی به سوراخ کرد که روی دریچه آن کلمات نامفهومی شبیه «فاضلاب شهری» نوشته شده بود که برای هافلپافی هایی که از دنیای جادویی آمده بودند، معنایی نداشت ...

_ چرا من برم آخه ؟ :worry:

مرلین کتش را پائین کشید، چشم غره ای به پیوز رفت، و گفت : چون تو ما رو آوردی اینجا ... ولی برای اینکه تنها نباشی ... پیوز تو هم باهاش برو ... عه ... پیوز ؟!؟؟؟؟!؟

همه برگشتند ببینند پیوز کجا غیبش زده، که متوجه شدند پیوز به طور کامل در سنگفرش پیاده رو فرو رفته و فقط چشم ها و دماغش بیرون است، و از آن پائین زیر دامن خانم هایی که از پیاده رو رد میشوند را دید میزند ( نویسنده این پست تقاضا دارد، بقیه دوستان هم پیوز را در وضعیت های مشابه توصیف کنند ... وصف العیش نصف العیش !! )

مرلین رو به ارنی گفت : خوب برو دیگه ...

ارنی سرش را تکان داد، درپوش سوراخ را کنار زد و به پله های فلزی درون آن خیره ماند. سپس قدمی به جلو برداشت و نگاهی به پله های فلزی مقابلش انداخت ... برای چند لحظه، آهی کشید و پله های فلزی درون سوراخ را زیر نظر گرفت ... همانطور که ارنی داشت به پله های مقابلش نگاه میکرد و به اتفاقاتی که ممکن بود برایش بیافتد فکر میکرد ...


زاااارپ


_ برو دیگه ...
مرلین در حالی که این را میگفت لگدی در نشیمنگاه ارنی کوبید و او را درون سولاخ(!) پرتاب کرد ...

شلپ !!

دنگ !!


( اگر براتون سوال پیش اومده که صدای دوم چی بود، باید بگم ارنی در لحظه آخر برای اینکه نیافته دستش رو به درپوش سوراخ فاضلاب گرفت، و صدای دوم صدای برخورد درپوش به سر مرلین بود ... بعله !)

النور گفت : بیچاره ... حالا چیکار کنیم !؟؟ ... بهتر نیست پیوز رو دنبالش بفرستیم ؟!؟

مرلین لبخندی زد و گفت : نه ... بذارین پیوز به حال خودش باشه ... من میدونم اون الان چه حسی داره ...

و با لبخند شیرینی به پیوز که هنوز داشت از پائین دامن خانم ها را نگاه میکرد چشم دوخت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف
گرد و خاکی اطرافشون ایجاد شد و گاهآ دست و پایی از درون آن بیرون می‌اومد و دوباره غیب می‌شد...
- بی‌نـــــــــامـ...ـووس!
- مگه خودت خـــــــــــار مادر نیستی؟!
- آی نفــــ...ـس کـــِـــــــــــش!

گاها صدای ضعیفی از گرد و خاک بیرون می‌اومد و به سختی شنیده می‌شد...
- به خـ.....ـدا... من ... کاری‌شـــون... آدرسـ...

النور و هانا که نگران پسر جوان با موهای فشن و لباسای از اون فشن تر بودند به سرعت، بعد از نیم ساعت به کمک پسرک شتافتند و دست و پای مرلین را گرفتند و به زور از روی پسرک کنار کشیدنش. هانا که با بعض به جنازه‌ی پهن شده روی زمین خیره شده بود، گفت:
- خیلی بی‌شخصیتی مرلـــــــــــــــــین! پسر به این با شخصیتی رو تلف کردی! خـــــــــــــــــــدا ازت نگذره! بدبخت داشت آدرس می‌پرسید! می‌فهمی؟! یه شماره هم داد که اگه گم شدیم زنگ بزنیم بهش! الـــــــــــــــــــاهی قنباد بگیری بیوفتی بمیری!

