جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

95 کاربر(ها) آنلاین هستند (90 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
95
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  37 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  305 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  368 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1394 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
_من موندم چرا هر جا می ریم باید یه چیزی به اخلاق این دامبلدور مربوط باشه؟
_چرا مگه چیه ؟
_عشق و علاقه ذات اصلی جادو هستش..
هر دو پوفی گفتند و خود را بر زمین انداختند تا بلکه فکری کنند..


پیش بودلر اینا

_هوی پیری؟زنده ای؟
_من جاودانه ام!
_اها یادم نبود.
_تو مطمئنی خون ریونکلاو رو داری؟
_اره!
_من که شک دارم.پیری من گشنمه.
_که چی؟
_خب غذا می خواهم.
ظرفی پر از غذا در برابر بودلر ظاهر شد و بودلر با میل شروع کرد به خوردن.
_برای دوستاتم نگه دار.
_دوستام؟
_اره تا چد لحظه دیگه اونا هم به تو ملحق می شن.
_دروغ می گی؟
_با اونا دیگه چیکار داری؟
_می خواهم قدرتم از همه بیشتر بشه با گرفتن قدرت تو و دوستات.

تو خونه تسخیر شده

_چیکار می کنی لونا؟
_می خواهم بخوابم.
_توی این موقعیت؟
_مگه مهمه؟
_واقعا که خیلی بیخیالی.
_من نمی دونم چرا به هرچی ادم عاقله چرا می گن بی خیال.
_دیوونه
_شنیدما!
_گفتم که بشنوی

طرف بودلر اینا!

_یعنب می خواهی باهاشون چیکار کنی؟
_اسم کتاب اسرار و رموز جادوگران رو خوندی ؟
_خیلی تعریفشو شنیدم ولی نسخه اصلیش معلوم نیست کجاست.
_پیش دوستای توئه!و به وسیله اون کتاب به این جا خواهند رسید و من لازم نیست برای به دست اوردنشون درد سری بکشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنو فیلیوس لاوگود در 1394/3/20 14:16:24

تصویر تغییر اندازه داده شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن
پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1394 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

جماعت راونی به رهبری ویولت بودلر، رفتن به یه خونه ای که نفرین شده است. این که خونه نفرین شده است رو کلاوس میدونسته ولی فکر نمی کرده که خواهرش جماعت رو بکشونه اونجا! داستان اینه که توی اون خونه دیگه جادو اثر نمیکنه و درهای خروجی هم قفل شدند و هر چند وقت یک بار یه نور سفید میاد و بعد یکی رو ناپدید می کنه.. آخرین فردی که ناپدید شده گلرته و قبل از اون، ویولت و فلور هم ناپدید شدن! ویولت هم به ناکجا آبادی رفته و کسی رو در اصل شناخته که به گفته ی خودش ذاتِ مقدس جادوعه و باعث این وقایع شده!


رو به روی دَرِ عمارت



- لعنت.. چرا این در باز نمیشه؟

بودلر کوچک به در عمارت تکیه داد و همان جا نشست. باران بند آمده بود و خورشید از بالای درختان سر به فلک کشیده ی جنگل، پیدا شده بود!

- پس چرا توی این کتاب درباره ی عمارت تسخیر شده ی راونکلاو چیزی گفته نشده؟

کلاوس واقعا تعجب کرده بود. در هیچ کتابی درباره ی عمارت تسخیر شده ی راونکلاو صحبت نشده بود! حتی کتاب های ممنوعه ی کتاب خانه هم چیزی درباره ی این عمارت ننوشته بودند..
کلاوس کتابی کوچک را از کیف خود درآورد. کتاب قدیمی و کهنه بود و احتمالا اگر این کتاب در دست کسی غیر از کلاوس بودلر بود، شاید تا الآن چیزی از جلد و برگه هایش باقی نمانده بود!

- شاید اینجا چیزی نوشته شده باشه.. شاید بتونم خواهرم و بقیه بچه ها رو نجات بدم. شاید بتونم راهی برای وارد شدن به این عمارت پیدا کنم!

کلاوس، کتابچه را به سرعت ورق میزد. هر صفحه را چند بار می خواند تا شاید بتواند چیزی دستگیرش شود.

- اینجا یه چیزی هست. این جلد، جلد اصلی کتاب نیست!

کلاوس با دقت به صفحه ی آخر کتابچه خیره شد. در اصل به جلد کتابچه نگاه می کرد. حس کرد به آنچه می خواهد نزدیک شده است.. خیلی نزدیک!

- زیر این جلد بی رنگ باید چیزی باشه. بزار ببینم... آهان، گرفتمش!

کلاوس با خوشحالی کتابچه را به کناری انداخت. برگه ی تا شده را باز کرد..

- رازِ ذاتِ مقدسِ جادو؟ این چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!
پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 17 اسفند 1393 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- آرامش!! تموم ِ چیزی که این سالا از دست شما انسون‌ها نداشتم، آرامشه!! به عنوان یک ذات ِ ازلی و ابدی، این حق ِ لعنتی ِ منه که یه جو آرامش بخوام داشته باشم!!

صدایی که به گوش ویولت می‌رسید، شکل خاصی از خشم و غضب را در خود داشت. فریاد نبود. تیز نبود. به سر ویولت نفوذ می‌کرد و گویی مانند ضرباتی سهمگین، بر مغزش می‌نشست. به سختی کوشید روی زانوانش بنشیند. چشمانش را از شدّت درد روی هم فشرد. آخ! سرش داشت منفجر می‌شد!

- شماها فضول‌ترین و مزاحم‌ترین و سمج‌ترین جونورایی هستین از ابتدای خلقت تا به حال دیدم!! این که چرا تا حالا محوتون نکردم رو اون گنده گنده‌هه‌تون که مرلینه هم نمی‌دونه!! خودمم قسم به کائنات که نمی‌دونم!!

سرش را میان دستانش فشرد. آخ! آخ! کاش این کوفتی خفه می‌شد!! روی زانوهایش دولا شد و تمام سرسختی ِ ویولتی‌ش را به کار بست تا به درد غلبه کند. کجا بود؟ ثانیه‌ای پیش، در آستانه‌ی راه‌پله‌ای و بعد.. گویی نور به قصد ِ کُشت به او هجوم آورده بود. اطرافش هوایی برای تنفس وجود نداشت. به حال ِ خفگی افتاده بود و بعد، مغزش او را از رنج و عذاب رهاند و بیهوش شد.

حالا، با آن صدای کهنسال ِ وحشت‌آور، به هوش آمده بود.. صدایی که لاینقطع داشت به انسان‌ها بد و بیراه می‌گفت. چرا خفه نمی‌شد؟! چرا خفه نمی‌شد؟!

صبر ویولت بودلر به سر آمد. در بهترین حالتش هم او هرگز ساحره‌ی مبادی آداب و فرهیخته‌ای محسوب نمی‌شد.
- خفه شو!!

آه.. شکر به شپش‌های ریش ِ مرلین! صدای غضب‌آلود آرام گرفت.. سردرد ویولت هم. به آرامی چشمانش را گشود. جایی که در آن قرار داشت، نه تاریک بود و نه روشن. محدود نبود. سالنی نیمه‌تاریک که از هیچ سمتی، به هیچ دیواری نمی‌رسید. قبل از این که سؤالات در ذهنش شکل بگیرند، صدایی شبیه به پوزخند زدن را شنید:
- به من می‌گه خفه شو!

زیر لبی خنده‌ای کرد و ناگهان، خنده‌های زیرزیرکی تبدیل به قهقهه‌ی وحشتناکی شد که زمین را زیر پای ویولت لرزاندند.
- به من می‌گه خفه شو!! آخ پدر زمان!! از بعد از.. از کی؟! یادم نمیاد از کی تا به حال انقدر نخندیده بودم!! باید شما انسونا رو بیشتر دعوت کنم اینجا! به من می‌گه خفه شوو!!

صدای قهقهه به شکلی ناگهانی قطع شد.
- تو هیچ می‌دونی من کی هستم و جایی که بهش قدم گذاشتید، توسط چه وجودی تسخیر شده؟

ویولت همانطور که پیشانی‌ش را می‌مالید، سر پا ایستاد. به نظر نمی‌رسید هنوز متوجه وخامت اوضاع شده باشد.
- راسّشو بخوای پیری، هیچ اهمیتی نمی‌دم که کدوم خری هسّی.

بیخود نبود که لقب ِ ننگ ریونکلا را یدک می‌کشید!

- من..

صدای کهنسال لحظه‌ای گلویش را صاف کرد و سپس با حالتی که گویا امیدوار بود تأثیرگذار باشد، با طمأنینه گفت:
- ذات ِ مقدس و ابدی ِ جادو هستم!

سکوت.

سکوت.

"جادو" برای لحظه‌ای به فکر افتاد نکند دختربچه سکته کرده باشد؟

- ام..

آه.. این شد. حالا احترامی درخور را دریافت می‌کـ..

- چی هستی؟!!

بودلر ارشد الحق والانصاف خنگ‌ترین ریونکلایی ِ تمام ِ ادوار تاریخ بود!

- جادو! جادوی مطلق و اینجا محل زندگی منه..

صدایش بَم‌تر شد و ویولت کم کم دچار حس ترس شد..
- که شما بهش تجاوز کردید!

ویولت دستانش را مشت کرد. حسی به او می‌گفت "جادو" یا هر خری که بود، می‌خواهد..
- قصد دارم یه بازی ِ جذّاب با تو و دوستانت به راه بندازم. من همیشه نوادگان ریونکلا رو خیلی دوست داشتم..!

و حتی آن ریونکلایی ِ ابله هم توانست شکل گرفتن لبخندی را بر لبان ِ آن صدای ناپیدای کُهن احساس کند..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 11 اسفند 1393 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هر لحظه احساس ضعف و ناتوانی اش بیشتر میشد.
چه طور امکان دارد آن مرد غریبه که از او متنفر بود خود او باشد!
من از خودم متنفرم!؟!
یعنی من تمام این افراد را کشته ام!؟!؟!؟
یعنی من باعث بارش این باران خون هستم؟!!؟
نه نه این امکان ندارد؛یعنی من باعث به وجود آمدن این وضع شده ام؟!؟!
اگر من هستم پس چرا به دستان، گردن و پاهایم زنجیر آویزان شده است؟!؟!؟
یعنی در آن جعبه ی آهنین و کاغذ لول شده چه چیزی وجود دارد؟


