شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
بی تردید اگر هری پاتر دقایقی قبل فنجانی قهوه نخورده بود ،از گرمای شعله های قرمز شومینه ی تالار خوابش گرفته بود . اما بیدار ماندن تا پاسی از شب کمکی به درسهایش نمی کرد تنها باعث می شد افکار تاریکی در ذهنش بپیچد (بپیچد نمیشه ؟ ) که اگر عملی می شدند دراکو تا آخر عمرش نمی توانست لبخند بزند !!! و فقط جرقه های قرمز چوبدستی اش بود که می توانست او را از اعماق ذهنش بیرون بکشد . . .
بپیچد رو جای پیچیده نوشتی، به جای بولد کلمات رو ایتالیک کردی که من با این پیرچشمی برای دیدنشون کلی زور بزنم، شکلک تهدید آمیزم می زنی؟! قاعدتاً نباید تأیید می شد اما پست خوبی بود.
موفق باشی
تأیید شد.
راستی چند بار بگم؟ باید بعد از علامت نگارشی فاصله بذارید فرزندانم نه قبلش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/3 3:22:16 ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/3 3:28:15 ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/4 3:36:34
شومینه،افکار،تاریکی،قهوه،بی تردید،چوبدستی،پیچیده،قرمز،لبخند،گرما ولدمورت با لبخندی سرد بر لبانش در کنار شومینه ای که گرمایش تأثیری بر فضا نمیگذاشت چوبدستی را در ردایش پنهان کرد،خون قرمز رنگی در کنار پایش جاری شده بود بی تردید برای رسیدن به هدف پلیدش بازهم دست به قتل یک بی گناه زده است،فنجان قهوه روی میز خاک گرفته ای به چشم میخورد که نصفه پر بود،در تاریکی افکارش پر بود از مسائل پیچیده،آیا جان کس دیگری در خطر است؟
لطفاً یه بار دیگه پست رو ارسال کن. کلمات رو بولد کن یا با یه رنگ دیگه بنویس و 2 خط آخر رو ویرایش کن. نمی گم چه نوع ویرایشی ببینم خودت متوجه 2 تا ایرادی که توی این 2 خط هست می شی؟
تأیید نشد. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/3 3:34:48
به یاد روزهای هری پاتریمون به یاد روزهایی که از طریق اینترنت،تلوزیون،رادیو،فامیل و یا حتی دوستان مدرسه ایمون با هری پاتر آشنا شدیم.به یاد روزی که چندین کتابفروشی رو گشتیم تا تونستیم هری پاتر و سنگ جادو رو بخریم.به یاد اون روزهایی که به بابامون التماس میکردیم تا ازش پول بگیریم و بریم کتاب هری پاتر بخریم.به یاد روزهایی که غصه میخوردیم که چرا هری پاتر تو ایران اکران نمیشه.کمی از اون روزها دور شویم...به یاد روزهایی که اینترنتو زیر و رو میکردیم و دنبال عکس و فیلم و خبرهای هری پاتری میگشتیم.به یاد فصل آخر کتاب شش (آرامگاه سپید)و گریه هامون برای مرگ مردی با نوای ققنوس.به یاد اشکهایی که برای مرگ دابی،فرد،سیوروس اسنیپ و خیلی های دیگه در کتاب آخر ریختیم و بیشتر از اینها برای پایان داستانمون. به یاد این چند سال زندگیمون که هری پاتری گذشت. حالا نوبت ماست...هرکدوم از ما باید یک هری پاتر در زندگی خودش باشه...این زندگی خنده ها و اشکهای زیادی داره اما ماهم مثل هری تا آخرش وایمیستیم تا به پیروزی و هدفمون برسیم تا برای خانواده هامون و جامعمون مایه ی افتخار باشیم. سدریک پاتر
ببخشید خیلی طولانی شد چون اولین امضام بود (موفق باشید)
قهوهقرمز رنگ شده بود، گرمای شومینه سرد شده بود، روشنایی تبدیل به تاریکی شده بود، بی تردید هرمایونی گرانجر نفرین پیچیده برعکسی را با چوبدستی اجرا کرده بود.
چند دقیقه فکر کردم. مردد بودم تکرار فعل ها برای هنری و شعرگونه شدن پست بوده یا غیر عمدی به کار رفته؟ احتمالاً حدس اولم درسته ولی لطفاً یه پست دیگه، کمی طولانی تر و مطابق با سبک معمول این تاپیک بزن.