مرلین که کمی آرام‌تر شده بود، کتش را پایین کشید و با رگِ باد کرده گفت:
- من غیریتم اجازه نمی‌ده کسی به دخترای هافلپاف چشم داشته باشه...
زیر چشمی به النور نگاهی کرد و آرام گفت:
- اصل غیرتم برای النوره.
بعد بلند گفت:
- یارو فشن مشن، فکر کرده اینجا بی‌صاحابه!

هانا نگاهی به النور کرد و متوجه شد النور سرخ شده و زیر چشمی به مرلین نگاه می‌کند؛ همین قضیه کافی بود هانا منفجر شود؛ با عصبانیت فریاد زد:
- ایــــــــــش! حالم ازتون بهم خورد! اینجا بی‌صاحابه؟! اصن اینجا کجا هست؟!
و گریه کنان کنار پسرک جنازه نشست.

رز که قیافه‌ی آدم‌های متفکر را به خود گرفته بود، به اطراف نگاه کرد و گفت:
- راست می‌گوید؛ به راستی اینجا کجاست؟!
آرگوس با ترس از رز پرسید:
- حالا چرا اینجوری صحبت می‌کنی؟ :worry:
رز ناگهان از این رو به اون رو شد و با خوشحالی گفت:
- همین جوری! آخ جــــــــــون بالاخره یکی به من توجه کرد!
و بعد آرگوس را بغل کرد و هر دو به زمین افتادند.

کمی آنطرف‌تر...
هانا کنار پسر جوان با موهای فشن و لباسای از اون فشن‌تر نشسته بود و اشک‌ریزان آرام زمزمه می‌کرد:
- نترس! پاشو این آقــــــــاهه عموئه! پاشو اشکاتو پاک کن! مرد که گریه نمی‌کنه! ما باهم خوشبخت می‌شیم؛ پاشــــــو!

کمی اینطرف‌تر...
آرگوس همانطور که سعی می‌کرد از دست رز خلاص شود رو به پیوز کرد و گفت:
- تو رو خدا کمک کن! نجاتم بده! نخنــــــــــــد! آی ملت کمــــــــــــــک!
رز که محکم آرگوس را در آغوش گرفته بود با ذوق تکرار می‌کرد:
- وااااااااااای! که چقدر تو ادم با شعوری هستی! چقــــــــــدر با درک! عزیـــــــــــــــــــــزم!

کمی دورتر...
النور آرام و با خجالت گفت:
- آقا مرلین، شما همیـــــــشه اینجورید؟!
مرلین سینه‌ی خود را جلو داد، کتش را پایین کشید و با غرور گفت:
- نه اتفاقا من خیلی مرد آرومیم النور خانم! ولی وقتی یکی به ناموسم نگاهی چپ بکنه رگِ غیرتم باد می‌کنه...
النور ناگهان سرخ شد و با دستپاچگی گفت:
- ای وای؛ من ناموس‌تونم...؟

کمی وسط‌تر...
و کسی به صدای ظریف و زیبایی که در گوش ارنی زنگ می‌زد توجهی نداشت:
- ارنـــــ...ـی، ارنـ......ـی، ارنـــــــــــــــــــــــــــــــی! ارنــــــــــــــــــــی!
ارنی: > :worry: >

