جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  287 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1393 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد سیاه روی هافلپاف


مناظر در حال عبور از پنجره ی کوچک کوپه ی قطار بود. صورتش سرخ و پف کرده بود. چهره ی سفید و رنگ پریده ی دختر تنها چیزی بود که از آن روز در خواب یا بیداری می دید؛ این مناظر سبز و پرگل هم نمی توانستند حواسش را پرت کنند. در حال فرار بود اما از چه؟ به کجا؟ با چه هدفی؟ خودش هم نمی دانست! فقط می خواست برود، دوست نداشت این قطار متوقف شود. هر چه دورتر بهتر.

-روزنامه، روزنامه ...

صدای مرد مسنی را که در راهروی قطار برای فروش روزنامه فریاد می زد، خوب می شنید. صدا هر لحظه بلندتر می شد. هر روز صبح اوضاع همین بود. سی دقیقه بعد از اولین ایست قطار در صبح همین مرد بود و فریاد هایش؛ انگار ساعت کوک شده باشد که هر روز صبح برای بیداری مردم از حوادث بیرون زنگ می زند. پاپا بی دلیل، تصمیم گرفت یک روزنامه بخرد.

-جناب یکی بده.
-میشه یک دلار.

بدون اینکه چیزی بگوید، یک دلاری تا خورده را درون دست های بزرگ مرد گذاشت. مرد مسن سری تکان داد . بعد با همان فریاد های آگاهی دهنده به راهش ادامه داد.

پاپاتونده روزنامه را باز کرد. سر خط خبر ها برایش بسیار آشنا بود. ماجرای کافه ی کوچک همچنان ادامه داشت. بی اختیار لبخند زد. از اینکه پلیس حتی نتوانسته علت مرگ را تشخیص دهد، لذت می برد. خیلی از روزنامه های زرد این اتفاق را به جادو و نفرین نسبت می دادند؛ اما هیچکس واقعا این حرف ها را جدی نمی گرفت. جادو؟! آن هم در قرن بیست و یکم، محال است! این حرف ها فقط برای افزایش فروش روزنامه بود و بس!

لبخند بی اختیار پاپا محو شد و این بار اشک ها بود که دوباره به چشم های درشت مشکیش هجوم می آوردند. او مملو از تضاد بود. لحظه ای از این که به راحتی از چنگ پلیس و قانون گریخته، احساس رضایت می کرد اما لحظه ای دیگر غم و اندوه مرگ دخترک زیبایش وجودش را می لرزاند. لرزشی بر تمام جسم و روحش!

صدای مرد مسن دیگر شنیده نمی شد. قطار تقریبا ساکت بود. مناظر هم چنان مانند نقاشی های یک هنرمند زبر دست، بر روی پنجره ی کوچک کوپه اش جایشان را با یکدیگر عوض می کردند؛ او به آنها نگاه می کرد اما چیزی که می دید، خیلی متفاوت بود. چهره ی رنگ پریده ی دخترک محبوبش ... و این از همان روز کذایی، مانند یک نوار در ذهن پاپاتونده، تکرار می شد.

ناگهان در میان سکوت آرامش بخش قطار، صدای عجیبی از کوپه ی کناری به گوش های تیز پاپاتونده رسید. شبیه صدای زوزه ی یک گرگ یا ناله ی یک سگ یا شاید یک گربه بود. کنجکاو شد، بدون فکر از جا برخاست. عضلاتش درد خفیفی گرفتند، دلیلش هم برای خودش واضح بود؛ عدم حرکتش در چند روز گذشته از روی صندلی نه چندان راحت قطار! کش و قوسی به بدن لاغرش داد و به سمت کوپه ی کناری رفت. با احتیاط و مخفیانه از لای در به داخل نگاه کرد.

-بیا تو!

از شنیدن صدا کمی جا خورد. با اکراه دستش را روی در گذاشت و آن را باز کرد. مردی روی صندلی قطار لم داده بود. تنها بود؛ نه خبری از گرگ بود، نه سگ، نه حتی یک گربه! فقط یک مرد با مو های فیروزه ای.

-می دونم تو چیکار کردی!

این جمله را زمانی گفت که هنوز پاپا یک پایش بیرون کوپه بود. چشم هایش گرد شدند. آن مرد چه چیزی را می دانست. آیا به ماجرای قتل اشاره داشت؟ اگر اینطور بود ... چه کاری می توانست انجام دهد؟ این افکار به سرعت از ذهن پاپا تونده عبور کرد.

-نیازی نیست نگران باشی، واسه کمک بهت اینجام. تد ریموس لوپین.

دستش را به سمت پاپا دراز کرد. پاپا همچنان به آن مرد مشکوک بود اما آن لبخند و آن چشم های مطمئن، خیلی قانع کننده بودند.

-پاپا تونده.

دست پاپا درون دست گرم تد قرار گرفت. لبخند تد روی صورتش بیشتر نشست و بعد گفت:
-نیازی به معرفی نیست، دقیقا می دونم کی هستی و چیکار کردی. واسه همین اینجام واسه کمک به تو. تو این روز ها تمام اروپا رو سفر کردی اما هیچوقت از این قطار پیاده نشدی. من پیشنهاد می کنم توی ایستگاه بعدی یعنی لندن پیاده شو و با من بیا. جایی می برمت که بهت کمک می کنن، بتونی قدرتت رو کنترل کنی. قدرت تو بی نظیره اما خطرناک! میزان خطرناک بودنش رو هم تجربه کردی. باید مراقب باشی، خیلی ها دنبالتن، منظورم پلیس ها نیست. یه سری آدمای بد، آدمایی که به کار هایی که کردی، می خندن! اما تو اونطوری نیستی، خیسی صورتت و پشیمونی توی چشمات اینو نشون می ده.

تد راست می گفت. او پشیمان بود اما اشتباهش این بود که نمی دانست علت پشیمانی او چیست. پاپا به فکر فرو رفت. جایی که بتواند قدرتش را کنترل کند. آن اسب سرکش ناشناخته ی درونش را. پیشنهادی بود که نمی شد رد کرد، پس گفت:
-قبوله ...
-تنها به یاد داشته باش، توی این راه نباید خودت رو به شیطان بفروشی. شیطان ممکنه توی لندن منتظرت باشه یا توی همین قطار، حتی نزدیکتر!

پاپاتونده سری تکان داد. چیزی که تدی نمی دانست و نباید می دانست پیش فروش شدن روح پاپا به شیطان بود. روح او دیگر تسخیر شده بود و راه برگشتی نداشت. تد راست می گفت، شیطان خیلی به او نزدیک بود، در روح او رسوخ کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1393 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مشق جلسه سوم


نسیم بهاری بر فراز تپه ها در جریان بود. دورا ردای بلندی پوشیده بود و موهای صورتی و بلندش در باد میپیچید. خورشید در حال غروب بر پشت تپه ها فرو میرفت و کم کم دورا را در تاریکی تنها میگذاشت، دورا درحالی که اواز مبهمی را با خود زمزمه میکرد بوی خاصی را که در هوا طنین می انداخت را استشمام کرد،بوی عجیبی بود شاید بوی خطر!

-هه هه هه هه هه هه
دورا ناگهان با جستی سریع چوبدستیش را بیرون کشید و به اطراف نگاه کرد،صدای خنده بسیار شیطانی بود...شاید صاحب صدا خود شیطان بود.

دورا در حالی که به دور خود میچرخید فریاد زد :
-خودتو نشون بده!

ناگهان چیزی از پشت بوته ها بیرون امد، فقط چشمانش قابل دیدن بودند چشمان قرمز و شیطانیش اما دورا میدانست ان چیست ...اهریمن!
اهریمن با صدای ترسناکی گفت :
-اگه منو نمیشناسی باید بیگم که من دشمن نیکی هام و دوست پلیدی و تاریکی ها
-اره میشناسمت...خوب میشناسمت برای همینم اومدم اینجا تا تو رو نابود کنم!