خانه تسخیر شده

همه با نگرانی و مسترب پشت سر آشا ایستاده بودند و به این فکر می کردند که چه اتفاقی افتاده؟گلرت کجاست؟
بالاخره آشا سکوت را شکست و گفت:«بهتراست راه بیفتیم و دنبال راه خروج بگردیم ، هر چه بیش تر این جا بمانیم بیش تر در خطریم پس بجنبید»
-آشا فکغ میکنه می تونه تغس خودشو با محکم ایستادن و با قاطئیت حغف زدن پنهان کنه اما این طوغ نیست و تغس تو چشماش موج میزنه.
-فلور حرفاتو شنیدم.اصلا هم این جوری نیست و من نمی ترسم.
-چغا می تغسی.
-فلور من نمی ترسم.
-چغا گفتم که می تغسی.
-نمی ترسم.
صدای فریادی رسید:«بچه ها کافیه دیگه»
با فریاد آماندا همه ساکت شدند و خانه را سکوتی عجیب فرا گرفت .
-دیگه بهتره راه بیفتیم.
و همه پشت سر آشا شروع به حرکت کردند.
خیلی نگذشته بود که ناگهان صدای جیغ گابریل همه را از حرکت باز داشت.
روونا با نگرانی به سمت گابریل رفت و از او پرسید:«دوباره چی شده گابریل؟ چرا فریاد زدی؟»
گابریل با دستی لرزان به گوشه ای تاریکی اشاره کرد و گفت:«س..سسسا..سایه ی تار...رریکی دی...دیدم.درست در همان جا» سپس همه ی چشم ها به سویی که گابریل اشاره می کرد چرخید.
-وا..و...وای خدای من او..او..اون غاست میگه.منم دوتا سایه میبینم .کی کی اونجاست؟
ای بابا ساکت باش فلور.
ببینم ،کی اونجاست؟؟
.
.
.
.
.
یا میای بیرون یا یا اِم چیزه یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!!
.
.
-خیلی خب، خیلی خب باباب تسلیم.
و در همین حال دوسایه ی سیاه بیرون آمدند.
-لـونــــا ! ! ؟ ! ! چــــو! ! ! ؟ ! ببینم شما دوتا این جا چی کار میکنید؟!؟!؟شما دوتا چه طوری وارد این جا شدید؟؟اصلا برای چی اومدید؟؟
همه ی افراد هم مثل آشا با تعجب آن دو را تماشا می کردند.آن ها هم مثل آشا سؤالات زیادی از آن دو داشتند و دوست داشتند که سؤالات خود را بپرسند که چو سکوت را شکست و گفت:
«ببینید بچه ها من و لونـا برای کمک به شما به این جا آمدیم البته خودمان هم گرفتار شدیم و راه خروج را گم کردیم ولی خب....»
-ولی چی؟!؟!اصلا شما دو تا از کجا میدونستید ما این جاییم
-آماندا آروم تر لطفا بگذارید الان لونا همه چیو توضیح میده.لونـا عجله کن.!
لونا پس از کمی مِن و مِن جواب داد:
کی من !!؟!؟! خیلی خب باشه ببینید چیزه..
-عجله کن
-خیلی خب چو هولم نکن.بچه ها موضوع از اونجا شروع میشه که کلاوس بودلر خیلی پریشان و با سرو صورتی خون آلود اومد پیش پنه لوپه و تعریف کرد که اوضاع از چه قراره ما هم که قضیه رو شنیدیم البته به طور نا خواسته
-فال گوش واستاده بودیم!
-بله خودم داشتم میگفتم چـو!!!خب کجا بودیم آهان ما هم قضیرو شنیدیمو برای کمک به این جا اومدیم.
فلور با صورتی متعجب گفت:لونــا دوست نداغم که حرفتو قطع کنم ولی شما دوتا چه جوغی اومدید این جا؟
-همون جوری که شما ها اومدید خب ما ...
صدای فریاد گابریل حرف لونـا را قطع کرد
-بچه ها دوباره آن نور سفید
آشا با فریادی بلند گفت:«بچه ها همه جمع شوید این جا و دست ها ی هم دیگر را بگیرید نمی خوام دو باره او اتفاق تلخ تکرار شود و یک نفره دیگه رو از دست بدهیم»پس از اتمام حرف آشا همه به سوی او دویدند و دست هم دیگر را گرفتند لونـا و چو هم به آن دایره ی بزرگ پیوستن .لونا باتعجب پرسید:«واقعه ی تلخ!؟!!؟ موضوع چیه شما کیو از دست دادید؟؟؟»
-فعلا محکم دست چو و روونا را بگیر بعدا برات تعریف می کنم.
پس از چند ثانیه تالار غرق در آن نور سفید شد...







افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1393/12/11 19:18:00
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 3 اسفند 1393 03:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
جماعت راونی به رهبری ویولت بودلر، رفتن به یه خونه ای که نفرین شده است. این که خونه نفرین شده است رو کلاوس میدونسته ولی فکر نمی کرده که خواهرش جماعت رو بکشونه اونجا! داستان اینه که توی اون خونه دیگه جادو اثر نمیکنه و درهای خروجی هم قفل شده ان. هر چند وقت یک بار یه نور سفید میاد و بعد یکی رو ناپدید می کنه.. آخرین فردی که ناپدید شده گلرته و قبل از اون، ویولت و فلور هم ناپدید شدن!
---------------------------------------------------

هوا به سان غروب می مانست اما به هر سمت که نگاه میکردی، اثری از خورشید به چشم نمی خورد. آسمان مشغول باریدن بود؛ با شدت میبارید و دانه های درشتش را بر سر و روی جادوگر پیر می پاشید. صدای بارش شدید باران اجازه ی شنیده شدن صدای موجودات مردارخواری که در آن حوالی بودند را نمی داد. از آسمان همچنان دانه های درشت خون، دیوانه وار مشغول فرو ریختن بودند.

گلرت به سختی خود را از روی زمینی که بر آن نقش بسته بود، بلند کرد. لباس های خاکستری رنگش خیس شده بودند و حالا رنگ خون گرفته بودند. نگاهی به اطرافش انداخت. جسد انسان ها و موجودات جادویی که بر زمین افتاده بودند، گواه از یک نبرد سهمگین بود! قدری بیشتر دقت کرد. نگاهش بر برجی که در آن نزدیکی بود، ثابت ماند. با وجود نور کم، میتوانست "برای نیکی اعظم!" را بر سردر برج بخواند. آنجا را می شناخت. نورمنگارد بود! خانه اش!

گیج شده بود و در ذهنش به دنبال توضیحی برای این موضوع می گشت که صدایی رشته ی افکارش را پاره کرد:

- بلاخره اومدی! به خونه خوش اومدی، قاتل!

جادوگر پیر نگاهش را به صاحب صدا دوخت. صاحب صدا مردی بود با ردایی خون آلود که از دستان، گردن و پاهایش زنجیر های سنگینی آویزان بودند. باشلقی بر سر داشت، در یک دستش جعبه ای را نگه داشته بود و در دست دیگرش یک کاغذ لول شده. جعبه آهنین و سیاه رنگ بود و از کاغذ لول شده خون می چکید... خون هایی که از جسم کاغذ جان می گرفتند و در برابر چشم جادوگر پیر بر زمین می ریختند.

گلرت می توانست از صدای فرد غریبه نفرت را احساس کند. می دانست که در دنیا افراد زیادی هستند که از او نفرت دارند و می دانست که هرکدام از آنها دلایل محکمی برای نفرت از او دارند. دلایلی به استحکام پیوند های خانوادگی و به پایستگی مرگ!

- اینجا چه خبره؟ من چجوری اومدم اینجا؟ چرا اینجا این جوریه؟! کی اینا رو کشته؟ چرا...

-خیلی سوال میکنی پیرمرد! من اینجا نیومدم که جواب سوال های تو رو بدم ولی می تونم بهت اطمینان بدم که همه ی این ها رو تو کشتی!

باران هنوز سیل آسا می بارد و خون همه جا را فرا گرفته بود. گلرت در ذهنش مشغول مرور قدیمی ترین خوانده هایش بود؛ هنوز نوع جادویی که او را به اینجا فرستاده بود نمی شناخت... شاید جواب در آن جعبه ی آهنین و کاغذ لول شده وجود داشت... شاید هم در شخصیت آن غریبه!

"تو کی هستی؟" این سوال بی اراده از دهان گلرت خارج شد؛ از گفتن آن پشیمان شده بود ولی پشیمانی دیگر سودی نداشت!

درب ورودی ساختمان، کلاوس بودلر
کلاوس به ساختمان رسیده بود اما نباید از در اصلی وارد می شد. اگر او نیز گرفتار این طلسم می شد، دیگر کسی نبود که آنها را نجات دهد. رو به پروفسور ویکتور کرد و از او خواست که برای پیدا کردن راه دیگری برای ورود به این ساختمان به او کمک کند. او می دانست که باید به آنها هشدار دهد؛ باید به آنها میگفت که این خانه محلی ست که افراد با خودِ واقعیشان رو به رو می شوند و اگر مراقب نباشند، ممکن است دیوانه شوند و یا حتی بمیرند! مرگ به دست خودشان یا یکی از دوستانشان! واقعاً مکان ترسناکی بود!

قلعه ی نورمنگارد کذایی
گلرت به مرد غریبه خیره شده بود. او به خودش خیره شده بود! مرد غریبه باشلقش را برداشته بود و با چهره ای آکنده از نفرت به گلرت خیره شده بود. گریندلوالد پیر بدنش از ترس تقریبا بی حس شده بود. مرد غریبه خود او بود! گلرت در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، از ترس بر روی زانو هایش قرار گرفت. شاید این پایان او بود؛ پایانی که به دست خودش رقم می خورد!
---------------------------------------------------

اون مرد زنجیری میتونه که وجدان یا اعمال گلرت باشه؛ امکان داره یه شخص دیگه باشه که میخواد اونا رو دیوونه کنه ولی تنها چیزی که قطعاً میدونیم اینه که مرد زنجیری یا مردهای زنجیری نقشه ای دارن.

پ.ن: اون جسد ها که گلرت اونجا دید جسد افرادیه که در گذشته کشته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1393/12/3 3:45:13
ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در 1393/12/13 23:17:23
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1393 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
باران، نَم نَم می بارید. درختان سر به فلک کشیده، تکان می خوردند. گویی باد آن ها را در فضا می رقصاند. تنها یک ملودی غمگین از بتهوون کافی بود تا اینان را به یک سمفونی گوش نواز تبدیل کند.
در بین آ بین این بارانَک، پسرکی رو به شرق میدوید. هر از چندگاهی به زمین می خورد ولی بدون توجه به زخم های دست و صورتش به راه ادامه میداد. کیفش را بر روی سَر گذاشته بود تا شاید بتواند اندکی از خیس شدن در امان بماند.
کلاوس بودلر، تنها و سرافکنده به راهش ادامه میداد. سرافکنده از آنکه خواهر و دوستانش را به خطر انداخته و تنها از آنکه خودش را بزدلی معرفی کرده! افکار پلیدی مدام سراغش می آیند. خواهرش را تصور می کند که در آن خانه تسخیر شده گیر افتاده و رو به او تنها یک کلمه را می گوید.. ترسو!

- من ترسو نیستم!

کلاوس در حالی که می دود، این جمله را بلند فریاد می کشد..

باز هم خواهرش را میبیند. این بار تنها نیست.. فلور، آشا، آماندا، روونا، گابریل، دافنه! همه و همه یک جمله را خطاب به بودلر جوان می گویند: « تو یک بودلر ترسویی! تو باعث سرافکندگی خواهرت هستی! »
اما کلاوس به این حرف ها توجه نمی کند. تنها به راهش ادامه میدهد و زیر لب غر میزند که چرا جلوی خواهرش را نگرفته!
باران شدید میشود. کلاوس دیگر کیف را از بالای سرش برداشته و با تمام سرعت به دنبال سرپناه می گردد. تمام بدنش گِلی شده اما او اهمیت نمیدهد.. او تنها نگران جان خواهر و دوستانش است! او خودش را مقصر میداند! اینکه دوستان و خواهرش گیر افتاده اند را تقصیر خودش میداند... و وظیفه ی خودش میداند تا آنها را نجات دهد!

امارت تسخیر شده


از زمانی که آنها درون این امارت گیر افتاده اند، حدود یک ساعت می گذرد.. شاید هم دو ساعت! شاید بیشتر از این گذشته باشد و حتی ممکن است چند دقیقه ای را سپری کرده اند..
از وقتی وارد این عمارت جادویی شده اند، گذر زمان را حس نکردند. ساعت ها هم از کار افتاده اند. تنها چیزی که میدانند این است که این یک قصر است و هیچ جادویی هم در آن کار نمی کند!

- من خسته شدم! یکم استغاحت که چیزی نیست!

گابریل کوچک، دیگر توان نداشت! البته او تنها کسی نیست که خسته شده.. بیشتر افراد خسته شدند. حتی خود آشا هم سرسختانه سعی میکند خودش را مقاوم نشان دهد و در مقابل خستگی مقاومت کند اما نمی تواند. بنابراین آشا با صدای بلند، فریاد میزند:
- پنج دقیقه استراحت! فقط پنج دقیقه!

البته که پنج دقیقه وقت استراحت نمیشود.. آشا هم میدانست اگر به این راونی های خسته بَها بدهد و استراحتی به آنها بدهد، وضعیت اینگونه میشود. اما چه میشد کرد!
در گوشه ای، گلرت، عده ای را دور خودش جمع کرده بود برایشان لطیفه هایی را تعریف می کرد. اگر چه لطیفه هایش واقعا خنده دار نبودند ولی همین که خنده را بر لبان یاران راونکلاو می نشاند، برای خود کار بزرگی بود.. آن هم در این وضعیت که همه یا خسته اند و یا گرسنه!

اما بعضی ها واقعا هیچ ترسی نداشتند.. البته تعدادشان به اندازه ی انگشت های یک دست هم نمیشد! بهتر بگویم، تنها اسلینکرد جوان نمیترسید و بیخیال از گرسنگی و تشنگی خودش را با آن مکعب جادویی که مشنگ ها نامش را " روبیک " گذاشته اند مشغول کرده بود!
دیگر همه داشتند به لطیفه های گلرت می خندیدند و به ویولت و اینکه در خانه ای تسخیر شده گیر افتاده اند فکر نمی کردند.

- اونجا رو!

با فریاد گابریل جوان، همه ی سَر ها به سمت نور سفیدی چرخید که به روشنی خورشید بود. منبع نور نامعلوم بود..
آشا، ناسزایی زیر لب گفت و درون نور فرو رفت! کم کم، نور همه را در برگرفت و بعد..

همه روی زمین افتاده بودند. آشا زودتر از بلند شده بود با انگشت، دانه دانه ی راونکلاوی را می شمارد:

- بست و شش، بیست و هفت، ..! یکی نیست!

لرزشی که در صدای آشا بود، همه را نگران کرد. همه با دقت یکدیگر را پیدا می کردند و دنبال فرد گم شده می گشتند..

- گلرت! گلرت نیست!

ویلبرت این را با صدای بلند گفت. دیگر همهمه های میان افراد خاموش شده بود. ویلبرت دستی به ردایش کشید و گفت:

- این بازی کم کم دارد جالب میشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1393/12/1 23:52:15
پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1393 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاوس با قدمایی لرزون به سمت بیرون از کتاب خونه رفت...
ولی میدونست باید هم گروهیاشو نجات بده...
حاضر بود شرط ببنده که هیچ کدومشون راه بیرون اومدن از اون خونه ی تسخیر شده رو نمیدونن...
توی راه به پروفسور ویکتور برخورد کرد(بلی...ماهم وارد می شویم )
پروفسور از رنگ چهره ی کلاوس فهمید که اتفاقی افتاده.
گفت:«ام...حالت خوبه کلاوس؟»
کلاوس با دست پاچگی گفت:«چیزه...خوبم...نیستم...ولی...هستم...آره...هستم...اونا نیستن...هستن؟...نه...معلومه...چیزه...اوناهم نیستن...»
-هان؟ حالت خوبه؟بزار ببینم تب داری یا نه...
ویکتور دستشو گذاشت روی پیشونی کلاوس و با نگاهی موشکافانه گفت:«نه...حالت خوبه که...»
-اونا رفتن داخل...من...خوبم...ام...چیزه...دارم میرم پیش بقیه هم گروهیامون...
-کجا رفتن؟
-خونه ی تسخیر شده...شما هم با من میاین؟تنهایی...یکم...چیزه...
-باشه...باشه...بیا بریم...توی راه برام توضیح بده...

خانه تسخیر شده


لودو جلوتر میرفت و بقیه کورمال کورمال پشت سرش می رفتن...
صدای فلور از اون ته به گوششون می رسید که میگفت:«من داغم میتغسم...اینجا خیلی تاغیکه...هین جوغی نیست؟»
گلرت در حالی که سوت میکشید تا سکوت خونه اذیتشون نکنه گفت:«نچ...نترس...الان میریم بیرون...»
آماندا داد زد:«کجا میریم بیرون؟مثل موش توی تله افتادیم....»
دافنه گفت:«بچه ها...بهتره خون سردیتونو حفظ کنین...باشه؟»
آماندا بدون این که چیزی بگه رفت جلوتر و پیش لودو وایستاد.گفت:«لودو؟..میشه بگی داری چیکار میکنی؟»
-دارم دنبال یه دری پنجره ای چیزی میگردم...
آماندا گفت:«بله...متوجه ام...رو زمین دنبال پنجره...خوبه...واقعا برات آرزوی موفقیت میکنم...»
همون لحظه دوباره نور خیره کننده از یه نقطه شروع به چشمک زدن کرد و در طی چند لحظه همه ی سالنو پر کرد و بلافاصله ناپدید شد...
لوگو سریع از روی زمین بلند شد و گفت:«آماندا...آماندا...کجایی؟آماندااااااااااا....اهه....اهه...آماندارو هم بردن...»
آماندا از پشت سر شونه ی لودو رو گرفت و گفت:«داش بیخیال...فکر کنم یه چیزیت شده ها...»
همون موقع از پشت سرشون صدای جیغ گابریل بلند شد...
با زبونی گرفته گفت:«هابجیم...هابجیم نیست...غفته...نمیبینمش...هابجیم کو؟»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1393 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه ویولت شروع به سرشماری کند، توجه آشا به نقطه ای جلب شد.
- نور!!

نقطه ی روشنی در چند متری آنها ظاهر شده و رو به گسترش بود. روشنایی مثل ماری غول پیکر به اطراف پیچ و تاب می خورد و عمارت را روشن می کرد. در عرض چند ثانیه سرسرا طوری روشن شد که آماندا از شدت این تغییر ناگهانی چشمانش را بست.

سرسرا واقعا بزرگتر از حد انتظارشان بود. اثری از کوچکترین پوسیدگی روی دیوار های چوبی و اثاثیه ی گرد و خاک گرفته دیده نمی شد. درست روبروی در ورودی راهپله ی عریضی وجود داشت که به پاگردی منتهی می شد. پرده های ابریشمی سرمه ای رنگی روی تعدادی از پنجره ها را پوشانده بودند. تنها پرده ی دو پنجره ی انتهای سرسرا کنار کشیده شده بودند. لودو در هنگام بررسی سرسرا چند لحظه ای به آنها خیره شد. ابعادشان به اندازه ای بود که یک انسان بالغ بتواند رد شود. اما او جرئت شکستن و یا حتی نزدیک شدن به آنها را نداشت؛ چرا که می ترسید آن حادثه دوباره تکرار شود. چیزی که بیشتر او را میترساند منظره ی پشت پنجره بود. در واقع... منظره ای در کار نبود، سیاهی محض بود!

لودو زمزمه وار ــ انگار می ترسید هر فعالیت ناملایمی باعث دردسر دوباره شود ــ گفت: حالتون خوبه؟
و با چشمان نگرانش سر تکان دادن های اعضا را از نظر گذراند و روی گابریل که در آغوش خواهرش اشک می ریخت لحظه ای ثابت شد.
- انگار همه هستن ویو... ویولت؟ ویولت کوش؟

لودو این را در حالی گفت که به کف گرد و خاک گرفته ی سرسرا خیره شده بود؛ جایی که تا لحظاتی پیش صدای ویولت را میشنیدند، دورتر از همه و نزدیک راه پله ها.

دافنه با نگرانی گفت: امیدوارم نخواد مسخره بازی در بیاره.

همه می دانستند ویولت آنقدر عقلش می رسد که در این شرایط دست به کار مسخره ای نزند، مخصوصا حالا که ایده ی آمدن به اینجا از خودش بود. اما...

لودو متوجه چیزی شد. دستگیره را به کناری انداخت و با لبخندی که بزور روی لبهایش نشانده بود گفت: خودشه!

همه با تعجب به سمت او برگشتند تا حرفش را ادامه دهد.
- ویولت اینجا رو به ما معرفی کرد، مگه نه؟ اینکه فقط خودش غیب شده ینی همه ی اینا یه شوخی خرکی از طرف خودشه! احتمالا رفته تا-

آماندا یک قدم به جمع نزدیک شد و با نگاه تهدید آمیزی لودو را ساکت کرد.
- شاید تا حدی درست بگی. منتها منطقی ترش اینه که اون دختره ی محفلی ما مرگخوارا رو اینجا کشونده تا از شرمون خلاص بشه. می بینید که، برادرش رو با خودش نیاورده. شاید همین الان...

- تو رو خدا بس کن آماندا! داری اشتباه می کنی!

گلرت با عصبانیت این را گفت. همه می دانستند که آماندا تا چه حد بدگمان و بی اعتماد است، برای همین معمولا نظریاتش را جدی نمی گرفتند. اما تجربه ی گلرت ثابت کرده بود که در شرایطی مثل این، حتی حرفی کوچک می تواند به بدترین وجه تاثیر بگذارد.