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین مک کینن در 1392/4/16 19:33:32
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1392 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز چند قدم بيشتر بر نداشته بودن که ارنی احساس کرد کسی اسمشو صدا ميزنه.
- بچه ها صبر کنيد!
هيچکس توجهی نکرد.
ارنی:
النور و هانا جلوی ويترين يه مغازه ايستاده بودن و جيغ و فرياد ميکردن...
- وای اون لباس آبيه چه قشنگه! دلم ميخواد بپوشمش.
- هانا جون، عزيزم، فک نميکنی يکم برات تنگ باشه؟ :pretty:
- واااا! خيلی هم اندازمه! اون لباس زرده هم برای تو خوبه، قدتو بلند ميکنه.
- داری ميگی من کوتوله م؟!
کمی اونورتر از اين صحنه گيس و گيس کشی پيوز هم سطح با آسفالت خيابون پرواز ميکرد و به دامنای کوتاه خانمای باشخصيتی که در پياده رو رفت و آمد ميکردن زل زده بود.
- به به ، توی هاگوارتزم بايد از اين لباسا بپوشن، اون شنلای خز چيه ميندازن رو خودشون! اسم اينا چی بود؟ مينی زوپس؟
ارنی:
- ارنــــی!
ارنی به سختی خودشو از حالت در آورد و به دنبال صدا گشت. درست از همون راهی که اومده بودن قد و قواره کوچک رز در حال نزديک شدن بود.
- بچه ها رز!
هانا پاشو از رو شست النور برداشت و النور هم انگشتشو از چشم هانا در آورد. مرلين هم که جو تور ليدری گرفته بودش و چند متر از بقيه جلو افتاده بود به طرف ارنی اومد. پيوز کلا در دنيای ديگه ای سير ميکرد.
- چجوری اومدی اينجا؟
رز جلوی پای مرلين و ارنی توقف کرد و نفس نفس زنان گفت:
- من... اومدم توی تالار... ديدم شماها نيستيد... اومدم دنبالتون.
مرلين يه نگاه به ارنی کرد و ارنی هم يه نگاه به مرلين و بعد هر دو رو به رز
- چوبدستی با خودت آوردی؟
- نه!
- جارو؟
- نه!
- به کسی هم خبر ندادی؟
- نه!
- تلپورت بلدی بکنی؟
- ها؟
- پس واسه چي اومدی؟ :vay:
- سر من داد نزن!
مرلين با ژست متفکرانه ای داشت فکر ميکرد چطوری به هاگوارتز برگردن که متوجه هانا و النور شد. پسر جوانی با موهای فشن و لباسای از اون فشن تر کنارشون ايستاده بود و آروم آروم باهاشون حرف ميزد. مرلين بدون توجه به حالت دخترا چهارنعل به طرف پسره رفت و پيشونيش رو کوبوند تو صورت جراحی پلاستيک شدش. هر دو با هم نقش زمين شدن.
ملت هافل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1392 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- باز این ارنی رفت تو جو این فیلمای مشنگی که می بینه

همه از روی آسفالت بلند شدن و خودشونو تکوندن و اینا...
مرلین خیلی سنگین رنگین کتشو کشید پایین و گفت:
- حالا کجا هستیم ما.

ارنی که داشت فکر میکرد کلا یه ماسک دو نقطه خط بخره که هی مجبور نباشه حالت چهره شو عوض کنه، گفت:
- خب منم که همینو گفتم پریدید بهم. شما چه خصومتی با من دارید که هی هر چی میشه میخواید منِ بدبخت رو ضایع کنید. شما خجالت نمی کشین؟ فک نمیکنین پیش خودتون که منم احساس دارم یه وقت؟ واقعــــ....

- ارنی بس کن. ای بابا. امروز رو اعصابیا. مظلوم نما.

ارنی:

مرلین یه بار دیگه کتشو کشید پایین.
- من نمیدونم که اینجا کجاست و چرا اینجاییم اما هر چی هست تقصیر این ارنیه. اصلا n سال ما تو این تالار زندگی کردیم همچین اتفاقی افتاده بود؟!

یه چشم غره ی خفن به ارنی رفت و ادامه داد:

- از بین این چند نفرم که فک کنم رو هم رفته نیم نفر غیب و ظاهر شدن بلد باشه. خب چیکار کنیم حالا؟ کسی پیشنهادی داره؟

النور که چشماشو تنگ کرده بود و به اطراف نگاه میکرد پیشنهاد داد:
- خب ما که حوصله مون سر رفته بود. من میگم یه تابی همین جا بخوریم، یهو دیدی یه جارویی چیزیم پیدا کردیم برگشتیم.

پیوز که خیلی بداخلاق می زد و حوصله ش سر رفته بود و هی به انگشتاش ور میرفت گفت:
- باز این پیشنهاد داد.

