جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1394 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحل خروشان بود و خورشید در پس کوه ها پنهان میشد.آسمان گرفته و بارانی بود،غمگین و ابری...درست مثل احساس او.پشیمان شده بود و راه برگشت را پیش گرفته بود.البته ازاین موضوع احساس ناراحتی نمیکرد چون از هرجهت دوست داشت که زودتر به خانه برسد...درست مثل پیشگویی پدرش!

فلش بک!

روشنایی روز به سردی از روزنه پنجره های غبارآلود به داخل می تابید.بیرون از خانه هوا سرد و غم انگیز و رودخانه تیره و تار بود،با این حساب همه جا همانند صحرایی بی آب و علف متروک به نظر میامد.زوزه دردناک باد در میان فریاد ها و هق هق های مادرخانه میپیچید و لاکرتیا همه آن ها را از درون اتاقش میشنوید...پژواک همه شان را.
وقتی با حرص و عصبانیت لباس ها و وسایلش را در داخل چمدانش میچپاند حس می کرد با این که هنوز خانه را ترک نکرده دلش برای خانواده اش تنگ شده است...برای پدرش با همه دست و دلبازی هایش...برای مادرش که با وجود همه سختگیریها به او عشق می ورزید...برای برادر شیطان و لجبازش و برای این که ان ها خانواده اش بودند...تنها کسانی که از ته دل دوستشان داشت.
چمدان هارا با سروصدای زیادی از پله ها پایین اورد و بعد روبه روی پدر و مادرش ایستاد و به آن ها خیره شد....سکوت تنها چیزی بود که برای همدیگر داشتند.سرش را پایین انداخت و درحالی که سعی میکرد بغضش را پنهان کند شروع کرد تا چیزی برای گفتن پیدا کند اما مادرش بالاخره این سکوت سرد و آزاردهنده را شکست و گفت:
-وقتی قرار شد مارو ترک کنی فهمیدم که میری تا یه آینده جدید رو بسازی و گذشتت رو دور بریزی، پس حالا دلیلی نداره که گذشته هارو همراهت ببری...

زن وقتی با چهره سردرگم دخترش روبه رو شد ادامه داد:
-منظورم اون چمدون و وسایل داخلشه...همه اونا مربوط به گذشتت میشن!

لاکرتیا دیگر نتوانست تاب بیاورد و اشک هایش به سرعت روی گونه هایش لغزیدند،زیر لب چیزی گفت و بعد با تردید به سمت در قدم برداشت اما دستانی که روی شانه اش گذاشته شد اورا متوقف کرد.پدرش با چهره ای درهم شکسته و ناراحت به او چشم دوخته بود.دخترک به راستی احساس گناه میکرد چون غرور پدرش،یک بلک زاده اصیل را شکسته بود.لاکرتیا برای ثانیه ای گذشته را فراموش کرد و دستانش را به سوی پدرش دراز کرد تا مشتاقانه بازوان لرزان او را درآغوش بگیرد.پس از چند ثانیه این حالت همچون نوری در حرکت از دختر به پدر سرایت کرده بود.گیسوان طلایی دختر با موهای سفید و سرسرد مرد درهم آمیخت و موهای او را روشن ساخت.
پدر لب گشود و گفت:
-لاکرتیا بلک...هیچوقت از خودم تردت نمیکنم...چون میدونم این دختر منه که داره میره و به زودی مثل پدرش پشیمون میشه و برمیگرده...حتی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکنه!

پایان فلش بک!

-تق تق تق!

در با صدای ناهنجاری باز شد و بعد چهره پسرکی شیطان در پشت در نمایان شد.پسر بدون توجه به اطراف به گربه سیاهی خیره شد که معصومانه اورا نگاه میکرد.پسر در حالی که سعی میکرد بی تفاوت جلوه کند گفت:
-گربه جون برو سرکارت...لاکرتیا خیلی وقته که از این جا رفته!

و در حالی که غمی در چشمانش دیده میشد در پشت در تیره پنهان شد.
-یعنی اونقدر گذشته که خواهرت رو فراموش کردی؟!

در به سرعت باز شد و چهره متعجبش به جایی افتاد که ثانیه ای پیش یک گربه ایستاده بود.پسر با لبخندی استقبال کننده به دختری خیره شد که در پشت کوه چمدان ها چهره اش پنهان بود.با این حال او خوب خواهرش را میشناخت.
-هی دختر!خوش برگشتی!

لاکرتیا چمدان هارا زمین گذاشت و برادرش را در آغوش گرفت وزمزمه وار در گوشش گفت:
-برای بار اول دلم برات تنگ شده بود...میدونی یه زندگی اشرافی خیلی بهتر از آوارگی بین مشنگ هاست!

-بالاخره اومدی...پیشگوی خوبی هستم!

لاکرتیا سرش را برگرداند و با چهره مهربان و لبخند ملیح پدرش روبه رو شد...حس عجیبی داشت اما این حس را دوست داشت....بودن در کنار خانواده اش را دیگر با هیچ چیز عوض نمیکرد چون در کنار هم بودنشان به همه خنده ها و گریه ها،خوشی ها و ناراحتی ها،دعوا ها و دوستی ها و حتی به کل دنیا هم می ارزید.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/3/8 18:18:17
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/3/8 20:42:21
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1394 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا
vs
لاکرتیا

خاندان بلک

____________________________________________________


- مادر این روزا درست مثل ارواح به نظر می رسه. دلم می خواد جیغ بکشم، پاهامو به زمین بکوبم و سرش فریاد بزنم بلکه از این حالت بیرون بیاد اما می ترسم. نمی دونم بلا کجاست و تنهایی خوابم نمی بره. خیلی می ترسم...

دستان لرزان نارسیسا بی وقفه بر روی صفحه ی سفید حرکت می کنند. نوک مداد را محکم روی کاغذ فشار می دهد تا نقطه ی پررنگی بر روی صفحه نقش ببندد. ناخن هایش در پوستش فرو می روند و دردی در انگشتان کوچکش می پیچد. نوک مداد می شکند و ردی سیاه و بلند بر صفحه نقش می بندد.

دخترک با ناراحتی کاغذ را از دفترش جدا می کند، مچاله کرده و به سمت شومینه پرتاب می کند؛ درست مانند ده ها برگه ی قبلی اما این بار تنها یک صفحه در دفترش باقی می ماند. حتی برای نوشتن وقایع یک ساعت پیش هم کم است.


صدای هوهوی جغدی در سرش می پیچید و زانوانش را در آغوش می گیرد. همیشه در این ساعت مادر برای شب بخیر گفتن به او می آمد و بعد از رفتن او، صدای شاد "آندرومیدا" در اتاق طنین انداز می شد.
آندرومیدا دیشب حال عجیبی داشت؛ لب به غذا نزد و بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت. شب برای سر زدن به او نیامد و سردرد را بهانه کرد.

کاش همان موقع می دانستند چه خیالی در سر دارد. اما چی کسی فکرش را می کرد درومیدا بلک از خانه فرار کند؟ آن هم برای ازدواج با بی اصل و نسبی به نام تانکس! از دست دادن افتخار، ثروت و شهرت فقط به خاطر "عشق" ؟

پدر و مادر امروز صبح نام اورا از شجره نامه ی خانوادگی حذف کردند. به او گفتند دیگر خواهری به نام آندرومیدا ندارد. نارسیسا مداد را میان انگشتان کوچکش چرخاند و فکر کرد:
- به هرحال اون حالا یه تانکسه. شاید اهمیتی نده!

بلاتریکس هم در این مراسم حضور داشت، جدی و ساکت. پس از آن اتفاق به نظر می رسید چهره ی دروئلا روزیه برای همیشه تغییر کرده است.
حذف کردن نام دختر بزرگش از خانواده، مانند تکه کردن قسمتی از قلبش به نظر می رسید. دروئلا یک بلک بود اما مادر هم بود. حالا بخشی از قلبش برای همیشه "تاریک" می ماند.

نارسیسا قسمتی از شجره نامه ی خانوادگی را در دفترش رسم کرد، قسمتی مربوط به فرزندان کیگانوس و دروئلا. نامش را با خط تحریری که (که به تازگی آموخته بود) نوشت، نام بلا را افزود و با اندکی تردید نام آندرومیدا را اضافه کرد.

از همین حالا می دانست که درآینده با پسر یکی از اشراف ازدواج می کند؛ یک بلک، مالفوی یا لسترنج. بدون این که حق انتخابی داشته باشد.

با دستانی لرزان نام تانکس را مقابل آندرومیدا نوشت و با خطی صاف به آن متصل کرد. سایه های بلندی بر روی دیوار می لغزیدند و کشیده می شدند.
سرمایی در وجودش دوید و به سمت شومینه رفت. می دانست که در آن لحظه هیچ آتشی اورا گرم نمی کند، تنها گرمای آغوش مادر یا خواهرانش را می خواست.

شومینه خاموش بود. دستان نارسیسا به سمت بسته ی کبریتی که بر زمین افتاده بود حرکت کردند. ناگهان درخششی سبز چشمان نارسیسا را خیره کرد.
دستش را میان برگه های مچاله شده فرو برد و جسم سبزرنگ را بیرون کشید، شالگردن آندرومیدا. پوشیده از دوده و خاکستر اما نسوخته بود.

نارسیسا صورتش را در شالگردن فرو برد. از ورای بوی دودی که اورا به سرفه انداخت، عطر شیرین خواهرش را احساس کرد.

یک ساعت پیش شالگردن را از میان وسایل باقی مانده ی میدا یافته و دور گردنش بسته بود. در این فکر بود که خواهرش بدون آن سرما می خورد. در همین لحظه بلاتریکس با عصبانیت شالگردن را از دست او بیرون کشیده و فریاد زده بود:
- تو هیچی نمیفهمی سیسی، هیچوقت! مطمئنم همیشه یه دختر هشت ساله ی احمق باقی می مونی!

بلا شالگردن را در شومینه افکند اما آن را روشن نکرد. شالگردن را که به نشانه ی گروه اسلیترین سبز بود را لحظه ای در آغوش فشرده و بعد پرتاب کرده بود. شاید فراموش کرده بود آتش را روشن کند یا شاید... نمی خواست.

دخترک لحظه ای در سکوت به شالگردن نگریست و آندرومیدا را در ذهنش مجسم می کرد که در خیابان می خندد و فریاد می زند بدون آن که شرم زده یا نگران باشد.

شعله خشمی در ذهنش روشن شد.... چرا؟!

چرا میدا این طور از آن ها جدا شده بود؟ تا این حد بزدل بود؟ خانواده، اعتبار و هرچیز دیگری را فراموش کرده و تنها به فکر خودش بود؟

شالگردن را دوباره میان کاغذ ها پرتاب کرد و کبریتی روشن کرد. کبریت در دستش می لرزید و مردد بود، میان سوزاندن و نگه داشتن. شعله به آرامی به انگشتان کوچکش می رسید و پررنگ تر می شد.
با یک حرکت سریع کبریت را میان کاغذ ها انداخت و سوختن و خاکستر شدن شالگردن، آخرین یادگاری خواهرش را با سردی تماشا کرد.

دودی که از شالگردن سوخته برمی خاست، پیچ و تاب خوران در حال حرکت به سمت آسمان بود؛ گویی خاطرات آندرومیدا، تنها چیزی که از او در این اتاق باقی مانده بود با شتاب از نارسیسا می گریزد.

دخترک مداد دیگری برداشت و دور موهای لخت و طلایی رنگش پیچید. لب هایش را جمع کرده و به فکر آخرین برگه ی دفتر خاطراتش بود. چه چیزی می توانست تمام وقایع آن روز نحس را توصیف کند؟

بلک بودن چقدر سخت بود... آرام و باوقار بودن تحت هر شرایطی و نارسیسا این را به مرور می آموخت. مداد و دفترچه را در مشت های کوچکش فشرد و به تختش پناه برد.
پتوی نرمش را دور شانه پیچید و به فکر فرورفت؛ به فکر آینده ای که در انتظارشان بود، نام هایی که در طول زمان می آمدند و ناگهان برای همیشه ناپدید می شدند.

با شنیدن صدای گام هایی سریع و سبک از جا پرید. صدای پای بلاتریکس را به خوبی می شناخت که راهروی باریک را طی می کرد و به اتاق نزدیک می شد. دخترک باعجله خطی به دفتر خاطراتش افزود:
- "خواهرم" دیشب از خانه فرار کرد، برای همیشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1394/3/8 16:29:36
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1394/3/8 16:55:45
EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
_نه...نه...نه...این کار رو نکن...نه...امکان نداره...نه!
_رودولف...رودولف...رودولف...بیدار شو...داری خواب میبینی رودولف...بیدار شو...رودولف...کروشیو!
_آخ!چی شده؟!
_حتما باید اینجوری از خواب بیدارت کنم؟!بازم داشتی کابوس میدیدی!
_اها...آره...خوب شد بیدارم کردی...ممنون...شب به خیر!:-"
_چی چی و شب به خیر؟!من حوصله ندارم دوباره با صدای داد زدنت تو خواب،بیدار شم!
_یعنی نخوابم؟!
_نه...میتونی بخوابی...ولی بالشتت رو برمیداری،میری رو کاناپه ی تو سالن میخوابی!
_ولی بلا...
_ولی بی ولی رودولف!زود باش...تا سه میشمرم...یک...دو...
_باشه باشه...رفتم...شب به خیر!
_شب به شر و بدبختی!

رودولف در حالی که بالشت و ملحفه اش را زیر بغل خود گذاشته بود،از اتاق خواب خارج شد و به سالن رفت...اول بالشت و ملحفه و سپس خودش را روی کاناپه پرت کرد...
از دست خودش عصبی بود...او سال ها بود که شبها کابوس میدید...از دوران مدرسه! از دوران هاگوارتز...و کابوسش این بود...رودولف نوجوان خودش را از دعوای کوچکی کنار میکشد و طرف دیگر دعوا او را ترسو خطاب میکنند!
و این اتفاق تقریبا به همین صورت،در واقعیت افتاده بود...رودولف یکبار از یک دعوای مدرسه ای خودش را کنار کشید...اما هیچکس به او در ملا عام به ترسو نگفت...ولی رودولف در کابوس میدید که به او ترسو میگفتند!
اگر آن روز دعوا میکرد دیگر شاهد چنین کابوسی نبود!
او خودش را میشناخت...او همیشه حسرت کارهایی که انجام نداده را میخورد!

بر روی کاناپه دراز کشید و بالشت را زیر سرش گذاشت...به سقف خانه اش خیره شد و به فکر فرو رفت...این بار او با مشکل بزرگتری نسبت به یک دعوای مدرسه ای طرف بود!

تد ریموس لوپین باعث شده بود که رودولف چند روزی از داشتن چوبدستی محروم شود...تد به چوب دستی رودولف آسیب رسانده بود و باعث شده بود که رودولف چوب دستیش را برای تعمیر چند روزی در اختیار نداشته باشد...و این ننگ بزرگی بود! اینکه جادوگری بدون چوب دستی باشد،ننگ بزرگی بود.

رودولف باید انتقام میگرفت...اگر رودولف دست روی دست میگذاشت و کاری انجام نمیداد،بدون شک بعدها باعث حسرتش میشد...اگر به خاطر یک دعوای مدرسه ای رودولف هنوز بعد از سالها بعضی شبها کابوس میدید،بدون شک به خاطر از دست دادن چوبدستی،رودولف تا آخر عمر روزها و شبها کابوس تد را میدید!
او باید از تد انتقام بگیرد...اما چوبدستی نداشت...پس چگونه از عهده این کار میبایست بر می آمد؟!رودولف تا صبح به فکر چگونگی انتقام گرفتن از تد بیدار ماند...و فکرش به نتیجه رسید!

یک روز بعد!

صدای برخورد امواج بر روی صخره های کنار ساحل در آن هوای تقریبا طوفانی،گوش های رودولف را اذیت میکرد...رودولف هیچوقت دریا را دوست نداشت...اما او به دلیل هدفش میتوانست این صدا ها را تحمل کند...حدود دو ساعت میشد که رودولف از دور نظاره گر ویلای صدفی بود...انگار که منتظر شخصی بود.
و این شخص خیلی زود از خانه بیرون زد.دختر مو طلایی نگاهی به اطراف کرد.بعد از آنکه مطمئن شد کسی آن اطراف نیست،سوار جارویش شد و پرواز کرد.
رودولف هم سوار جارو شد و آن دخترک مو طلایی را تعقیب کرد!

بعد از چند ساعت پرواز بلاخره دخترک در کوچه دیاگون فرود امد...پشت سر او هم رودولف فرود آمد.دختر موطلایی جارو را در دستش گرفت به به سمت کوچه تنگ و تاریکی که فقط در آن یک مغازه زیرشلواری فروشی بود حرکت کرد و رو به روی ویترین همان مغازه،انواع زیر شلواری های مد روز را نگاه میکرد!
رودولف هم پشت دیواری مخفی شد تا دختر موطلایی او را نبیند...رودولف همینطور که پشت دیوار مخفی شده بود و هر چند لحظه یک بار دزدکی به دختر موطلایی نگاه میکرد،با خود اندیشید که این بهترین فرصت است...حتما باید کاری انجام میداد!

در همین حین مردی نسبتا جوانی از کنار رودولف به سمت همان کوچه گذشت...رودولف هم فرصت را غنیمت شمرد و آن مرد رو صدا کرد...
_پیس...پیس!
_ها؟!کیه؟!کی اونجاس؟!
_هی آقا...یه لحظه بیا!
_چی شده؟!چرا آروم صحبت میکنی؟!
_یه لطفی میخواستم در حقم بکنی برادر...اون ساحره رو میبینی اونجاست به ویترین زل زده؟!
_آره...خب؟!
_برو مزاحمش شو!
_چی؟!واسه چی؟!نه...من این کار رو نمیکنم!
_نه اقا...امر خیره...میخوام مزاحمش بشی مثلا...بعد من بیام ازش دفاع کنم...اینجوری از من خوشش میاد!
_آخی...قضیه عشق و عاشقیه؟!خب...من خیلی دوست دارم دست اون جوجه تسترال های عاشق رو تو دست هم بذارم...فقط یه ذره شما واسه جوجه تسترال بودن بزرگ نیستی؟!
_تسترال بودن مگه سن و سال داره آقا؟!یعنی چیزه...عاشق بودن مگه سن وسال میشناسه آقا؟!
_به هر حال من نمیتونم این کار رو بکنم...یه خورده میدونی پول لازمم!
_میخوای از من بکنی؟!من خودم از همه میکنم...اصلا نمیخواد اقا...بیا برو مرلین خیرت بده!
باشه میرم...ولی به اون دختره لو میدم که تو اینجا پشت دیوار مخفی شدی و میخوای چیکار کنی!
_نه آقا!چی چی میرم بهش میگم!بیا...چقدر میخوای؟!
_10 گالیون!
_چی؟! 10 گالیون!
_این فقط واسه اینه که لو ندم تو رو...5گالیون هم میشه هزینه مزاحمت ایجاد کردن برای این خانوم!
_باشه...بیا این 15 گالیون...بیا برو مزاحمش شو!

مرد نسبتا جوان سکه ها را از رودولف گرفت و آن را در جیب ردایش گذاشت...سپس از رودولف پرسید:
_حالا من چیکار کنم؟!
_یعنی چی؟!خب برو مزاحمش شو!
_آخه من بلد نیستم...یعنی دقیقا باید چیکار کنم!
_فقط برو بهش بگو...بگو...آها...بگو به به...چه ساحره باکمالتی...آره همین رو بگو!
_بعدش چی؟!
_بعدش؟!بعدش من میام بهت میگم مزاحم نشو،تو هم خودت رو ترسیده نشون میدی و میگی ببخشید...بعد راهت رو میکشی میری!

مرد نسبتا جوان سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد و به سمت دختر موطلایی رفت...هنگامی که نزدیک دختر موطلایی شد،گلویش را ابتدا صاف کرد و سپس گفت:
_اِهم!به به...چه ساحره باکمالتی!

رودولف پس از اینکه آن مرد جوان این جمله را گفت،سریعا از پشت دیوار بیرون پرید و گفت:
_هوی!مزاحم ساحره ی یه باکمالت شدی؟!

مرد نسبتا جوان هم طبق توافق قبلی قدمی به عقب برداشت و گفت:
_ببخشید!

اما ناگهان رودولف قمه ای از زیر ردایش در آورد و به سمت مرد جوان حمله ور شد!
_ببخشید هم شد حرف؟!
_اما قرا...

مرد نسبتا جوان نتوانست جمله اش را کامل کند...چونکه رودولف سرش را قبل از اینکه جمله را کامل کند از تنش جدا کرده بود!
دختر موطلایی که بهت زده به این صحنه را دیده بود با لکنت گفت:
_ک...ک....ک...کوش....کشتیش؟!
_آره...سزای کسایی که مزاحم ساحره های باکمالتی مثل شما بشن همینه!
_اما...اما...نیازی نبود!
_چرا...بود...من از اون جادوگرهای خوش غیرتم!
_نمیدونم چی بگم...واقعا ممنون!
_نیازی به تشکر نیست...قفقط بهم بگو من رو میشناسی؟!
_هووووم...جرج کلونی؟!
_کی؟!اون دلقک مشنگ؟!نه...اون اینقدر ها هم جذاب نیست...بیشتر فکر کن!
_اِم...اِم...خیلی شبیه دنی ترخو هستي!
_خب...آره..اون شبیه من هست البته...ولی اون مشنگه...من جادوگرم!
_خب...کی هستی؟!
_رودولف ...رودولف لسترنج!

دختر مو طلایی جیغ کوچکی کشد و یک قدم به عقب برداشت...سپس سعی کردچوبدستیش اش را دربیاورد...اما رودولف سریعا گفت:
_نگران نباش...من آسیبی بهت نمیزنم! اگه میخواستم تا الان این کار رو کرده بودم...دیدی که...همین الان به خاطر تو آدم کشتم!میتونم اسمت رو بپرسم؟!

دختر مو طلایی که کمی آرامتر شده بود با شک بسیار جواب داد:
_ویکتوریا...ویکتوریا ویزلی!
_از آشناییت خوشبختم ویکتوریا...راستش من تو همین چند ثانیه ای که دیدمت علاقه خاصی بهت پیدا کردم!