شب تاریکی بود.هوا سرد بود و باد تندی می وزید.مرد، پیچیده در شنلی سفری لحظه ای ایستاد و با دیدن نوری در دور دست لبخندی بر لبهایش ظاهر شد.بی تردید می توانست در انجا کمی استراحت کند و فنجانی قهوه بنوشد و از گرمای شومینه لذت ببرد.شاید وقتی به آتش قرمز رنگ خیره میشد می توانست به افکارش نظم و ترتیب بدهد.با عجله چوبدستیش را درآورد تا آن را روشن کند.می خواست هرچه زودتر خودش را به منبع نور برساند.
تأیید شد.
نکته ای که توی ویرایش پست قبل درباره علائم نگارشی گفتم در مورد پست شما هم صدق می کنه.
در تاریکی نشسته بود. افکار پیچیده اش او را احاطه کرده بودند .با وجود گرمای اتاق تنش می لرزید .قهوه تلخش را روی میز گذاشت و با خود فکر کرد دیگر چه وقت می تواند لبخند بزند؟ناگهان خشمش فوران کرد و شی ای را که کنار دستش بود ،به داخل آتش پرت کرد .ناگهان شعله ها زبانه کشیدند .به شومینه نگاه کرد و جواب سوالش را گرفت ! او دیگر هیچ وقت نمیتوانست لبخند بزند ! شعله های قرمز چوبدستی اش را در بر گرفته بودند ....بی تردید این پایان زندگی او بود .او شکست خورده بود.
بازنویسی شد.
تأیید شد.
توی خط دوم و سوم، دوبار از کلمه ی ناگهان اول جمله استفاده کردی. به نظر من بهتره اولی حذف شه. اما در مورد علائم نگارشی هنوزم یه ایراد کوچیک داری. نحوه ی صحیح استفاده از علائم نگارشی به این صورته که بلافاصله بعد از اتمام جمله یا کلمه ی مورد نظر، باید علامت نگارشی رو استفاده کنی (یعنی نباید بین علامت نگارشی و کلمه ی قبلش فاصله باشه). بعد از علامت نگارشی باید یه فاصله بذاری و بعد جمله ی جدید رو شروع کنی. امیدوارم توی پست های بعدیت این نکات ظریف رو در نظر بگیری.
در تاریکی نشسته بود افکار پیچیده اش او را احاطه کرده بودند با وجود گرمای اتاق تنش می لرزید قهوه تلخش را روی میز گذاشت و با خود فکر کرد دیگر چه وقت می تواند لبخند بزند ناگهان خشمش فوران کرد و شی ای را که کنار دستش بود به داخل آتش پرت کرد ناگهان شعله ها زبانه کشیدند به شومینه نگاه کرد و جواب سوالش را گرفت او دیگر هیچ وقت نمیتوانست لبخند بزند شعله های قرمز چوبدستی اش را در بر گرفته بودند بی تردید این پایان زندگی او بود او شکست خورده بود.
آقا ما دفعه اولمون بود اگه بده ببخشید
این پست باید تأیید می شد. سوژه،شروع و پایان، همه چی خوب بود. اما چرا تأیید نمی شه؟ یه پاراگراف 5 خطی بدون هیییییچ علامت نگارشی!! آخر هر جمله حتماً حتماً باید علامت نگارشی داشته باشیم. ساده ترین حالت اینه که از یکی از این 3 تا استفاده کنیم :«. ؟ !» لطفاً پست رو با رعایت علائم نگارشی بازنویسی کن. تأیید نشد. موفق باشی.
شب شده بود ... باز مثل همیشه روی صندلی چوبی اش کنار شومینه نشسته و loبوی قهوه داخل لیوان قرمز رنگش در فضای خانه پیچیده بود. لبخند رضایت آمیزی بر لبانش نشسته بود،چیزی که برای کسانی که او را میشناختند چیز عجیبی بود.بی تردید اتفاق خوبی افتاده بود که اینقدر خوشحال شده بود.
یکدفعه صدایی بلندی آمد ، و سکوت خانه را شکست.