اهرمین به حدی به دورا نزدیک شد که دورا توانست سردی بدنش را حس کند اما عقب نرفت نمیخواست به این سادگی جا خالی کند، پس فریاد زد:
- ریداکتو

دورا طلسم انفجار را به سمت اهریمن پرتاب کرد، اما اهریمن با جستی تیز به سمتی شیرجه زد و بعد دست بکار شد .باید هرچه زودتر در وجود دورا رخنه میکرد،دورا احساس کرد که نیکی های وجودش تحلیل میروند و نیروی سیاهی او را در بر میگیرد داشت از پا می افتاد اما زمزمه کرد :
-ديسابارات

و نامرئی شد،فرصت خوبی برای سردرگم کردن اهریمن تاریک بود پس باز هم فریاد کشید :
-له وی کورپوس
و بعد بلافاصله گفت:
-ریداکتو

و همه چیز تمام شد اهریمن در شعله های انفجار مهیب میسوخت و فریاد میکشید و کمک میخواست. دورا در حالی که دوباره مرئی میشد نگاهی به اهریمن تاریک که حالا نابود میشد کرد و بعد نگاهی به خود که شاید هنوز کمی از نیروی اهریمن در بدنش باقی مانده بود و بعد در حالی که به خود میبالید گفت:
-افرین دورا !

ناگهان صدای دلنشینی فضای اطراف را پر کرد و گفت:
-بله دورا افرین... اما فراموش نکن که نباید به خودت مغرور بشی! موفقيت به همون اندازه شكست خطرناكه ،و باید هدیه ای رو بهت بدم که بهتره اینجوری بگم: هر چیز که انسان ها رو نکشه اونارو قوی تر میکنه ...از قدرتت خوب استفاده کن!

دورا که لبخند میزد گفت :
-ممنون
و بعد راهی دنیای جادوییش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 26 مرداد 1393 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سهمیه ارشد گریفندور


توضیح کوتاه: جریان این سفر، سفر سیریوس و درواقع هجرتش از خانه گریمولده که در راه ...
----------

- سفر کرددددددددددددددددددم که از یادم بریییییییییییییییییی دیدم نمیشهههههههه... آخه عشق یه عاشق با ندیـــــــدن حل نمیشه... (نویسنده: حالا همه گریه کنید... هاییییییییییییی... چراغارو خاموش کنید ببرمتون توی داستان اون آقایی که آخره هیئت نشستــــه چرا گریه نمیکنــــــه؟... کروشیو! )

سیریوس تصمیم خود را گرفته بود. ترک خانه... قدم گذاشتن در راهی بی مقصد برای رهایی از ظلم و ستم خانواده... طبیعت بی جان... پسرک بی پول... پدر بیمار... خانواده در سراشیبی زندگی... طبیعت بی جان!
(خلاصه... سیریوس داستان ما همینطور می رفت و می رفت، گهی تند و گهی خسته، گهی نوحه خوان و گهی خموش... )

از هفت دریا و هفت خشکی و هفت آسمان گذشت... بر گرسنگی و تنشگی و دیو سپید فایق آمد تا به دروازه های شهر جادوی سیاه رسید و پروفسور آنتونین را در حالی که از شهر خارج میشد مشاهده کرد.

- ئه! پروفسور؟ شما کجا اینجا کجا؟

- سلام جانم! من خیر سرم معلم جادوی سیاهما! اینجا یه جلسه ای داشتیم اومده بودم ببینم میتونم انتقالی بگیرم برای ترم دوم برم دورمشترانگ یا نه!

- تورو مرلین نرید استاد. من تازه سفر کردم که تکلیف شمارو انجام بدم... استااااااااااااد...

- نه فعلا هستم. خوب جایی برای تکلیف اومدی. شهر جادوی سیاه جای خوبی برای کسب تجربه است. احسنت پسرم!

- استاد یه سوالی داشتیم...

- بپرس جانم.

- آقا هشت رو ده میدید قبول شیم؟

-

- ... نه؟ ... آقا تورو مرلین... مادرمون مریضه... پدرمون پاش شکسته نمیتونه کار کنه... من باید هم درس بخونم هم خرجی خونواده رو در بیارم...

-

- ... بازم نه؟... خیله خب بفرمایید تشریف ببرید! الکی وقت مارم گرفتی! گفتم اگر نمره رو میدی همینجا تمومش کنم... بفرما اقا!

-

- لا اله الا الله! معلم هم معلمای قدیم!

نیم ساعت بعد، داخل شهر، سیریوس در حال خواندن دفترچه راهنما

افکار سیریوس:
- خب ببینم این شهر چی داره... راهنمای مکان ها، صفحه 5:

1- محل استقرار گروهک فرهنگی تروریستی فاحش(فتف) (عضویت و عملیات)
2- خادمان لردسیاه به او می پیوندند (درخواست مرگخواریت)
3- آموزش جانور نمایی (بدون کنکور به صورت نیمه متمرکز با شهریه اندک، زیر نظر پلید ترین جانور نماهای کشور، من جمله فری سم طلا!)
4- ...
.
.
.


- مرگخواران که صد بار درخواست دادیم نشد.... جانور نما هم که هستم... بقیه موارد هم که به درد نمیخوره... بهترین گزینه همون گروهکه هست!

بیست دقیقه بعد، سیریوس در حال گزینش در گروهک فتف

توصیف مقر:
خیمه ای بزرگ و سیاه رنگ که اطراف آن تماما مین گذاری شده بود. در بالای خیمه پرچمی سیاه رنگ نصب شده بود که بر روی آن علامت دو چوب دستی شکسته نقش بسته بود. متقاضیان زیادی که برای گزینش و عضویت آمده بودند در صف طویلی جلوی در خیمه منتظر بودند تا نامشان برده شده و وارد خیمه شوند.

- بلک... سیریوس. بیا تو.

سیریوس وارد خیمه شد. دیوار های داخل به چوبدستی های شکسته شده گروه کاراگاهان و همینطور جارو های شکسته مزین شده بود.
فردی که ریش نسبتا بلندی داشت (:pashmak:) و بر روی صندلی پشت میزش نشسته بود کار های گزینش و عضویت را انجام میداد. با لهجه ای عربی گفت:
- شما بلک هستی؟ بیا اخوی بنشین رو به روی من. من روفس خالد اسکریم بن جیور هستم، رئیس دفتر اینجا.

سیریوس بر روی صندلی نشست و منتظر شد تا فرد فاحشی گزینش را انجام دهد.

- شما بگو ببینم، انگیزه شما برای عضویت در گروهک فرهنگی ترورسیتی ما چیه؟ (کلا با لهجه عربی)

- والا جناب ما برای مرگخواران و محفل هم رفتیم اونجا هم همینو پرسیدن ما هم گفتیم انگیزه نمیدونیم یعنی چی.

- این حرفا دیگه تکراری شده! یا انگیزه تو میگی یا خودمو و خودتو با هم منفجر می کنم!

- اقا به خدا نمیدونیم... ما دم در که بودیم اون تلویزیونه رو دیدیم پرسیدیم ماله کیاست؟ گفتن مال خانواده شهدای فاحش! گفتیم بیایم خانواده به یه نون و آبی برسن.

- خیله خب... برای ما فقط انگیزه مهمه. انگیزه شما هم بسیار والاست! شما وارد مرحله عملی میشی. ما شاید در نظر اول با جادوی سیاه کاری نداشته باشیم. ولی مهم نیته که باید سیاه باشه! مهم نیست که از جادو استفاده نمی کنیم. ما چوبدستی شکستگانیم! و طریقت ما چنین است که ثابت کنیم سیاهی به ورد های سیاه نیست. به عمل سیاه است! به ترور، انفجار، کشتار جمعی، سلاح های شیمیایی، شکنجه! این جادوی سیاه واقعیست! تو برگزیده شدی! برگزیده شدی تا عملیاتی رو انجام بدی. برای شر نیت خودت! تو باید ثابت کنی سیاهی، پلیدی... ماموریت اینه که ...

سیریوس با شندیدن این حرف ها در جای خودش خشک شده بود. آیا او انقدر پلید بود؟ آیا تکلیف مدرسه ارزش این همه سیاهی و تباهی را داشت؟ این بود آرمان های دامبل راحل؟ این بود ارزش های والای محفل؟ و اینجا بود که نور حقیقت بر دل او تابید! و عنوان تکلیفش را به یاد آورد... دفاع در برابر جادوی سیاه! آری! دفاع در برابر جادوی سیاه نه غرق شدن در منجلاب جادوی سیاه.
سیریوس به خود آمد. نگاهی به اطراف کرد و نور دامبل را مشاهده کرد. نوری که دیدنش چشم بصیرت می خواست!
او آن تجربه ای که باید را به دست آورده بود... معنای حقیقی دفاع در برابر جادوی سیاه.
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

فریاد بلندی زد و کمر بند انتحاری که کنار خیمه بود را برداشت و به کمرش بست. فریاد کشان و دامبل گویان در حالی که دستش برو روی ضامن بمب ها بود به طرف انبار مهمات دوید.

روفس خالد با عصبانیت فریاد کشید:
- آر پی جی زن! بزنش! بزنینش! نذارید به انبار برسه!

اما دیگر دیر شده بود؛ سیریوس با فریاد یا دامبل کبیر به داخل انبار شیرجه زد و ضامن بمب ها را کشید...

سه روز بعد، کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

دالاهوف وارد کلاس شد و باچهره مغموم دانش آموزان مواجه شد.
گلرت با چشمانی اشک بار اعلامیه ای را به او داد که شرح آن چنین بود:

انا للمرلین و انا الیه راجعون
با تاسف و تاثر، شهادت جان گداز و جان سوز جوان با استعداد و پاک محفلی، حاج سیریوس آهنگران را به عموم جامعه جادوگری، اعضای محفل ققنوس و مردم شهید پرور و قهرمان پرور تالار گریفندور و علی الخصوص، به خانواده داغدار او، تسلیت عرض می کنیم.
این جوان، در راه مبارزه حق علیه باطل در حالی که برای کسب تجربه به شهر جادوی سیاه رفته بود، با تابیدن نور حق بر دل و دیدگان او، کمر همت خود را با سلاح های مخوف ماگلی بست، و گروهک فرهنگی تروریستی فاحش را که قصد داشتند در وزارت سحر و جادو بمب گذاری کنند با خاک یکسان کرد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.


روابط عمومی قلعه هاگوارتز


--------

همینو میخواستی؟ راضی شدی شهید شدم؟ اینم تکلیفه تو میدی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1393 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خرس گنده ی ریونکلاو!

- داکسی! شنیدی که پروفسور چی گفت! نیشتو از توی گردن اون اسلیترینی بدبخت بکش بیرون... باید واسه مسافرت آماده بشیم!

داکسی نیشش را از گردن نواده ی لوسیوس مالفوی فقید بیرون کشید و به دنبال گلرت از کلاس بیرون رفت.

گلرت و داکسی در حال حرکت به سمت تالار خصوصی ریونکلاو برای آماده کردن وسایل سفرشان بودند که گلرت سر صحبت را باز کرد:"به نظرت کجا بریم که خوب باشه؟ ... مصر چطوره؟! اونجا مومیایی داره و کلی جک جونور دیگه... ها؟! ... نه! مومیایی هاش وقتی میسوزن بوی خیلی بدی میدن... مرکز آفریقا چطوره؟! اونجا شامن های قدرتمندی داره با آدمخوارهایی که دلشون غش میره واسه گوشت آدم!... دوست داری چندتا آدمخوار رو نیش بزنی؟! راستی اونجا پشه داره... من از پشه متنفرم!... پس کجا بریم؟! به نظرت..."

گلرت برای حدود ده دقیقه بدون توقف مکانهایی را برای تماشا پیشنهاد میداد و داکسی به او مینگریست... پس از ده دقیقه ناگهان ذهنش جرقه ای خورد!

- داکسی، نظرت در مورد جنوب آمریکا چیه؟! این طور که توی کتاب ها خوندم اونجا زادگاه طبیعی زامبی هاست! نظرت چیه که بریم به چارتا زامبی اردنگی بزنیم؟

- داکسی:

گلرت وسایلش را برداشت و پس از خرید یک بلیط درجه یک با هواپیما به آمریکا سفر کرد. از هواپیما که پیاده شدند، پس از تحویل وسایل، به یکی از کافه های معمولی ماگلی رفتند تا کمی بیاسایند. گلرت برای جلب توجه نکردن، لباس کلاهدار سبز رنگی را همراه با شلوار به داکسی پوشاند که به این شکل در آمد و چوب جادویش را در جیب شلوار داکسی قرار داد.

پس از نوشیدن کمی قهوه به همراه داکسی، دو خانم آمریکایی با موهای طلایی رنگ به او نزدیک شدند و پس از کمی بحث و مذاکره، گلرت را به خانه بردند و زمانی که داکسی به خواب رفت، چند گیلاس از نوشیدنی های غیر مجاز نوشیدند، فَوَقَعَ ما وَقَعَ!

صبح زود، گلرت خود و داکسی را در یکی از خیابان‌های خارج شهر در حالی که تنها یک شرت پارچه ای نازک با آرم لنگر پایشان بود، یافت؛ اما خوشبختانه شب گذشته، داکسی در حالی که چوب جادوی گلرت را در دستانش میفشرد، به خواب رفته بود و سارقان ریسک در آوردن آن چوب از دستانش را نپذیرفته بودند. گلرت که تقریباً همه ی چیزهای همراهش را از دست داده بود،چوب جادوی خود را در دست گرفته و تا سفارت بریتانیا در آمریکا پیاده رفت.

پس از تهیه ی لباس، در حالی که آموخته بود یکی از تاریکترین معجونها، معجون خواب است و این که هر نوشیدنی را که دختران مو طلایی تعارف میکنند را نباید نوشید، حتی اگر در اتاق خواب باشند، قدرتمندتر و پخته تر از قبل به انگلستان بازگشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1393 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس به سرعت در خوابگاه دوید و با ناله گفت :نه من نمی خواهم آن را بدهم نه وبه سرعت از پله ها بالا رفت روی تخت دراز کشیده وپرده اش را کشید آلبوس دامبلدور کوچک آرام و بی صدا گریه می کرد او به یاد حرف استادش افتاد:
مهم ترین اصل دفاع در برابر جادوی سیاه گذشتن ازبا ارزش ترین چیزتان است

اما او نمی توانست از آن ققنوس بگذرد در ضمن نمی توانست درسش را حذف کند آلبوس از جایش بلند شد و در سالن عمومی روی کاناپه کنار بخاری نشست و شروع به فکر کردن کرد نا گهان عده ای از هم گروهی هایش با قیافه های گرفته و غمگین وارد سالن شدن مینروا با سرعت خود را به او رساند وبه آرامی گفت آلبوس یک فکری بکن ما هیچ کدام نمی توانیم ارزشمند ترین چیزمان را بدهیم آلبوس با ناراحتی گفت مگر من می توانم کاری بکنم آهی کشید و به فوکس فکر کرد به آواز هایی که هر روز برایش سر می داد

روز بعد:

آلبوس دامبلدور دوازده ساله با صدای ناله هم گروهی هایش از خواب پرید چرا ققنوس او را از خواب بیدار نکرده بو او نگاهی به قفس فوکس کرد اما فوکس آنجا نبود بله او فوکس را از دست داده بود آلبوس به سرعت خود را به سالن رساند از مینروا پرسید : اینجا چه خبر است فوکس کجاست مینروا آهی کشید و او را متوجه از دست دادن دوست داشتنی چیزش کرد اما آلبوس دامبلدور از آن پسر بچه هایی که لوس بازی درمی آورند نبود او با چند نفر از هم گروهی هایش به سمت دفتر پرو فسور کانگ استاد دفاع در برابر جادوی سیاه حرکت کرداو تا صبح همان جا ماند و التماس کرد ققنوسش را به او پس بدهد
شب بود آلبوس از شدت خواب داشت بی هوش میشد صدای آواز ققنوسش راشنید سرش را برگرداند استاد کانگ با فوکس پشت سرش ایستاده بودن پرفسور گفت آفرین به تو آلبوس تو شجاع و نترس و همینطور بسیار یک دنده هستی من ققنوست را به تو پس می دهم ققنوس به طرف او پرواز کرد و روی شانهی آلبوس نشست آلبوس از شدت خوشحالی پر های ققنوس را گرفته و می کشید تا از دستش فرار نکند آنها باهم به خوابگاه رفتند ودر سالن عمومی کنار بخاری نشستند وهمانجا خوابشان برد

و اینگونه بود که آلبوس دامبلدور آلبوس دامبلدور شد

استاد من سر گذشت آلبوس دامبلدور را نوشته ام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فوکس در 1393/5/20 15:28:59
ویرایش شده توسط فوکس در 1393/5/21 10:25:48
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
_کجا داری میری؟

ارمینتا کلاهش را صاف کرد و با یک لبخند بزرگ گفت:

_چین!

_چـــ؟چرا؟

_نمیدونم یه حسی بهم میگه باید برم

بلاتریکس با خیرگی و خبرگی نگاهش،ارمینتا را از نظر گذراند و پرسید:

_چه حسی؟

_یه حسی..

_اونوقت این حس چی میگه؟؟

_چیزی نمیگه فقط یه حس قریب الوقوع امیخته به نگرانی و هیجان و سرنوشته

_

_

_وایسا!پس لررررد سیااااه چی؟!نبرد هاگوارتز نزدیکه..

_من اینروزا وقت ندارم برا مرگخوار شدن درخواست بدم

_نه نرو!

پق!!

_اه..میخاستم بگم چمدونش جاموند..!

درچین:

ارمینتا هوای تازه را به داخل ریه هایش هدایت کرد و نگاهی به اطاف انداخت.نسیم خنک صورتش و برگ درختان را نوازش میداد و شکوفه های بهاری را با خود حمل میکرد.دور تا دور ان منطقه،رشته کوه های عظیم و سربه فلک کشیده خودنمایی میکردند..

ممم..بد نیس ادم چن سال یه بار بیاد چین!اهااااای اقا!

ارمینتا دستش را بالا برد و برای پیرمردی که کلاهش مثل بشقاب سروته بود و با کمرش مقداری چوب خشک و نازک را حمل میکرد دست تکان داد.توجه پیرمرد بلافاصله به ارمینتا جلب شد وگفت:

_چونگ چینگچینگ؟

_ها؟؟!

_شما-اهل کوجا-بود؟

اها!همین دوروبرا..زیاد دور نیس!

میشود-بامن-به دهکده-مان-امد؟

اووه!اره اره!حتما!! :hungry1:

ارمینتا باخود فکر میکرد چینی ها ادم های بسیار مهمان نوازی هستند..

پیرمرد دستش را بالا برد و کوه بسار دوری را نشان داد و گفت:

_خانه-مان انجا-بود.

ارمینتا باتردید پرسید:

پشت اون کوه؟؟!

نه-نه-خانم غریبه!خانه-مان دو-فرسنگ-پشت ان-تپه است..

ارمینتا به کوه خیره شد و با صدای ضعیفی گفت:تـتـپه؟

بله خانم-غریبه.اما-اگر شما-به کوه علاقه داشت-ما کوه داشت!

ارمینتا از اینکه مکان یاب جادویی اش را جا گذاشته بود پشیمان شد و قصد نداشت از ان پیرمرد..قوی؟؟!..چیزی دراین باره بپرسد..

پیرمرد کوچک جثه چینی از لای خط بسیار ریز و پرچین و چروک چشمانش به قیافه وارفته و پشیمان ارمینتا نگاه کرد و ادامه داد:کوه-دهکده مان-معمولی نبود..کوه صاعقه زده..مصیبت..بدبختی....بلند و عجیب..

صدای پیرمرد اهسته و اهسته تر میشد تا اینکه به خاموشی گرایید.

ارمینتا دوباره سرزنده شد و گفت:واقعا؟میشه ببینمش؟

پیرمرد لبخندی زد انگار با بچه ای که به او وعده بستنی داده بودند طرف بود. بی انکه چیزی بگویید به طرف (به قول خودش) تپه به راه افتاد ارمینتا نیز با دستپاچگی پشت سرش به راه افتاداو ناچار بود تقریبا بدود چون پیرمرد با قدرت و سرعتی باورنکردی ران هایش را تکان میداد.ارمینتا چیزی در این باره که مردمان چین قوی،سرسخت و واقعا سگ جان هستند چیزهایی شنیده بود اما نمیدانست تا این حد حقیقت دارد.حوالی غروب به اطراف تپه رسیدند و ارمینتا به خوبی میدانست اگر وردی را که به او توان دوباره میبخشید را یادنمیگرفت همان جا تلف میشد.

ان ها خارج از دهکده محقر و کوچکی ایستاده بودند و سرانجام پس از مدت مدیدی پیرمرد لب به سخن گشود:

_اون جا-رو-میبینید خانم-غریبه؟

او به کوهی در یک کیلو متریشان اشاره کرد که فقط دامنه اش مشخص بود ارمینتا دلش میخاست سر پیرمرد را از جا بکند اما او واقعا مهربان بود و کمک بسیاری کرده بود از طرفی میخاست کمی انرژی برای تکان دادن چوبدستی اش در بدنش باقی بگذارد..پیرمرد همانجا ایستاده بود و منتظر بود.ارمینتا زیرچشمی به او نگاه کرد و سعی کرد در صدای خسته اش احترام پیرمرد را حداقل به خاطر موی سپیدش نگه دارد.

_از اینجا به بعدشو خودم میرم,دیگه نیازی بـ..ینی م_منون که تااینجا راهنماییم کردین.

اوقات ارمینتا به خاطر انتخاب کلمات محفلی تلخ شده بود.پیرمرد تعظیمی سنتی( )کرد و به دهکده بازگشت.

ارمینتا دوباره به وجد امد!او هنوز در بالای ان کوه،روی قله انتظار سرنوشتش را میکشد یا حدا قل اتفاقی جالب که ارزش امدن او به این کوه را داشته باشد.شاید میتوانست کوتوله های جادویی را پیدا کند و از ان ها درخواست چیزی با ارزش را داشته باشد شاید هم سنگ روی قله باارزش باشد و امکان فروش ان وجود داشته باشد.اگرهم این کوه طبیعی بود..خب..فقط امیدوار بود مانند موزه خسته کننده نباشد..

ارمینتا خودش را بر روی قله ظاهر کرد ومرلین را برای اینکه جادوگر است شکر کرد!
نگاهی به کنار پایش انداخت..اوخ اوخ اوخ!ان جا قله ای اتش فشانی بود..با اینحال گرمایی از ان ساتع نمیشد..واین..عجیب بود..!

صدای قهقه ای او را به خود اورد.پیرمرد درست انسوی قله ایستاده بود وبسیار سرخوش بود.
ارمینتا پرسید:

_توهم جادوگری؟

او جواب ارمینتا را ندادو نچ نچ کنان چوبدستی کلفتش را در اوردو ان را از فرق سرش تا شصت پایش تکان داد و وردی نامعلوم زیر لب خواند.ناگهان به گونه ای که پوستش تمام مدت لباسی بیش نبوده ان را جدا کرد و به گوشه ای انداخت.حالا جوانی چهار شانه،قوی و استوار با چهره ای اروپایی جلوی ارمینتا ایستاده بود.

_تو خیلی زود باوری!! هاهاها!تو هفتمین و اخرین نفری هستی که تو این چاله میوفتی و باعث کامل شدن قدرت من میشی!!

ارمینتا به سرعت چوبدستی اش را در اورد.بدنش از خشم میلرزید:

_توهم اولین و اخرین کسی هستی که منو دست کم میگیره

پیرمـ مرد جوان چوبدستی اش را بالا اورد و ناگهان از انتهای چوبدستی اش نوری بلند و قرمز به اندازه یک شمشیر بیرون امد.از انتهای چوبدستی ارمینتا نیز نوری سبز و بلند بیرون امد.هردو فریاد کنان مانند سامورایی ها به شمشیر های نوری شان به هم حمله ور شدند.
مرد جوان شمشیر را به طرف سر ارمینتا هدایت کرد اما ارمینتا ان را مهار کرد.این بار ارمینتا حمله کرد و ان مرد شمشیر او را به کناری راند.نتیجه ضربه ان دو شمشیر نوری،در بالای قله بلند ترین کوه اطراف و سیاهی شب،صاعقه های دیدنی را به وجود می اورد.دوجادوگردور قله میچرخیدند و شمشیر هایشان را به هم میکوبیدند.ارمینتا در یک چرخش زیر پای حریفش را خالی کرد در یک لحظه کوتاه،مرد جوان تعادلش را از دست داداما دستش را به یک تخته سنگ گرفت و جای پایش را محکم کرداو به سرعت چرخید و بازوی ارمینتا را زخمی کرد.ارمینتا روی زمین افتاد و نور چوبدستیش از بین رفت.مرد جوان ارام به طرف او رفت شمشیر را بالای سر ارمینتا گرفت و نفس نفس زنان زمزمه کرد:

_اخرین نفر..ابر قدرت..

چشمان را بست..فقط یک ثانیه زمان برد..ذهن ارمینتا به سرعت کار میکرد شمشر بالای سرش بود،دست چوبدستی اش به شدت مجروح شده بود و در شرایطی نبود که بتواند غیب و ظاهر شود شاید دعای بخشش از مرلین اخرین کارش بود..شاید..ناگهان فکری امیدبخش و ساده ذهنش را روشن کرد.به سرعت چشمش را باز کرد و به چیزی که پشت سر مرد در تاریکی بود نگاه کرد و فریاد گشید:

_یا مرررررررلین!

مرد جوان به سرعت برگشت وبه دنبال خطر احتمالی در پشت سرش به جستجو پرداخت.حالا ارمینتا وقت این را داشت که با لگدی که از باشگهاه ساحرگان درخشان یاد گرفته بود مرد را به داخل دود تیره اتش فشان بیاندازد،چوبدستی اش را بر دارد و زخمش را درمان کند و خودش را از ان جهنم بیرون کند.

او درخانه بلاتریکس را زد،چند دقیقه بعد قیافه از خود راضی بلاتریکس را دید.او از در خانه داخل رفت.
بلاتریکس با کنجکاوی پرسید:چرا بازوت خونیه؟!

ارمینتا خودش را روی کاناپه انداخت و با خستگی گفت:

_نمیخوام دربارش حرف بزنم،فقط یه نوشیدنی بده دستم..



-----------------------
استاد من همین الانشم یه ساله کتاب مینویسم ولی همشون جدی ان.این اولین باره سعی میکنم طنز بنویسم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1393 01:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- داکسی! شنیدی که پروفسور چی گفت! نیشتو از توی گردن اون اسلیترینی بدبخت بکش بیرون... باید واسه مسافرت آماده بشیم!

داکسی نیشش را از گردن نواده ی لوسیوس مالفوی فقید بیرون کشید و به دنبال گلرت از کلاس بیرون رفت.

گلرت و داکسی در حال حرکت به سمت تالار خصوصی ریونکلاو برای آماده کردن وسایل سفرشان بودند که گلرت سر صحبت را باز کرد:"به نظرت کجا بریم که خوب باشه؟ ... مصر چطوره؟! اونجا مومیایی داره و کلی جک جونور دیگه... ها؟! ... نه! مومیایی هاش وقتی میسوزن بوی خیلی بدی میدن... مرکز آفریقا چطوره؟! اونجا شامن های قدرتمندی داره با آدمخوارهایی که دلشون غش میره واسه گوشت آدم!... دوست داری چندتا آدمخوار رو نیش بزنی؟! راستی اونجا پشه داره... من از پشه متنفرم!... پس کجا بریم؟! به نظرت..."

گلرت برای حدود ده دقیقه بدون توقف مکانهایی را برای تماشا پیشنهاد میداد و داکسی به او مینگریست... پس از ده دقیقه ناگهان ذهنش جرقه ای خورد!

- داکسی، نظرت در مورد جنوب آمریکا چیه؟! این طور که توی کتاب ها خوندم اونجا زادگاه طبیعی زامبی هاست! نظرت چیه که بریم به چارتا زامبی اردنگی بزنیم؟

- داکسی:

گلرت وسایلش را برداشت و پس از خرید یک بلیط درجه یک با هواپیما به آمریکا سفر کرد. از هواپیما که پیاده شدند، پس از تحویل وسایل، به یکی از کافه های معمولی ماگلی رفتند تا کمی بیاسایند. گلرت برای جلب توجه نکردن، لباس کلاهدار سبز رنگی را همراه با شلوار به داکسی پوشاند که به این شکل در آمد و چوب جادویش را در جیب شلوار داکسی قرار داد.

پس از نوشیدن کمی قهوه به همراه داکسی، دو خانم آمریکایی با موهای طلایی رنگ به او نزدیک شدند و پس از کمی بحث و مذاکره، گلرت را به خانه بردند و زمانی که داکسی به خواب رفت، چند گیلاس از نوشیدنی های غیر مجاز نوشیدند، فَوَقَعَ ما وَقَعَ!

صبح زود، گلرت خود و داکسی را در یکی از خیابان‌های خارج شهر در حالی که تنها یک شرت پارچه ای نازک با آرم لنگر پایشان بود، یافت؛ اما خوشبختانه شب گذشته، داکسی در حالی که چوب جادوی گلرت را در دستانش میفشرد، به خواب رفته بود و سارقان ریسک در آوردن آن چوب از دستانش را نپذیرفته بودند. گلرت که تقریباً همه ی چیزهای همراهش را از دست داده بود،چوب جادوی خود را در دست گرفته و تا سفارت بریتانیا در آمریکا پیاده رفت.

پس از تهیه ی لباس، در حالی که آموخته بود یکی از تاریکترین معجونها، معجون خواب است و این که هر نوشیدنی را که دختران مو طلایی تعارف میکنند را نباید نوشید، حتی اگر در اتاق خواب باشند، قدرتمندتر و پخته تر از قبل به انگلستان بازگشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1393 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
راستشو بخاین من به چیز های زیادی وابسته نیستم اما از یه چیزهایی نمی توانم دل بکنم مثل مادرم پدرم و خاهرم(روز ویزلی)و از چیزهای زیادیمی توانم دل بکنم حتا هاگوارتز و کلی چیزهای دیگه یعنی کمو بیش می تونم.اما ادم باید از یه چیزهایی بگذره مثلا کتابت که خیلی دوست داری بدی به دوستت که زیاد پیش میاد یا جاروی قدیمیتو بدی بهش.مثل پدر من که نزدیک بود بمیرم تا هری بتونه سنگ جادو رو نجات بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گریفندوری ها همیشه برندن چون شجاعن
زنده باد هری پاتر پسری که زنده ماند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریس جلسه سوم کلاس جادوی سیاه

آنتونین... شترق! وسط کلاس ظاهر شد و گفت:

من عجله دارم خوب گوش کنید!

از معرفی و تاریخچه جادوی سیاه شروع کردیم تا رسیدن به اولین پیش شرطش یعنی دل بریدن از همه چیز و حتی مهمترین چیز...
تصویر تغییر اندازه داده شده


حالا که این جسارت رو پیدا کردید، باید بریم سراغ مرحله بعدی. تو زبان خودمون یه ضرب المثل داریم که میگه تا مرد سفر نرفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! ها!

خلاصه که بار و بندیل رو جمع کنید باید بریم سفر! اونم نه یه سفر عادی ...این برمیگرده به قوه تخیل و اراده خودتون. این که کجا برید و چیکار کنید! الان از همه چیز دست کشیدید و باید برید به جایی که بتونید قدرت هاتونو تقویت کنید...در این سفر میتونید با شیطان رو در رو بشید...
تصویر تغییر اندازه داده شده


میتونید گرگ جادوگر را ببینید...
تصویر تغییر اندازه داده شده


میتونید درخت بنفش رنگ زندگی را ببینید...
تصویر تغییر اندازه داده شده


و وقتی برگشتید باز هم همانطور که در جلسه اول انتخاب با خودتان بود باز هم انتخاب با خودتان است که بشکل یک شاهزاده سفید و در جستجوی اهریمن بازگردید...
تصویر تغییر اندازه داده شده


یا خود اهریمن باشید...
تصویر تغییر اندازه داده شده


مهم اینه که برید! چون اگر بمونید در اینجا در جا خواهید زد! مهم نیست به کجا برید یا چیکار کنید باید برید به سفر! اجباره!! لزومی نداره این سفر سراسر سختی و آموزش باشه میتونید حتی تفریح کنید ولی مهمترین هدفمون یعنی جنبه خودساختگی این سفر و البته موضوع درسیمون یعنی جادوی سیاه فراموش نشه! همه اینا برای اینه که باید قویتر بشید!!

میخوام یه چیز دیگه بگم: حتی با اینکه همه رای دادن و قرار شد جادوی سیاه تدریس کنیم اگه واقعا براتون سخته باز هم انتخاب با شماست! یک جادوگر سفید باشید و برید به سفر و یک جادوگر سفید هم برگردید ولی باید بروید! کلی ماجرا میتونید داشته باشید!

من بهتون افتخار میکنم، چون خودتون هستید که زندگیتون رو میسازید...
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه دوم کلاس "جادوی سیاه"

بعد از این پست دیگه پستی نمره دهی نمیشه...

اولین دانش آموز شجاعمون..
اوون کالدون: 10

10
1)نیمه خالی پست پررنگ تر از نیمه پرشه. یه رگه هایی از طنز در پستت دیده میشه و همینطور یه رگه هایی از جدی نویسی. خب داستان از دستشویی و سیفون شروع شد:دی و به کلبه هاگرید ختم شد! جایی که چیزی به او دادی که نگفتی چیه.

یه حس تعلیق جالب داشت پستت و هری پاتری هم بود چون به هاگرید و شرط بندی اشاره کرده بودی. ولی خیلی ساده بود. توصیف خاصی نداشت، خلاقیت خاصی نداشت و سریع تموم شد. یا حوصله نداشتی یا کلا سبک نوشتنت اینجوریه:دی اگه سبک نوشتنت اینجوریه و کلا اینجوری خوشت میاد که هیچ وگرنه یه توصیه میکنم:
حتی در طنز نویسی اشاره مستقیم به آلات طنز جالب نیست. مثلا اینکه مستقیم میگی "سیفون" بیشتر در نظر خواننده میاد که داره یه پست مسخره بازی میخونه. البته نمیدونم واقعا هدفت چی بوده. این توصیه برای زمانیه که خودت متوجه نبودی. و اینکه مهمترین فاکتور اینه که برای نوشتن پستت وقت بذاری. نه خیلی زیاد ولی بیشتر از این چیزی که الان گذاشتی. اگر هم کلاسی بنظرت جالب نیست بنظرم توش شرکت نکنی بهتره چون با شرکت کردن فقط باعث میشی میانگین نمره گروهت کم بشه.

0
2) صفر امتیاز



فرد جرج یزلی: 25

25
1)برای یه تازه وارد خیلی خوب بود. پستت تضاد داشت منظورم اینه که فرد، شخصیت جدی ای داشت که ازش بعید بود همونطور که خودت اشاره کرده بودی. نوشته ت هری پاتری هم بود. بطرز هوشمندانه ای هری پاتری بود. استفاده از پناهگاه، جغد، یه شخصیت قدیمی منفور به نام دراکو. ریا و تزویر در وزارتخانه و اینکه وقتی اشخاصی مانند دراکو حاکم باشند به اسم مبارزه با جادوی سیاه در واقع جادوی سیاه را ترویج میکنند!!

با ارزشترین چیز زندگیت، یه خانه بود. اینو کاملا درک میکنم چون یکی از نزدیکترین اشخاصی که در زندگیم وجود داشته این حس را به یک خانه داشته و علیرغم تعجبم دیدم که چطور آن خانه با ارزشترین چیز زندگیش بوده. البته خوشبختانه مثل تو در نهایت تونست از اون خونه دل بکنه و در مردابش غرق نشه.

املای نوشته ت و استفاده از کلمات مناسب هم خوب بود. البته پستت خلاقیت زیادی نداشت و فضاهای ملموسی و نوشته های کتابی معمولی ای داشت ولی شاید ناگزیر بودی اینجوری بنویسی چون یه غم خاصی داشت نوشته ت و به هری پاتری نویسی وفاداری خاصی داشت. من پستت رو میپسندم ولی اگه بخوای پیشرفت کنی بهت پیشنهاد میکنم محدود نمونی در یه طرز خاص از نوشتن و فضاها و شخصیت های تکراری. میشه خیلی خلاقانه تر و جسورانه تر نوشت. دیالوگ های یه شخصیتی مثل فرد جرج ویزلی، میتونه خیلی دستمایه طنز بیشتری داشته باشه. به عنوان یکی از اولین پست هایی که ازت میخوندم خوشم اومد ولی برای ادامه راه گفتم.

جالبیش اینه به تدریس جلسه سوم هم ربط داره. خونه رو فروختی و آماده سفر شدی...
راستی استفاده از طلسم کالکت ال هم با حال بود

2) 0
صفر امتیاز



فرد ویزلی: 10

1) 10
اووووم... نبرد هاگوارتز رو بازسازی کردی:دی منتها یه جوری بود. یعنی اینکه یه پست اینقدری یه قسمت عمده ش صرف این بشه که توصیف کنی خوابت میاد و برادرت بگه چطوری بخوابی و بعد که از خواب بلند شی ببینی جنگ شده و همون صحنه جنگ تکراری هاگوارتز رو توصیف کنی خب جالب نبود:دی

اگه دوست داشته باشی چند تا پیشنهاد:
_ اول روی ظاهر پستت کار کن. مهمترین فاکتور در نگاه اول ظاهر هست. پاراگراف بندی خوب. استفاده از فاصله و پشت سر هم ننوشتن موارد مهمی هستند.
_ بعد از ظاهر سعی کن خلاقیت داشته باشی. مهمترین برگ برنده هر پست خلاقیت هست. توصیف یه صحنه تکراری و اونم خیلی هول هولی و سریع جالب نیست خب:دی
_ اگه من میخواستم در مورد جنگ هاگوارتز از نگاه فرد ویزلی در حال حاضر یعنی نوزده سال بعد بنویسم، به قسمت هایی میپرداختم که در جنگ گفته نشده.
مثلا اینکه فرد ویزلی چطور از اختراعات خودش در مغازه شوخی ویزلی ها در جنگ استفاده کرد. فرضا بادکنکی که پر از پیکسی بود و روی سر مرگخوارها میریخت یا بمب های توهم زایی که یک موش را در چشم مرگخواران یک اژدها نشان میداد و توصیف صحنه فرار آن ها...
یا نیمه طنز ماجرا مثلا اینکه فرد چطور در گرماگرم جنگ یه دختر مو طلایی راونکلاوی رو میبینه که مخفی شده و با بادکنک پیکسی، مرگخوارها رو فراری میده و از رشادت هاش برای اون دختر تعریف میکنه و بعد قضیه بیخ پیدا میکنه و آن دو در حال صمیمی شدن هستند که جرج از راه میرسه و عملیات شکست میخوره و...

2) 0
صفر امتیاز



نویل لانگ باتم: 15

1) 15
نوشته ت کاملا طنز بود و بی رو در واسی
البته طنز در سطح بالا و خوبی نبود ولی اشاره های جالبی داشت. اینکه یه سوال کاملا جدی در کلاس جادوی سیاه رو تبدیل به یه طنز خیلی سطحی بکنی هم خب خودش خلاقیت میخواد. جالب اشاره کردی که برای یه سری دانش آموز کم سن و سال از دست دادن با ارزشترین چیز زندگی معنای خاصی نداره حتی ممکنه برای یکی زیر شلواریش باشه مهمترین چیز زندگیش:دی

یه طنز خوب خیلی پخته تر از این حرف هاست. این نوشته تو بیشتر شبیه هجو نویسی هستش یعنی مسخره کردن صرف. میتونست توصیفات خیلی بهتری داشته باشه میشد بیشتر روش وقت گذاشت و گذشته از این همونطور که خودت اشاره کردی در هر صورت اینجا کلاس جادوی سیاه هست و مفاهیم سنگینی داره که اگه قابل هضم نیست یا برات مسخره س یا مهم نیست بهتره حذفش کنی:دی تا اینکه شرکت کنی و نمره پایینی بگیری.

نقاط قوت پستت اینه که ظاهر بدی نداره و حداقل پاراگراف بندی ها رو رعایت کردی و بدون هیچ رو در واسی ای پست رو نوشتی. نکته اخلاقی پایان پستت هم جالب بود. امیدوارم خودت هم در زندگی به همین نتیجه برسی:دی البته نمیشه برای همه یه فاکتور پیچید چون شرایط زندگی هر شخص با هر شخص دیگر متفاوته و امکان نداره دو نفر مثل هم باشن و همین جالبش میکنه.

2) 0
صفر امتیاز



آرمینتا ملی فلوا: 27

1) 24
یک نوشته جدی خوب بود. البته طنز هم داشت و بهمین خاطر بهت آفرین میگم. توصیف دو شخصیت متضاد در کنار هم خیلی جالب بود. آرمینتایی که از شکنجه گاه برگشته و هیچ چیز براش مهم نیست و حتی حاضره روحشو از دست بده و ماندانگاس فلچری که همیشه دنبال مسخره بازی و مادیات و موقیت های طنزه و البته ماجراجو هم هست و این صفت خیلی خوبیه. قدرت ریسک پذیری بالایی داره.

از نقاط قوت که بگذریم اولین نکته ای که بنظرم باید روش وقت بذاری ظاهر پستت و استفاده از فاصله بین پاراگراف ها و خط ها هستش. هر چقدر هم عالی بنویسی وقتی پستت ظاهر خوبی نداشته باشه و یه سری نوشته در هم و برهم پشت سر هم بنظر بیاد هیچکس وقت نمیذاره بخونتش.

نکته بعدی اینکه سعی کن شخصیت اول داستانت نه فقط روی خودش که روی کل داستان تاثیر گذار باشه و همینجوری ولش نکن به امان خدا:دی آرمینتا کلا عوض شد ولی نفهمیدیم چی شد و چه تاثیری داشت و چه کارهایی کرد؟ وقتی عوض بشه ولی بشینه گوشه خونه چه فایده ای داره؟ حداقلش اینه که وقتی آدم عوض میشه یه سری اهداف تو ذهنشه که داره سعی میکنه به اونا برسه ولی تو هیچ توضیح خاصی در این مورد ندادی.

در کل خیلی خوب بود برای یک تازه وارد. اینکه جسارت کردی جدی بنویسی و در عین حال درونش طنز داره و از یکی از طنز آمیزترین شخصیت های کتاب یعنی ماندانگاس استفاده کردی. اون تیکه "فرا زمینی" که با چکش به دریایی و در واقع زیر زمینی بودن اشاره کردی خیلی خوب بود. همینطور حرص و ولع تمام نشدنی ماندانگاس. کارت درسته و اگه وقت بذاری نویسنده خوبی میشی.

2) 3
کاملا به چیزی که تو ذهن من بود اشاره نکردی ولی همینقدر هم جالب بود. کلید واژه های جالبی مثل رستاخیز و برگشت مرلین و بهبود وضع جامعه جادوگری داشت.



گیدیون پریوت: 25

1) 20
نوشته خوبی بود. از منظر خودت نوشته بودی. کاملا جدی بود و غم انگیز. از یکی از منفورترین مرگخواران یعنی یاکسلی استفاده کرده بودی که کار جالبی بود چون قشنگ حس تنفر را به آدم القا میکنه و اینکه به زور چیزی که براش زحمت کشیدی رو ازت بگیرن بخصوص اگه کارت و محل مورد علاقه ت یعنی وزارتخانه باشه واقعا سنگینه و مفهوم ثقیلی داره.

اما گذشته از این ها، یه موقعیت تکراری رو دوباره توصیف کردی. تسلط مرگخواران بر وزارتخانه. خلاقیتش اینه که خودتو وارد داستان کردی ولی در هر صورت اون بار تکراری و منفیشو همراهش داره. میتونست با خلاقیت بیشتری نوشته بشه. توصیفات بهتری داشته باشه و وقت بیشتری روش گذاشته بشه. سیاه نمایی و پست های منفی یک نوع خاص از نوشتنه که اتفاقا خیلی وقت ها هم تاثیر گذاره و خیلی تشویق شده. بعضی وقت ها در حامعه و محیطی هستی که مجبوری اینجوری بنویسی ولی نباید همه چیز رو تموم شده در نظر بگیری...یه نوشته خوب بنظر من صد در صد تمام شده همه چیز را در نظر نمیگیره. و جهان مداوم در حال تغییر است:دی

از کجا میدونی همون آدم ها همون موقعیت ها عوض نمیشن؟ و چرا نوشتی به بدختی خوش آمدی؟ سیاه و سفید از ازل با هم در جنگ بودن و حتی اگه دنیا هم تموم بشه بازم در دنیای بعدی در جنگ خواهند بود. همون رقابت ها هست که به زندگی معنا میده. بنظر من میتونستی بنویسی که گیدیون به نیروهای سفید میپیونده و علیه سیاهی مبارزه میکنه.

توصیفت در مورد مشنگ ها جالب بود. ممکنه خیلی از جادوگرها از اونا خوششون نیاد ولی برده کردن اون ها از دید یه جادوگر سفید اصلا کار جالبی نیست.

2) 5
دقیقا به چیزی که در درس توضیح داده شده بود یعنی جادوی سیاه اشاره کردی و نمره کامل گرفتی.



ویکتوریا ویزلی: 30

1) 30
عالی بود. عالی. فقط میتونم برات دست بزنم مانند بقیه اعضای محفل ققنوس

بذار اول از جالب ترین قسمت نوشته ت شروع کنم. وقتی تا آخرش میخونی و دوباره اولشو نگاه میکنی تازه میفهمی چرا نوشتی با آه شروع به نوشتن کردی. آدم هیچوقت از خاطراتی که براش تداعی کننده از دست دادن همه دار و ندارشه استقبال نمیکنه. حتی اگه سوری بوده باشه. جز آدم هایی که بارها با این قضیه روبرو شدن. بعضی آدم ها مثل سنگ میشن و البته شما نیمه مثبتشو بیشتر ببین:دی

ظاهر پستت هیچ اشکالی نداره. سوژه پردازیت محشره. از دید یه تازه وارد محفل قشنگ توصیف کردی همه چیز رو و حتی خیلی جالب هری پاتریه. کلا برای من نوشته هایی که به نوزده سال بعد ارتباط داره و البته تلفیقش با حال حاضر جالبه.

پایان فلش بک و اینکه احتمالا درون آغوش تدی رفتی و صحبت های دامبلدور نیمه تمام ماند هم جالب بود. هیچ توصیه ای ندارم که بهت بکنم و اگه تازه وارد هستی یکی از بهترین تازه وارد هایی هستی که تو این هشت سال توی جادوگران دیدم.

میخواستم ازت ایراد بگیرم که چرا اون دو مرگخوار اینقدر ساده مغلوب شدن ولی یادم افتاد اون صحنه یه صحنه تمرینی بوده و هدف دامبلدور هم در واقع مبارزه با مرگخواران نبوده. هدفش این بوده که تو رو آزمایش کنه و ببینه وقتی همه چیزتو از دست بدی کاملا روحیه تو میبازی یا حس جنگاوریت رو تقویت میکنی. شخصیت ایفای نقشت هم قشنگ توصیف کردی.