ویکتوریا سرخ شد...رودولف مرد جذابی نبود...اما او به خاطرش آدم کشته بود !
_ببین رودولف...من میترسم کسی ما رو با هم ببینه...جدا از اینکه مرگخواری و اینا،راستش من با تدی هستم الان!
_تدی؟!تد ریموس لوپین؟!خب...باهاش باش...من مشکلی ندارم!
_منظورت چیه؟!
_ببین...اگه تو نگرانی کسی ما رو ببینه خب ما میتونیم یه جایی قرار بذاریم...نظرت در مورد میخونه کله ی گراز تو هاگزمید چیه؟!میتونیم اونجا همدیگه رو ببینیم...هیچکی اونجا با هیچکی کاری نداره!
_هوووووم...نمیدونم...فکر نکنم میخونه کله گراز جای مناسبی باشه!یکم ناجوره اونجا آدماش!
_ویکتوریا...چشمم را ببین...سیبیلم رو ببین...خالکوبیا رو ببین...هیکلم رو ببین...اصلا فقط این قمه هام رو ببین...من بهت اطمینان میدم من از هر جادوگری اونجا ناجورترم! اونا باید از من بترسن...تو فقط بگو چه ساعتی و چه زمانی اونجا باشم!

ویکتوریا که چند لحظه پیش مفتون هیکل و سبیل و جذابیت مردانه رودولف شده بود،با تردید بسیار گفت:
_راستش...نمیدونم...فردا ساعت پنج بعد از ظهر چه طوره؟!
_عالیه!پس میبینمت!

رودولف این جمله را گفت و چشمکی به ویکتوریا زد...سپس به سمت جیبِ ردای آن جادوگر که سر از تنش جدا کرده بود رفت و چیزی که ویکتوریا به خوبی نتوانست ببیند که چیست را از جیب ردا برداشت و در جیب خود گذاشت...بعد سوار جارویش شد و با عجله به سمت پست خانه هاگزمید پرواز کرد...او باید سریعا جغدی برای کسی میفرستاد!

فردای آن روز،میخانه کله ی گراز!

صدای تق تق صندلی یک از مشتریان میخانه باعث شده بود که رودولف استرس بگیرد...اگر رودولف چوبدستی همراه خودش داشت،بدون شک تا حالا طلسم کشنده ای را روانه آن شخص کرده بود!
ساعت از پنج گذشته و هنوز خبری ویکتوریا نشده بود...رودولف سرش را روی میز گذاشت...اما چند ثانیه نگذشته بود که صدای زنگ بالای در میخانه،خبر از ورود تازه واردی به میخانه را داد و رودولف سرش را از روی میز برداشت تا تازه وارد را ببیند...
تازه وارد که همان ویکتوریا ویزلی بود،در حالی که با نگرانی به اطراف نگاه میکرد وارد میخانه شد...همین که رودولف را پشت میزی در گوشه میخانه دید که برای او دست تکان میداد دید،شتابان و با قدم های بلند به سمت میزی که رودولف پشت آن نشته بود حرکت کرد و بر روی صندلی رو به روی رودولف نشست...
_سلام!
_سلام...دیر کردی!
_ببخشید...بابا بیلم گیر داده بود،نیم ساعت داشت پرس و جو میکرد ازم!
_بابا بیلت یا بابا کلنگت!یاه یاه یاه یاه یاه!
_چیز خنده داری تو اسم بابام میبینی؟!
_نه...نه...ببخشید...خب...چی میخوری؟!
_نوشیدنی کره ای!
_چند درصد؟!
_درصد داره مگه؟!
_نداره؟!هوممم...منظورم درصد کره اش هست...پر چرب باشه،نیم چرب باشه،کم چرب باشه؟!
_فرقی نداره!

دقایق میگذشتند و رودولف گرم صحبت کردن و خاطرات تعریف کردن با ویکتوریا بود...اگر تنها یک کار بود که رودولف میتوانست به خوبی از عهده آن بر بیاید،دل بردن از ساحره ها بود!
در همین حین صدای زنگ بالای در میخانه به صدا در آمد و شخصی وارد شد!
ویکتوریا که پشتش به ورودی میخانه بود،تازه وارد را ندید...اما رودولف آن شخص را دید!
رودولف سریعا دست ویکتوریا را که رو میز بود گرفت و به ویکتوریایی که به دلیل زیاده روی در نوشیدنی کره ای کمی از خود بیخود شده بود و مدام سکسکه میکرد،گفت:
_ویکتوریا...یه بار دیگه با صدای بلند بگو تدی توله گرگ زشت!
_هههه...هک!تدی...هک!تدی توله گرگ زشت!ههههه...هک!
_اینجا چه خبره؟!

ویکتوریا بعد از شنیدن صدای تد،سریعا از جایش پرید و هنگامی که تد لوپین متعجب رو پشت سرش دید،در حالی که به وضوح شوکه شده بود گفت:
_تدی...عزیزم...تو اینجا چیکار میکنی؟!
_من چیکار میکنم؟!تو چی کار میکنی؟!من یه جغد بهم رسید که تو اینجا با یه مرد جذاب قرار گذاشتی...من باور نکردم...اومدم با چشمای خودم ببینم...و دیدم...تازه این کجاش جذابه اخه؟!
_اینطوری نیست که تو فکر میکنی؟!
_پس چه طوریه...من همه چی رو دیدم ویکتوریا...و شندیدم در باره من چی گفتی...و دیدم دست هم رو گرفته بودین...مطمئنم از قبل از اینکه من بیام هم از گوشاتون نفس میکشیدید!

رودولف اما هنوز روی صندلی خودش نشسته بود و جروبحث ویکتوریا با تد را میدید!
او میخندید...به تد خیره شده بود و میخندید...نه فقط دهانش بلکه تمامی اعضای صورتش میخندید...حتی چشمانش نیز میخندیدند!
بدون شک رودولف جادوگر خبیثی بود...انتقام واقعا لذت بخش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل به سبک مشنگی بین اینجانب و رودولف لسترنج


غذاخوری، نیمه تاریک بود و صرف‌نظر از صدای برخورد کارد و چنگال با بشقاب، تقریبا ساکت. تزئینات اتاق با فضای آن در تضاد عمیقی بودند و نه برق شمعدان‌ها و لوسترهای نقره‌‌ای و طلایی به گرم شدن آن کمک می‌کرد و نه گلدان‌های عتیقه‌ی آراسته به گل‌های کمیاب زینتی آنجا را دل‌پذیر می‌نمودند.

درست در مرکز اتاق، میز چوبی قهوه‌ای رنگی با ده صندلی خالی قرار داشت. دو صندلی در دو انتهای میز وزن سکوت زن و مردی را تحمل می‌کردند که راست‌قامت و با گردن برافراشته، چشم به بشقاب‌های پیش رویشان دوخته، به آرامی صبحانه می‌خوردند و پرتره‌های رنگ‌پریده‌ی روی دیوارهای اطراف را به تماشای این نمایش خسته‌کننده نشانده بودند.

دقایقی طولانی به کندی گذشتند تا سرانجام، زن دستمالی که روی پایش بود را بلند کرد، به نرمی به لب‌هایش کشید، نیم نگاهی به بشقاب تقریبا دست نخورده‌اش انداخت و گلویش را صاف کرد.

- فکر میکنم وقتش رسیده که بری.

مرد ناغافل از لحن هشدارآمیز همسرش، به خوردن ادامه داد و جویده جویده گفت:
- هنوز.. وقت هست.. عزیزم. زود رفتن.. هیچ فرقی نداره.

زن چشم‌هایش را بست و نفسش را به آرامی بیرون داد.
- در مورد جلسه صحبت نمی‌کنم.

شوهرش به آرامی کارد و چنگالش را پایین آورد و به پشتی صندلی تکیه داد. وقتی شروع به حرف زدن کرد، به نظر می‌رسید گلویش خشک است.

- پس منظورت چیه که وقتش رسیده برم؟
- فکر می‌کنم خوب منظورم رو فهمیدی.

لحظاتی در سکوت مطلق گذشت. هر دو نفر، به یکدیگر چشم دوخته بودند، یکی سرشار از خشمی آرام و دیگری پر از ناباوری. عاقبت این مرد بود که سکوت را شکست.

- چرا الان؟ حالا که همه چی داره درست میشه. اگه نگران جلسه‌ی محاکمه‌ای من با چند نفر صحبت کردم! هیچی علیه ما ندارن، کلی شاهد هست که ثابت میکنن تو اون .. تو اون روز لعنتی ما هیچ کاری نکردیم. تازه اسمایی که من بهشون دادم.. کمکایی که کردم..
- پای تو به اون جلسه نمی‌رسه و تو هیچ‌وقت شهادت نمیدی.

حتی زیر نور ضعیف شمع‌ها، رنگ سرخی که هر لحظه بیشتر صورت مرد را فرا می‌گرفت هم دیده میشد. واژگانی که از زبان همسرش خارج می‌شدند برایش گنگ و نامفهوم بودند، هر چند جایی در اعماق وجودش احساس می‌کرد معنی آنها را می فهمد و همین منشا خشمش بود.

- اگه من نرم.. اگه نباشم.. هممون نابود میشیم.

پوزخندی بر لب‌های همسرش لحظه‌ای ظاهر شد.
- اگه تو نباشی، این‌بار فقط خودت نابود میشی و هر اتفاقی که بیفته، دیگه آسیبی به من و پسرم نمی‌زنه.

مرد تقریبا ناله کرد.
- من هیچ‌وقت نخواستم آسیبی بهتون برسه.. هر کاری کردم فقط برای حفاظت از شما بوده.

پژواک خنده‌ی عصبی زن روی دیوارها و کف‌پوش سنگی، چرت پرتره‌ها را پاره کرد.

- لطفا دوباره داستان فداکاری‌هایی که برای این خونواده کردی رو تکرار نکن. حداقل نه برای من! نکنه چون همه‌ی این سال‌ها با بازی توهمراه شدم خودتم باورت شده که چه اشراف‌زاده‌ی با دل و جرئتی هستی؟ هه! اشراف‌زاده‌ای که اونقدر مرد نبود جلوی اربابش بایسته و برای امنیت تنها بچه‌اش بجنگه و فقط تماشا کرد چطور پاره‌ی تنش به خاطر حماقت‌های پدرش تنبیه میشه و به کام مرگ فرستاده میشه.
- من اگه آزکابان نبودم..
- توجیه نکن لوسیوس. تو اگه آزکابان هم نبودی، همینقدر بزدلی از خودت نشون می‌دادی. یه گوشه می‌ایستادی، برای لرد سیاه نوشیدنی می‌ریختی، در حالی‌که اون داغ مرگو روی بازوی پسرت حک می‌کرد و بهش جزییات نقشه‌ای رو توضیح می‌داد که اگه به خاطر اسنیپ نبود، نمی‌تونم تصور کنم چی به سرش می‌آورد.

نفس عمیقی کشید، رویش را برگرداند و ادامه داد:
- تو حتی از دم باریک هم بزدل‌تری.

صدای مشت لوسیوس مالفوی که با شدت روی میز کوبیده شد، همسرش را لرزاند، هر چند هم‌چنان دست به سینه، نگاهش را به شعله‌های بی‌رمق شومینه دوخته بود.

- حق نداری منو با اون لجن که این همه سال تو بغل اون ویزلیای خائن قایم شده بود، مقایسه کنی! من اصلا نمی‌فهمم چرا چیزی که گذشته و تموم شده رو الان میگی؟

ولی انگار که متوجه چیزی شده باشد، انگشت اشاره‌اش را بالا گرفت و سرش را تکان داد.

- چرا.. چرا.. خوب هم می‌فهمم. الان دیگه خیالت راحته که همه چیز تموم شده. دیگه نه لرد سیاهی هست که از ترسش صدات در نیاد، نه خواهری داری که مرتب تو گوشِت بخونه به عنوان یک بلک.. یک مالفوی.. چطور باید رفتار کنی. بهرحال امروز می‌ریم دادگاه، وقتی همه دوباره به لطف نمایش خوبی که من راه میندازم، بخشیده شدیم، دیگه مجبور نیستی چیزیو تحمل کنی. آزادی هر جا که دلت خواست میتونی بری.
- تو انگار متوجه حرفم نشدی.. اونی که قراره بره، من نیستم.

این‌ بار خنده ی سرد مردانه بود که فضای اتاق را پر کرد.
- تو واقعا فکر میکنی می‌تونی منو از خونه‌ی خودم بیرون کنی؟

نارسیسا لبخند زد. آرنجش را به میز تکیه داد و چانه‌‌اش را روی انگشت‌های در هم گره کرده‌اش گذاشت. لحنش خونسرد و آرام بود.

- خوب گوش کن. دو راه بیشتر نداری.. عزیزم! راه اول همون کاریه که قرار بود بکنیم. دراکو یک ساعت دیگه میرسه اینجا و همه با هم میریم دادگاه. وقتی نوبت به حرف زدن من رسید که طبق برنامه بعد از شما دو تاست، من دروغ‌هاتو بهشون یادآوری می‌کنم، از ماموریت‌هایی که برای لرد سیاه انجام دادی میگم، شکنجه‌هایی که توشون نقش داشتی، و میگم که مطمئنم اگه روزی دوباره لرد یا کسی با قدرت مشابه ظهور کنه، تو باز هم اول صف، آماده‌ی نوکری هستی و برای این کار حاضری نه فقط خونه و زندگیتو، که پسرتم پیشکش کنی. مطمئن باش شهادت همسر بلیت یه سره به آزکابانه و شک ندارم اونجا رفقایی داری که وقتی بفهمن بانی اسارتشون به دیدنشون اومده، کاری میکنن که حسابی بهت خوش بگذره.

آتش خشم در چشمان لوسیوس زبانه می‌کشید. نمی‌توانست اجازه دهد این زن، زندگیش را نابود کند. چوبدستی‌اش را به سرعت بیرون کشید اما نارسیسا در خلع سلاح چابک‌تر بود.

- خیال نکن میتونی بلایی سرم بیاری و قسر در بیاری. من دیشب توی نامه برای آندرومیدا نوشتم که اگه اتفاقی برای من افتاد یا توی دادگاهی که لوسیوس حضور داره،‌ازش دفاع کردم، بدونه که زیر سر تو بوده..
- آندرومیدا تانکس؟

لوسیوس قهقه می‌زد.

- از کی عشق گندزاده‌ها و دورگه‌ها شده شاهدت؟ کی حرف اونو باور می‌کنه؟
- اونایی که انقدر احمق نیستن که بفهمن همین گندزاده و دورگه‌ها تصمیم می‌گیرن کی لیاقت آزادی داره و کی نداره. ضمنا هیچ دادگاهی به سندیت نامه‌ای که با خون امضا شده شک نمی‌کنه.
- اگه زودتر فهمیده بودم که دوباره یادت اومده خواهر دیگه‌ای هم داری..

نارسیسا یک ابرویش را بالا برد.
- چیکار می‌کردی؟ من شک دارم حتی جرئت اینو داشته باشی که نزدیک خودش یا باقیمونده‌ی خونواده‌اش بشی.

آرامش جاری در صدای همسرش، او را پریشان‌تر و عصبی‌تر می ‌کرد. حتی در بدترین کابوس‌هایش هم نمی‌دید که روزی نارسیسا چنین به او پشت کند، هر چند که همیشه احساس می‌کرد پشت بی اعتنایی‌ها و شکایت‌های گاه و بیگاهش، مشغول ساختن دیواری است که آجرهایش همین عدم درک فداکاری‌های لوسیوس برای خانواده است و ملاتش، بلایی که ممکن بود سر دراکو بیاید. به تدریج همه چیز منطقی به نظر می‌رسید.

- حالا راه دوم رو گوش کن..

لوسیوس چشمانش را بست. به خوبی می‌توانست آن را پیش‌بینی کند، کل این مکالمه‌ی نفرین شده با مسیری که همسرش برای او در نظر داشت، شروع شده بود.

- همین الان میذاری و از این خونه میری. ترجیحا از این کشور میری و خودت رو یه جای دور گم و گور میکنی، یه جایی که دیگه نه با اسم و شهرتت میتونی کاراتو پیش ببری و نه با پول و ثروتت. بهر حال فکر نمیکنم دیگه رفیقی توی وزارتخونه برات مونده باشه که به خاطر اسمت باهات راه بیاد و ثروتت هم.. هر چی که هست.. جایی که هست می‌مونه.

نارسیسا کاغذ پوستی لوله شده‌ای را از جیب پیراهنش در آورد و مقابل شوهرش گذاشت.
- فقط کافیه که امضاش کنی. هر چیزی که توی گرینگوتزه با این سند میرسه به دراکو و تو حتی روی یه ناتش هم نمی‌تونی ادعای مالکیت کنی.

لوسیوس با صدایی که سعی میکرد ارتعاشش را کنترل کند، پرسید:

- و چطور این رفتنم رو برای دراکو توضیح بدم؟
- اونو بذار به عهده‌ی من. همون توضیحی رو بهش میدم که وقتی امروز توی دادگاه حاضر نمیشی به اعضای ویزنگاموت تحویل میدم. بهشون میگم چطور این روزهای آخر عذاب وجدان گرفته بودی ونمی‌تونستی بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، انتخاب کنی و یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، غیبت زده بود.

شانه‌هایش را بالا انداخت و ادامه داد:
- بذار اونا هم یک مدت با برنامه‌ی دستگیری و پیدا کردن تو سرگرم باشن. فکر نمی‌کنی خیلی سخاوتمندم؟ دارم حدود دو ساعت بهت زمان میدم که تا جایی که می‌تونی از اینجا دور شی.

نارسیسا در حالی‌که به طرف در می‌رفت، چوب‌دستی دوم را در انتهای دیگر میز گذاشت، لحظه ای مکث کرد و گفت:
- وقتشه که آماده شم. ترجیح میدم وقتی برمی‌گردم پایین اینجا نباشی!

لوسیوس به جایی که آبشار طلایی گیسوان همسرش لحظه‌ای پیش آنجا بود، چشم دوخت بی آنکه چیزی ببیند. او اشتباه می‌کرد; نارسیسا خیلی خوب او را شناخته بود و دقیقا می‌دانست آنقدر بزدل است که حاضر نیست برای بازگشت به آزکابان ریسک کند. شاید اگر به خاطر دراکو نبود، به او نشان می‌داد که رییس این خانه کیست و بعد ناپدید میشد، اما پسرش به یکی از آنها نیاز داشت. با دستانی لرزان، سند گرینگوتز را از روی میز برداشت و امضا کرد. لوسیوس پوزخند زد.. هیچ‌کس هرگز نفهمید که پشت این بزدلی، از خودگذشتگی برای خانواده‌اش هم بود.

اتاق غذاخوری هم‌چنان نیمه تاریک و میزبان دوازده صندلی خالی و میز طویلی بود که روی آن، کاغذ پوستی گران‌قیمتی، انتظار خشک شدن جوهر را می‌کشید.
صدای “پاق” خفیقی سکوت اتاق را برای آخرین بار شکست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 03:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دیر شد نه؟
دوئل
فردی بیلیوس ویزلی & رونالد بیلیوس ویزلی


هوا به از بالای کوه ها خود را نمایان کرده بود و چهره ی سوران خود را به ملت فهیم جادوگر نشان داده بود. خوب دیگه این همه توصیف بسه بریم سر این دوتا برادر غوزمیت که هیچیم نمیفهمن!

کارگردان به شدت عصبانی خود را از میان آن همه چیژ بیرون آورد و گفت: داستانتو مث آدم ادامه بده!

هیچی دیگه این دو برادر کم فهم چیز شیطون، در میان مغازه خوسبیده بودند و خواب دوهزار هرماینی را میدیدند..
خواب فرد: در میان گل سبزه و باغ یک هرماینی نشسته بود و لبخند زیبایی به او میزد! فرد گفت:
-آجی.. نه.. زن داداش!

هرماینی یهو غیب شد..
-سلام فردی بیا بخورمت!

فرد این صدا را میشناخت، شاید برای او بسیار آشنا بود. سرش را به تندی برگرداند و دید..
(بقیه به دلایل غیر اخلاقی و ناموسی سانسور شد!!! )


هیچی دیگه وسط ظهر بود، رونم مص همیشه اومد به اینا سر بزنه که میبینه فرد روی زمین خوابیده و میگه:
-هرمیون.. عسلم.. بیا در آغوشم.. تو تو دید من نیستی، کجایـــــــــــــی! چرا اینقده نترسو شجایـــــی!

و رون هم بلند ادامه داد:
-چرا تو اینقده خر شدی خدایی؟ تو رو جاروی من نیستی، چرا نـــــــــــــــه؟ چرا کچل نمیزاری بخوابـــــــم ققق قی!

-دوست دارم دوباره اون پاهای خسته ت کنارم را بیانو..
-دوست دارم تو آسمون برونی منم بیام با نیسانو قق قی.. ده پاشو بینم! :vay:

فرد از خواب ناز بلند شد، دیگر یادش نمی آمد بقیه ی آهنگ چه بود.. پس با استرس به رون نگاه کرد، میترسید که باز هم مث همیشه سوتی داده باشد و تو خواب حرف زده باشد. رون با این فرمت به او نگاه کرد و گفت:
-تو خواب زن منو میبینی؟ آوادا کداورا!

فرد با یه جا خالی طلسم را از بین برد و گفت:
- نه سوء تفاهم شده، من..

رون گفت:
-زهر مار من، کانفریگو! تازه اگه مامان بشنوه این آهنگای مبتذل رو گوش میدی بدبختت میکنه.

فرد باز هم جاخالی داد، این دفعه طلسم به پاش خورد و او جانباز شد.. با تمام سعی و توان از تو مغازه پرید بیرون.. هیچی دیگه، "دایورجنت" رو دیدین یا خوندین؟ تو اتوبوس نبود؟ مص گروه شجاعت پرید رو جارو و در رفت!


--------------
نکته: جادوش تو مغازه بود، مغازه هم تو دیاگون بود!
اوناییم که منحرفن فکر کردن تو خواب یه خبراییه! رون برگشت به فرد انواع فحش های غیر اخلاقی داد وگرنه ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
چیه مد شده هی همه به خودشون میگن «ما»؟ تقلید تا کجا؟ «ما» فقط یدونه س اونم اربابه!

وندلین خفن در برابر آلپروابر دامبلدور
-Everybody listen and repeat! versus! versus! baaaaaaaaa! :baaa:
-دررررررررد!