آماندا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: امیدوارم درست بگی پیرمرد. شخصا ترجیح می دم اینجا یه عمارت واقعا تسخیر شده باشه.

دافنه مشغول حرف زدن با آشا بود. نهایتا وقتی سر تکان دادن آشا را پس از مکثی نسبتا طولانی دید رو به همگروهی هایش کرد و گفت: همگی گوش کنید لطفا! خودتونو جم و جور کنید.. تا ابد تو این سرسرا موندن هیچ دردیو دوا نمی کنه. ما متوجه شدیم که نور اول از بالای پله ها ظاهر شده. بهتره بریم و اونجا رو بررسی کنیم. همزمان دنبال ویولتم میگردیم. جدا شدن به هیچ وجه فکر خوبی نیست... فقط در صورت اجبار! خب... بریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1393 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
صــــدای غـیـژ غــیــژ دستگیره دَر، در خانه می پیچید ولـــی در بـــاز نمی شد! فــلـــور که رنگش پریده بود، دست از تلاش بر نمی داشت. گویـی ترس چــنــان نیرویی به او داده بود که می تواند تا سالیان سال بعد به دستگیره فشار وارد کند و شاهد باز نشدن در بـــاشـــــد.

لودو باوجود این که نوری در اتاق تبود دستانش را روی دیوار گذاشت و به طرف ِ محلی که صدای غیژ غیژ ِ در از آن می آمد رفت و پس از چند ثانیه فلور را کنار زد و چنان فشاری به دستگیره وارد کرد که دستگیره در دستانش ماند و از دَر جــــــــــــــدا شد!

لودو با دستپاچگی صدایش را صاف کرد و پرسـیـــد:
-همه هستین؟

از اقصی نقاط اتاق صداهایی در تائید شنیده شد، لودو ادامه داد:
-خـــُـــــب ما این جا یه مشکل داریم. به طور کاملا اتفاقی دستگیره در تو دست ِ منه و راهی به بیرون نیست!

صدای غرولند از سایه هایی که اطراف اتاق ایستاده بودند آمد و ونوگ با حیرت پرسید:
- این در چندین قرن سنشه! یعنی حتی نتونستی از پس چنین فسیل ِ پوسیده سن بالایی بر بیای و بشکنیش؟

صدای عمیق مرلین که از پشت ونوگ می امد او را از جا پراند!

-این که چیزی قــــرن ها ســــن داشته باشه، دلالت بر این موضوع نداره که قابل شکستن و از بین بردنه!

ونوگ که دستش را روی قلبش که ضربان از شدت ترس روی هزار رفته بود گذاشته بود پاسُخ داد:
-اما ایــن فقط یـــــه دَره، تا الآن انواع و اقسام موریانه احتمالا از درون پوکش کردن، یا شده لونه داکسیا!

لودو از شدت کلافگی هیچ نگفت فقط لگد به در زد و
هیچ اتفاقی نیفتاد.
دوباره به در لگد زد،
باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.
لودو تمام خشم و کلافگی و سردرگمی اش را جمع کرد و با نیرویی مافوق انسان های عادی خودش را با تمام وزن به سمت در پرتاب کرد،
اما هیچ اتفاق...
ناگهان تمام خانه لرزید!


در آن تاریکی خانه می لرزید و صدای جیغ ساحرگان شنیده می شد و از دست هیچ کس کاری بــر نمی آمد...

جـایی خارج از آن خـانه تسخیر شده
کتابخانه


کلاوس عینکش را به یک دست گرفته بود تا لرزش ِ بدنش آن را پایین نیاندازد و با دست دیگر کتاب را جلوی صورت ِ رنگ پریده اش گرفته بود. با هـــر ســـطــــری کـــه مــی خواند رنگ پریدگی اش شدت بیشتری می گرفت و لرزشش بیشتر می شد. بالاخره کلاوس کتاب را بست و درون کیفش گذاشت و در همین حال با خودَش زیر لب می گفت:
- باید بهشون بگم... باید بهشون بگم...! یکی یکی گم میشن... و تنها یه راه هست راه نجات فقط یه راه...

خـــانه تسخیر شده


لرززیدن خانه تمام شده بود. ویولت با خونسردی ی کاذبی و لرزش ِ صدایی که سعی در پنهن کردنش داشت گفت:
-خـو بروبکس... مث که وخــت ِ حاضــر غایب کردنِ! هر کس من اسمشو گفتم یه اعلام وضعیت بکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1393 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید


ویولت رویش را از عمارت قدیمی برگرداند و به همراهانش نگاه کرد. انگار همه آمده بودند؛ همه بجز برادرش. تعجب کرد. روبرویش ریونکلایی هایی ایستاده بودند که باید محبوس کردن خودشان در کتابخانه ای ساکت را ترجیح می دادند، همان کاری که برادر ترسویش همین الان می کرد.

چشمش به راهی افتاد که از آن آمده بودند. بوته ها و علف های خودرو در جاده ی مختوم به عمارت به وفور رشد کرده بودند. درخت های انبوهی که دو طرف جاده را گرفته بودند آسمان نیمه ابری را می پوشاندند. خود عمارت سه طبقه بیشتر نداشت و سال ها متروکه باقی مانده بود، شاید هم قرن ها. اینکه چطور سرپا و در عین حال ناشناخته باقی مانده بود هم عجیب بود و هم ترسناک. عمارت و زمین های اطرافش منظره ای بوجود آورده بودند کاملا در خور یک خانه ی تسخیر شده! و به همین دلیل بود که ریونکلایی ها آن روز عصر آنجا جمع شده بودند.

لیسا با چشمان نگرانش به ویولت نگاه کرد و گفت: ام... مطمئنی این عمارت واقعا تسخیر شد-

این چندمین باری بود که لیسا این سوال را می پرسید. ویولت با عصبانیت میان حرفش پرید: چه می دونم! این آخرین باره که می گم. کِل به من گفت همچین خونه ای وجود داره. منم به همه گفتم بیایم یه نگا بندازیم.

قبل از اینکه لیسا در وارد شدن به عمارت تردید کند ماریتا دستش را روی شانه لیسا گذاشت و گفت: اگه جایی واقعا تسخیر شده باشه وزارت خونه سریع شناساییش می کنه. پس نگران نباش.

لیسا سعی کرد آرام باشد.چشمش به سه نفری افتاد که دور از جمعیت زیر سایه درختان ایستاده بودند. تراورز دست به سینه به درخت تنومندی تکیه داده بود و احتمالا در فکر یکی از توطئه هایش بود. کمی دورتر از او آماندا در حالی که چتر بزرگش را برای احتیاط بالای سرش گرفته بود ایستاده بود. از ضد طلسم آفتاب متنفر بود، فقط باعث بیشتر شدن عطشش می شد. در حال حاضر دیگر خمیازه نمی کشید و محو تماشای عمارت شده بود. روبروی آن دو هم ویلبرت اسلینکرد با نگرانی به خورشید نیمه پنهان نگاه می کرد.

آنطرف تر فلور با خواهرش درگیر بود.

- اجازه نمی دم بغی داخل، گابر. بغگرد خونه!

گابریل پایش را به زمین کوبید و گفت: خیلی نامردی فلور! می خوای سر منو شیره بمالی بغی با بقیه حال کنی؟

بعد هم رویش را برگرداند و به سمت در عمارت دوید. فلور آهی کشید و با نگاهش او را دنبال کرد. گابریل از کنار آشا که وسط جاده خم شده بود و با نگرانی لای بوته ها دنبال آفتاب پرستش می گشت گذشت، به مرلین که تازه به این نتیجه رسیده بود که این کار ها برای سنش زیاد است برخورد کرد و در نهایت پشت ونوگ که با لودو و گلرت حرف می زد پناه گرفت.

لودو دستش را روی دستگیره گذاشته بود و با ونوگ بحث می کرد. گلرت هم ساکت ایستاده بود و حرص می خورد. بحث خیلی ساده با جمله ی ونوگ "خانوما مقدمن" شروع شده و به کوییدیچ کشیده شده بود. گلرت با خود غرغر کرد: از دو تا کاپیتان کوییدیچ انتظاری غیر این نمیره.

- فکر کنم ارشدا مقدم ترن.

چهار جادوگر و ساحره ی دم در برگشتند و با دیدن دافنه نیششان باز شد. دافنه بدون حرف دیگری آنها را کنار زد و دست کوچکش دور دستگیره پیچید و آن را چرخاند. گلرت ناگهان گفت: مواضب با- هی... قفل نبود!

دافنه وارد شد. همانطور که پشت سرش صدای قدم ها متوقف می شدند به اطراف نگاهی انداخت. با اینکه تعدادی از پرده ها کنار کشیده شده بودند داخل عمارت تاریک بود.

ماریتا برای متقاعد کردن خودش گفت: حتما پنجره ها کثیفن.

پادما شگفت زده گفت: از بیرون اینقدر بزرگ به نظر نمی رسید...

فلور که میان پیکر ها دنبال خواهرش می گشت خود را به آماندا رساند. از او که آگاهانه حرکت می کرد و سرش را به اطراف می چرخاند پرسید: گابغیِلو می بینی؟

آماندا بدون اینکه به فلور نگاه کند گفت: سرسرای بزرگیه.

سپس ناگهان سرش را به سمت او برگرداند و یکی از آن نگاه هایش را که همیشه فلور را از جا می پراند تحویل او داد. فلور همانطور که نگاهش ناگهان جلب لودو شده بود به سخنان آماندا گوش داد.

- داشتم فکر می کردم... اگه این عمارت واقعا تسخیر شده بود و ما اینجا محبوس می شدیم، چقدر سرگرم شده می شد.

فلور با شنیدن حرف آماندا با آن لحن جدی به وحشت افتاد. در واقع علت وحشتناک جلوه کردنش، چیزی بود که جلوی چشمانش در حال وقوع بود و باعث شد که مثل تیری از کمان رها شده به سمت در بدود.

×××


پای لودو محکم به چیزی برخورد کرد. همانطور که از درد به خود می پیچید و فحش می داد چوبدستی اش را بیرون کشید و به سمت جلوی پایش گرفت.

- لوموس!

وقتی از انتهای چوبش نوری ندرخشید ونوگ با نیشخندی جلو آمد و گفت: بذار یادت بدم. لوموس!
اتفاقی نیفتاد. رنگ داشت از چهره ی شان می پرید که فلور به سرعت به سمت در دوید.


ـــــــ
× نتونستم تاپیکی مرتبط باهاش پیدا کنم.
× خشونت آزاده!
× کلاوس احتمالا نمی خواد تا آخر سوژه تو کتابخونه بمونه، نه؟
× لهجه ی فرانسوی فلور و گابر... درخواست شده رعایتش کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!