2) 0
صفر امتیاز. دلیل پرسیدن این سوال رو در آخر کلاس برای همه توضیح میدم. اگه تونستی قبل از دست زدن به آب بخونش. ضرر نداره:دی



سلوینیا: 27

1) 25
مستاصل*:دی

نوشته طنز جالبی بود. پس گوجه سبز با ارزشترین چیز زندگیته:دی اوووم البته در پستت خودت قشنگ توضیح دادی که چطور همه چیز را از دست دادی و حالا اونقدر قوی شده ای کهبه یادشون بیاری درکشون کنی و باهاشون زندگی کنی. بنظرم بدترین کاری که در حق آدم هایی که برات مهم هستن میتونی بکنی اینه که بهشون حس ترحم داشته باشی. بهتره ولشون کنی و بری تا اینکه بخوای با ترحم باهاشون برخورد کنی. خیلی خوبه که اینقدر قوی هستی و در پستت این رو به خوبی توصیف کردی ولی خب پستت در سطح پست های سطح بالات نبود.

یه توصیفی که من قبلا هم شنیده بودم... یه جستجو در خانه... و در نهایت گوجه سبز. میدونم که خودت میدونی چی نوشتی و به توصیه من صد در صد نیاز نداری ولی اگه وقت داشتی حتما بهتر توصیف میکردی، قضیه رو بیشتر میشکافتی و حتی طنز و شکلک های بهتری به کار میبردی.

2) 2 امتیاز
توصیف جالبی بود و به شخصیت ایفای نقشت هم ربط داشت هر چند به مطلبی که در درس گفته شده بود و منظور نظر من ربطی نداشت:دی



نیمفادورا تانکس: 27

1) 27
نوشته خوبی بود. احساسات آدمو برانگیخته میکرد. توصیف یه صحنه تکراری یعنی جنگ هاگوارتز بود. جایی که همه چیز از آن جا آغاز شد و به آن جا ختم شد ولی بر خلاف معمول توصیف خسته کننده ای نبود. نوشته هاتو درک میکنم. دو دلیشو میفهمم. اینکه متحیری که دلتو به دریا بزنی و یا بشینی و ببینی چطوری با ارزشترین چیز زندگیت از بین میره رو تجربه کردم:دی و بخاطر همین تحسینت میکنم وقتی دلو زدی به دریا و رفتی تا تهش.

استفاده ت از عشق مادر به فرزند و توصیف تدی خیلی جالب بود. عشق مادر به فرزند یکی از پایه ای ترین مفاهیم کتاب های هری پاتر بود. لیلی به هری...مالی به جینی...این ها قدرتی به مادران داد که در باور عموم محاله. برام جالب بود که شخصیت ایفای نقشتو خوب میشناسی. همیشه تصور من از نیمفادورا این بود که در عین حال که سعی میکنه جدی باشه مثلا وسط جنگ هم اگر کسی رو ببینه سلام میکنه.

منو خیلی برانگیخته کرد ولی باز هم تکراری بود. باز هم همون محیط ها و همون توصیف ها بود. خیلی با قلم خوبی نوشته شده بود و جالب بود ولی سراسر ماجراهایی بود که میدونستیم آخرش چی میشه. از اول داستان میشد آخرشو حدس زد. حس تعلیق یا خلاقیت زیاد نداشت ولی در هر صورت تحسینت میکنم.

2) 0
صفر امتیاز


سیسرون هارکیس: 29+1=30

1) 29

اینقدر خوب نوشتی که به خودم جرات نمیدم بهت بگم خوبه. خودت میدونی چی میخوای و چه جوری بنویسی و به توصیه و اندرز نیازی نداری.

فقط دوست دارم به یه نکته اشاره کنم: سیسرون برای این میخواست بره دنبال جادوی سیاه که از کسانی که اذیتش کرده بودن انتقام بگیره و البته آخرش هم نرفت و به عشق هاگوارتز موند و البته دلیل علاقه سیسرون به جادوی سیاه و انتقام گرفتن رو درک میکنم چون یه دانش آموز خردساله و طبیعیه ولی دوباره چیزی که در اولین جلسه کلاس رو گفتم تکرار میکنم:
_ اگه میخواین جادوی سیاه یاد بگیرین تا حال کسانی که دوست دارین رو بگیرین جای اشتباهی اومدین چون در این راه هزاران بار حالتون گرفته میشه:دی

جادوی سیاه معنایی فراتر از این حرف ها داره. تو نباید برای آدم های بی ارزش اینقدر ارزش قائل بشی که تمام هم و غم و هدف زندگیت بشه انتقام گرفتن از اون ها وگرنه خودتو فنا میکنی. اینا مفاهیم ثقیلی هستند که درکش سخته.

اگه بخوام با پست ویکتوریا پستت رو مقایسه کنم. هر دو از دید یه شخصیت سیاه و سفید و در واقع خودتون پستتون رو نوشته بودید و بدون اشکال بود فقط ویکتوریا یه برگ برنده داشت اونم اینکه یدفعه چیزی رو میگفت که انتظارشو نداشتی...آخر پستشو بخون...دامبلدور داشت حرف میزد که یدفعه...حرفاش نیمه تموم موند و ویکتوریا رفت پیش تدی...

کارت درسته هارکیس. اون موردی هم که در مورد ویکتوریا گفتم صرفا در مقام مقایسه بود چون مجبورم اینجا مقایسه کنم و یه نفر رو در نهایت بعنوان بهترین دانش آموز معرفی کنم.

2) 1
به نکته جالبی اشاره کرده بودی. یکی از با ارزشترین مفاهیم زندگی همینه که تصمیمات خودمون زندگیمون رو شکل میده و این خیلی با ارزشه ولی ربطی به متن درس و چیزی که تو ذهن من بود نداشت.



پاپاتونده: 29+5=34(30)

1) 29
و سومین باری که نمیتونم چیز خاصی بگم و باید کمی فکر کنم تا بتونم درست بنویسم در امروز تکرار شد:دی خودت میدونی چقدر عالی نوشتی. حتی یادت نرفته دالاهوف از گفتن پرفسور بدش میاد و دوست داره بهش بگن آنتونین. هیچ چیزی کم نذاشتی. اولش داشتم خسته میشدم از توصیف صحنه های عاشقانه و فکر میکردم داری منشوری میشی:دی ولی خیلی قشنگ و زیرکانه توصیف کرده بودی.

فکر میکنم بدونم دلیل اون همه توصیف عاشقانه چیه. اینکه در نهایت اون مفهوم سنگین از دست دادن که منظور سوال بود رو برسونی. تو محشری پسر فقط یه نقد باید بهت وارد شه اونم اینکه اینهمه توصیف در یک ثانیه و بدون هیچ تعللی از بین رفت!

جادوی سیاهی که در یک ثانیه بوجود بیاد چه معنایی داره؟ اگه اون دختر برات اینقدر مهم بود باید حداقل چند ماه یا چند سال یا دست کم چند روز میگذشت تا اون قضیه رو هضم کنی. تا مفهوم از دست دادن رو درست هضم نکنی نمیتونی از ثمراتش استفاده کنی. منظورم خود آزاری نیست ها! من عاشق تفریح و زندگی خوبم منظورم قوی شدن و پروسه شه. فقط کاش در یک ثانیه همه چیز رو تغییر نمیدادی. اشاره میکردی که چند روز یا چند ماه یا سال گذشت ولی باز هم شاید این یه نظر شخصی و سلیقه ایه.

تحسینت میکنم پاپا. بیشترین نمره رو در این کلاس گرفتی و اگه اون یه مورد نقد رو بهت وارد نمیدونستم بهترین دانش آموز میشدی.

2) 5
دقیقا زدی تو خال




چند تا نکته:


1) اگه بخوام بهترین دانش آموزان ایندفعه رو رده بندی کنم:
ویکتوریا
پاپا
سیسرون


2) در مورد سوال دوم و نمره اضافی: خیلی ها به درستی اشاره کرده بودند که معنای خاصی نداره و مثلا آدمو یاد تشکیل اقیانوس ها و مفاهیم دوران ابتدایی میندازه و دقیقا هدفم همین بود. این یک سوال برای اون سری از دانش آموزان بود که متن درس رو خوب خونده بودن. در متن این توصیف، بعنوان توصیفی از جادوی سیاه به کار رفته.

ممنون از همه تون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1393/5/13 21:56:25