***


صبح زود، خانه آبا و اجدادی خاندان بلک

اگر هرگز در خانه ی شماره دوازده گریموالد زندگی نکرده اید، محال ممکن است بتوانید وضعیت این مقر قدیمی محفل ققنوس را صبح علی الطلوع متصور شوید. عمارت اربابی بلک، در چهار طبقه و یک زیرشیروانی، با بیشمار اتاق خواب و تخت، پذیرای دست کم نیم دو جین بچه و نوجوان است-در معیت خانواده یا بدون آن. و می توانم بهتان اطمینان بدهم هیچ کدامشان مثل آدم روزشان را شروع نمی کنند. بنابراین در یک صبح دل انگیز گریموالدی می توانید انتظار داشته باشید با صدای راه رفتن یک نفر روی پشت بام، صدای انفجار نارنجک از حیاط پشتی، صدای جیغ صورتی یا زوزه های فیروزه ای از خواب ناز بپرید.


در این صبح به خصوص اما، آلبوس دامبلدور نه با صدای قدم های ناموزون ویولت بودلر روی سقف، نه با صدای مهیب خرابکاری های رکسان ویزلی، نه با صدای تق تق یویوی جیمز سیریوس و نه حتی با زوزه ی تد ریموس لوپین جوان از خواب بیدار نشد. چون آلبوس در واقع تمام شب نخوابیده بود. مساله ی مهمی ذهنش را مشغول کرده بود که تمام شب و حتی بیشتر از آن باید رویش فکر می کرد.

سر میز صبحانه مالی ویزلی در حالی که کاسه های فرنی را پر می کرد و دست به دست می گرداند، به چشم های گود رفته آلبوس اشاره کرد و مادرانه یادآوری نمود که:
-صد دفعه به آرتور گفتم به تو ام میگم آلبوس، اون وسایل مشنگی جاشون تو دنیای مشنگاست، شب تا صبح نشینین تله ویسیَن نگاه کنین! باز دیشب کوییدیچ مشنگی نشون می داد؟!

آلبوس که انگار حواسش جای دیگری بود، خمیازه کشان ریشش را از توی کاسه گلرت در آورد.
-اسمش تلویزیونه مالی عزیز. و نه، من تلویزیون نگاه نمی کردم، در واقع باید روی مساله ی مهمی فکر می کردم و سکوت شب بهترین فرصت برای تمرکز...

قبل از اینکه جمله ی دامبلدور منعقد شود، جیمز یویواش را روی میز کوبید و جیغ کشید:
-منم میخوام کوییدیچ مشنگی ببینم!

تد فرنی اش را قورت داد و اضافه کرد:
-و ناروتو! توکیو وان یکشنبه شب ها نشون میده!

خانم بلک که گویی دل خوشی از ژاپن و انیمه ها نداشت، یکی از آن جیغ های اصیل بلکی را سر داد:
-مشنگ پرست ها! فتیشیست ها! فاشیست ها! خون لجنی ها! دورگه های بی اصل و نصب!

به دنبال این اظهار نظر والبورگا بلبشویی به پا شد که در آن هر کس میخواست موضع خودش را نسبت به تلویزیونی که آرتور وارد خانه کرده بود، با صدایی بلند تر از دیگران به سمع و نظر برساند. آلبوس نگاهش را از مالی که با ملاقه جیمز را تهدید می کرد برداشت، آهی کشید و در حالی که میز را ترک می کرد زیرلبی گفت:
-من نیاز به یه کم تمرکز داشتم فرزندانم...!

در آشپزخانه را پشت سرش بست و تلو تلو خوران راهِ پلکان را در پیش گرفت تا به اتاقش برگردد. ذهنش هنوز درگیر بود.
-توی نبرد آخرم با تام خیلی ضعیف عمل کردم...کجای کار ایراد داره یعنی؟

هنوز به پاگرد اول نرسیده بود که با صدای شترقی یک نفر جلوی پایش افتاد. شگفت زده خودش را کنار کشید. نیمفادورا تانکس که موهایش از خجالت به رنگ ارغوانی در آمده بود از روی زمین بلند شد و خودش را تکاند:
-خوبین پروفسور؟ شرمنده...من پام گرفت به اون پله بالاییه.... چیزیتون که نشد شما؟

آلبوس لبخند کمرنگی زد که از ورای ریشش به سختی قابل تشخیص بود:
-خوبم فرزندم، اگه میخوای صبحونه بـخوری پاییـ...

نیمفا حرف دامبلدور را قطع کرد:
-صبحونه؟ شما چرا سر میز صبحونه نیستین الان؟ امروز خبری از صبحونه نیست؟ دوباره بودجه کم آوردیم رفتیم پیشواز ماه رمضون؟ پروفسور شما قول داده بودین برای جهیزیه تدی یه وامی به من و ریموس بدین تازه...الان صبحونه هم نداریم؟!

آلبوس با دهان باز به دورا خیره شد.
-جهیزیه تدی؟! صبحونه؟! ماه رمضون؟! من فقط می خواستم یه کم بدون مزاحمت...
-مزاحم؟! ما مزاحمتونیم پروفسور؟ کم ریموس برای اون مدرسه زحمت کشید شیفت وایساد بدون حقوق تدریس کرد؟ کم جونمون رو فدای آرمان های سپیدی و عشق و دوستی کردیم؟ کم اول جوونی مردیم بچه مون یتیم شد؟این بود حق ما؟
-بابا به جان آریانا من...

دورا زار زنان راه پله ها را در پیش گرفت تا دوان دوان به اتاقش برگردد. ولی از آنجا که دست و پا چلفتی بودن در خونش بود و معمولا هیچکس حریف چیزهایی که توی خونش است نمی شود، پایش به ریش دامبلدور گیر کرد، از بالای راه پله به زمین افتاد و بعد از قُر کردن نیمی از نرده ها و خون مالی کردن یک سوم پله ها به زمین گرم خورد. دامبلدور مدتی با چشم های گرد شده به بقایای دورا زل زد و بعد شگفت زده به راهش ادامه داد.
-چقدر تمرکز کردن تو این شرایط سخته! داشتم به چی فکر می کردم؟ آها، یه چیزی توی وجود تام به من برتری داشت...!

بالاخره به اتاقش رسید. دستگیره در را چرخاند و با حسی شبیه آسودگی وارد اتاقش شد. هنوز قدم اولش به زمین نرسیده بود که با صدای فریادی از جا پرید.
-پروف به جون شوما نباشه به جون همی فاوکس که تو مشتمه من نیومده بودم چیزی بدزدم!

وحشتزده سر چرخاند تا با ماندانگس روبرو شود. فاوکس مثل خروسی که برای نهار اربابش انتخاب شده باشد، از گردن از مشت دانگ آویزان بود. دامبلدور دستش را روی قلبش گذاشت که به شدت می تپید و لبخند کمرنگ دیگری تحویل دانگ داد.
-باشه...باشه...میتونی فاوکس رو بذاری سرجاش و بری.

دانگ به آهستگی انگشت هایش را از دور گردن ققنوس باز کرد و در حالی که سعی می کرد قیافه ی شرمنده ای به خودش بگیرد پس گردنش را خاراند.
-این شمشیره هم لازمت میشه پروف؟

دامبلدور با حواس پرتی سر تکان داد:
-فقط میشه بری بیرون؟ من نیاز به تمرکز دارم یه مقدار...

ماندانگس در حالی که با خوشحالی شمشیر گریفندور را در هوا تاب می داد، از درِ باز اتاق بیرون پرید. آلبوس لب تختش نشست و با دقت نبرد آخرش با لرد ولدمورت را بررسی کرد.
-یه چیزی هست که مانع برد من میشه...تام به من برتری نداره...عجیبه، چون تام بیشتر با نداشته هاش از من متمایز میشه...حتی اگه از نظر ظاهری بررسی کنیم، برای مثال اگه بخوام ذکر کنم، مو، بینی، عینک، و...

دینگ!

چندی بعد، آشپزخانه

-پروف چه کردی با خودت؟!

ویولت در حالی که از مری و ماگت دو جفت چشم گرد شده و دو دهان باز قرض گرفته بود و شش چشمی و با سه دهان کف کرده به دامبلدور خیره شده بود، این را گفت. دامبلدور لبخند پیروزمندانه ای به لب آورد که اینبار به وضوح دیده می شد:
-چطور شدم فرزندان روشنایی؟ دیگه هیچی جلودارم نیست، میرم که به نام نیروی عشق و در یک دوئل جانانه به تام غلبه کنم!

مالی وحشتزده گفت:
-آخه چطوری...؟!

دامبلدور تیغ اصلاح مشنگی اش را بالا گرفت و با تفاخر چانه ی بدون ریشش را جلو داد:
-واضحه، بدون وجود یه مزاحم دست و پاگیر....و با کمک این!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس بلک
VS
نیوت اسکمندر


شاید صدای امواج برای توصیف چیزی که می دید کم بود! عادت داشت تمام صحنه ها را با صدا توصیف کند.شاید چون چشم،پنجره ای از روح است،و دوست نداشت چیزی را که از این پنجره به داخل میفرستد و روحش را با آن تغذیه میکند،با توصیفات نامناسبش خراب کند.شاید صدای امواج موسیقی مناسبی برای شکل گیری حماسه ای محسوب نمیشد که در حال اتفاق افتادن بود... اما تمام چیزی بود که در دست داشت.امواجی به رنگ سبز تیره،که شب را درون خود جای داده بودند... امواجی که رویشان سایه آسمان تاریک شب افتاده بود... دریاچه،در ظاهر مظلومانه موج میزد...اما او هم درست مثل همگی ما چیز های زیادی برای پنهان کردن داشت...دریاچه سیاه...کریچر،جن خانگی،احساس کرد که صدای ارواح درون دریاچه را می شنود.

هنوز هم نمی دانست برای چه به اینجا آمده است... اما مثل همیشه از ارباب جوانش اطاعت کرده بود،و این راضی اش میکرد. احساس میکرد با اینکه نمیداند چکار میکند،همه چیز را تحت کنترل دارد...فقط چون از طرف ریگولوس بلک تایید شده است. روبروی او،روی سکوی سنگی، جامی قرار داشت که قد کریچر برای دیدن محتویاتش زیادی کوتاه بود...اما ارباب جوانش به مایع درون جام زل زده بود.نور سبز رنگی از درون جام روی صورتش می تابید... آرامش عجیبی درون چهره اش موج میزد... انگار او و آن جام دوستانی قدیمی بودند.

با صدای ریگولوس بلک ناگهان از جا پرید:کریچر.
کریچر،با شنیدن صدای آرام و محکم اربابش سرش را بالا گرفت... و به او خیره شد...چقدر مو های مواج و مشکی رنگ را دوست داشت!این را هرگز به ارباب جوانش نگفته بود. فرصت نکرده بود بگوید...بنظر میرسید حوصله ی ریگولوس سر رفته است!انگار میخواست هر چه سریعتر کاری را تمام کند... شاید الان وقتش بود که بگوید. زمزمه کرد:ارباب؟
پسر جوان نفس عمیقی کشید... و لبخند زد...لبخند آرامی که از شروع یک پایان خبر میداد... زمزمه کرد:ازت میخوام هرگز به مادرم نگی من چیکار کردم!