مرلین دوباره کتشو کشید پایین.
- اتفاقا بدم نمیگه. نه چون خیلی مخه و پیشنهاد دهنده ی توانائیه ها، چون چاره ی دیگه ای نداریم.

یه بار دیگه کتشو کشید پایین.

- پیوز! من خودمم نمیتونم به این سرعت کتمو بکشم بالا! بس کن دیگه!

- حالا یکیم میخواد مودتونو عوض کنه نذارین. اصلا بی لباقتید

مرلین راه افتاد و ملت به دنبالش. باز هم با حرص کتش را پایین کشید!


__________

هپلشت دل تنگ بودیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1392 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه

- عــــاشقم من، عـــــــاشقم من، عاشقی بـــــی قرارم. کس ندارد، خبر از دل زارم...!

ملت توی تالار هافلپاف نشسته بودن و ارنی در حال هنرمندی بود.
النور که روی یکی از صندلی های راحتی نشسته بود، اشک هاش رو پاک کرد و گفت:
- ارنی، میشه دیگه نخونی؟

ارنی با بی حوصلگی جواب داد:
- النور الان آهنگ سوزناک می چسبه. طاقت شنیدن این صدای حزن انگیز منو نداری؟

- نه ارنی جان، اصن بحث این حرفا نیس. صدات خیلی گوش خراشه، دیگه نمی تونم تحمل کنم!

ارنی:

ملتی که نشسته بودن دستاشون رو از تو گوششون در آوردن که ببنین چه اتفاقی افتاده و وقتی دیدند صدای ارنی دیگه نمیاد یه نفس راحت کشیدن و لبخندی از سر رضایت روی لباشون اومد.

مرلین پاهاشو روی میز چوبی که جلوش بود گذاشت، خمیازه ای کشید و گفت:
- بچه ها خیلی حوصلمون سر رفته. پاشین یه حرکتی بزنیم خو.

پیوز خندید و گفت:
- بریم یه کم با ملت شوخی کنیم.

اما با چشم غره ی آرگوس فلیچ خنده رو لب هاش خشکید.

النور پیشنهاد داد:
- بیاین بریم توی حیاط مدرسه یه چرخی بزنیم.

ولی زمزمه ای حاکی از مخالفت بین بچه ها پیچید.

ارنی با ذوق گفت:
- میخوایم من براتون بخونم که سرگــ...
-نــــــه!

با فریاد دسته جمعی همه ارنی باز هم به همون حالت دو نقطه خط در اومد و بلند شد که بره توی خوابگاه که ناگهان وسط راه پخش زمین شد!

پیوز با خنده گفت:
- شصت پا رو بپا معاون!

ارنی بی توجه به حرف پیوز بلند شد و تخته های زیر پاش رو بررسی کرد. دستش رو به سمت یکیشون که کمی بالاتر اومده بود و پای ارنی بهش گیر کرده بود برد و اونو بالا آورد.
یه در مخفی درست زیر تالار مخفی بود!

ارنی با چشمای حیرت زده به دریچه نگاه می کرد و بقیه هم اومدن دورش جمع شدن.

هانا گفت:
- یعنی چی می تونه باشه این؟ کسی تا حالا چنین چیزی دیده بوده تو تالار؟

مرلین گفت:
- من که تا حالا ندیده بودم. به نظرتون بریم تو؟

آرگوس خس خس کنان گفت:
- اون نور آبی چیه؟!

نور آبی رنگی از اعماق حفره بالا و بالاتر اومد و از دریچه خارج شد. مثل یک حباب دور همه رو گرفت و به شدت شروع به چرخیدن کرد. تا جایی که دیگه ملت اطرافشون رو نمی دیدن.
بعد از چند لحظه حباب ناپدید شد و ملت با صورت روی آسفالت نا صاف یک خیابون پر رفت و آمد مشنگی افتادند.

ارنی در حالی که سرفه می کرد گفت:
- اه چقدر هوای اینجا کثیفه، نمی تونم درست نفس بکشم! ما کجاییم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده