درخت های سبز کاج و سرو با برگ های سوزنی و خش خش همیشگیشان!
صدای ریزش آب ....
بوی سوسن برکه ای....
تابش نور طلایی خورشید از بین درخت های بلوط و افرا

زنی که در کسوت مرگخواران تبدیل به فرشته مرگ میشد، میان گیاهان مژده شفا بود.گویی خود نیز از نو متولد میشود...مورگانا در حین ترمیم یک ساقه کوچک از گل بن سای بود که خاطره ای را به یاد آورد. خاطره ای به بلندای ریشه های گل رز.....
.
.
.
دخترک نه ساله سرخوشی که موهایش را میان هوا تاب میداد . بالاو پایین می پرید. از روی سنگ ها می جهید. رودها را جا میگذاشت و شاخه ها را دور میزد. اما کنار یک درخت بید مجنون متوقف شد....نه به خاطر درخت... به خاطر ساقه شکسته گلی که در باد تاب میخورد..... ارام خم شد. گویی میترسید اگر صدایی ایجاد کند به گل در حال احتضار توهین کرده است!
روی زمین نشست و ساقه شکسته گل را میان دست هایش گرفت! نمیدانست چه کند...اما همه آنچه در آن لحظه می خواست سلامت آن گل رز کوچک بود! چشم هایش را بست و از ته دل آرزو کرد.
.
.
.
.
هرگز نفهمید چه شد یا چند ساعت گذشت! اما وقتی ساقه گل در درون دست هایش به طرز خطرناکی داغ شد, بی اختیار چشم هایش را باز کرد و خود را عقب کشید. ساقه شکسته نه تنها اکنون سالم بود؛ بلکه کنارش یک غنچه کوچک هم بود. مورگانا خندید و دستش را جلو برد تا گل را لمس کند ولی پیش از هرچیز؛ این تیغ گل بود که در دستش فرو رفت. با اخم خواست انگشتش را به دهان ببرد که دستی لطیف مانعش شد.
- نه صبر کن! من دیدم تو برای این گل چکار کردی!
مورگانا متوجه گوش های مخروطی شکل آن موجود شد. الف های هفت سرزمین؟ وسط یک جنگل در انگلستان؟ چه غیر طبیعی!
- خوب نزدیک بود بمیره!
زن زخم روی دست مورگانا را نوازش کرد.
- آدم ها معمولا به گیاه ها اهمیت نمیدن! انگار اونا روح ندارن!
مورگانا اعتراض کرد.
- من میدم!
- بله البته! برای همینم میخوام بهت هدیه بدم.
مورگانای کوچک با تعجب پلک زد.
- هدیه؟
زن الف دست او را نوازش کرد.
- کسی که به گیاهان اهمیت میده. میتونه با اونا زندگی هم بکنه.امتحان کن!
مورگانا به یک گل رز سیاه فکر کرد. و چند لحظه بعد چیزی که روی بازویش بود یک شاخه رونده رز سیاه بود! خندید!
به نظر او رز... معنای زندگی میداد.... رز سیاه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



