در روزگاران قديم رستم و جعفر و سكينه..............دو بدو بودند يار و دوست بي خار كينه
رستم،پيل پيكر ، قد خدنگ و پنجه همچون سنگ....دوتاي دگر نصف اوي، ضعيف همچون خشتك قشنگ
آن سخره بي نظير، داشت مغزي رقيب انشتين......اندر مسائل ميزد پوز نيوتن و گاليله را به پهن
رستم يك صبح از خواب بخاست .... قبل ورزش به بالين جوي رفت
تا تشنگي و ساعد آهن مثالش......را با اب عسلگون يكجا بشست
ديده در اب كرد و اب...................از شرم خشكيد رستم بيچراه بنشست
چرا اين چنين شد اي كهكشان؟....اين را رستم گفت با شگفت
فرياد برآورد كه اي ياران...............بياوريد براي من آب شفقت
ياران در چادر با دگر كرده خنده...كه بيچاره رستم گول خورده
اين دو ناجوانمرد بيخرد..............ديگر خدارا نيستند بنده
ريختند آب را در كاسه زهرگين....كه گر فيل خورد آب را ديگر نماند زنده
شتابان شتافتند سوي رستم............جهان ديده بست ز كار ستم
بسيار شادمان رستم از اين لطف......ندانست كه دارند زير لطف، كلفت
كاسه را به بالا گرفت دست زير آن....يك جرعه سر كشيد كاسه را بر دهان
رها شد كاسه ز دست پهلوان..........جهان تيره گشت بر او چشم دوگان
به رنج پا راست كرد دست برد بر ان...دست چپ را كرد زير گلوان
رفت آن زهر نفرين ،درون شكم..........چهره رستم به ناگاه شد دژم
خون بالا گرفت از درون گلوي............نگاه كردند آن دو نامرد اندر اوي
به سيصد سال كشيد تا رستم افتاد روي زمين..... جوي كنارش از خون او شد پر خين
اين چنين بود داستان من اي عماد........................نبايد كرد بر دوستان اعتماد
رستم،پيل پيكر ، قد خدنگ و پنجه همچون سنگ....دوتاي دگر نصف اوي، ضعيف همچون خشتك قشنگ
آن سخره بي نظير، داشت مغزي رقيب انشتين......اندر مسائل ميزد پوز نيوتن و گاليله را به پهن
رستم يك صبح از خواب بخاست .... قبل ورزش به بالين جوي رفت
تا تشنگي و ساعد آهن مثالش......را با اب عسلگون يكجا بشست
ديده در اب كرد و اب...................از شرم خشكيد رستم بيچراه بنشست
چرا اين چنين شد اي كهكشان؟....اين را رستم گفت با شگفت
فرياد برآورد كه اي ياران...............بياوريد براي من آب شفقت
ياران در چادر با دگر كرده خنده...كه بيچاره رستم گول خورده
اين دو ناجوانمرد بيخرد..............ديگر خدارا نيستند بنده
ريختند آب را در كاسه زهرگين....كه گر فيل خورد آب را ديگر نماند زنده
شتابان شتافتند سوي رستم............جهان ديده بست ز كار ستم
بسيار شادمان رستم از اين لطف......ندانست كه دارند زير لطف، كلفت
كاسه را به بالا گرفت دست زير آن....يك جرعه سر كشيد كاسه را بر دهان
رها شد كاسه ز دست پهلوان..........جهان تيره گشت بر او چشم دوگان
به رنج پا راست كرد دست برد بر ان...دست چپ را كرد زير گلوان
رفت آن زهر نفرين ،درون شكم..........چهره رستم به ناگاه شد دژم
خون بالا گرفت از درون گلوي............نگاه كردند آن دو نامرد اندر اوي
به سيصد سال كشيد تا رستم افتاد روي زمين..... جوي كنارش از خون او شد پر خين
اين چنين بود داستان من اي عماد........................نبايد كرد بر دوستان اعتماد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/11/26 12:02:44
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/11/26 17:42:54
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/11/26 17:42:54

ولی الان میتونم پس میفرستمش