برای یک لحظه صدایش لرزید... از چیزی عذاب میکشید...کریچر تنها آهسته سرش را تکان داد.دست ریگولوس بلک ، ارباب جوان و اصیل زاده،پیاله صدفی را که بیرون غار ظاهر کرده بود فشرد... و آنرا درون جام فرو کرد... چیزی در وجود کریچر فرو ریخت... چیزی که شاید تمام وجودش بود...! آهسته زمزمه کرد:ارباب بلک؟ صدایش می لرزید.

و ریگولوس برای اولین بار به کریچر توجهی نکرد... انگار که اصلا وجود ندارد...پیاله را به دهان برد... و خالی کرد... در مقابل چشمان وحشتزده ی کریچر،برای لحظه ای به خود لرزید... سرد بود.. هوای سردی بود!صدای زمزمه اش طنین انداخت... که از دفعه ی پیش،همین سی ثانیه قبل،ضعیف تر بنظر میرسید:کریچر... ازت میخوام هر اتفاقی افتاد واکنشی نشون ندی... و مطمئن شی که من این جام رو خالی میکنم. و بعد... بعد... میخوام که قاب آویز ... درون جام رو برداری...با اون قاب آویزی که ... بهت دادم... جابجا کنی و یه نیش باسیلیسک گیر بیاری... و اونو... درونش فرو... کنی.

پیاله ی بعدی را که بالا آورد،ناله ی کریچر شنیده شد:ارباب؟!
و صدای ریگولوس صدایش را قطع کرد:اون یه دستور بود کریچر!

و کریچر با تمام وجودش سکوت کرد... برای اولین بار ، ارباب جوانش به او دستور داده بود... برای اولین بار یک ارباب بود... اشک هایش را حس کرد که آهسته آهسته از گونه هایش به پایین لغزیدند... جن خانگی سراپا می لرزید.به اربابش خیره شده بود که مرگ را به کام می کشید... اربابی که با تمام وجود او را می پرستید.ارباب،شاید توانسته بود با دستورش جلوی حرکت کریچر را بگیرد... اما احساساتش را کسی نمی توانست متوقف کند... حتی اگر آن کس ریگولوس بلک میبود!

کریچر،جن خانگی در سکوت به زوال بهترین دوستش خیره شد...به زوال گل ها در گلدان...به افول خورشید...به به زیر کشیده شدن ماه و به آغاز فصل سرد... ریگولوس بلک،برای کریچر به معنای تمام این ها بود... و به معنای خیلی بیشتر از این ها.

به ارباب جوانش خیره شد... که وقتی آخرین جام را پایین آورد،صورتش تکیده و نحیف شده بود... رنگ پریده و سرد شده بود... و برق درون چشمانش،برای اولین و آخرین بار محو شده بودند.بشدت می لرزید... و از درون زجر می کشید... و تمام این عذاب فقط و فقط درون چشمانش مشخص بود... درون پنجره های روحش.

و کریچر هیچ چیز نگفت... از آخرین دستور اربابش،بطور کامل اطاعت میکرد.در سکوت،به ریگولوس خیره شد... ریگولوس که تلو تلو خوران به سمت دریاچه میرفت. با تمام وجود میخواست اربابش را متوقف کند... از مرگی فجیع درون دریاچه... اما باید از دستور اطاعت میکرد... اولین بار بود که به آرزویش رسیده بود،ریگولوس بلک به او دستور داده بود!

با تمام قلبش به ریگولوس خیره شد...و دست های سرد و خیسی که ناگهان دریاچه را شکافتند و بالا آمدند... دست هایی که یکی پس از دیگری به ردای ارباب جوانش چنگ میزدند... می بردندش تا روح آزاد و عظیمش را به دریاچه بسپارد... می بردندش تا "دریاچه" باشد.قطره اشک های درشتش یکی پس از دیگری روی زمین سقوط میکردند...و با تمام وجودش به اربابش خیره شده بود تا بند بند وجودش را به خاطر بسپارد... اربابی که بهترین دوستش بود...اربابی که با لبخندی مملو از آرامش به بهترین دوستش خیره شده بود... و آرام آرام به زیر کشیده میشد.

چشمانش را بست... و در تاریکی فرو رفت... در حالیکه آخرین صحنه را به خاطر سپرده بود... ریگولوس را به خاطر سپرده بود... ریگولوس که با لبخند آرامش،همچون پادشاهی در نور سبز رنگ دریاچه ایستاده بود... و با شجاعت رفته بود... با شجاعت تمام میدان را ترک گفته بود...گاه شاید فرار از شجاعانه ترین کار ها باشد.

چشمانش را که باز کرد،ریگولوس دیگر آنجا نبود...انگار که از اول هم نبوده است.انگار هرگز کسی بنام ریگولوس بلک در این دنیای بزرگ وجود نداشت... انگار کریچر،هرگز ارباب جوانی نداشت.انگار که او از اول برای همیشه ی همیشه تنها بود.ریگولوس بلک، ترک گفته بود... رفته بود... رفته بود تا شروع را رقم بزند... شروعی برای پایان!

کریچر،آهسته به سمت جام قدم برداشت... و زمزمه کرد:کریچر قاب آویز رو برداشت... کریچر جن خوبی بود!

دستانش بدنه ی سنگی سکو را گرفتند و بالا رفتند... بدون اینکه به جام نگاه کند،با دستش آهسته جام را کند و کاو کرد... زنجیر را پیدا کرد... و قاب آویز را بیرون کشید... و دیگری را به جایش گذاشت.

لحظه ای بعد،کریچر هم ناپدید شده بود... انگار که این غار از اول همینقدر خالی بوده است...

و کریچر به زندگی ادامه داد... با طنین صدای اربابش توی گوش هایش... صدایی که در حال نوشتن،به آهستگی زمزمه میکرد:مدتها پیش از اینکه این نامه را بخوانی من مرده خواهم بود... اما میخواهم باخبر باشی... من بودم که رازت را کشف کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
و این است دوئل ما در برابر وندلین شگفت انگیز!

- سوروس... خواهش می کنم!
- آواداکداورا!

نور سبزی از نوک چوبدستی سوروس اسنیپ خارج شد و مستقیماً وسط سینه ی آلبوس دامبلدور پیر نشست. بدن مدیر هاگوارتز مثل یک عروسک خیمه شب بازی از روی برج ستاره شناسی بلند شد، چند ثانیه در هوا ماند و بعد یک سقوط طولانی را شروع کرد.

چند لحظه که مانند چند ساعت بود گذشت و هیچ صدایی از هیچ کدام از حاضرین روی برج در نیامد. حتی سوروس اسنیپ هنوز چوب دستی خود را پایین نیاورده بود. شاید با کشته شدن دامبلدور نظم طبیعت به هم خورده بود!
حتی خود مرگخواران هم نمی توانستند دنیای جادوگری را بدون پیرمردی با ریش های بلند نقره فام و لبخند همیشگی اش تصور کنند. دامبلدور بزرگترین و قوی ترین دشمن آن ها محسوب می شد. مرگ او باید همه ی مرگخواران را بی نهایت خوشحال می کرد و آن ها را به رقص و شادی وا می داشت. اما تنها چیزی که در آن لحظات بود، سکوت بود و سکوت و سکوت.

اولین نفری که سکوت را با فریاد پیروزی خود شکست، مرگخوار گرگینه فنریر گری بک بود:
- آره! بالاخره کارش تموم شد! دامبلدور به درک واصل شد!

با شکسته شدن سکوت مرگبار بقیه ی مرگخواران هم لبخندی زدند و زیر لب خوشحالی می کردند، اما سوروس همچنان چوبدستی اش را پایین نیاورده بود و فقط با چهره ای پُر از تنفر و خشم به نقطه ای که دقایقی قبل آلبوس دامبلدور در آن جا ایستاده بود خیره شده بود.

الکتو کرو از پشت به اسنیپ نزدیک شد و دستان ـش را بر روی شانه های او گذاشت و در گوشش زمزمه کرد:
- سوروس! باید سریع بریم. ما کارمون رو انجام دادیم!

اسنیپ چیزی از حرف های الکتو را نشنید. اما ناخودآکاه در برابر فشاری که به دستش آمد مقاومت نکرد و چوبدستی را پایین آورد. بدن سوروس آن جا در کنار مرگخواران و در حال فرار کردن بود، اما روح ـش همراه با دامبلدور از بلندترین برج هاگوارتز پایین افتاده بود. در تمامی لحظاتی که به همراه مرگخواران از هاگوارتز فرار می کرد هیچ چیزی به غیر صورت دامبلدور با یک لبخند پهن و محبت آمیز نمی دید. مثل این که یک قاب عکس مشنگی را جلوی چشمان ـش چسبانده بودند. نه متوجه تغییر مکان می شد و نه متوجه گذشت زمان.

شاید یک لحظه بعد و شاید ساعت ها بعد به جای دامبلدور چهره ی خندان ولدمورت را در مقابل ـش دید که بر روی یک صندلی شاهانه نشسته بود و با دقت به حرف های فنریر گوش می داد و هر لحظه لبخند ـش گشاد تر می شد. همینطور که به حرف های مرگخواران ـش گوش می داد نگاه هایی ستایش آمیز به سوروس اسنیپ می انداخت و باز هم لبخند بیشتری روی صورت ـش می نشست.

وقتی حرف ها تمام شد و مرگ دامبلدور قطعی شد، لرد چنان قهقهه ای زد که ساختمان خانه ی ریدل به لرزه در آمد. هیچ کدام از مرگخواران و حتی خود لرد هم به یاد نداشتند که ارباب تاریکی تا به حال با چنین شدتی خندیده باشد.

اما درست در اوج خنده های سیاه ترین جادوگر تاریخ، چیز عجیبی جلوی چشمان ـش را گرفت! صورت خندان پیرمردی با ریش های نقره فام! چه معنی ای می داد؟ چرا باید در این لحظه های خوب و خوشحال کننده این چهره ی منفور در ذهنش شکل بگیرد؟ لبخندی را می دید که همیشه از آن متنفر بود.

هر چه تلاش می کرد چهره ی این پیرمرد لعنتی مزاحم را از ذهنش بیرون کند موفق نمی شد. خنده هایش دیگر تبدیل به اخم هایی از اعصاب خردی شده بود. باورش نمی شد بعد از اتفاقی که سال ها انتظارش را می کشید به جای جشن و شادمانی، این چهره ی مزاحم را در مقابل خودش ببیند.

روزها و هفته ها گذشت. اما یک لحظه چهره ی خندان و مهربان پیرمرد از ذهن مرگخواران بیرون نمی رفت. دیگر جنب و جوشی از مرگخواران مشاهده نمی شد. کسی دست و دلش به کشتن و آزار دادن دیگران نمی رفت. هر جایی از خانه ی ریدل پر بود از صورت های خندان دامبلدور که به صورت منظم پلک می زد و به تک تک مرگخواران زل زده بود.

شاید برای کسی تعجب انگیز نبود وقتی که یک روز صبح سوروس اسنیپ را در وان حمام پُر از خون پیدا کردند. در حالی که رگ های دستان ـش بریده شده و تمام خون بدن ـش خارج شده بود.
آن روزی بود که لرد ولدمورت، بزرگترین جادوگر سیاه قرن به خودش لعنت می فرستاد که خود را جاودانه کرده و نمی تواند مانند سوروس خودش را از این چهره ی خندان لعنتی راحت کند.