از جایش بلند شد ؛ دستش را به آرامی داخل جیبش کرد و چوبدستی شکسته خود را از درون جیبش در آورد ، و به انباری خیره شد.افکار عجیبی در سرش می گذشت. آهسته چند قدم برداشت، در انباری را باز کرد و داخل شد.چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا به تاریکی عادت کند ، دوباره آن صدا آمد ، به سرعت برگشت تا ببیند صدای چه چیزیست.
داشت به پایین پله ها می رفت ، اما هر چه نزدیک تر می شد گرمای بیشتری را احساس می کرد . برای چند لحظه طبقه پایین ایستاد ، اما متوجه شد بوی سوختگی می آید و انباری به تدریج روشن تر می شود
ناگهان پشتش را نگاه کرد ، جیغ بلندی کشید و گفت : شنلم!...
تأیید شد. پست نسبتاً خوبی بود ولی بی دقتی هم زیاد داشت. یه جا کلمه ی استفاده شده رو با آندرلاین مشخص کردی و بقیه جاها کلمات رو بولد کردی. اون «lo» وسط نوشته چی بود؟! حتماً حتماً یکی دوبار پستت رو بخون و بعد دکمه ارسال رو بزن. اشتباه دیگه ای که چند بار توی پستت تکرار شده استفاده نا به جا از ویرگوله. مثلاً این جمله اصلاً ویرگول نیاز نداره: «یکدفعه صدایی بلندی آمد ، و سکوت خانه را شکست.» یه نکته دیگه هم که از نظر شکلی باید رعایت کنی اینه که فقط بعد از ویرگول یا نقطه ویرگول فاصله می ذاریم. شما هم قبلش فاصله گذاشتی هم بعدش که این درست نیست. لطفاً به ظاهر پست بیشتر اهمیت بده. موفق باشی.
تاریکی شب هاگوارتز را به خواب برده بود. کنار شومینهگرم، روی کاناپه قرمز رنگ نرم، در حالی که فنجانی قهوه در دست گفته بود غرق در افکارپیچیده اش شده بود. کل زندگی اش جلوی چشمانش رژه میرفت. بی تردید زندگی وحشتناکی تجربه کرده بود! سراسر پیاده روی در جهنم... ولی ناخوداگاه خنده روی لبانش بود! خنده ای متعجبانه! اینکه هنوز زنده بود برای خودش هم عجیب بود... چوبدستی در لا به لای انگشتانش بازی میکرد.
تأیید شد. به نظرم توی این جمله:«بی تردید زندگی وحشتناکی تجربه کرده بود!»بهتر بود «زندگی وحشتناک» رو به عنوان مفعول در نظر می گرفتی و بعدش یه «را» می آوردی. یعنی به این شکل:«بی تردید زندگی وحشتناکی را تجربه کرده بود!» و توی این جمله:«ولی ناخوداگاه خنده روی لبانش بود!» هم به عقیده ی من استفاده از فعل «بود» مناسب نیست و باید فغلت با بقیه افعال هماهنگی داشته باشه. مثلاً می تونستی به جاش از «پدیدار شد» یا «آمد» استفاده کنی. اینجوری: «ولی ناخوداگاه خنده روی لبهایش پدیدار شد!» یا «ولی ناخوداگاه خنده بر لبانش آمد!» همین نکات ساده می تونن یه پست رو از خوب به خیلی خوب و عالی تبدیل کنن. راستی استفاده از «...» آخر همه ی جمله ها مناسب نیست. می تونستی آخر بعضی جملات از ویرگول با نقطه ویرگول استفاده کنی. موفق باشی.
شومینه، گرما،افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند
در حالیکه کنار شومینه نشسته بود و گرمای لذت بخش فنجان قهوه را در دستانش حس می کرد از پنجره به تاریکی شب چشم دوخت. ماه با وضوح هرچه تمامتر در آسمان شب می درخشید و نسیم ملایم شبانگاه برگ تک درختی را که در مقابل پنجره قامت برافراشته بود به رقص وا می داشت. با این همه آن چشمان قرمز رنگ براق هیچکدام از اینها را نمی دید. در حالیکه در افکارش غرق شده بود نگاهش را از پنجره برگرفت و به فنجان کوچک دوخت.بی اراده لبخند شومی بر لبانش نقش بست. بی تردید حتی آن پیرمرد نیز قادر نبود به پیچیدگی نقشه ای پی ببرد که او برای تصاحب ابر چوبدستی کشیده بود.