در همین حال برای اولین بار آلبوس دامبلدور دهانش را باز کرد و به آرامی در گوش لرد گفت:
- درد هایی خیلی بزرگتر از مرگ هم وجود داره تام. اینو بارها بهت گفته بودم.

- گورت رو گم کن پــیــرمــرد لــعــنــتـــی مــــزاحـــــم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1394 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
اسی کلنگ
درمقابل
ریگولی گوگولی مگولی


کافه هاگزهد،ساعت9 صبح:


نیوت طبق معمول بر روی صندلی کنار بار نشسته بود و به در زل می زدو نوشیدنی کره ای آتشین میخورد.او منتظر مانده بود تا کسی بیاید و به او بگوید که یک موجود جدید دیده است،ولی از آنجایی که هیچکس هیچ موجود جدیدی ندیده بود با خودش فکر کرد که خودش باید به دنبال موجودات برود ولی بعد از چند ثانیه که چند هزار سلول خاکستری سوزوند وبه خودش گفت:
-من خسته ام... میفهمی خسته!

ساعت 10:

نیوت که درحال چرت بود با صدایی که پاشنه در را از جا در آورد از خواب پرید.او مردی قد بلند و چاق با ابروهای پیوسته و سبیلی در حد رودولف لسترنج را دید که با نعره ای گفت:
-سلام......من صیقرم.
-صیقر هاگزمید؟
-آره خودمم....صیقر هاگزمید.

صیقر بر روی صندلی که روبروی صندلی نیوت بود، نشست.نیوت که از دیدن صیقر کمی جا خورده بود چون صیقر شخصیت معروف تلویزیون را بود .پس از چند دقیقه که به صیقر خیره بود صیقر با عصبانیت به او گفت:
-داداش شخصیت معروف تلویزیونی ندیدی؟
-نه،یعنی دیدم ولی به ابهت شما ندیدم.

درهمان لحظه صاحب کافه با نوشیدنی کره ای آتشین کنار صیقر نشست واز او پرسید:
-صیقر جنگل های آلبانی خوش گذشت؟

نیوت که کنجکاو شده بود با زیرکی به سخنان صاحب کافه و صیقر گوش میداد.

صیقر بعد از اینکه جرعه ای از نوشیدنی کره ای آتشین نوشید گفت:
-آره داداش.... هوا اونجا خوب بود چند تا تسترال هم شکار کردیم......ولی به چیز عجیبی خوردم.

صیقر جرعه ی دیگری از نوشیدنی اش نوشید و اینبار با کمی ترس گفت:
-یه اژدهایی دیدم قرمز بود انگار دماغشم تازه رفت بود عمل کرده بود ..دماغش سربالا بود،چشماشم بدجور بیرون زده بود.....تازه، ابروشم برداشته بود.

نیوت که داشت اطلاعاتی که صیقر می داد را تجسم می کرد از صیقر پرسید:
-دنبالتون افتاد؟
-افتاد، داشت از دماغاش آتیش میزد بیرون ولی من آپارات کردم توی چادرم.

نیوت کمی موضوع را بررسی کرد و متوجه شد صیقر موجود جدیدی دیده است، پس دوباره از او پرسید:
-ببخشید صیقرآقا....دقیقا اون اژدهارو کجا دیدین؟
-اوهوم.....یادم نمیاد دقیقا کجاش بود ولی میتونم به اونجا آپارات کنم.
-اگه من 100گالیون بدم شما به عنوان راهنما میاین بریم اون اژدها رو پیدا کنیم؟

صیقر وقتی اسم گالیون راشنید چشمانش برق زد سپس با لحنی مودبانه پرسید:
-شما کی هستید؟
-من نیوت اسکمندر جانورشناس معروف هستم.بیا اینم کارت ویزیتم.

نیوت مطمئن بود که صیقر او را نمی شناسد ولی کارت ویزیتش را به او داد تا از الان اورا بشناسد. سپس ادامه داد:
-حالا شما منو می برید؟

صیقر پس از چند دقیقه فکرکردن گفت:
-آره حالا بیا دستمو بگیر.

نیوت به آرامی دست او را گرفت و آن دو با صدای پاقی غیب شدند.

ساعت10:30،منطقه ناکجا آباد در جنگل های آلبانی:

پس از چند ثانیه نیوت احساس کرد که بر روی شاخه درخت جسمش ظاهر شده است، پس به سختی به پایین درخت آمد و به دنبال صیقر رفت:
-صیقر جان.....عزیزم کجایی؟

صدای آه و ناله ای را از پشت بوته های تمشک شنید سپس به طرف بوته رفت و صیقر را از بوته بیرون کشید سپس از او پرسید:
-صیقی جون تو مدرک پروازتو چجوری گرفتی؟

صیقر که از این صحبت عصبانی شده بود با عصبانیت به نیوت گفت:
-اگه میخوای اون دماغ عملیو ببینی خفه شو عشقم.

سپس صیقر راه افتاد و نیوت هم به دنبالش را افتاد پس از20دقیقه راهپیمایی سخت صیقر رو به نیوت کرد وگفت:
-اژدها اون جا کنار دره هست.

نیوت که از این حرف به وجد آمده بود گفت:
-ممنون صیقی جون.

سپس با گامهای تند ولی بدون صدا به طرف دره رفت.
-این اژدها با پوزه ای زیبا و دماغی تک بالا......

نیوت نگاهی به صیقر کرد وگفت:
-تو مگه گوینده راز بقا هستی؟
-آره، یه زمان گوینده راز بقا من بودم!

سپس صیقر بدون توجه به چهره ی نیوت ادامه داد:
-با فلس های صاف و براق و پشتی میخ مانند...

ناگهان نیوت بطور اتفاقی پایش رو سنگ رفت و صدایی ایجاد کرد،اژدها به دنبال صدا آمد،نیوت و صیقر با سرعتی در حد یوسین بولت پا به فرار گذاشتند.نیوت با ترس گفت:
-به حق تنبون ندیده مرلین،این دیگه چیه؟

در همان حین صیقر با داد وفریاد میگفت:
-این جاندار وقتی عصبانی بشه،دهنتون سرویس میشه پس وقتی دیدینش سریع پا به فرار بگذارید.
-صیقی به خاطر ریش مرلین خفه شو.

پس از چند دقیقه که آن ها با سرعت باورنکردنی داشتند فرار میکردند به درختان رسیدندونیوت نگاهی به اطراف کرد وقتی دید دماغ تک بالا نیست نشست و به صیقر گفت:
-اینجوری نمیشه بگیریش باید بهش تیر بیهوشی بزنیم....فکر کنم این نوع اژدهاها تیر تسترال بیهوش کن خوب باشه...پس تا فردا صبر می کنیم ،انشالمرلین فردا می گیریمش.صیقر سرش را تکان داد بعد نیوت چادری را از کیفش در آورد وپهن کرد.

صبح روز بعد:

نیوت صبح زود از خواب بیدار شد و به بیرون چادر رفت.هوای بهاری جنگل وبوی گیاهان آنجل(گیاهی خوشبو)وصدای زیبای ققنوس که در جنگل طنین می انداخت آنجا را بی نهایت زیبا کرده بود.نیوت دوباره به چادر رفت تا صیقر را بیدار کند:
-صیقی جون بیدارشو.

اماصیقر بیدار نشد پس او ادامه داد:
-میدم سبزچمنی ولزی بخورتت.

صیقر از خواب پرید و اطرافش را نگاه می کرد که ببیند اژدهایی اطرافش هست یا نیست.وقتی دید اژدهایی اطرافش نیست غرولندی کرد وبه آرامی گفت:
-فقط بخاطر این 100 گالیون لعنتی...خیلی دوست دارم یه آوادا بهت بزنم.

نیوت و صیقر مشغول جمع کردن وسایلشان شدند.یکساعت گذشت و هردو وسایلشان را جمع کردند وبه طرف دره حرکت کردند.

وقتی به دره رسیدند دماغ تک بالا را دیدند که مشغول بازی کردن با خوکی هست که تازه شکارش کرده بود.نیوت از کیفش لوله ای را درآورد وبه صیقر گفت:
-صیقی جون،من دماغ تک بالرو صدا میکنم بعدش سریع در برو.
-برای چی باید صداش کنیم؟همین جا بیهوشش کن.
-نمیشه برای اینکه این اژدهاهارو بیهوش بکنیم باید تیرو به وسط ابروهاش بزنیم.

صیقر سرجایش خشکش زده بود.نیوت مشغول کار شد و سوت بلبلی زد و با فریاد به صیقر گفت:
-فرار کن.

صیقر که نمیتوانست حرکت کند با فریادی گفت:
-نمیتونم...دارم خودمو خیس میکنم.

نیوت به کلی دماغ تک بالارو فراموش کرده بود که با نعره ای از جا پرید و تیری از لوله شلیک کرد و ز خوش شانسیش تیره به وسط ابرو های دماغ تک بالا خورد و دماغ تک بالا به زمین افتاد.

نیوت با خوشحالی به طرف دماغ تک بالا رفت واو را وارسی کرد پس از چند دقیقه گفت:
-من این اژدهارا گوی آتشین می نامم.

صیقر خشکش زده بود و به گوی آتشین خیره شده بود.نیوت که حالت اورا دید با تعجب پرسید:
-چی شده صیقی جون؟چرا اینجوری نگاه می کنی؟
سپس صیقربا انگشتش گوی آتشین را نشان داد و گفت:
-ببین داره بادش خالی میشه!
-چی؟باد؟گوی آتشین؟شیب....بام...جنگل سرمایه ملی؟

سپس دید از پاهای گوی آتشین دارد باد بیرون می آید پس به سرعت به سمت او رفت و به کلمه ی حک شده روی پای اژدها خیره ماند:
- MADE IN CHINA!

نیوت که از تعب داشت شاخ در می آورد ناگهان با صدایی به عقب نگاه کرد که دید صیقر با خنده می گوید:
-آقا ممنون دوربین مخفی خوبی بود....حالا اگه میشه برای دوربین دست تکان بدین.

نیوت که چشمانش از حدقه بیرون زده بود وداشت به گوی آتشین چینی و صیقر فکر می کرد که چگونه اورا تسترال کرده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1394/2/1 17:19:14
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1394 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خانوادگی بنده و عمه

ریگولوس بلک VS لاکرتیا بلک

صدای جیرجیرکی در دور دست ها،سمفونی را آغاز کرد... سمفونی ای که پس از آن میزبان چند جغد و زوزه گرگی در فراسوی دور دست بود... تاریکی غلیظی لیتل هنگلتون را در بر گرفته بود،چنان که نمی فهمیدی چشمانت باز یا بسته است. موسیقی جنگل ، طوری به درون جسم و روحت نفوذ میکرد که انگار هرگز جسم و روحی نداشته ای...ناقوس بزرگ کلیسای شهر،چهار بار نواخت...

ساعت اشباح...
ساعتی که ارواح مردگان،فارغ از هر گونه چشمی که در انتظار دیدن شان فلک را کند و کاو کند،از جهان زیرین به پا خاسته و برای دقایقی گیتی زبرین را فتح میکردند.
شاید اگر به تاریکی بی پایان و گسترده ی شب نگاه میکردی،تنها چیزی که به ذهنت می آمد این بود که هرگز شبی تاریک تر از این شب وجود نداشته است... هیچ شبی مثل-

_این شبی که میگن شب نیس اگه شبه مثه دیشب نیس هیچ شبی مثه امشب نیست...

و ناگهان،خلوت و سکوتی که طبیعت هر روز در انتظار شب به آن دل خوش میکرد،با صدای پسر جوانی شکسته شد که ظاهرا بطور کامل از شدت آزار دهنده بودن صدایش باخبر بود.
پسرک،که مو های مشکی رنگ و موج دارش در زیر نگاه نقره ای رنگ مهتاب برق میزد-ای لعنت به چشم ناپاک اون مهتاب کنن-حالتی عصبی و دستپاچه داشت... خانه ای را زیر نظر گرفته بود...هر از چند گاهی چشمانش را ریز میکرد تا درون خانه را ببیند... درست حدس زده بود... خالی بود.

آهسته گام بر میداشت و آهسته به جلو میرفت... انگار برای هر گام نیاز به تجدید اعتماد بنفس داشت... و هر بار که این اعتماد بنفس را می یافت فرصت را مغتنم شمرده چنان قدم بزرگی برمیداشت که باید درخواست ویدئو چک میدادی از خشتک مرحومش که احتمالا مدت ها پیش آن را در اورده و دور انداخته بود... درست مثل کسانی که لوزه هایشان را عمل میکنند...یا آپاندیس شان را... خشتک که از لوزه مهم تر نیست دیگر!

نفس های عمیق کشید...و پنجره ی نیمه باز خانه را زیر نظر گرفت که با صدای باد جیر جیر میکرد... آهسته یک گام به جلو برداشت و از روی پرچین های قهوه ای رنگ و چوبی کوتاه پرید...وارد حیاط خانه شد... حیاطی که با بوته های گل های ازالیا و مگنولیا تزیین شده بود و شاخه های لیلیوم که به پرچین هایش آویزان کرده بودند خبر از وضعیت غنی داخل خانه میداد...

آهسته و قدم به قدم جلو رفت... اگر خالی نبود چی... اگر خالی نبود؟!احتمالا به آزکابان منتقل میشد... دوباره. چرا این کار را میکرد... چرا می دزدید؟!
چون نداشت؟داشت... به اندازه ای داشت که زنده بماند.هزاران برابر این را هم روزی داشت... داشت اما از دست داده بود... سرمایه ی او جایی همین نزدیکی بود،اما نه برای او... متعلق به کسی دیگر بود!
و از دست دادن،چیزی نیست که بشریت به سادگی فراموش کند.

با دیدن گلدان سفید رنگی در گوشه ی حیاط،خاطرات درون ذهنش جرقه زدند و تونل زمان او را در بر گرفت... برای لحظه ای چشمانش را بست... سالها پیش همین موقع،برای آخرین بار در همین نقطه ایستاده بود... و اینگونه چشمانش را بسته بود.خاطرات درون ذهنش جرقه زدند... چگونه همه ی این ها به این سرعت اتفاق افتاده بود؟!

قدش را حس کرد که کوتاه و کوتاه تر میشود... تا جایی که بعد از چند ثانیه دیگر به کمر خودش هم نمیرسید... مو هایش کوتاه و در هوا پراکنده شدند...لبخندش برای بار دیگر پدیدار شد... لبخندی که شاید متعلق به آینده نبود... از گذشته آمده بود...تنها چیزی که در ریگولوس بلک کوچک ثابت مانده بود،چشمانش بود... چشمانی که هنوز هم لبخند درون آنها موج میزد... چشمانی که هنوز کودکی با چشمان درشت و چال های روی گونه اش حمل میکرد.

صدای مردی که کنار دستش ایستاده بود توی گوشش طنین انداخت... مردی که کت سرمه ای مندرس و ته ریش بلندش با ساعت گران قیمت توی دستش هیچ هم خوانی ای نداشت... لبخندش درون صدایش شنیده میشد.
_ استرس نداره که... مثل یه سفره... سفر به جایی که هیچ کس رو نمیشناسی... و حتی ممکنه زبون شون رو هم بلد نباشی... فقط تصور کن داری به کشوری سفر میکنی که تورو ممنوع الورود کرده.

کودک به بالا نگاه کرد و در زیر شمع های زرد رنگی که نورشان از چشم فانوس های کدویی می تابید ، به چهره ی مرد خیره شد که لبخند ترسناکی داشت...روی شیشه ی ساعتش خون خشک شده بود،انگار با همان دستش به کسی مشت زده بود. روحیات لطیف ریگولوس بلک دوازده ساله ،چیزی بجز مشت را نمی پذیرفت.
اضطرابی که درون چهره ی کودک موج میزد،غیر قابل انکار بود... اضطرابی که هرگز بار دیگر در چهره اش دیده نشد... بار اول سخت بود... نه وقتی که تبدیل به شغلت میشد.نفس عمیقی کشید...و لب های گرد و سرخش را به هم فشرد... یک قدم به سمت خانه برداشت... و برای لحظه ای از صدای قدم های خود ترسید...از صدای رعد و برقی که همان لحظه نعره زد...ترسید...از صدای فش فش خاموش شدن شمع های درون فانوس های خندان زیر بارانی که همان لحظه شدت گرفته بود...و همین باعث شد که برای لحظه ای بایستد... در چهره اش هراس موج میزد... هراسی که هرگز آن طور که باید به آرامش تبدیل نشد...برای همیشه باقی ماند،و مثل لکه ای روغن تمام روح بکر ریگولوس را از همان لحظه به رنگ سیاه خود در آورد.

قدم های بعدی اش را به اجبار برداشت، به عقب کشیدن عادت نکرده بود.تا به در کوچک و چوبی قهوه ای رنگ خانه رسید که زیر یک سایه بان سرخ و زرد قرار داشت،هزار بار مرد و زاده شد،هزار سال را گذراند تا خودش را راضی کند همان چند قدم را بردارد.کودک ترسیده بود... اولین بار بود که بدون اجازه ی مادرش کاری میکرد. اولین بار بود که به پا خاسته بود و کاری میکرد!

وقتی به خودش آمد،که انگشتان باریک و لاغر مرد میانسال که بوی تند توتون و الکل میداد روی پنجره لغزید ... لبه های پنجره را نوازش کرد و با صدای جیر جیر آهسته ای پنجره را به بالا لغزاند... چشمانش برق زد... قفل نبود... و صدای زیادی نداده بود...الله بختکی عمل میکرد... همیشه همین طور بود... ریگولوس بلک جوان،عادت کرده بود که ریسک های دوستش را بپذیرد...دوستی که او را از رخوت و سرمای خانه ی شماره دوازده گریمولد خارج میکرد... دوستی که رنگ را به او شناسانده بود. دوستی که تقریبا جای پدرش بود و از دنیای دیگر می آمد.دنیایی که ریگولوس هرگز خبر نداشت قرار است جزوی از آن شود...و به پایان این راه فقط چند ثانیه مانده بود... کمتر از ده تا.

نصفه و نیمه داخل پنجره رفته بود که ناگهان با صدای ناگهانی جیغ یک زن از جا پرید... و از آن سمت پنجره داخل خانه افتاد... صدای افتادنش روی زمین چوبی،چیزی شبیه صدای آپارات بود...نه... صدای افتادنش نبود... صدای آپارات بود.

به خودش که آمد،دوستش رفته بود.هر چه میتوانست در جیب هایش فرو کرده،و آپارات کرده بود.شاید برای همین بود که ریگولوس دیگر هرگز با هیچ کس دوست نشد.دوست داشت و دوست داشته شد،اما هرگز نتوانست دوستی پیدا کند!قبل از اینکه خودش را پیدا کند تقریبا تمام لیتل هنگلتون به او هجوم آورده بودند...

ریگولوس بلک نوزده ساله،سعی کرد از خاطراتش بیرون کشیده شود... با فشردن پلک هایش روی هم سعی کرد به چشمانش کمک کند تا باز شوند.اینجا ها را دوست نداشت ببیند... نه دوباره!شاید چشمانش را باز میکرد... گوش هایش را هرگز نمی توانست باز کند! گوش هایش برای همیشه بسته بودند تا پژواک صدای مردمانی را بار ها و بار ها بشنود که او را از خانه اش بیرون کرده بودند.صدا ها درون گوشش طنین انداخت... جیغ ها و فریاد ها و صدای سوختن مشعل ها...و صدای فریاد های نامفهومی که شروع و پایانش گم میشد...

"میدونی سزای دزدی چیه؟!"
"باید یه انگشتشو ببریم!"
"باید از لندن بیرونش کنیم!"

با جمله آخر ناگهان چشمانش را باز کرد و دستانش را روی گوش هایش فشرد... صدا ها از بیرون نبود... صدا ها از داخل می آمد... این را میدانست... اما نمیشد که کاری نکند... برای هزارمین بار باید کاری میکرد! لب هایش را به هم فشرد... از لندن بیرونش کرده بودند و الان خوشحال بنظر میرسیدند؟! حالا هیچ دزدی وجود نداشت؟ پس چرا اینجا اینقدر ساکت و سرد بود؟!چرا این بار دیگر واقعا این خانه خالی بود؟! چرا... باقی خانه ها هم خالی بودند؟! دستانش آهسته پایین آمدند... و به خانه خیره شد... به سمت ساختمان چوبی خانه رفت... جای انگشت های دوستش که هرگز نامش را نپرسیده بود روی لبه های پنجره مانده بود... آن زمان تازه رنگ خورده بود.به پنجره خیره شد اما به سمت در رفت... دستش دستگیره در را لمس کرد... و منتظر جیغ زن ماند... لبخند زد... جیغ نمی زد... زندگی اش را نابود کرده بود و حالا برای همیشه ساکت شده بود... در این خانه،و در این خیابان مرگ موج میزد... مرگی که تمام دهکده را در بر گرفته بود...

فانوس های کدویی کجا بودند؟!

دستگیره را پایین اورد... و در را باز کرد...تاریکی و سرمایی مخلوط با بوی نا به صورتش هجوم اورد... به زمین نگاه کرد... چارچوب در ورودی...روی چارچوب ایستاده بود... اگر کمی جلوتر میرفت برای چندین هزارمین بار وارد یک سفر میشد... این بار سفری به یک دنیای خاموش... دنیایی که در آن هیچ کس جیغ نمیزد.

به جایی رسیده بود که تمام دنیای بیرون را خانه اش می دید... به جایی رسیده بود که برای سفر به خانه پدری اش امده بود! به زادگاهش... چه سفر بزرگی ست وقتی شهرت تو را نمی خواهد!کدام یک از این ها اولین سفرش بود؟! شاید سفر واقعی را وقتی تجربه میکرد که همه چیز سیاه میشد.صدای مردی با کت مندرس سورمه ای و ته ریش بلند،درون ذهنش پژواک شد:"سفر به جایی که هیچ کس رو نمی شناسی... فقط تصور کن داری به کشوری سفر میکنی که تو رو ممنوع الورود کرده."

یک قدم برداشت... و به سمت تاریکی سرد و نمور رفت...تمام وسایل هنوز سر جا هایشان بودند... هیچ چیز تغییر نکرده بود...همه چیز سر جای خود بود... این ریگولوس بود که تغییر کرده بود...ریگولوس سر جای خودش نبود.گویی از دایره خلقت جدا شده بود... گویی زمان حرکت کرده و او جا مانده بود... یا شاید برعکس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده